شهرزاد و موسیقی ها

Screen_Shot_2017_08_19_at_11_54_19

سریال شهرزاد را دنبال می کنم. فارغ از کاستی ها و حرف و حدیثهایی که پشت سرش گفته می شود، ساخت سریالی اینچنینی توسط بخش خصوصی ایران در دوره فورانهای سریالهای بی ارزش ساخت ترکیه اتفاق ارزشمندی است و مستحق حمایت آن.
آقای هومن خلعتبری عزیز چندروز پیش در مورد استفاده از پیانو ریچارد کلایدرمن و والس شماره دو شوستاکویچ بدون ذکر نام و دادن اصطلاحا کردیت به سازندگان موسیقی ها نوشته بودند . بماند که موسیقی والس شماره دو به تم اصلی یکی از شخصیتها (شاهپور بهبودی با بازی رضا کیانیان) بدل شده است ولی همچنان در مقدمه و موخره سریال خبری از اسم شوستاکویچ نیست،
مورد دیگر استفاده از ترانه های روز در سریال است در قسمت سوم فصل دوم قباد به کافه ای می رود که خواننده مشغول اجرای ترانه "بخاطر تو" است ( از کارهای مشهور ویگن با ترانه ای سروده ناصر رستگارنژاد) همچنین در قسمت هفتم سریال بهبودی و همسرش در همان کافه نشسته اند و همان خواننده ترانه "شانه" ( از کارهای زنده یاد پوران و مجددا با شعری از ناصررستگارنژاد ) را اجرا می کند.
این دوترانه بهانه ای شد تا بعد مدتها زنگی به استاد رستگار نژاد بزنم و سراغی از او بگیرم. وقتی در مورد سال ساخت این ترانه ها پرسیدم ، آقای رستگارنژاد گفتند که شانه در سال ۱۳۳۷ و بخاطر تو در سال ۱۳۳۸ ساخته شده که با توجه به زمان اتقاق افتادن سریال ( در جایی صحبت از استعفا فضل الله زاهدی از نخست وزیری و سرکارآمدن حسین علا می شود یعنی فروردین ۱۳۳۴) حدود سه، چهارسال به ساخته شدن این ترانه های مانده بوده و سازندگان بدون درنظر گرفتن این واقعیات تاریخی و بدون تحقیق از آنها استفاده کردند. 
بماند که معضل عدم ذکرنام سازندگان و حق مولف در تیتراژ پایانی، شامل این ترانه ها نیز می شود

بهاریه  ۱۳۹۶

 

 

 

نوروز امسال دقيقا چهلمين سال اجراى اين آهنگ زيبا و فراموش نشدنى است . چندسال پيش نوشته بودم كه كمتر خواننده اى مثل هايده ترانه هاى ويژه بهار و نوروز خوانده. اين ترانه هم يكي از آنهاست.
در نوروز ١٣٥٦، پرويزقريب افشار, شومن آنروزها جوان راديو و تلويزيون ملى ايران كه بتازگى از دانشگاه UCLA در رشته ارتباطات فارغ التحصيل شده و به ايران بازگشته بود در يك شو تلويزيونى به نام " دنياى خوب ما" با همكارى استاد انوشيروان روحانى از يك سرى از خوانندگان به نام آنروزها مانند هايده ،مهستى ،حميرا، جمشيد شيبانى و امل ساين خواننده ترك كه آنموقع براي اجراي كنسرت درايران بود، دعوت مى كنند.
برنامه "دنيای خوب ما " نوروز ۵۶ با اين ترانه نوروزى آغاز مى شود.
انوشيروان روحانى و ارگ سفارشى معروفش و خانم ليليان چنگ نواز بلغارى هايده را همراهى مى كنند. ارگ سفارشى استاد روحانى ساخت كارخانه ياماها ژاپن بود و تعداد معدودى كمتراز انگشت دو دست از آنها ساخته شده بود و دوعدد از آنها در ايران بود يكي همين ارگى كه در ويديو مى بينيد و ديگرى در كاخ شمس پهلوى بود كه در انقلاب ٥٧ به نشانه فساد و ابتذال در محوطه كاخ شمس آتش زده شد!
هايده هنگام اين اجرا ٣٥ سال دارد و آواز چهارگاه ابتدا ترانه را دراوج قدرت و تسلط اجرا مى كند، موسيقى ساخته انوشيروان روحانى است و شعرترانه از بيژن سمندر .
كمتر از دوسال بعد بسيارى از چيزها در ايران عوض شد و ديگر هرگز آواز زنان از راديوتلويزيون شنيده نشد.

" در این نوروز کیان دلت خرم به جهان لبت پر خنده باشد ، گل خوشبختی بچین الهی سال نوین به تو فرخنده باشد"
نوروزتان پيروز ، هرجاى دنيا كه هستيد شاد و سلامت باشيد

آهنگ را از اینجا بشنوید

https://www.youtube.com/watch?v=L6GYA8Sedoc

 

 

قطار مرگ یا  Spanish Train

 
از آنجا که مطابق معمول همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید بالاترین میزان مرگ و میر تصادفات جاده ای را در جهان داریم . هواپماهایمان مرتب می افتند و قطارهایمان که قاعدتا باید امن ترین وسیله مسافرتی باشد، تصادف می کند. 
 
ماجرای تصادف اخیرقطار سمنان و کشته شدن بیشتر از۴۰ نفر مرا به یاد بلایی که سالها پیش  سرخودم آمد انداخت.
اولین سال دانشگاهم بود و درشهر اراک درس می خواندم و بالطبع ماهی یکی دوبارهم تهران می آمدم تا آخرهفته  پیش خانواده باشم. انموقع ها فقط مسیر تهران تا قم اتوبان بود و باقی راه  بخصوص از قم تا سه راه سلفچگان جاده دوبانده خطرناکی بود که کل ترافیک جنوب کشور روی آن بود. هفته ای نبود که تصادفی در این مسیر نباشد و چندنفری کشته نشوند. چندتایی از این تصادفها را با چشم خودم دیدم. 
اوایل بهمن ماه بود و برف سنگینی در اراک باریده بود و جاده ها خطرناکتر شده بودند. مادرم قسمم داده بود که با اتوبوس نیایم. پیدا کردن بلیت قطار کار آسانی نبود یا باید پارتی کلفت در راه آهن داشتی یا برای راه ۴ ساعته تهران -اراک می بایستی ۶ ساعت و بیشتر در صف بلیت منتظر میشدی. منهم برای اجرای اوامر خانم والده ! رفتم در صف و با بدبختی یک بلیت قطار تهران-اهواز (موسوم یه اکسپرس خواب!) گرفتم و خوشحال که راحت و سلامت به خانه برمی گردم. 
قطار ساعت ۱۲ شب راه می اقتاد. برای آنکه به موقع به ایستگاه برسم زودتر از خانه بیرون زدم.برف باریده بود و سرمای وحشتناکی بود آن هفته دمای اراک حتی به ۲۷درجه زیرصفر هم رسید. در خیابان پرنده پر نمی زد. ناچار پیاده طرف ایستگاه راه افتادم. آنموقع ها بنا برجبر و مد زمانه سبیل داشتم ( برید خودتان را مسخره کنید، مجبور بودم خب! ) و یادم هست بخار نفسم می خورد به سبیلم و یخ می بست. دردسرتان ندهم بیست دقیقه ای در آن سرما با سبیل و اعضای دیگر قندیل بسته پیاده راه رفتم تا یک پدرآمرزیده ای با پیکانش مثل سوپرمن سررسید و ما را به ایستگاه رساند. داخل کوپه های قطار گرم بود نفری یک پتو وملحفه تمیزهم بهمان دادند. تختهای کوپه سه نفره بود رفتم طبقه دوم و پتو راکشیدم رویم و خوابیدم.
هنوز یک ساعت از حرکت نگذشته بود و تازه چشمهایم گرم شده بود که قطار با ضربه و صدا وحشتناکی ایستاد. مسافر بالای سرم از طبقه سوم پرت شده وسط کوپه و مردم از قطار ریختند بیرون . معلوم شد قطار ما با قطار دیگری که از روبرو می آمده شاخ به شاخ کوبیده اند به هم. چند نفری مردند و ناله مجروحینی که بین آهن پاره ها گیرکرده بودند بگوش می رسید. اطراف تا زیرزانو برف باریده بود . بعد تاسیسات قطارهم از کار افتاد و سرمای منجمدکننده ای داخل قطار حس می شد. در کوپه نشستم و همه لباسهایم را که در ساک بود تنم کردم  و پتو را دورخودم کشیدم و تا صبح لرزیدم. سرانجام طرف های صبح قطار دیگری از اراک آمد و ما را بکسل کرد به اراک بازگرداند. بعد به ترمینال رفتم و دوباره با اتوبوس به تهران آمدم.
به خانه که وسیدم برای  مادرم ماجرا را تعریف کردم و گفتم اجازه بده با همون اتوبوس بیام، حداقل مرگش دردسر کمتری داره !!
 
پی نوشت : از قضا همان موقع ها ترانه ای  از کریس دی برگ ( که هنوز خزوخیل نشده بود) مد بود.
ترانه قطار اسپانیایی درباره قطاریست که خدا و شیطان سر آن و جان سرنشینانش  پوکر بازی می کنند           ( نعوذبالله! ) و آخر سر این خدا است که قمار را می بازد و شیطان قطار و مسافران را با خود می برد...
 
There's a Spanish train that runs between
Guadalquivir and old Saville
And at dead of night the whistle blows
And people hear she's running still
 
 
آهنگ را از اینجا بشنوید 
 
 
 
 

 

ناقوس جدایی

 

                               

                            

برای فرشاد آنروزها ......

 

  این آهنگ  را  اولین بار خودت برای من گذاشتی . یادت می آید که ؟ چندروز پیش که در جایی می خواندم بیست سال از فوریه ۱۹۹۴ و انتشار این آلبوم گذاشته یاد آنروز افتادم . هوای سرد نیمه اسفند بود در آن شهرکوچک که شماها دانشجویش بودید. نزدیکی غروب وقتی آخرین اشعه های خورشید دست پایش را از روی کوه دنا جمع  میکرد .

در آنسوی افق٬ در جایی که می زیستیم٬ هنگام جوانی

در دنیایی از آهنربا و معجزه

اندیشه هایمان پرسه میزد ٬ پیوسته و بی مرز

زنگ ناقوس جدایی آغاز شده بود

 تعطیلات نزدیک بود و شوق  وشور آمدن تعطیلات همه ما را گرفته بود. بوی آمدن نوروز همه جا پیچیده بود . ما از تهران آمده بودیم تا برگشتنی سری به شیراز بزنیم و با هم برگردیم . آنروزها  حوصله مان خیلی بیشتر بود آنقدرکه  پانزده ساعت در اتوبوس بنشینیم تا چند روزی با شماها باشیم. من و بابک تنها باقی مانده گروه در تهران بودیم و همه شما در آن شهرستان دور بودید.

در طول راه دراز و بر جاده سنگفرش

آیا هنوز بر سر دو راهه دیدار می کنند؟

از من پرسیدی که ترانه جدید پینک فلوید را شنیدی؟ گفتم مگه هنوز با هم کار می کنند؟ گفتی راجر واترز نه ولی بقیه هستند .  آهنگ را با همان ضبط زهوار دررفته چینی خانه دانشجویی برایم گذاشتی. موسیقی ٬ زنگ ناقوس که مثل پتک تو مخ می کویید و صدای اسرارآمیز دیوید گیلمور  معجونی درست کرده بود که از همان روز در مغزم حک شد.

دسته ژنده پوشی که گامهایمان را دنبال می کرد

می دوید٬ پیش از آنکه زمان رویاهایمان را ببرد

انبوهی از جانوران کوچک را بر جای می نهاد که می کوشیدند ما را به زمین بدوزند

به زندگی ایی دستخوش پوسیدگی آهسته

بعدتر نوار آلبومش را ازت گرفتم و بارهای بار گوش کردم . هنوز زبانمان اینقدر خوب نبود که معنی شعر را بفهمیم ولی هرچی بود حسرت و افسوس عجیبی در ترانه بود. " امیدهای بزرگ" شد یکی از ترانه های که همیشه موقع دور هم جمع شدن گوش می کردیم . در مسافرتهایمان ٬ در جاده شمال ٬ شبهای تعطیلی وقتی پدرو مادر یکی می رفت مسافرت و ما در خانه اش جمع می شدیم .چند سال بعد وقتی به برکت دوره اصلاحات کتاب مجموعه اشعار پینک فلوید  چاپ شد تازه فهمیدیم شعر چه می گوید . نوستالژی و حسرت روزهای از دست رفته

سبزه ها ٬ سبزتر بود

روشنایی روشن تر بود

دوستان ٬ دورمان

شبهای شگفتی

درسهایمان تمام شده بود. چندتایمان درگیر کار بودیم و بقیه دنبال کار سربازی برای گرفتن پاسپورت .  تب رفتن همه مان را گرفته بود. باید از " اینجا" برویم . به کجایش مهم نبود . لابد آنسوی پل سبزتر  است  . " این مملکت دیگه جای موندن نیست" . همه زور می زدیم تا برویم . تشکیل پرونده ٬ کلاس زبان ٬ تافل ٬ آیلتس ٬ ترجمه مدارک . فقط باید می رفتیم . شده بودیم مانند کسانی که در کشتی در حال غرق شدن هستیم " هرکس که میتواند خودش را نجات دهد" (۱)

امتحان آیلتس می دادم . ممتحن از من خواست در مورد یک اثرهنری که بیشتر از همه برویم اثر گذاشته حرف بزنم . در مورد همین ترانه صحبت کردم . لاینقطع حرف زدم . علت علاقه ام را به این آهنگ گفتم . بهترین نمره آیلتسم همین قسمت مربوط به حرف زدن بود.

با نگاهی به فراسوی خاکستر سوزان پلهای پشت سرمان

به ان سوی دیگر پل٬ که چقدر سبز بود .

گامهای برداشته به پیش٬ اما به پس نهاده دوباره در خوابگردی

کشیده به نیروی موجی از درون

در فرازی بلندتر ٬ پرچمهای برافراشته

به بلندیهای سرگیجه آور آن دنیای رویایی رسیدیم

 مدتی  از ایران رفتی ٬ با دختری که آنروزها عاشقش بودی  . چندماهی ازت خبری نداشتیم . یکشب نشستیم و با مهدی و با حداقل امکاناتی که داشتیم ٬ فیلمهای که از خودمان گرفته بودیم سرهم کردیم و مثلا یک ویدیو کلیپ ساختیم  و همین آهنگ پینک فلوید را رویش گذاشتیم. برای کاری به ایران آمده بودی . کلیپ من درآوردی را که دیدی بغضت گرفت.  یک کپی از کلیپ را با خودت بردی که در غربت نگاه کنی . چند ماه بعد که تنها و برای همیشه به ایران برگشتی یکبار دیگر آن کلیپ را باهم دیدیم .چیزی نگفتی و من هم هیچوقت نپرسیدم که چه شد و چرا برگشتی .

برای همیشه در چنگال خواهش و بلندپروازی

عطشی هست که هنوز سیراب نشده

چشمان خسته ما هنوز به سوی افق می پرد

هرچند بارها از این راه گذشته ایم  

اولین سالی بود که از ایران آمده بودم و دلتنگی در اوج خود بود . یک بعدازظهر دلگیر پاییزی  که بی هدف به اینور و آنور می راندم به یک دشت خالی رسیدم. خیلی شبیه به همین دشتی بود که مرد تنها در ویدیوکلیپ در آن ایستاده و به افق نگاه می کند.همانجا نشستم و هدفون در گوش به افق و غروب نگاه کردم٬ بارهاو بارها  این ترانه را گوش کردم تا خورشید غروب کرد و آسمان تاریک شد. دلم نمی خواست از آنجا بلند شوم.

چندماه بعدش وقتی برای اولین بار کنسرت راجر واترز را رفتم باور نمی کردم اجرای زنده "نیمه تاریک ماه " را می بینم .  در کل کنسرت فقط به یادگروه خودمان و شبهایی که به این آهنگها گوش می کردیم بودم

سبزه ها ٬ سبزتر بود

روشنایی٬ روشن تر

مزه ها شیرین تر بود

شبهای شگفتی

دوستان دورمان

مه بامدادی٬ درخشان

آب ٬ جاری

رود بی پایان

.................

تا همیشه و همیشه

 هنوز دلم برای آنروزها تنگ می شود . هنوز شنیدن این آهنگ بدنم را مور مور می کند . هنوز هم آن شبها از بهترین شبهای زندگی ام هستند . ولی چه فایده؟

 راستش دفعه آخر که ایران بودم وقتی دیدم از آن گروه چیزی نمانده ٬ وقتی دیدم یکنفرمان دیگر بینمان نیست و بقیه تان که در یک شهر و با اختلاف چند دقیقه رانندگی با هم زندگی می کنید ماه به ماه همدیگر را نمی بینید دلم بدجور گرفت . چه بدانم شاید مقتضی روزگار و جبرزمانه دیگر این احساسات و این نازک دلی ها را برنمی تابد. ما به" بلندی های سرگیجه آور آن دنیای رویایی رسیدیم"  

گاهی هم خوشحال می شوم که وقتی از شماها جدا شدم که هنوز آن دوستیها برقرار بود و این خاطرات بدون آنکه ویران شوند در ذهنم باقی مانده . شاید موقع خوبی بود  

هنوز دلم بدجور هوس آن روزها می کند  .برای آن معصومیتها و سبکباریهای از دست رفته . برای "شبهای شگفتی" برای دورانی که "مزه ها شیرین تر " بود . روزهایی که هنوز ناقوس جدایی به صدا درنیامده بود. برای سالهایی که الان خیلی دور به نظر می رسند . آنجا که با نگاه به فراسوی خاکستر پلهای پشت سر  می بینیم که  سبزه ها سبزتر بود .....

 ۱-  “Every man for himself.” هرکس می تواند خود را نجات بدهد . آخرین جمله ای که در کشتی در حال غرق شدن اعلام می شود

۲ - ترجمه ها از کتاب "ناقوس جدایی " مجموعه اشعار پینک فلوید تالیف کاوه باسمنجی ۱۳۷۷ 

 

طعم گیلاس در  درمانگاه سنت جیمز

                                     

 

چند روز پیش دفتر خاطرات روزانه ام را ورق می زدم . بهار سال 1378 . رسیدم به صفحه ای مال همین روزها در سال هفتاد و هشت . واقعا ؟ چهارده سال پیش؟ به همین زودی؟

 بهار سال هفتادو هشت بود . دولت اصلاحات به تازگی سرکار آمده بود و ذوق و شوق داشتیم و فکر می کردیم قرار است اوضاع عوض شود و اتفاقی بیافتد . روزهای خوبی بود امید و انتظار بهبود .  فیلم طعم گیلاس کیارستمی برپرده سینما بود . فیلم نخل طلای کن را گرفته بود و سروصدای زیادی برپا کرده بود. 

 یک روز بعدازظهر با دوست عزیزی که الان در یک گوشه قاره سبز روزگار میگذراند  به دیدن فیلم رفتیم . سالن شماره ۳ سینما عصر جدید.  فیلم عجیبی بود . ساده و صمیمی مثل همه کارهای کیاررستمی . یا به قول خودشان فیلمی بود در ستایش زندگی. داستان مردی که به ته خط رسیده بود و میخواست یک جوری کلکش کنده شود منتها خودش جراتش را نداشت . از همان موقعیتها  که گاهی برای همه پیش می آید و به "که چی؟" همیشگی میرسی.  مرد در این سفر اودیسه وار به یک پیرمرد آذری زبان شیرین سخن می رسید که  در زیبایی زندگی برایش حرف می زد و به او توصیه می کرد که" از طعم یک گیلاس" نگذرد. فیلم بدون نشان دادن پایان آقای بدیعی تمام می شد و بعد نماهایی از بهار در کوه های دارآباد و سربازانی که با انرزی و طراوات جوانی مشغول ورزش هستند و  کنتراستی که با صحنه قبلی و کوه های خشک و بیروح و شهر خاکستری در فصل زمستان نشان می داد . در صحنه پایانی یک موسیقی آرام جاز با یک تکنوازی ترومپت پخش می شد. تنها موسیقی که در کل فیلم وجود داشت.  موسیقی عجیبی بود و با آن که به فضا و زمان فیلم کیارستمی نمی خورد ولی به شدت روی صحنه سوار بود و مثل مشت به صورتت می خورد.

 تا آخر فیلم نشستم که اسم قطعه را بفهمم ولی اسمش نبود . از چند نفر دیگر پرسیدم  که بلد نبودند. دگر کم مانده بود دست به دامن خود عباس آقا بشوم! آخرش هم موفق نشدم که نشدم . تنها صدای خواننده را می شناختم  اینترنت و اینها هنوز همه گیر نشده بود.سالها گذشت .....   چند وقت پیش به طور اتفاقی در رادیویی  موسیقی را شنیدم . دوره زمانه فرق کرده بود .این بار اپلیکیشن شزم آیفون به دادم رسید و مشخصات آهنگ  را در چشم بهم زنی درآورد. موسیقی قدیمی بود ٬کار نابغه دنیای  موسیقی  "لوئی آرمسترانگ " با ترومپت و صدای خش دار بمش .

درمانگاه سنت جیمز از ترانه های قدیمی و فولکورلویک آمریکاست که افراد بسیاری آنرا اجرا کرده اند و خواننده اند ولی کسی که انرا جاودانه کرد لویس آرمسترانگ بود . ترانه تم و داستان غم انگیزی دارد . مردی که معشوق خود را مرده بر روی تخت درمانگاه سنت جیمز پیدا می کند و برای او به مرثیه سرایی می پردازد.

من به درمانگاه سنت جیمز رفتم / دیدم عزیزم آنجاست/ درازکشیده بر یک میز سرد و سفید / سرد و معصومانه و آرام / بذار بره ٬ بذار بره ٬ خدا بیامرزدش/ هرجا این دنیا بزرگ رو هم بگرده / عمرا مردی به باحالی من پیدا کنه.

آرمسترانگ با اجرای گروتسک خود رگه باریکی از طنز سیاه را به آن اضافه کرده و از تلخی آن کم می کند .مخصوصا در جایی که می گوید " بذار بره ٬ بذار بره هرجا میخواد  ولی عمرا  مردی به باحالی من پیدا کنه" بعدش با زهرخندی حرف خودش را مسخره میکند و می گوید " خالی بندی"

 صحنه یکی مانده به آخر فیلم ٬ بدیعی روی نیمکتی نشسته و با حسرت به آخرین غروب عمرش (به زعم خودش) نگاه می کند . افتابی که در دشت غبارآلود و دود گرفته تهران پایین می رود و محو می شود. درمانگاه سنت جیمز همان طعم را می دهد . طعم گس مرگ....

پ.ن ۱ : فیلم کامل را می توانید در اینجا تماشا کنید.

پ.ن.۲ : آهنگ را از اینجا هم می توانید گوش کنید.

 


1392

 

 بهاریه ۱۳۹۲

            

چشم بر هم میزنی و به خودت می آیی و میبنی به همین سادگی دوازده ماه گذشت و نوروز دیگری رسید و چه خوش رسید که اگر نبود٬این روزهایت هم مثل روزهای قبل بود و یادت می رفت که به خودت قول داده ای که هر سال ولو چند خطی باید بهاریه بنویسی و به خودت یادآور شوی که نوروز با روزهای دیگر سال فرق دارد. هرچند جبر لعنتی جغرافیایی واقعیت تلخ را به صورتت بکوبد ٬ هرچند سال تحویل نیمه شبی باشد که صبح زودش باید بلند شوی و بدوی تا از روزمرگی هرروزه جا نمانی و هرچند رنگ و بوی خاصی در فضا نیست که برایت  یادآور نوروز باشد. بوی نوروز٬بوی خاص عید " بوی عید و بوی توپی" که در ترانه جاودانه فرهاد همیشگی شده.

   صحبت از رنگ و بو شد فکر می کنم حس بویایی از حسهایی هست که ما خیلی از خاطرات خود را به آن مدیون هستیم و به همان مقدار با مدرنتر و سریعتر شدن زندگی از آن دورتر می شویم و آنرا بیشتر فراموش می کنیم . تمدن و مدرنیته دشمن بزرگ بوها و عطرهای خاص است .  نگاهی به همین نوروز خودمان کنیم . نوروز جشنواره بو هاست . بوهایی که در خاطره ما کالنقش علی الحجر جاودانه شده و تلنگری به آن پرتمان میکند به سالهایی که حالا دور و دورتر به نظر می آیند هرچند همچنان پررنگ گوشه مغز ما مانده باشند........

 چند روز مانده به عید "عزیز جان" سفره ترمه را از صندوقش در می آورد. سفره که باز می شد بوی نفتالینی که با دقت لای بقچه گذاشته بود تا بیدهاسفره را نخورند همه جاراپر می کرد٬ سفره باید  دو روزی  زیر آفتاب می ماند تا بویش بپرد. نفتالین بوی خوشی ندارد ولی همینی که می دانستی نوید رسیدن عید بود کافی بود تا تحملش کنی.

شبهای چهارشنبه سوری بوی خودش را داشت. بوی آتش و بوته که در لباسها می ماند و مادر مجبورت می کرد آخر شب لباس را عوض کنی. بوی باروت سوخته و بوی فشفه و دارت و چپق آهنی و ترقه که جای خودش را داشت .

  روز نوروز همه جا عطر خاصی داشت. بوی لباس نو ٬ بوی کفش تازه ٬ بوی سنبل سر هفت سین . عطر هل و گلاب شیرینی های هفت سین٬ بوی آجیل " بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب" . بوی بید مشک٬ بوی گز و شکلاتها همه و همه یادآور یک اتفاق بزرگ بود. یادآور روزی که مثل روزهای قبل نبود روزی که چیزی در قلبت می جوشید و سرریز می شد . بوی عید . بوی عید نوروز......

 ساعت دو نصفه شب است. سکوت است و سکوت. رادیویی ترانه جدید کوروش یغمایی را پخش می کند. همان صدای گرم ولطیف و همان سبک آشنای گیتارزدن که درباره نوروز می خواند" دیگه چیزی نمونده به عید نوروز٬ ننه سرما که رفته٬بهار تو راهه امروز"    چقدر خوب است که پیرمرد  هنوز  میخواند. هرچند پیری نفسش را گرفته باشد و هرچند لابد به خاطر دندان مصنوعی سین گفتنهایش سوت بزند.

شیشه سمنو که دیروز از بقالی ایرانی خریدم را برمی دارم و درش را باز میکنم و با یک نفس عمیق بویش میکنم . مرا یاد بازار تجریش در شبهای عید می اندازد. بوی خاک نم خورده کف بازار . بوی سنبلها و یاس و سینره . بوی سمنوی عمه لیلا بازارچه تجریش. الان بعدازظهر یک روز مانده به عید است . یعنی الان در تجریش و خیابانهای اطرافش چه خبر است؟ باید جشن نور و رنگ و بو و صدا باشد. حتما غلغله است. باید بخوابم که فردا خواب نمانم. ولی فردا شب را بیدار می مانم . هرچقدر دیر باشد. مگر می شود موقع تحویل سال خوابید. یاد حرفهای عزیزجان می افتم که تاکید می کرد شگون ندارد موقع تحویل سال بخوابی. فردا روز عید است . جشن همه ما٬ روز نو شدن و روزگار نو. روز نوروز ........

 هرکجای دنیا هستید شاد و سلامت باشید نوروزتان مبارک .

 

 نقاشی : نوروز اثر استاد حسین شیخ از شاگردان کمال الملک

 بشنوید :نوروز باصدای کوروش یغمایی

 

با سلامی دوباره

                

                             

   

   برای فریدون فرح اندوز

 

یکی دو سالی از انقلاب می گذشت .دیدن فیلم آمریکایی مصداق بارز طرفداری از امپریالیسم و غربزدگی بود. در همان روزها سینماها فیلمی نشان می دادند که از هر نظر فیلم هالیوودی محسوب می شد . تنها موردی که مجوز پحش این فیلم بود سوژه و نام فیلم بود . فیلم "پیام "  ساخته یک کارگردان سوری الاصل به نام مصطفی عقاد . فیلم در ایران "محمد رسول الله" نامگذاری شده بود. حتی کسانی که در آن سالها با سینما قهر بودند و یا سینما را حرام می دانستند برای دیدن  داستان زندگی پیامبر اسلام جلوی سینماها صف کشیدند. فیلم عقاد با تعداد زیادی از بازیگران نامی از قبیل آنتونی کویین و ایرنه پاپاس و موسیقی بی بدیل موریس ژار که به قول خودش "اذان را به ارکستر کشیده بود" قلب مسلمان را تسخیر کرده بود. دوبلورهای فیلم با توجه به حس و حال و اعتقاد قلبی آنروزها سنگ تمام گذاشته بودند . منوچهر اسماعیلی مدیر دوبلاژ فیلم به جای حمزه حرف می زد٬ رفعت هاشمپور به جای هندجگرخوار٬ ناصر طهماسب به جای بلال و نصرالله متقالچی به جای ابوسفیان هنرنمایی می کردند. نریشن فیلم را صدای گرم و مردانه ای می گفت که مانند مخمل نرم بود و گوش را نوازش می داد. فیلم را بارهای بار دیدم. از تلویزیون در هر مناسبت مذهبی سالی دو سه بار پخش می شد ٬ در مسجد محل ٬ در مدرسه و هیچوقت از دیدنش سیر نمی شدم . یکبار که دایی جان با من فیلم را تماشا می کرد گفت آن صدای گرم متعلق به فریدون فرح اندوز گوینده قدیمی رادیو ایران است . اسم در ذهنم ماند. حتی سالها بعد که همان صدا را شنیدم که نریشن فیلم  "بری لیندون " استنلی کوبریک را می گفت. 

  نوروز سال شصت و  شش بود . هنگام تحویل سال. دیوانه بغداد شهرها را به موشک و بمب بسته بود . در زیرزمین مرطوب خانه مادربزرگ نشسته بودیم و در زیر نور شمع سال را تحویل می کردیم و از لابلای صدای پارازیت و خش خش رادیو به برنامه تحویل سال صدای آمریکاگوش می دادیم . هر از چندگاه صدای شوم لرزش خفیفی خبر از اصابت موشک به یک جای شهر می کرد. آن صدای آشنا دعای تحویل سال را می خواند و از "گرداننده روزها و شب ها" میخواست که وطن ما و مردم ما را حفظ کند. یک جمله را هیچوقت فراموش نمی کنم " هر پرنده ای بر روی درختان آن خاک نغمه سر می دهد که دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم ". سال نو شده بود و ما روی یکدیگر را می بوسیدیم و عید را تبریک می گفتیم.برنامه نوروزی صدای آمریکا ادامه داشت....... صدای فرح اندوز سالیان سال زینت بخش رادیو آمریکا بود . با تکیه کلام مشهورش "با سلامی دوباره" و با تکیه ای که بر "با" اول عبارت می کرد.

 چند وقت پیش از خیابان وست وود لس آنجلس  می گذشتم . خیابانی که اولین محل تجمع ایرانیان مهاجر در سه دهه گذشته است و به شوخی تهرانجلس هم نامیده می شود. وقتی از جلوی یکی از کتابفروشی های خلوت آنجا می گذشتم صدایی آشنا از بلندگو شنیدم و بی اختیار پشت ویترین کتابفروشی متوقف شدم ٬ صدای آشنای فریدون فرح اندوز بود که شعر مشهوری را دکلمه می کرد " برخیز شتربانا٬ بربند کجاوه". صدای او به کلمات جان می داد و لذت شعر زیبای ادیب الممالک فراهانی را چندبرابر می کرد

"امروز گرفتار غم و محنت و رنجیم درداو فره باخته اندر شش و پنجیم"

 داستان آرش کمانگیر از زیباترین داستانهای اساطیری شاهنامه است. دلاوری که در سیاهترین روزهای ایران زمین برای تعیین سرحد بین توران و ایران می بایستی تیری پرتاب کند٬ محل فرود تیر خط مرزی دو کشور خواهدبود. آرش بر فراز دماوند می رود و  تمام نیرو و جان خود را در تیر می گذارد. تیر به پرواز درآمده و بدن بی جان آرش برزمین می افتد. تیر روزها و شبها پرواز می کند و سرانجام بر تنه درخت گردویی در کنار رود جیحون می نشیند. افراسیاب ناچار به عهده اش وفا کرده و خاک ایران را به ایرانیان بازمی گرداند. سیاوش کسرایی بر اساس این داستان شاهنامه شعر زیبای آرش کمانگیر را در سالهای خفقان پس از کودتا بیست و هشت مرداد سرود. شعری که یکی از زیباترین نمونه های شعر معاصر ایران است. این شعر به تازگی توسط سازمان کتاب صوتی ایران به صورت کتاب گویا عرضه شده و صدای فرح اندوز به اجرای فارسی و سوزی ضیایی به اجرای انگلیسی و موسیقی محمدرضا علیقلی حلاوتی دیگری به آن داده.

 اگر در شمال کالیفرنیا هستید٬ برنامه شبی با فریدون فرح اندوز را ازدست ندهید. او برای شب شعر فارسی و معرفی اثر جدیدش روز جمعه ۱۸ ژانویه در سنترال استیج شهر ریچموند خواهد بود . اطلاعات بیشتر را می توانید از اینجا بگیرید.      

 قسمتی از  اجرا شعر آرش کمانگیر را بشنوید

 

خط بکش ......

 

 

 

قرار نبود اینطور باشد . قرار ما چیز دیگری بود ٬  داستان باید به یک روال دیگری می گذشت.

 آنجا شهر ما بود ٬ خاک ما بود .قرار بود ما هم مثل نسل قبلیمان و نسل قبلترشان که همانجا به دنیا آمده بودند٬ همانجا باشیم در همان مختصات جغرافیایی٬ در همان یک میلیون و ششصد و چهل هشت هزار و خرده ای کیلومتر مربع. در همان گربه خوشگل نقشه های جغرافیایی اما صد امان از این جبرجغرافیایی....

قرار بود همانجا باشیم ٬ ما آنجابه دنیا آمده بودیم ٬ همانجا بودکه استخوانمان سفت شده بود. آنجایی که اولین قدمهای سست و لرزانمان را روی زمین سفت گذاشتیم . آنجایی که زبانمان اولین تعریف هر چیز را بر اساس تعریف آن عرض جغرافیایی یاد گرفت.

 در کوچه های آنجا بزرگ شدیم ٬بازی کردیم ٬ زمین خوردیم٬ زخمی شدیم ٬قد کشیدیم ٬ عاشق شدیم ٬ تحقیر شدیم ٬ گریه کردیم ٬ خندیدیم ٬ شادی کردیم ٬ غصه خوردیم  و مفهوم رفیق بازی را یاد گرفتیم  و روزگار گذراندیم.

قرار بود همانجا بمانیم ٬ قرار بود بچه هایمان همانجا به دنیا بیاییند .همانجا پیر شویم و همانجا بمیریم و همانجا به خاکمان بسپارند . اما نشد مثل خیلی چیزهای دیگر این نسل بدبخت نشد.

 قرار نبود برای دیدن پدر و مادر و خواهر و برادر و رفیق و آشنا  هزار هزار کیلومتر را بگذرانی  تا مفهوم تعلق ذاشتن ٬ کسی را داشتن را احساس کنی.  تازه اگر بتوانی بروی آنجا و منع رفتن نداشته باشی و رفتن به خاک خودت برایت ممنوع نباشد . قرار نبود همه این آدمها برایت بشوند یک صدای پشت تلفن گاه بیگاه و یا عکسی در مانیتور کامپیوتر 

قرار نبود مثل تیله های بازی ایام کودکی هرکدام به یک گوشه کره خاکی پرت شویم . قرار نبود در هر ناکجا آبادی  آشنایی ببینی که دلت بلرزد .در کوچه پس کوچه های برزیل و پرو در جنگلهای کاستاریکا٬ در شهر کوچکی در استرالیا٬ در بندری در چین٬ در مهمانخانه ای در قطب شمال ٬در دل کویرهای آفریقا و..... . نامی را ببینی و متوجه شوی که او هم از همانجا آمده از همان خاک و لابد همان  جبرجغرافیایی لعنتی او را به آنجا آورده .

قرار نبود که تمام نصف النهارهای نقشه را از حفظ باشی تا بدانی که هرکجا چه زمانی است و هر کس در چه قاچ زمانی و ساعتی زندگی می کند و چه وقت مناسب است تا به فلان رفیق ٬ فلان آشنای قدیمی و فلان فامیل زنگ بزنی و مزاحم نباشی 

هیچکدام قرار نبود٬ اما شد . قسمت ما از زندگی همین است . اینطور است که هر تلنگری ٬ هر صدا وتصویر آشنایی ٬ هر مصرع شعری و هرقطعه آهنگی پرتت کند همانجا و آوار خاطره روی سرت هوار شود و  باعث شود در یک نوستالژی بیهوده و مزخرف دست و پا بزنی و لعنت بفرستی به سرنوشت و زور بزنی آن قسمت ذهن را خاموش کنی و مجال تصرفش را ندهی و هی دورش خط بکشی و هی خط بکشی ٬ هرچند می دانی که نمی شود و اگر بشود نمی توانی یا شاید نمی خواهی که بشود . تبدیل شوی به از اینجا مانده و از آنجا رانده ...

  چه می شود کرد ؟ سهم ما از دایره قسمت همین بود٬ خون دل . " دست به هر جای جهان کشیدیم ٫ سُر بود بالا رفتن مشکل ٬ به باد رفتیم  که وزیده بود باد فنا"

 

پی نوشت : همین روزها شش سال از عمر این وبلاگ می گذرد. به همین سادگی شش سال شد . میدانم که دیگر کمتر اینجا می نویسم . اصلا در این دوره و زمانه چه کسی حوصله وبلاگ خوانی دارد ؟ این پست را هم بگذارید به حساب پست سالگرد وبلاگ.

 

   

      

روی ماه قدم گذاشتیم

 

                           

شب تابستان بود٬ همگی تو غلام گردش دور رادیو جمع شده بودیم و هندوانه و میوه می خوردیم. گوینده رادیو ایران داشت با شور شوق اخبار  سفر سفینه آپولو۱۱ به ماه را لحظه به لحظه گزارش می کرد . اینکه  سفینه به ماه رسیدو یا زمانی که "عقاب"بر روی سطح"دریای آرامش"فرودمی آید. وقتی آقای آرمسترانگ پایش را روی ماه گذاشت ٬گفت "قدم کوچکی برای یک انسان و قدم بزرگی برای بشریت" پشت بندش گوینده رادیو ایران گفت"رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند" و......

بارها و بارها این داستان را از زبان دایی جان شنیده بودم. علاقه عجیبی به این داستان داشت و ارادت فراوانی به آقای آرمسترانگ . اصرار داشت حتما او را آقای آرمسترانگ صدا کند. اینطور بود که این آدم از همان موقع تبدیل شد به یکی از قهرمانان زندگی من. دایی جان بعدها یک نامه تبریک می نویسد به ناسا و ناسا هم در جواب یک نامه تشکر و چند عکس امضا شده از فضانوردان را برایش می فرستد. هر دفعه کلی به دایی جان التماس می کردم تا این عکس ها نشان  بدهد و بعد با لذت به این عکس ها و پوسترها خیره می شدم و به رویا فرو می رفتم .

 بعدها با التماس یکی از این پوسترها را از دایی جان گرفتم و به دیوار اتاقم زدم و تا همین اواخر همانجا بود . یک نقاشی از آرمسترانگ و کالینز و آلدرین و زنهایشان و ادوارد فن براون(دانشمند آلمان نازی که بعد از جنگ با آمریکایی ها کار کرد)و کلی آدم دیگر که نمیشناختم به دور دستهای فضا و ماه نگاه می کردند.

"فضانوردها بعدا در پاییز همانسال به تهران آمدند و  چند تکه سنگ و خاک ماه را با خود سوغاتی آوردند." این را دایی جان همیشه در آخر خاطراتش تعریف می کرد و افسوس اینکه چرا نتوانسته بود به استقبال آنها برود و آنهارا از نزدیک ببیند . این فیلم کوتاه یادگار همان سفر به تهران است.

 آرمسترانگ یکی از ابرقهرمانهای سالهای کودکی من بود.از همان قهرمانهایی که در خیال هربچه ای هست و بخصوص پسر بچه ها دوست دارند وقتی بزرگ شدند مثل آنها بشوند. در حقیقت هم آدم بزرگی بود کاری که او در چهل و دو سال پیش و با امکانات آنروز کرد دست کمی از معجزه ندارد و هنوز شگفت انگیز است. و راه را برای بسیاری از جاه طلبی ها و بلند پروازیهای بشری باز کرد . نشستن انسان بر روی ماه حتی روی ادبیات و هنر اثر گذاشت . از خیل فیلمهای علمی تخیلی که بعد آن ساخته شد بگیرتا شوخی طنزپردازان با سطح ماه که قبلا صورت محبوب را به آن تشبیه میکردند و الان معلوم شده بود که سطح آبله رو و زشتی دارد .  حتی فریدون مشیری در شعری این واقعه را به مرگ ماه تشبیه کرد:

با مرگ ماه روشنی از افتاب رفت

چشم چراغ عالم هستی بخواب رفت

الهام مرد و کاخ بلند خیال ریخت

نور از حیات کم شد و شور از شراب رفت

ااین قوی ناز پرور دریای شعر بود

در موج خیز عالم به اعماق اب رفت

  چند وقت پیش که خبر مرگش را شنیدم به یاد همه رویاپردازی و خیال پردازی هایی افتادم که از آرمسترانگ و کار بزرگش نشات میگرفت. یکی از اسطوره های زنده دوران ما ...

 پی نوشت یک : نام پست نام یکی از کتابهای مجموعه تن تن است . یک داستان دو قسمتی به نام هدف کره ماه و روی ماه قدم گذاشتیم.

پی نوشت دو : این پست را همان موقع که خبر مرگ آرمسترانگ شنیدم نوشتم . الان کمی بیات شده. بگذلرید به حساب گرفتاری ها روزانه

 

 آى نسیم سحری صبر کن

                      

بهزاد بچه اصفهان بود، لیسانس عمران داشت و یک دودانگی صدا . عصر ساعت شش به بعد وقتی پرچم را پایین می کشیدند رو پله های آسایشگاه ولو می شدیم و زل می زدیم به جنگلهای مه گرفته مرزن آباد . بعد از بهزاد خواهش می کردیم که :جون من بخون .اولش کمی ناز می کرد و بعد صدایش را رها می کرد در هوا دم دار شمال  " تو ای پری" قوامی و" گل یخ" یغمایی و یکی دوتا آهنگ از معین که میگفت همشهریمان است و هوایش را دارم . شنیدن این آوازها حتی از ناخواننده ای مثل بهزاد می چسبید و برای من که اعتیاد شنیدن روزانه موسیقی داشتم لنگه کفشی بود در بیابان . پادگانی که قحطی موسیقی بود و به جز صدای اذان و صدای رسته موزیک در مراسم صبحگاه صدای موسیقیایی دیگر شنیده نمی شد . جالبترین قسمتش وقتی بود که در مراسم صبجگاه دسته موزیک "سرودملی" یا "شهدای میهن" را میزد . صدا در کوه می پیچید و شغالها در جوابش زوزه  می کشیدند و همسرایی می کردند و اسباب خنده ما جور می شد.

ورود واکمن و سی دی پلیر به پادگان ممنوع بود و هیچ وسیله ای برای شنیدن موسیقی نبود . البته تلویزیونی در غذاخوری بود که هنگام شام یکی دوساعت اجازه تماشا داشتیم و خدا خدا می کردم  حداقل کمی موسیقی پخش کند. یاد می آید وقتی صحنه آرایشگاه فیلم دیکتاتور بزرگ چاپلین با موسیقی برامس را پخش کرد  در آن شرایط چقدر چسبید.

یکبار شام را که خوردیم یک موسیقی جدید از تلویزیون پخش شد .مرد لاغر و ریشو با موهای جوگندمی سشوار کشیده به سبک مجریان صداوسیما در کوچه پس کوچه های دربند دست پسربچه ای را گرفته بود و از "کوچه ها " میخواند . موسیقی سنتی نبود .هرچی بود شعر و ترانه اش در ذهن می ماند وفرق می کرد . بعدتر فهمیدم خواننده اش "حسن همایونفال" نام دارد . از اولین نسل به اصطلاح پاپ خوانان بعد از انقلاب . ترانه همه گیر شد . بعدها و باز در دوره خدمت و صبح های زود وقتی در سرویس پادگان چرت میزدم این ترانه از رادیو پخش می شد و کلیپش از تلویزیون .

ایندفعه در ایران یکی ازشمارهای مجلات همشهری جوان که به موسیقی پاپ بعد انقلاب اختصاص داشت را ورق می زدم و می خواندم . ضمیمه آن یک سی دی حاوی کلیپ و موسیقی آنهابود . سی دی را نگاه کردم و ترانه نسیم سحری مرا بار دیگر یاد روزهای گذشته انداخت. سی دی را باخودم آوردم و کلیپ را در  یوتیوب آپلود کردم تا برای مرور خاطره نسل ما در دسترس باشد.  چه می شود کرد، نسلی از موسیقی الویس پریسلی و کنسرت فرانک سیناترا در تالار رودکی خاطره دارد و نسل ما از ترانه نسیم سحری و حسن همایونفال در کوچه های دربند !

 

 

 

1391

  

                                      بهاریه ۱۳۹۱

 

             

                      به یاد هایده  ۱۳۶۸ ـ ۱۳۲۱

در میان حس ها و نشانه های نوروزی ٬ اصوات نقش مهمی دارند . صداها و نواهایی که بار نوستالژیک دارند و بار خاطرات گذشته را بردوش می کشند . در حس و هوایی که به هنگام سال نو در ما موج میزند قسمتی از آن توسط اصوات و ترانه های هستند که در ضمیر ما مترادف با جشن سال نو و آیین نوروزی است . صدای آن ساعت شماطه دار کوکی یادتان می آید. همان که هنوز در بعضی خانه های قدیمی یافت می شود و صدای تیک تاک آن را قبل سال تحویل و شلیک توپ می شنویم یا همین صدای شلیک توپ  یا آن قطعه جاودانه نوروزنامه در دستگاه چهارگاه استاد علی اکبر دهکردی که با سرنا و دهل اجرا می شود و بدون شنیدن آن سال تحویل برای ما بی مفهوم است . همه این اصوات و نواها و ترانه ها جزئی از حس و حالی است که ما ایرانیان هنگام نوروز حس می کنیم .

همه اینها را گفتم تا به اینجا برسم . چند روز پیش وقتی در بین آرشیو موسیقی ام دنبال آهنگی  می گشتم به ترانه مهمانی بهار هایده رسیدم . بعد به ذهنم رسید که در بین همه خواننده ها ما هیچ کس به اندازه هایده از بهار و عید و نوروز نخوانده و هیچ خواننده ای( حتی ویگن و پوران) به اندازه او برای ما تلقین کننده حس نوروزی نیست ٬ بگذارید مثالهایش را برایتان بگوییم .

 یک - نوروز ۱۳۵۶ وقتی  تصنیف سه گاه " نوروز آمد" را با شعری از فریدون مشیری می خواند و آن بانوی چنگ نواز و انوشیروان روحانی با آن ارگ یاماهای سفید او را همراهی می کنند (یادم باشد یکبار داستان آن ارگ سفید  که کمپانی یاماها مخصوص انوشیروان روحانی ساخته بود را برایتان تعریف کنم)  آنجایی که با آن صدای آسمانی در اوج می خواند نوورررروووزز آمد . یکی از جاودانه ترین ترانه های نوروزی ساخته می شود .

 دو- ترانه " مهمونی بهار " هایده یکی دیگر از این آهنگ هاست . آهنگسازش را پیدا نکردم . به احتمال زیاد متعلق به دوره قبل انقلاب است . هایده به زیبایی حس حال بهار و عید را در این ترانه به تصویر می کشد. "عید من و عید تویی که مبارک است" و ما را به" مهمانی بهار" می برد .

  سه- اواسط دهه شصت بود . نوروز ۱۳۶۴ یا ۱۳۶۵ . جنگ هشت ساله با عراق شدت گرفته بود و شهرهای ایران زیر بمباران بی امان هواپیماهای عراقی در آتش می سوخت . مرگ و سیاهی نوروز را از یادها پاک می کرد. آنروزها  بود که ترانه ای ورد زبان مردم شد و همه  درباره " شب عیدی که  در آن بایدغصه ها را به فردا موکول کرد" صحبت می کردند  . آهنگ صادق نوجوکی و شعر لیلا کسرا و آن صدای زمینه ابراهیم حامدی (ابی) و صدای هایده یکی از جاودانه ترین ترانه های عید را پدید  آورد . ترانه شب عید (یا شب عشق ) یکی از بهترین کارهای هایده بود که در سیاهترین روزهای دهه شصت خورشیدی نوروز را به ایرانی ها  یادآوری می کرد.

   چهار - آخرین ترانه بهاری هایده ترانه "بهار بهار"  است با شعری که غم غربت و دوری از وطن در آن پررنگتر از همیشه به چشم می آید . ترانه سرا و آهنگساز  آن مجمد حیدری است و با تنطیم خوب منوچهر چشم آذر و احتمال زیاد در سال ۱۳۶۶ ضبط شده . "بهار بهار"  بر عکس  آهنگهای دیگر ترانه شادی نیست و بیشتر به حسرت روزهای خوب گذشته و نوروزهای قبل در وطن می پردازد" خونه هزار،هزارتا یاد و یادگاری داره/ بچگی و قلک و عیدی به یادم میاره/ گلدون و یاس رازقی بنفشه های باغچه /آینه و شمعدون جهاز مادر تو طاقچه " و بهاری که دیگر مانند گذشته ها نیست  و غم غربت و دوری از وطن آنرا به خزان بدل کرده "بهار خونه بوی دیگه داره/ هوای خونه همیشه بهاره /اما برای من دور ز خونه /بهارا هم مثه خزون میمونه"

  هنگام نوروز است و وقت مرور خاطرات ، یاد آنهایی که دیگرنیستند و آنهایی که از ما دورند و خاطرات سالهای دوری که کمرنگ و کمرنگتر می شوند و برای ما تنها چیز باقی مانده یاد این خاطران و نقطه عطفی است در زندگی ما . نقطه عطفی که نوروز نام دارد و آمدنش را جشن می گیریم  و باز بیاد هایده وقتی می خواند:

در این نوروز کیان/ دلت خرم به جهان /لبت پر خنده باشد /گل خوشبختی بچین/ الهی سال نوین به تو فرخنده باشد

 روز و روزگار  خوش . سال خوبی داشته باشید .

-مهمونی بهار  با صدای هایده

 

 

نان خامه ای قنادی سینا ...

 

 

    یک کافه قنادی در گوشه جنوب شرقی میدان انقلاب بود (هست ) در کنار مغازه های کتابفروشی و ساندویچی و جگرکی . این قنادی از وقتی یادم می آید همانجا بوده٬ خودش که تاسیسش را نوشته ۱۳۳۲ (یعنی فکرش را بکنید طرف در سال کودتا و بگیر ببند رفته قنادی تاسیس کرده! ). آنزمانها یک مغازه دو دهنه بودکه در یک طرفش یک یخچال ویترینی بود وسمت دیگر در شیشه ای .پشت شیشه با لامپ نئون کج ومعوجی نوشته شده بود "قنادی سینا" آنجا بود که می توانستی خوشمزه ترین نان خامه ای دنیا را بخوری. داخل قنادی ساده بود .خبری از میز و صندلی نبود دورها دور پیشخوان بود و در گوشه ای میز صندوق دار و در گوشه دیگر آبسردکن . این ها کل وسایل داخل مغازه را تشکیل می داد به اضافه یک رادیو همیشه روشن.  روی پیشخوان لیوانهای بزرگ پلاستیکی بود پر از کاغذ کاهی که به عنوان دستمال از آنها استغاده می شد. این مغازه تغییر زیادی نکرده همان دکور و همان سیستمی که بود فقط یک بار ویترین را عوض کرد و یکی از این یخچال های ویترینی بزرگ جایش گذاشت و تابلو عهد دایناسوری را با یکی از این تابلوهای ژیگولانس جدید عوض کرد. محصول اصلی اش  هم نان خامه ای است البته شیرینی های دیگر هم درست می کند اما تا به حال ندیده ام  کسی از آن ها بخرد .

  نان خامه ای ها  قنادی سینا عظیم الجثه و پر از خامه بود . گاهی از کف دست بزرگتر  . نان خامه ای دیگر معروف به نارنجکی- همانی که اینجا فرنگی ها بهش می گویند    Cream puffs -   کوچک بودند ٬یک لقمه می شدند و حسرت در دلت می ماند و خمارت می گذاشت اما شیرینی های اینجا بزرگ بود٬ خفه ات می کرد و هوس را می کشت .گاز اول را که میزدی خامه از گوشه کنار و سوراخ نان خامه ای بیرون می زد و کلی باید هنر به خرج می دادی تا به دست بال و صورت و لباست خامه مالیده نشود . بچه که بودم یکی از آرزوهایم این بود که بزرگ شدم یک جعبه از این نان خامه ای بخرم و آنقدر بخورم که دیگر نفسم بالا نیاید ٬ آرزویی که برآورده نشد!

دهه  مشعشع شصت  یکی از سرگرمی های ما ایستادن در قنادی سینا و خوردن نان خامه ای بود حالا به هر بهانه ای شده .بابا هر از چندگاه که حوصله اش به جا بود یا فیلم خوبی(با تعریف آنروزها و در آن وانفسا) در سینماها بود دست ما را می گرفت  می برد سینما . فیلم های آنروزگار پر بود از غصه و زنجموره و درد ٬طلاق٬ بچه های یتیم و بی کس .زنان ستمدیده ٬ خان ظالم و از خدا بی خبر و .... .

 یک بار به تماشای فیلم گلهای داوودی رسول صدرعاملی رفتیم . داستان یک پسر نابینا که نقشش را بیژن امکانیان که مثلا سوپراستار آنروزهای سینمای ایزان بود بازی می کرد.پدرش (داود رشیدی ) در زندان ستمشاهی کشته شده بود و مادرش (پروانه معصومی) با خون دل بچه بزرگ کرده بود و به او نگفته بود پدرش مرده واین پسر نابینا در شرف ازدواج متوجه شد مادرش به او دروغ گفته و از این داستانها و ذکر مصیبتها  . کل سینما دستمال دستشان گرفته بودند و  های های مثل ابر بهار گریه می کردند. بعد از فیلم  چشمهای مادرم  از فرط گریه باد کرده بود و به خودش لعنت می فرستاد که چرا آمده سینما! بعدش رفتیم قنادی سینا  و بابا نفری یک نان خامه ای برایمان خرید و تلخی فیلم را با شیرینی خامه جبران کردیم . دنیا آنروزها خیلی ساده تر و کوچکتر از  دنیا امروز بود.

آخرین بار یادم نیست کی از این نان خامه ای ها خوردم هشت سال ؟ ده سال؟  یا شاید بیشتر  ولی هنوز مزه آن در دهانم مانده خامه شیرین با ته مایه گلاب و وانیل .

با تشکر  از خانم مهتدی  عزیز که باعکاسی از این قنادی ٬ یاد آنروزها را برای من زنده کرد .

 

               

 

 

 

داستان یک آهنگ - از دختر شلبیه تا  شانه

 

هفته پیش مشغول تماشای برنامه  آکادمی موسیقی  گوگوش بودم (اینطور نگاهم نکنید ٬ مجبورم. میفهمید؟ مجبور) بهرحال برای من که دنبال تاریخ موسیقی و ترانه ها و این مسائل هستم دیدن اینطور برنامه ها لازم  و از اوجب واجبات است.

بگذریم٬ در آن برنامه  یکی از خواننده ها مسابقه٬(مهران ) ٬ ترانه مشهور  شانه را بازخوانی کرد و هم در زیر نوشت ترانه و هم خود خانم گوگوش ترانه سرا را آقای شاهپوری( شوهر اول پوران)  معرفی کردند که اشتباه بود و ترانه از سروده های ناصر رستگار نژاد ترانه سرای قدیمی است . البته اول تاریخچه ترانه :


                                

     دختر  چشم بادام  شلبیه :

 بنت الشلبیه ( جایی به نام شلبیه پیدا نکردم گویا معنایش می شود دختر زیبا یا دختر مه پاره ) از ترانه های مشهور فیروز   Fairuz خواننده مشهور لبنانی در حدود پنجاه سال پیش می باشد. این خواننده زن  در جهان عرب بسیار مشهور و شهرتی در حد ام کلثوم دارد . ترانه بنت الشلبیه  بعد از او بارها توسط خوانندگان مختلف بازخوانی  شده .  شعر ترانه در مدح دختر زیبارو  و  بادام چشم شروع می شود  و اینکه:  من تو را از ته قلبم  دوستت دارم و تو همه چیز من هستی و قس علیهدا.....

 ترانه در مقام نهاوند است . یکی از زیباترین مقامها در موسیقی عرب .ولی سازنده آهنگ معلوم نیست عده ای آنرا از ملودی های قدیمی لبنان و فلسطین می دانند و عده ای از ترانه های دوره امپراتوری اسلامی در اندلس وعده ای از کشور عراق .

البنت الشلبية عيونا لوزية
حبك من قلبي یا قلبي إنت عینیا
حد القناطر محبوبي ناطر
كسر الخواطر يا ولفي ما هان عليا
بتطل بتلوح و القلب مجروح
و أيام عالبال بتعن و تروح
تحت الرمانة حبي حاكاني
و سمعني غناني يا عيوني و أتغزل فيا

و اما داستان ساخته شدن نسخه ایرانی ترانه :

 سه سال پیش که به دیدن استاد رستگار نژاد رفته بودم (داستانش را اینجا نوشتم ) اینطور تعریف کرد که  عباس شاهپوری و همسرش پوران برای  مسافرتی به لبنان می روند و به هنگام برگشتن چند صفحه از کارهای فیروز و چند خواننده دیگر عرب را به عنوان سوغات برای رستگار نژاد می آورند. ترانه بنت الشلبیه مورد توجه ناصر رستگار نژاد قرار گرفته و به پوران پیشنهاد می دهد که آنرا با شعر فارسی سروده او بازخوانی کند. ترانه  با صدای پوران  اجرا می شود و مورد استقبال فراوانی قرار می گیرد به حدی که چند وقت بعد ترانه مجددا به صورت دو صدایی توسط ویگن و پوران اجرا  می گردد و به یکی از  آثار ماندگار موسیقی ما بدل می شود .

  از قضا اینکه ( نفهمیدیم بلاخره  ترجمه آیرونی چی می شود ) نا گفته نماند که  خود گوگوش در کنسرتی در سال ۵۶ این ترانه  را به زبان عربی اجرا کرد .این کنسرت  در پایتخت کشوری بود  که  کمتر از دو سال بعد  جنگ خونین هشت ساله ای را با ایران به راه انداخت . ترانه بنت الشلبیه  با صدای گوگوش . اجرا در تلویزیون بغداد ! 

 پ ن ۱ :شانه با صدای ویگن و پوران

SHANEH by payammim

پ ن ۲ :بنت الشلبیه با صدای فیروز Bent al shalabieh by payammim

پ ن ۳ : اجرای  جدید  ترانه شانه با صدای ریتا جهان افروز خواننده اسرائیلی - ایرانی

پ ن ۴ : بعدا متوجه شدم که  در ترانه دوصدایی ویگن و پوران انوشیروان روحانی پیانو نواخته. 

 


اونی که رفته دیگه برنمیگرده.

 

                                 

از خیابون شاه که می پیچیدی تو لاله زارُ راست شیکمت رو که میگرفتی به طرف توپخونه ٬یه کم پایین تر میومدی کافه سهیلا بود .خود آق رضا سهیلا هم همیشه پشت دخلش میشس و ملت رو تموشا می کرد.سر و گردن میزون و سینه کفتری با سیبلهای مشکی براق و موهای بریانتین زده . یه ناهید نامی هم بود٬ خوشگل بود و شاسی بلند٬ چشاش زاغ ٬ تازگیا نشمه آق رضا شده بود. اونهم کنارش می شست.  شبهای جمعه سر چراغی میرفت رو سن و میخوند اما صداش مالی نبود جیغی بود. هنوز سوسن کوری نیومده بود . شبهای جمعه ما هم میرفتیم. خدا رحمت کنه امواتتون رو  ننه مون میگفت به مرحوم ابوی رفته ام . ننه مون طفلی میگفت شدی عینهو آقات. صبح با حمومی میزنی بیرون شب با مطربها برمیگردی خونه. خسرالدنیا و الاخره...

بعد شبهای جمعه آق قاسم میومد. قاسم خان جبلی. صداش گیرا بود٬ بد حزن داشت. لامصب به آتیشت می کشید . عینهو اینکه یکی داره از ته دلت خبر می ده .میگفتن ملکه ثریا عاشقش بوده و شاه بهش حسودی میکرده. میگفتن دنیا ز تو سیرم رو برا ثریا خونده بود.

 من و منصور سیاه و رض ملایری و جعفر حیف نون - بچه درخونقاه بود - شبهای جمعه  میرفتیم اونجا . دو سه تا چَتول پنجاه و پنج دو آتیشه با ماست و خیار وده بیس سیخ  دل و جیگر و خوش گوشت و روده سفارش میدادیم و پیمونه پشت پیمونه و چَتول پشت چتول خالی میکردیم. لول که میشدم  داغ دلم تازه میشد. یاد چشای سیاهش می افتادم و اون طره مو که از لای چادرش بیرون میومد. لاکردار از جلوی چشمام کنار نمی رفت . به یعقوب گارسون کافه پنج تومن می دادم که به علی انتری  سر دسته مزقون زنها قاسم خان  بده تا اونکه رفته رو بزنن. بعد وقتی قاسم خان میخوند" اونی که رفت دیگه بر نمی گرده .شاید تو قلب کسی خونه کرده" عینهو طفل چار ساله زار می زدم .دس خودم نبودا ٬  اینو که میخوند اشکم دم مشکمم بود. بعد قاسم خان چند تا دیگه میخوند مریم بیا بیا رو میخوند ٬ پاییز آمد و دنیا زتو سیرم رو میخوند و بعد اون رقص طاووس بود و گاهی مهوش هم میومد و می رقصید و میخوند٬  ولی من حوصله اش رو نداشتم میزدم بیرون. بیشتر به عشق قاسم خان می رفتم..... 

 اون قدیما خیلی خوب بود ُ خیلی ..شما جوونها خیر ندید یعنی  چیزی ندید. یعنی راستیتش اصلا جوونی نکردین..........

 

طی طریق در وبلاگستان..

 

یک - اواخر سال هشتاد و یک  بود که اسم وبلاگ به گوشم خورد. کتی  آنروزها تازه شروع کرده بود به بلاگ نوشتن و از طریق او بود که با این پدیده جالب آشنا شدم . مثل خیلی های دیگر آنروزها عطش نوشتن داشتم . دفتر خاطرات روزانه و یک سری داستان که چند بار هم زور زده بوده چاپشان کنم و به جایی نرسیده بود.و بلاگ کتی را قاچاقی می خواندم و بعد شروع کردم به خواندن وبلاگهای دیگر: خورشید و استامینوفن و مریم گلی و  همینه که هست و ... بعد کم کم رویم را هم زیاد کردم کامنت هم می گذاشتم و بعدتر چند باری گردنم را کج کردم و نوشته ام را بردم پیش کتی و گفتم این را بگذار در وبلاگت. فکر می کردم لابد یک چیز است مثل مجله و روزنامه ٬ هنوز متوجه داستان شخصی بودن وبلاگ نبودم . او هم بنده خدا در رودربایستی ماند و یکی دوبار مطالب را گذاشت و دفعه آخر بلاخره گفت: چرا خودت وبلاگ نمی زنی ؟ فکر خوبی بود اما برای کسی مثل من آنهم با دانش کامپیوتری آنروزهایم چیز محالی بود. آنرا هم مانند خیلی چیزهای دیگر گذاشتم در بایگانی طرح های نیمه تمام زندگی.سال هشتاد و دو بود. 

  دو - بعداز ظهر دلگیر پاییز بودو در کتابخانه شهر مانیتن ویو درکالیفرنیا نشسته بودم  .مدتی از مهاجرتم به ینگه دنیا می گذشت. وبلاگها نخ های باریکی بودند برای  آنکه اتصالم به سرزمین مادری قطع نشود . اورکات هم آنروزهابازارش گرم بود . بعد به سرم زد چرا وبلاگی که همیشه به ان فکر می کردم را راه نیاندازم . خیلی آبروریزی بود که آدم وسط سیلیکان ولی و دقیقا دوتا چهاراه پایین تر از قومپانی ! معظم گوگل زندگی کند و بلد نباشد یک وبلاگ ساده راه بیاندازد. بلاخره با آزمون و خطا راهش انداختم . تایپ بلد نبودم و یادم میاید اولین پست که چند خط بیشتر نبود دو ساعت تمام وقتم را گرفتو بعدش دستم درد گرفته بود.  اسم قهرمان داستانهای نصفه نیمه ام را گذاشتم روی وبلاگ " بایرامعلی" مرد میانسالی که عاشق کاراگاه بازی بود و همیشه خیط می کاشت.در ذهنم کسی بود شبیه حمید جبلی و صادق هدایت با همان قیافه و حرکات . بعد خواستم لحنش را جذابتر کنم . پدرم و دایی ها از یک نمایشنامه رادیویی در دهه چهل شمسی  برایم می گفتند به نام کارآگاه جانی دالر  با صدای حیدر صارمی و اینکه در آخر هر  نمایشنامه می گفت:ارادتمند ،جانی دالر. حیدر صارمی بعدها در دهه شصت با پریچهر بهروان صبح جمعه با شما را اجرا می کرد و صدایش را دوست داشتم . عنوان وبلاگ شد:بایرامعلی تقدیم میکند و موخره هر پست شد ارادتمندهمیشگی:بایرامعلی! اولین پستم را فرستادم هوا . چهاردهم مهر ۱۳۸۵ بود .

سه - مهدی آنروزها وبلاگ ژرف را مینوشت و سایت  بالاترین را به تازگی راه انداخته بود . بعد تصمیم گرفته بود که یک گردهمایی راه بیاندازد از وبلاگرهای شمال کالیفرنیا. دعوتنامه را که دیدم تصمیم گرفتم بروم ٬به او ایمیل زدم و ادرس گرفتم و راه افتادم و با کلی دلهره و اضطراب و ملامت اینکه این چه اسم مسخره ای است برای وبلاگم انتخاب کردم ٬  جلسه را که در دانشگاه استنفورد بود  پیدا کردم . کلی از آدمهای که فقط  اسمهایشان را شنیده بودم و وبلاگشان را خوانده بودم آنجا بودند . لوا  را اولین بار آنجا دیدم و امید معماریان به تازگی از ایران امده بود  و مهران که آنروزها اعلیحضرت حاج آقا را می نوشت و جهانشاه که سایت ایرانیانش  برو برو خودش را داشت و سیما  فرنگوپلیس و احسان که شنادر شنزار را می نوشت و خانمی که متعلق به نسل ما نبود و بعدها فهمیدم وبلاگ دارد . دیدن این آدمها برایم خیلی جالب بود . بعد جلسه به همراه چندنفر به رستوران تنور گلی در شهر پالو آلتو رفتیم و همراه با بحث درباره وبلاگستان کوبیده سیری زدیم  . بیست یکم بهمن ۱۳۸۵ بود.

چهار -  چند ماه بعد اولین  کنسرت رسمی  گروه کیوسک بود و با دوستان که در جلسه قبل آشنا شده بودیم با ایمیل و تلفن قرار گذاشتیم دسته جمعی این کنسرت را برویم . لوا و وحید و مهران و من آن خانم که آنشب فهمیدم اسمش نازی است و به انگلیسی وبلاگ می نویسد . این کنسرت پایه گذار یک دوستی عمیق شد وتک تک  این آدمها به نوعی بدل شدند به نزدیکترین آدمهای زندگی من. دوستانی از جنس خود که می شد تنهایی و تلخی های سالهای اولیه غربت نشینی را با آنها شریک شد . هنوز هم کنسرتهای کیوسک را دسته جمعی می رویم . به یاد این اولین کنسرت .چهارده اردیبهشت هشتاد و شش بود.

 پنج -.چند وقت بعد هم خودمان یک مراسم در دانشگاه ایالتی سانفرانسیسکو برگزار کردیم با نام پرطمطراق "ایرانیان در اینترنت " و کلی آدم دعوت کردیم.بلاگرها اطراف آمدندو  تک تک صحبت کردند . حامد نیک پی آواز خواند و برنامه اجرا کرد  و  صنم  از طریق ویدیو چت با ما حرف زد و راس میرکریمی عضو عالی شورای شهرداری سانفرانسیسکو آمد و سخنرانی کرد و جلسه به خوب و خوشی تمام شد. شهریور هشتاد و شش بود.

 شش - دو سه هفته دیگر پنجمین سالی می شود که این وبلاگ می نویسم و اینروزها  دهمین سال وبلاگستان فارسی نیز هست .طی این مدت آدمهایی زیادی از این مجموعه دیده ام .بعضی ها خیلی بهتر از وبلاگشان بودند و بعضی را آرزو می کردم کاش ندیده بودم و به همان تصور قبلی می ماندم .خیلی ها را آرزو دارم از نزدیک ببینم و  دلم برای خیلی ها تنگ می شود و خیلی ها را ترجیج می دهم دیگر نبینم .بسیاری هم به  دوستان نزدیک تبدیل شده اند. همه چیز دنیای مجازی تبدیل می شود  به روابط در زندگی معمولی و روزمره . نوشتن اینجا به من احساس آرامش می دهد در بدترین و بهترین روزهای زندگی همیشه به اینجا پناه آورده ام . سرکوفت ها را شنیده ام ٬ اینکه وبلاگ نوشتن به درد نمی خورد و برای آدم نان و آب نمی شودو آخرش که چه؟ تشویقات و تمجیدهای دیگران را هم شنیده ام . برای هرکس چیزهایی در زندگی مهم است . وقتی کسی از شهری کوچکی در تگزاس  به من ایمیل می زند و می گوید :خواندن فلان پستت مرا از افسردگی درآوردو روحیه ام را عوض کرد ٬ وقتی می شنوم در یک جمع کوچک دانشجویی در رستورانی در لیسبون پرتقال درباره یکی از پستهای من بحث می شود٬ وقتی آهنگساز افسانه ایی زندگیم به من ایمیل می زند و تشکر می کند٬ وقتی یک هنرپیشه مشهور بهم می گوید از فلان پستت خیلی خوشم آمد. وقتی یک نفر که نمی شناسش در مجلسی جلو می آید و می گوید که سالها وبلاگ را خوانده و  فلان نوشته ام را حیلی دوست داشته ٬همه و همه پاداشی است که نوشتن این وبلاگ برایم آورده و از نظر روحی ارضایم می کند. می فهمم هنوز زنده ام و هنوز چیزهایی برای گفتن دارم و غیر از روزمرگی و گذران عمر کار دیگری هم می کنم . این حس حس فوق العاده ای است از معدود دلخوشی های که هنوز مانده.  

هفت - اینروزها فیس بوک و تویتر و گوگل پلاس دیگر چیزها  اهمیت و نقش وبلاگها را کم رنگ کم رنگتر می کند. دیگر کسی حوصله خواندن مطالب بلند را ندارد و همه چیز به سمت مختص شدن پیش می رود و این چیز خوبی نیست . وبلاگ حتی در مبتذل ترین و دم دستی ترین نوع آن چیزی بود که تولید محتوا می کرد و می کند. نوشتن یکی از بزرگترین موهبتهای بشر است ُ. آفرینش متنی و جاری ساختن جریانات مغز و ماندگار کردن آن است . مهمی که هیچ یک از رسانه های مورد اشاره به شدت و حدت وبلاگها قادر به  انجام  آن نیستند.

هشت - صحنه ای است در فیلم کمال الملک علی حاتمی ٬ وقتی به دزدی از تخت شاهی متهم می شود به کامران میرزا می گوید:" اين هفت سال طي طريق بود، وقت نزول بركات، سال هاي رحمت، هرچه خواستم، خدا داد، گرچه عزيزاني از دست دادم، همسرم، برادرم، جواني ام". طی طریق ما و وبلاگستان هنوز هم ادامه دارد.........

                          ارادتمند همیشگی: بایرامعلی!

 

 

هنوز تو اون کوچه رو اون اقاقی...

 

                                    

 

ـ هفت ٬هشت سال بیشتر نداشتم تازه کار کردن با گرامافونی که یادگار ایام تجرد پدر بود را یاد گرفته بودم  وصفحه ها  را روی صفحه چرخان گرام می گذاشتم و سوزن پیکاپ را آرام روی شیار صفحه ها می گذاشتم تا بخواند. در بین صفحه های مورد علاقه ام صفحه ای بود که یک طرفش به صورت حلزونی و زرد و سفید بود با علامت شیر خورشید و زیرش وزارت دارایی و قیمت ۱۰ ریال ! و سمت دیگرش نوشته بود" دل میگه اومد"  و نامزدی و خواننده :منوچهر ." نامزدی" را دوست نداشتم  برای آن سالها زیادی غمگین بود ولی" دل میگه اومد" تا مدتها ترانه دلخواه بود و هنوز هم هست و هر بار که ترانه پخش می شد پدر یاد خاطراتش می افتاد و برای چندصدمین بار خاطره همسفری با منوچهر در قطار تهران - اهواز را برایم تعریف می کرد.

 ـ سعید همکلاسی دبیرستانم بود. و بگویی نگویی یک ته صدایی داشت و با وجود سن سال کم همیشه خدا عاشق یکی بود . زنگهای تفریح با همان ته صدا روی میز ضرب می گرفت و می خواند " یادت میاد که اونروز لب دریا٬ تو ساحل رو شنها بازی می کردیم......"  این ترانه را آنموقع ها نشنیده بودم .  هنوز هم وقتی می شنوم یاد سعید می افتم

 ـ چند سال بعد دو تا نوار از مجموعه کارهایش را پیدا کردم . از جمله همین ترانه افسوس و کلاغها و پرستو . بارها گوش دادمش . عقلم نرسید که یک کپی از نوار داشته باشم. یک بار که با دوستان به  شمال رفته بودیم در یک ایست بازرسی ماشین را نگه داشتند و گشتند و بعد که چیزی پیدا نکردند همه نوازهایمان از جمله همین نوارهای سوگلی من را در کیسه ای ریختند و بردند و التماس و خواهش فایده ای نکرد . هنوز هم چند ترانه از آن مجموعه را پیدا نمی توانم بکنم .

ـ  سال ۲۰۰۷ بود و سال های ابتدایی مهاجرت .  در مراسمی دیدمش و از دیدنش کلی ذوق کردم آنموقع هنوز دیدن این جور مشاهیر دوره بچگی ذوق داشت . موقع تنفس که رفته بود بیرون سیگار بکشد پیشش رفتم و چند کلمه ای صحبت کردم .بی حوصله بود شاید هم به خاطر سن سال . داستان مسافرت پدر در قطار را برایش تعریف کردم . زهرخندی زد. در خاتمه مراسم کلاغها را خواند و خوب هم خواند.

 سرکار بودم که خبر مرگش رسید و اوقاتم تلخ شد بماند که در سالهای اخیر به این اوقات تلخی و خبرها بد عادت کردیم دیگر از آن نسل هنرمندها کمتر کسی باقی مانده . منوچهر سخایی هم رفت  ولی یادش تا سالها در ذهن مردم کشورش خواهند ماند هرچند خیلی ها گرایشهای سیاسی اش را دوست نداشتند ولی  مردمش بیادش خواهند آورد  وقتی در عروسی ها " گل بسر عروس " را بخوانند وقتی به پرستو  که به یاد برادرش که در کودتا بیست هشت مرداد  کشته شد٬ خوانده بود گوش کنند وقتی  ترانه باز ای سیه مو را در اوقات شادیشان بشنوند  و یا وقتی با " دل میگه اومد" و " کلاغها " عاشقی کنند . آنجایش که می گوید : هنوز تو اون کوچه رو اون اقاقی .دلی که کنده بودیم مونده باقی..........   

 

 پ .ن عکس را سال ۲۰۰۷ در مراسم  بزرگداشت ناصر رستگارنژاد گرفتم.

 

 

بهاریه 1390

 

                  

بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید............

 دو روز بیشتر به سال نو نمانده٬ نشسته ام و زور می زنم تا بهاریه بنویسم آنهم در جایی که حس و حال عید وجود ندارد و تنها شکوفه های درختان و بیابانهای سبز شده هستند که بیادت می آوردند نزدیکی نوروز را . باید بنویسم ٬به خودم قول داده ام هز سال یک بهاریه بنویسم . از نوروزهای پیش و بهارهای گذشته.....

................

رفتن به خانه پدربزرگ٬ مادر بزرگ و فرار از شلوغی تهران- هرجند که درنوروز آرامترین ایام را می گذراند - از برنامه های هر سال بود. خانه مادربزرگ از جاهای ایده آل ایام بچگی بود. محلی برای بازی و شیطنت و استفاده یا بهتر بگویم سوء استفاده از حمایت بیدریغ و همه جانبه مادربزرگ . جایی که در حال و هوای بچگی هر غلطی بکنی و به قول مادر "آتش بسوزانی" و ترسی از بازخواست نداشته باشی و دست آخر متحصن بغل پدربزرگ و مادر بزرگ شوی و لوست کنندو دست آخر پول توجیبی بگیری و بروی سراغ برآوردن آرزوهای کوچک و محلی  بودبرای دیدن عمو و خاله  و دایی ها  که هنوز ازدواج نکرده بودند.جایی که کل خانواده چند روزی با هم جمع می شدند.

......................................

شانزده سالم بود . تازه استخوان ترکانده بودم و بلوغ کم کم خودش را نشان می داد. قدی که به طرز قناسی بلند شده بود و صدایی که بفهمی نفهمی دورگه شده بود . ایام عید بود و ما مثل همیشه مهمان پدربزرگ مادر بزرگ . خاله هم مهمان داشت . دوستی قدیمی که عیدها از تهران می آمد و در خانه خاله می ماند یکی دوبار دیده بودمشان خودش را و دختری که همسن سال من بود . آنشب خاله همگی را برای شام دعوت کرده بود. "ف" را که بعد مدتها دیدم از تعجب خشکم زد . نه! این همان دختر جیغ جیغو از خود راضی نبود که چندسال پیش دیده بودم . یعنی آدمیزاد در سه چهار سال آنقدر عوض می شود؟ یا من عوض شده بودم؟ اولین بار بود که عبور آن جریان سیال گرمی که بارها در داستانها خوانده بودم  را در بدنم احساس کردم. جریان سیال وارد بدنت می شد و داغت می کرد و ضربان قلبت را بالا می برد . "آن وقتی که نمی‌بینیش توی دلت پنداری یخ می‌بنده... وقتی می‌بینیش یک هرمی توی این دلت بلند می‌شه، پنداری تنور نانوایی را روشن کرده‌اند.."  به یاد این حرف مش قاسم در دایی جان ناپلئون افتادم . از آنروز دیگر به هر بهانه ای به منزل خاله سر زدن و رفتن  جزء ای از برنامه هرروز من بود . تمام آن یک هفته که "ف " و خانواده اش آنجا بودند. به انجا می رفتم .خیلی خوب حرف می زد .شاید هم آنروزها به نظرم آنطور می آمد.از همه چیز٬ از موسیقی می گفت و از دنیای سینما و از .... و من که آنروزها از این وادی خیلی دور بودم با ولع به حرفهایش گوش می کردم و صحبتهایش با آن زنگ صدای پایانی را در ذهنم ماندگار می کردم و در رویا غرق می شدم.

...........................................

 پدر بزرگ اهل رادیو بود. صفتی که اکنون به من ارث رسیده. به خانه که می رسید رادبو المپیا چوبی بزرگش روشن می شد . زنگ بیگ بن و " اینجا لندن است " و  آن مارش دوران جنگهای انفصال و "این صدای امریکاست" و سنتور فریدون شهبازیان و "اینجا دویچه ووله" و رادیو باکو  و مسکو  و اسرائیل و...... . وگاهی که سر حوصله بود گرامافون فیلیپس را روشن می کرد و ده صفحه را رویش می گذاشت و صفحه به نوبت و به صورت خودکار بر روی گرامافون می رفتند و پخش می شدند. آنسال بعد اینکه "ف" و خانواده اش از خانه خاله رفتند از پدربزرگ خواستم که آن صفحه قاسم حبلی را که دوست داشت برایم بگذارد . قاسم جبلی با صدای سوزناکی می خواند " بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید / بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت" و مادر بزرگ برای چندمین بار برایم تعریف کرد که برای مسافرت به یندر انزلی رفته بودند و شبی به سینما می روند و این آهنگ را روی فیلم ملودارم  پرسوزگداز می بینند و مادر بزرگ آنقدر گریه می کند که تا چندروز چشمهایش باد کرده بود .

.....................................................................

 نوروز بعد هم دیدمش. یکسال را رفته بودم کلی مطالعه کرده یودم که کم نیاورم! مجله های مورد علاقه ام از دانستنیها و کیهان بچه ها تبدیل شدند به مجله فیلم و چند مجله سینمایی دیگر! و آنوقت یود که نشستیم و بحث کردیم سر همه اینها. دیگر کم نمی آوردم. گرچه ترجیح می دادم که او حرف بزند و من صدایش را بشنوم با آن زنگ ته صدایش . سرسنگین شده بود شاید هم از میل قلبی ! من باخبر شده یود . آن عید آخرین عیدی بود که به خانه خاله آمدند.

...........................................................

  اینها را که می نویسم یادش می افتم٬ ویرم می گیرد٬ اسمش را در فیس بوک جستجو می کنم و..... خودش است. با قیافه ای که مرور زمان تعقیرش داده ٬ ولی چشمها همان چشمهای درشت میشی آشنا هستند هرچند گذر زمان کمی گودترش  کرده .لابد هنوز آن زنگ ته صدا را دارد.  عکس خودش است و دو بچه در کنارش شنیده بودم آزدواج کرده و بعد اینهمه سال.......

...................................................................

 نمی دانم چه رازی است در آمدن نوروز که هجوم خاطرات٬خوب یا بد ٬ را زیاد می کند . این سنت همیشگی نوروز است که برعکس ماهیتش ما را به یاد گذشته بیاندازد ٬ رسم نو شدن و نگاه کردن به گذشته٬ مرور خاطرات در آن سرزمین حالا دور  . در آن قطعه خاک دوست داشتنی که فکرش یک لحظه رهایت نمی کند .نوروز یعنی  عوض شدن٬ تغییر ٬ شروع دوباره ٬بلند شدن مجدد ٬ پیمودن مسیری تازه هرچند در جاده قدیمی. همه اینها می شود رسم نوروز . رسم روزگارنو. رسم خوش زندگی. رسم جاودانی نوروز ایرانی .....

   هر کجا هستید  شاد باشید . سال نو مبارک و نوروزتان خجسته

 

  موسیقی : مهمانی بهار با صدای هایده

 

 

سرزمین من


            

 

یک - از در قهوه ای آهنی بدقوآره که رد می شدی به حیاط مدرسه می رسیدی. درست ورودی  محوطه حیاط سه پرچم بزرگ با رنگ روِغنی براق  روی زمین کشیده شده بود . پرچم آمریکا با ستاره هایی که کمتر از پنجاه تا بود ُ پرچم قرمز شوروی با داس چکش زرد( هنوز چند سالی به فروپاشی اردوگاه کمونیسم مانده بود) و سومین پرچم  متعلق به اسرائیل بود با ستاره داودی که اضلاعش را با بی دقتی کشیده بودند و یک اندازه نبود.  صبح ها از روی این پرچم ها رد می شدیم و آنها را لگد می کردیم و بعد صف می بستیم و با صدای ناظم مدرسه  از جلو نظام و خبردار و...  و بعد مراسم صبحگاهی و  قرآن خوانی و نیایش بود و آخر همه تکبیر که کلمات چهارم به بعدش می شد "مرگ بر امریکا" و" مرگ بر اسرائیل و مرگ بر...." . بعد آقای موحد ناظم مدرسه به ما می گفت که "می خواهم آنچنان فریاد بزنید که تا کاخ سفید شنیده بشه" و ما هم  آنچنان به حنجره هایمان فشار می اوردیم که صدایمان دورگه می شد و در عالم کودکی فکر می کردیم صدا تا آنجا می رود! بعدازظهرها آقا غلام فراش مدرسه روی پرچمها که کثیف و گلی شده بود را با تی تمیز می کرد تا برای فردا حاضر باشند. هر سال  سیزدهم آبان که می شد مراسم فرق هم می کرد بعد از رژه  روی پرچمهای نقاشی شده روی زمین  و صف بستن٬ موحد  یک پرچم آمریکا را سر صف می آورد و رویش نفت می ریخت و آتش می زد . پرچم با دود سیاهی می سوخت و ما هم هلهله شادی سر می دادیم و تکبیر می فرستادیم و از این که پوزه شیطان بزرگ را به خاک مالیدیم ذوق می کردیم.

دو - میرزا علی محلاتی معروف به حاج سیاح  را اولین ایرانی- آمریکایی می دانند که در بیست وششم ماه مه  ۱۸۷۵ رسما در دادگاه بخش دوازده شهر  سانفرانسیسکو شهروند ایالات متحده شد . دو بار هم با اولیسس گرانت رئیس جمهور  وقت امریکا ملاقات می کند و اواخر عمر بعداز سالها جهانگردی و زندگی در خارج  به ایران بر می گردد و در وقایع ترور ناصرالدین شاه و جنبش مشروطیت و آزادی خواهی هم دخالتهای داشته   است  .در ایران  چندبار زندانی می شود. در یکی از این دفعات که به خاطر دشمنی صدراعظم وقت بوده چاره برای خلاص از محبس پیدا نمی کند تا سرانجام  شهروندی آمریکا به دردش می خورد و  به واسطه دخالت سفیر آمریکا از زندان نجات پیدا می کند  . می بینید که این داستان٬ ُداستان جدیدی نیست!

سه -  دهه شصت خورشیدی سرودی  از تلویزیون  پخش می شد . معمولا بعد از اخبار سراسری با صدای گرم و مردانه  اسفندیار قره باغی خواننده  اپرای ارکستر سمفونیک تهران که آنروزها سرودهای انقلابی می خواند َشعرش متعلق به حمید سبزواری بود و قره باغی با همراهی ارکستر و گروه کر صداو سیما می خواند " ای ز شراره ستم شعله به عالم زده /امن و امان جهان یکسره بر هم زده/ آمریکا٬ آمریکا ننگ به نیرنگ تو ....." خواننده و ارکستر را نمی دیدیم . تصاویری بود از جنگ ویتنام و چند جنگ دیگر و نقاشی های از عموسام که او را به شکل یک وامپایر خون آشام با چنگالهای خونین و و دندانهای نیش بلند کشیده بودند.  یکی از آخرین دفعاتی که سرود پخش شد جام جهانی ۹۸ فرانسه بود . زمانی که تیم فوتبال ایران تیم آمریکا را با دو گل حمید استیلی و مهدی مهدوی کیا شکست داد و موج شادی کل ایران را گرفت خیلی از خانه بیرون زدند و نشنیدند که تلویزیون بعد بازی این سرود را پخش کرد.

چهار - در یک سالن بزرگ با هفتصد هشتصد نفر دیگر ایستادم از یکصد و نه کشور دنیا . گفته اند که مراسم خیلی مهمی است و بالباس رسمی و مرتب بیاییم . به دستمان نفری یک پرچم داده اند از همانی که بچگی سرصف برایمان آتش می زدند و و از رویش رد می شدیم . مجری به هشت ٬ نه زبان مختلف به ما خوش آمد و تبریک می گوید ٬چینی ٬ روسی ٬ هندی ٬ عربی و..... و اظهار می دارد که این روز روز مهمی در زندگی ماست . احساس عجیبی دارم٬ بین خوشحالی و ناراحتی  و نمی دانم چرا مرتب به یاد مراسم صبحگاه مدرسه می افتم و آتش زدن پرچم . اکثریت جمعیت حاضر با چشم بادامی ها است . خیلی ها خوشحالند و هورا می کشند و بعضی هم گریه می کنند. ایرانی ها بی تفاوترین ملت در مراسم هستند  همه یک جوری بهت زده به نظر می آیند . بلند می شویم و به همان پرچم قسم می خوریم و گواهی شهروندی را می گیریم و مراسم تمام می شود. 

 وقت بیرون آمدن بلندگو های سالن ترانه مشهور  وودی گاتری  ـ  این  سرزمین من است  ـ  را پخش می کند : " این سرزمین من است٬ این سرزمین توست. از کالیفرنیا تا جزیره نیویورک. از جنگلهای رد وود تا آبهای خلیج. این سرزمین برای من و تو ساخته شده ".

   این سرزمین من است ؟ این یکی را هنوز مطمئن نیستم...........................

 

از لا به لای نتها با عشق

 

                 

                               

همین دو هفته پیش بود . نزدیکهای غروب در قطار نشسته بودم  و خیره شده بودم به دشتهای مه گرفته و تاکستانهای خیس از باران در آخرین ترکش های خورشید . آرام آرام قهوه ام را مزه مزه می کردم و گوشی آی پادم در گوشم بود . از آن اوقات "بخت خندان و زمان رام " بود. آهنگها را گذاشته بودم روی شافر تا به انتخاب خود آی پاد پخش بشود. گاهی اینطوری دلچسب تر است اینکه به جای خودت انتخاب کنی می گذاری دستگاه غافلگیرت کند. آنهم با این ملغمه عجیب غریب  مجموعه ترانه های آرشیو من (دوستان نزدیک می دانند چه می گویم مجموعه ای بی دروپیکر از اثار آغاسی و ویگن گرفته تا یوهان برامس و پینک فلوید و برگویچ و  موسیقی فیلم ها و از شجریان تا شهرام شب پره و متالیکا!)

پرت نشوم ، یکی از ترانه ای که شافر بالا آورد٬ ترانه از از روسیه با عشق  بود. موسیقی  تیتراژ دومین فیلم جیمز باند و  یادم افتاد وقتی این فیلم را دیدم چقدر در آن عالم تین ایجری رویم اثر گذاشت و به نظرم باشکوه آمد  و موسیقی اش اثر جان باری کبیر  که آنرا و موسیقی فیلم بعدیش یعنی" گلد فینگر" را  روی صفحه سی وسه دور گرام  پدر گوش می کردم و صدای پرقدرت شرلی بسی  که گلدفینگر را می خواند و بعد یاد بابک  افتادم که بعد از دیدن گلدفینگر رفت و یک دست کت شلوار مشکی  گرفت و موهایش را کتیرا می زد و  مدل شان کانری درست می کرد و بعد یاد موسیقی متن فیلم "با گرگها می رقصد" افتادم که با همین بابک خدابیامرز در کارگاهی در وسط بیابانهای  نزدیک اراک گوش می کردیم که شبیه همان دشتهای داکوتا در فیلم بود  . و تم "تپز  " یا شهدای وطن که هنوز هم در ارتش ایران نواخته می شود  و  دستمایه تم اصلی  موسیقی آن فیلم شده بود و زمان سربازی وقتی هر  صبحگاه گروه موزیک ملودی آنرا می نواخت و صدایشان در جنگلهای شمال می پیچید  مرا به یاد آن فیلم می انداخت . خاطرات لای نوتها می چرخید و قطار در دشتهای مه گرفته به راهش ادامه می داد.و مت مونرو می خواند: دنیا را گشتم وگشتم و  دانستم که باید از روسیه با عشق به سوی تو بازگردم.......

****************************

 دوشنبه صبح بود که خبر  مرگ جان باری را از یک رادیو محلی شنیدم . یکی دیگه از معدود اسطوره های باقیمانده آهنگسازی فیلم . از تم جاودانه ای که با الهام از کار مونتی نورمن برای مامور افسانه ای دوصفر هفت در یازده فیلم از سری جیمز باند ساخت تا فیلم شیر در زمستان و کابوی نیمه شب  و چاپلین و  با گرگهای می رقصد که پنجمین اسکارش را برای آن گرفت...... 

*****************************

از این اسطوره ها زنده دیگر تعداد زیادی باقی نمانده:  انیو موریکونه و جان ویلیامز و یکی دوتای دیگر.  می دانم خبرهای بد و اخبار مرگهای دیگر آنقدر زیادند که وقتی برای این چیزها و این تاسفها باقی نمی گذارند. حتی اگر این خبر رفتن آدمی مثل جان باری باشد. مردی از لابه لای نتها با عشق  ..........   

  

 این آدمهای نازنین

 

                                

                     "یه نفرهایی تو دنیان به هزار نفر می ارزند" 

                                                               دلشدگان ساخته علی حاتمی

                 استاد بیضایی هفتادو دومین بهار زندگیتان مبارک

پ.ن عکس رو یک ماه پیش در دانشگاه استنفورد گرفتم.

 

دوربین عکاسی زنیت

 

گمان نکنم شماها سنتان قد بدهد .اولین دوربین عکاسی من یک دوربین ۱۱۰ کداک بود . از این دوربین های کتابی که فیلمش دو تا قرقره داشت و در زیر دوربین یک ماسماسک داشت که آنقدر می چرخاندی تا سفت شود و بفهمی که فیلم را رد کردی و دوربین برای عکاسی حاضر است. یک چیزی بود در سطح زیر آماتور و اسباب بازی.

       zenith 122

 

 این دوربین زنیت ٬ اولین دوربین عکاسی بود که خریدم. راستش خودم که نه ٬جناب ابوی بعد کلی خواهش و تمنا پولش را مرحمت فرمودند و ما ابتیاع کردیم. به قیمت دوازده هزار تومان وجه رایج مملکت. دوربین ساخت اتحاد جماهیر شوروی بود قبل فروپاشی .  زیرش نوشته شده   Made in U.S.S.R  یکی دو مدل قبلترش مثل مدل TTL که چیزهای عجیب غریبی و زاغارتی بودند همه چیزشان فلزی و سنگین بود و دو سه کیلویی وزن داشتند و کیفش ان هم چرم طبیعی بودو بوی عجیبی می داد . تمام دستورالعمل ها به زبان روسی روی دوربین نوشته شده یود و کتابچه راهنمایش  هم یک دفترچه کوچک کاهی  زرد بود که به زبان روسی نوشته شده بود و این وظیفه شما بود که از طریقه آزمون و خطا سر در بیاری که هر دگمه چه وظیفه ای به عهده دارد .روی دوربینهای قدیمی تر اسمش به روسی نوشته شده بود Зени́т البته در مدل های  بعدی که نیم نگاهی هم به بازارهای  خارجی داشتند و نام دوربین و عملکرد دگمه ها را به جای الفبا سیریلیک با الفبای لاتین نوشته بودند. آن سالها دوربین های ۱۳۵ ژاپنی و غربی خیلی گران بودند و هنوز چین شروع نکرده بود به گند زدن به برند های معروف و تولید اجناس آشغال ارزان قیمت به همین خاطر دوربین ها زنیت با استقبال زیادی در ایران روبرو شدند. یادم می آید کتابی هم  چاپ شده بود با نام "راهنمایی عکاسی با دوربین زنیط " حالا چرا زنیت را زنیط نوشت بودند و فرضا ظنیط یا ضنیط یا ذنیت ننوشتند را نمی دانم .

  تنها قطعه الکترونیکی این دوربین دو چراغ LED رنگی بود که مثلا نور سنج بودند و اینقدر باید با آنها ور می رفتی تا هردو سبز بشوند و بفهمی که نور خوب است . ولی از حق نگذریم. اگر قلق دوربین دستت می آمد و شاتر و دیافراگم را درست تنظیم می کردی عکسهای خوبی برایت می گرفت .یعنی اینطور بود که نور دیافراگم را خودت تنظیم می کردی بعدش سرعت شاتر را بر اساس آن . حساسیت فیلم عکاسی آن روزها معمولا با واحد ASA آندازه گیری می شد . این حساسیت فیلم یک واحد روسی هم داشت به نام rOCT ( گوست ) که معادل آن را هم باید می دانستی . بعد دگمه سفت  را فشار می دادی . دوربین چند صدای اضافی و عجیب غریب درمی آورد تق ٬ توق٬ دلنگ ٬ دولونگ ٬ اویوووووووو و دست آخر کلیک و می فهمیدی که عکس به میمنت و مبارکی انداخته شده.

این تازه مرجله اول بود . فیلم ها یا ۲۴ تایی بودند و یا سی وشش تایی و اگر مناسبت خاصی نبود طول می کشید تا این تعدادعکس انداخته شود . مثلا خانواده ای که تازه بچه دار می شدند یک حلقه فیلم می خریدند تا گاهی از این گوگولی تازه به دنیا آمده عکس بگیرند بعد تا هشت و نه ماهی گاهی بیشتر طول می کشید تا این عکسها تمام شوند وقتی عکسها چاپ می شد در عکسها متوجه موتاسیون و جهش های ژنتیکی  عظیم در این بچه می شدید یعنی این نوزاد عکسهای اول در عکسهای آخر به نوجوان رشیدی بدل می شد !! بعد که عکسها به سلامتی تمام می شد آنها می بردند آتلیه عکاسی برای چاپ شدند که یکی دو روز طول می کشید اگر هم کسی  خیلی عجله داشت میتوانست آنها را ببرد" عکاسی پگاه" در تقاطع خیابان  آزادی و خوش که عکس را صبح می گرفت و بعدازظهر تحویل می داد و در زمان خود خیلی سریع بود و پدیده ای حساب می شد . چند سال بعد هم سروکله آتلیه های ظهور عکس رنگی در ۱۷ دقیقه پیدا شد که حداقل نیم ساعتی برای چاپ طول می کشید حالا این عدد دقیق ۱۷ دقیقه از کجا آمده بود الله اعلم! بعد که عکسها را می گرفتی وقتش بود که با لذت همانجا در عکاسی بشینی و عکسها راببینی و یاد ایام گذشته کنی و بعدتر عکسها در خانه هم بین همه دست به دست می شد و تاکید که "روی عکس دست نزن خراب میشه "  بعدترها  عکاسی ها یک آلبوم کاغذی فزرتی مزین به تصاویر گل و بلبل همراه با عکسهای چاپ به مشتریها می دادند که از این مشکل تا حد زیادی حل شد. کسانی که از همان عکسها می خواستند نگاتیو ها را می بردند و از رویش چاپ می کردند.

  این دوربین با من مسافرتهای زیادی در داخل و خارح کشور آمد .از ساحل دریا تا بالای کوه ٬ عروسی و جشن تولدو مهمانی های بسیاری را ثبت کرد و بارها از دست من تالاپی افتاد زمین و آخ نگفت .دوربین های دیجیتال که پیدایشان شد کم کم از اهمیت این دوربینها  کم شد و متروکه شدند .دیگر کسی حوصله و صبر برای چاپ و دیدن عکسها نداشت همه چیز سریع شده بود.

 بار آخر که خانه بودم دوربین را در بین وسایلم پیدا پیدایش کردم و گرد وخاکش را پاک کردم  . متوجه شدم هنوز یک فیلم داخلش است . عکسها را بردم و چاپ کردم . بعد پنج شش سال عکسها بی رنگ و رمق بودند ولی هنوز می شد اثرات آنرا دید.عکسهای چند مسافرت بودبا همان حس و هوای آنروزها.

دوربین را در نایلون پیچیده ام و در جایی مطمئنی گذاشتم ٬ خدا را چه دیدید شاید یک روز عتیقه شد!

 

خاطره خود کلانتر جان است

                        

                      

دم غروب خسته و کوفته می رسی خانه . روز روز بدی نبوده . خسته ای اما فکرت خسته نیست ٬یک جورهایی خوش خوشانت هم می شود و روحیه ات خوب است. شب طولانی  و دلگیر پاییزی دارد شروع می شود. حوصله فیلم و تلویزیون هم نیست و اینترنت هم زود است تا سراغش بروی بعد چشمت می افتد به یک سر رسید قدیمی . همانی که  روزگاری خاطرات روزانه را در آن می نوشتی و صندوقچه اسرارت بود. وسوسه می شوی بروی ببینی آن سالها در این روزها چه اتفاقی افتاده . امروز را در سررسید باز می کنی که ایکاش نکرده بودی . چندخطی از آنروز پاییزی و  دوبلیت سینما که در زیر صفحه چسبانده شده است .پرت می شوی به سالهای دور حس و حال آن روزگار برایت مجسم می شود٬ حتی بوی آن عطر هم در ذهنت می پیچد.حس و حال و خاطره کمرنگ شده ای که با تلنگری به ذهنت هجوم می آورد.و"خاطره بر سرت بشکند هوار شود" 

 و حالا تو میمانی وغمباد و شب لعنتی بلندی که تمام نمی شود و خاطره روزهای و شبها گذشته دور و فریب امیدو انتظار و چرخش پوچ ناتمام روزگار و همین .

 

 

نک کش کشانت می برند . انا الیه راجعون..

 

پسرخاله اصلی ام نبود. مادرهایمان از کلاس چهارم دبستان با هم همکلاس و یار جانی بودند و از بچگی عادت کرده بودیم مادرهایمان را خاله صدا بزنیم و  این رفاقت پنجاه ساله حالا ارث رسیده بود به ما. نمیدانم چه قانونی است که مثل همه قانونهای مسخره آن مملکت که باید فامیل و همخون باشی تا احساس نزدیکی تو را دیگران باور کنند ولی این آدم به من نزدیک بود حداقل تا همین هشت سال پیش. از این آدم نزدیکتر در زندگی نداشتم. جزئی ترین رازهایش را می دانستم و او  از همه اسرار من خبر داشت . با یک شرایط تقریبا یکسان بزرگ شدیم خانواده متوسط الحال در مرکز تهران و روزها و شبهایمان با هم می گذشت یا من خانه آنها بودم یا او خانه ما و طبق یک اصل نانوشته جزئی از  خانواده هم بودیم .همه فکر می کردند پسر خاله تنی هستیم . راستش فرقی هم نداشت .از خیلی از بستگان درجه یک و دو  نزدیکتر و بهتر بود . هنوز هم آشنایان قدیم سراغ من را از او می گیرند و سراغ او را از من .بسیاری چیزها را با هم شروع کردیم  اولین تجربه  بسیاری چیزها٬اولین سینما رفتن تنهایی٬ اولین عشقها ٬مسافرتها٬ شب نشینی ها .کار هایی که به زعم خودمان نشان بدهد بزرگ شدیم و سری در سرها در آورده ایم و خیلی خیلی چیزهای دیگر. الان که فکر میکنم شصت ٬ هفتاد درصد خاطرات من در ایران با این آدم بود .کمتر عکسی از مسافرت یا میهمانی ها دارم که با هم نباشیم .   هنوز هم دلم برای آن شبها تنگ می شود که در رختخواب ولو می شدیم و آهنگ کاروان بنان و گل یخ کوروش یغمایی و نیاز فریدون فروغی و مهتاب ویگن را گوش می کردیم و از آرزوهای طول دراز خودمان می گفتیم  و به هر موضوغ با ربط و بی ربطی اینقدر می خندیدیم که دلمان درد بگیرد و اشکمان در بیاید و دست آخر بزرگتری بیاید سراغمان و بتوپد: که ساعت سه نصفه شب است٬بگیرید بخوابید

حالا خبر می آورند آن آدم  مرده٬ سکته قلبی کرده ! در سی و شش سالگی! در عنفوان جوانی  بدون هیچ سابفه مریضی و چیز دیگر! دقیقا چهار روز بعد سی و ششمین  روز تولدش ! مگر می شود؟ یعنی راست است؟ نمیتوانم باور کنم . از پریروز تا چشمهایم را روی هم می گذارم قیافه اش می آید جلوی چشمم . تمام آن خاطرات مثل فیلمی که با فست فوروارد نمایش داده شود جلوی چشمم رژه می رود . فقط به ضرب و زور  ادویل و دیازپام می توانم بخوابم .فکر نمی کردم در این سن سال هنوز مثل بچه پنج شش ساله زار بزنم و گریه کنم  .  مرگ همیشه چیز دوری به نظرم می آمد. کو تا پیری؟ کو تا هفتاد هشتاد سالگی؟این روزها سایه سنگین مرگ را احساس کردم . می تواند همین کنار گوشه باشد.در چند قدمی من . به همان راحتی که قلب یک جوان سی وشش ساله در ظرف  نبم ساعت ایستاد. به راحتی آب خوردن.

آن سالها شوخی های احمقانه ای با هم داشتیم ٬ یکی این بود که اگر یکی از اعضا گروه عکس پرسنلی می انداخت  دست می گرفتیم و می گفتیم : به به چه عکسی . جان داده برای  روی حجله و اعلامیه ختم  .   مرگ آنقدر برایمان واژه غریب و دوری بود که با آن شوخی هم می شد کرد . الان  لابد یکی از آن عکسها را روی اعلامیه اش زدند. لابد در عکس می خندد . از همان خنده های مخصوص خودش که انگار می خواهد بخندد ولی خجالت می کشد.

هنوز باورم نمی شود. یعنی می شود همه اینها یکی دیگر از آن شوخی های احمقانه همیشگی باشد؟

 

   

پسر شجاع  - اسطوره ای برای نسلهای جوان!

 

با توجه خبر  استفاده از کارتون پسرشجاع بعنوان الگو مناسب حیا و عفاف و حجاب برای کودکان و نسلهای جدید ٬نگاهی داریم به این کارتون دوست داشتنی ایام طفولیت و با نگاهی اجمالی و تحلیلی به این انیمیشن ژاپنی به علل موفقیت و نقاط قوت و ضعف این کارتون و علت الگو قرار گرفتن آن می پردازیم:

  

پسر شجاع داستان زندگی یک بچه سمور آبی  به همراه پدرش در جنگل بی نام نشانی است . حتی نشانی زیادی از زمان و دوران این داستان نداریم یعنی با اینکه در تیتراژ ابتدایی کارتون پسر شجاع و یاران همراه را سوار بر رولرکاستر و سایر وسایل شهربازی می بینیم که مشغول هنرنمایی و خوش گذرانی هستند - در نسخه ایرانیزه شده آن به جای ترانه جینگل مستان ژاپنی یک تم مهیج را روی تیتراژ سانسور شده کارتون می شنویم و سپس صدای غلامعلی افشاریه که با تحکم و هیجان می گوید "پسسسسسررررر شجاع " و بدین ترتیب می فهمیم ایشان اسماَ و رفتاراَ به طایفه شجاعان و بی باکان تعلق دارند - با این وجود در سریال کمتر نشانی از تکنولوژی و تمدن می بینیم و می توانیم زمان داستان آن را حدس بزنیم ضمن اینکه در سرتاسر کارتون اثری و خبری از آدمیزاد دو ژا نیست و معلوم نیست چه بلایی سر این شش میلارد جمعیت آمده .

 شخصیت اصلی این داستان یعنی جناب پسرشجاع نوجوان آرمان خواه ٬نیکو کار و فرهیحته ای است که از خوبی و بچه مثبتی زیاد حال آدم را بهم می زند . او یکی از مشاهیر و معاریف جنگل می باشد که به همراه یاران همراهشان یعنی خرس مهربون -  که دلیلی برای این نام نمی بینیم و خانم کوچولو که باز دلیلی برای این وجه تسمیه نمی بینیم در جنگل روزگار می گذرانند . خرس مهربان بچه خرسی است که نوچه و ملیجک جناب پسر شجاع می باشد به نظر خرس نر می آید و رفتار و کردارش به گونه ای است که اگر فردا روز زد ماهیتش عوض شد و از کمد بیرون امد نباید تعجب کرد. دوره آخرالزمان است دیگر! خانم کوچولو که همانطور از اسمشان پیداست یک بچه سمور آبی ماده است که بنابه منطق داستان باید پارتنر  پسرشجاع باشد  البته به خاطر نسخه ایرانی ما چیری در این مورد نمی بینیم . خانم کوچولو به نوعی تنها موجود مونث مجموعه است و ما از موجودات مونث دیگری چیزی در سریال مشاهده  نمی کنیم یا به صورت بسیار مختصر می بینیم . این سه بچه پررو بدون در نطر گرفتن کوچکی و صغر سن در کارهای همه دخالت می کنند و نخود هر آشی می شوند  حتی به نوعی می توان گفت اصول کلی و خط و مشی نظام جنگل به وسیله آنها بخصوص پسرشجاع تبیین می شود. او حتی نظرات خویش را به بزرگترهای جنگل هم تحمیل می کند و اینکه یک نفر اینقدر زور می زند حیوان خوبی باشد چه دلیل فلسفی می تواند داشته باشد.

در مورد گذشته پسرشجاع اطلاعات چندانی وجود ندارد. می دانیم که تنها با پدرش زندگی می کند خواهر و برادری ندارد و تنها در یکی از قسمتها اشاره ای گذرا به مادرش می شود و ما می فهمیم او مادر هم دارد و لک لک ها او را برای پدرش سوغات نیاورده اند. حتی هویت پدرش هم مبهم است هیچوقت نام او را نمی فهمیم و همه او را با نام "پدرپسرشجاع" می شناسند . حتی "دکتر بز" رفیق قدیمی و فابریک او نیز او را به همین نام صدا می زند حالا فرضا ده سال قبلی که هنوز پسر شجاع به عرصه حیات نیامده بود و هنوز در سیب٬ موز و جای دیگر بوده  ایشان را چه نام می زند؟  مثلا می گفتند پدر آینده پسر شجاع ؟  پدر پسر شجاع حیوان مرموزی است پیپ می کشد و نقش یک موجود خردمند و دانا را بازی می کند .او به ظاهر دخالتی در امور ندارد و فقط پسر شجاع را نصیحت می کند  ولی در حقیقت با دیکته نظریات خویش به پسرش آنها را به اجرا درآورده و خود را به ظاهر مطیع پسر نشان می دهد و هر جاکه گندش در می آید در نقش یک قاضی بیطرف مثلا داوری می کند.

و اما در جبهه روبرو سه شخصیت اصلی وجود دارد ٬ شیپورچی٬ خرس قهوه ای و روباهی که لقب خاصی ندارد. شیپورچی  مهمترین و دوست داشتنی ترین شخصیت این کارتون است یک آنارشیست یک ضدقهرمان و یک انقلابی به تمام معنا . او موجودی است که به شدت باسلطه بدون دلیل و به ظاهر خیرخواهانه پسر شجاع مخالف است و هرگز مانند دیگران پاچه خاری نمی کند او نمی خواهد مانند دیگران کورکورانه از پسر شجاع و پدر مفت خورش اطاعت کند . گرچه گاهی به خاطر شرایط مجبور به تقیه و فرمانبرداری از پسرشجاع می شود ولی در اولین فرصت علم سرکشی و مخالفت را بر می دارد . بارها دیده ایم که با آمدن حیوان جدیدی به جنگل شیپورچی با او متحد شده و گرچه هر بار شکست می خورد از تلاشش دست بر نمی دارد .شیپورچی دو یار نزدیک دارد خرس قهوه ای و روباه . هنوز معلوم نیست چه کسی خرس را قهوه ای کرد!! وی او موجودی است کم هوش  که تنها به دلایل شخصی و جبر زمانه به شیپورچی پیوسته و موجود سوم یعنی  روباه که لقبی ندارد و آی کیو او از قورباغه درختی هم کمتر است و با صدای مائر آسپیران غیاث آبادی حرف می زند و نشانه ای از زیرکی و مکاری روباه وار در او نمی بینیم . این دو موجود که به ظاهر یاوران شیپورچی هستند کار خاصی برایش انجام نمی دهند و به قول ناپلئون ده سرباز همدل بهتر از هزار سرباز پراکنده هست (حالا در مورد تعداد سربازها گیر ندهید یه چیزی گفتم)

سایر حیوانات جنگل نقش چندانی در این سریال ندارند و گاهی در قسمتی می آیند و نقشی ایفا می کنند و می روند وبازهم جنگل می ماند و  پسر شجاع با حرفها و اعمال خنک و نچسب  ومبارز نستوه ای به نام شیپورچی. خط داستانی هر قسمت هم این است که حیوان جدیدی به جنگل می آید که معمولا نظم دلخواه پسر شجاع را به هم می زند . شیپورچی و یاران به حیوان جدید می پیوندند و پسرشجاع برای بار اول از او شکست می خورند ولی بچه پررویی و سریش بازی او باعث می شود یا حیوان عطای مانند جنگل را به لقایش ببخشد و یا متنبه شده و با سیستم جنگل منطبق شود .شیپورچی و یاران هم توبه کرده و به ظاهر پشیمان می شوند و قول می دهند حیوان خوبی باشند تا قسمت بعد .....

 و در  آخر اینکه  راستش ما که الگوی رفتاریمان سوپرمن و اسپایدرمن و رستم بود به اینجا رسیدیم وای به حال  نسلی که الگویش  پسرشجاع باشد. 

 

چی میشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره؟

 

پیرمرد وقتی می خوانددلت می لرزید.خواننده خوب و موسیقی خوب زیاد است  ولی کمتر خواننده ای است که بتواند دلت را بلرزاند .صدای او این خاصیت را  داشت  این دل لرزیدن مال تو تنها نبود از سی سال بزرگتر از تو وده٬ پانزده سال کوچکتر از تو را بر می گرفت.چهار پنج نسل با صدای او بزرگ شده بودند ٬عاشق شده بودند ٬ زندگی کرده بودند و پیر شده بودند .با آن سن و سال و آن صدای رسا سمبل عشق مجسم بود و هرکدام از ترانه هایش یاد یک مرحله از زندگی می انداختت.

 آن صفحه سی و سه دور پدر که می خواند "شب پریشان می خرامد در خموشی های ساحل"  آن ترانه جاودانی که آرزو می کرد" کاشکی می خوابیدم ٬تو رو خواب می دیدم "  و آن زمانی که معلم موسیقی نتهایش را داد و با ذوق شوق تمرینش می کردی. آنشب آخر وقتی برای آخرین بار از او جدا شده بودی و تا صبح در برزخ بیداری بودی و  بزم خیال را گوش می دادی " ای شب تاریک من ٬با غم من خو بگیر٬ آرام و تنها" روزهای سربازی وقتی کهکشان عشق را از رادیو می شنیدی " می روی چون بوی گل از برم٬رفتنت کی می شود باورم" آن شب کنسرت پیرمرد وقتی آن ترانه نادر ابراهیمی را خواند "ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک /رنج دوران برده ایم، رنج دوران برده ایم"  و این سالهای آخر غربت نشینی  وقتی می خواند "سبزی هر چمن٬سرخی خون من سپیدی طلوع سحر به پرچمت نشسته" و باز دلت را می لرزاند و می برد به دوردستهاو چشمهایت را مرطوب می کرد. 

پیرمرد دیگر نیست .صاحب آن صدا برای همیشه ساکت شد و شوربختی حتی کسی نیست که جایش را پر کند و نمیدانی کدام صدا بار دیگر آن آوازهای را خواهد خواند؟و باز آن ترانه را در ذهنت زمرمه می کنی  "چی می شد غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره؟ "

 

بهاریه     ۱۳۸۹

 

 

                  

 

اسفند که می شد انگار آب ریخته باشی در لانه مورچه . همه می ریختند بیرون . برای خرید و شاید به بهانه خرید .انگار  ریتم زندگی تند می شد . جنب جوش فقط در پرنده ها و گلها و درختها نبود. این فوران زندگی٬ جاری شدن هورمون حیات در شاخه ها ٬ مستی پرنده ها فقط در طبیعت نبود . به انسانها هم سرایت می کرد. ضرباهنگ حیات بالا می رفت. همه و همه خبر از یک خبر بزرگ می دادند.

***

یادم می افتد که نان لواش و چند تا خرت و پرت دیگر باید بخرم. راهی بقالی ایرانی نزدیک خانه می شوم . وارد که می شوم توجه ام به گوشه مغازه و یک صحنه آشنا جلب می شود. تنگ ماهی قرمز جلوی آیینه و سبزه. مثل آهنربا جذبش می شوم . به همین زودی عید شد؟ یک سال دیگر؟ اینجا که باشی نمیفهمی پاییزت کی گره خورد به زمستان و زمستان کی بهار شد! یک نوروز دیگر ؟ فروشنده که صدایم می کند می فهمم چند دقیقه است همانطور ماتم برده. خرید می کنم و می زنم بیرون

***

 اسفند که می شد . تب و تاب ثلث دوم می گرفتت. از انطرف شبهای امتحان مصادف می شد با خانه تکانی و وسایل ریخت و پاش . پنجره های بی پرده و اتاق بی فرش و تو که باید کنج  عافیتی پیدا می کردی تا درسی که تلنبار شده بود و این مدت  نگاهش نکرده بودی طوطی وار حفظ کنی و امتحان بدهی. این بود که بوی آشنا شبهای ثلث دوم می شود بوی رخشا و تاید و وایتکس و محلول شیشه شور  و انتظار تمام شدن امتحان و شروع تعطیلات و همه اینها منوط به اینکه مشق عید و پیک شادی و صد نصیحت کوفتی معلم و ناظم عیشت را منقض نکند. گرچه بیخیال این حرفها٬پس بعدازظهر وشب سیزده به در و نوشتن در دقیقه نود به چه دردی می خورد؟

****

موبایل زنگ می خورد . یکی از دوستان است "فردا شب چی کاره ای؟ " فردا شب؟ مگه چه خبره؟ یادم می اندازد که فردا شب چهارشنبه سوری است. بازهم خدا پدر مادر مسئولین آن مرکز فرهنگی را بیامرزد که بانی خیر شده اند تا ایرانی ها جمع شوند و از روی  أتشهای مینیاتوری و کوچک بپرند. قرار می شود بریم. هرچند راه دور است و هرچند بعد یک روز طولانی کاری. ولی می ارزد ٬خیلی هم می ارزد. به اندازه ارزش تمام خاطرات سالهای قبل و "شوق یک خبز بلند از روی بته های نور"

*****  

چند روز به عید مانده روزنامه ها یک خبر ویژه داشتند. " جدول برنامه های نوروزی رادیو و تلویزیون " و یک جدول با شرح کل برنامه و ساعات پخش. معمولا شامل یکی دو فیلم سینمایی و چند فیلم کمدی از چارلی چاپلین و لورل و هاردی و چند تای دیگر .به اضافه برنامه های لوس وبی مزه جنگ شادی و جنگ و نوروزوی و.... که محکومی به دیدنشان ٬ انتخاب دیگری وجود ندارد ٬ لنگه کفش در بیابان در آن سالها . برنامه را با دقت می بریدم و می چسباندم به میز زیر تلویزیون و بعد محاسبه ساعتهای رفتن به عید دیدنی و عدم تداخل آن با فیلمهایی که بارها بارها دیده بودم تا بتوانم حداکثر استفاده را کنم و همه برنامه ها راببینم . حتی اگر کارتون رابین هود باشد هر ساله در روز سیزده بدر که تبدیل به یک سنت تلویزیونی شده بود.

******

  مشغول رانندگی هستم و گوش کردن به موسیقی .آفتاب برج حمل تنت را گرم می کند و رقص باد  با شکوفه ها سفید و بنفش و صورتی مستت می کند.  بهار  خواهی نخواهی اثرش را به روی تو هم می گذارد.چیری ته دلت غنج می زند و رخوت دلچسب وجودت را می گیرد٬ سازهای ارکستر نتها را بیرون می ریزند و نتها هم به رقص در می آیند. خاصیت دستگاه چهارگاه همین است٬ رویش و شادی و روشن شدن را نوید می دهد .صدای مخملینی روی نتها بازی می کند .می بردت به گذشته ٬به سالهای دور٬ به آنطرف کره زمین٬ به آن قطعه خاک دوست داشتنی که ریشه هایت را با همه خاطرات در آن جا گذاشتی . شعر مشیری و صدای شجریان این رخوت و مستی را چند برابر می کند:

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست ...
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
!

کلمه ها در صدای مخملین تداوم پیدا می کنند و زنده می شوند مثل طبیعت٬مثل زندگی  ٬ مثل نوروز٬ مثل بهار ٬ خوش به حال روزگار ٬ خوش به حال روزگار

  نوروزتان مبارک ٬ سال خوبی داشته باشید

 

آهنگ را از اینجا بشنوید   

 

 

شاهین مالت

 

                

چند وقت پیش در کتابخانه شهر دنبال چیزی می گشتم که رسیدم به کتاب صوتی شاهین مالت اثر معروف داشیل همت . فیلم قیچی خورده و مثله شده اش را چند باری از تلویزیون ایران دیده بودم. یکی از مشهورترین فیلمهای سبک ژانر نوار و از معروفترین آثار کارگردانش جان هیوستن .

مجموعه که شامل هفت سی دی بود را گرفتم و چند روزی آنرا گوش کردم . اجرا بسیار خوبی داشت . یک داستان جنایی در سانفرانسیسکو دهه چهل و کارآگاهی که دنبال یک مجسمه عتیقه گرانقیمت می گردد ٬ با همه خصوصیات  ژانر نوار ٬کارآگاه تنها و زن اغواگر (فم فتال) و شب و.....  جالبتر که  این بار داستان حس و حال دیگری برایم داشت و از داستانی که روزی روزگاری در یک ناکجا آباد اتفاق می افتاد تبدیل شده بود به یک جای آشنا. الان دیگر اکثر مکانها و خیابانهای که داستان اتفاق می اقتاد را می شناختم  و از خیلی هایشان بارها رد شده بودم و این باعث می شد با داستان  جور دیگری ارتباط برقرار کنم . سی دی ها که تمام شدند رفتم و فیلم  را هم  پیدا کردم و دوبار تماشایش کردم . با معیارهای امروزی ممکن است کمی قدیمی و حوصله بر باشد ولی هنوز  حس و حال خوبی  داشت. آنهم با بازی همفری بوگارت و مری آستور و کارگردانی شخصی مانند  جان  هیوستن . داشیل همت نویسنده داستان و خالق شخصیت کارآگاه سام اسپید  بعدها به جرم داشتن عقاید کمونیستی دچار دادگاه تفتیش عقاید سناتور مک کارتی شد . 

 نمی شود از همفری بوگارت حرف زد و از دوبلورش حسین عرفانی نگفت . عرفانی شاه رل در زندگی گویندگیش بسیار دارد ولی  دو تا از رلهایش را نمی شود فراموش کرد صدای خونسرد و با تحکم او در فیلم  "بر باد رفته " به جای رت باتلر و همه  همفری بوگارتهایش . صدای تو دماغی بوگارت شباهتی به صدای بم و مردانه حسین عرفانی ندارد ولی راستش را بخواهید  دلم میخواست بوگارت را هنوز با همان صدا  بشنوم .شاید هم علتش این باشد که همه فیلمهای خوب او را برای اولین بار با صدای عرفانی شنیده ام از کازابلانکا و شاهین مالت بگیر تا خواب بزرگ و گذرگاه تاریک و  ..... و دست آخر با این که  این خاطره را یک بار تعریف کرده ام ولی بی مناسبت نیست یک بار دیگر تعریفش کنم :

 اولین باری بود که کازابلانکا  را دیده بودم و کلی در حال و هوای فیلم و مرام و معرفتی!! که ریک بلین (بوگارت) در فیلم به خرج داده بود ٬فرو رفته بودم . فردای آنروز به همراه دوستی برای خرید  به بازار تهران رفتیم و در میدان ارک منتظر تاکسی ایستاده بودیم . در همین گیرو دار و حال و هوای غالب کازابلانکا ناگهان شنیدم که همفری بوگارت با همان لحن قاطع در پشت سرم می گوید "بیا بریم یه چیزی برای نهار بخوریم" خشکم زد . همفری بوگارت در میدان ارک تهران ؟!  به سرعت به طرف صدا برگشتم . حسین عرفانی بود و یکی از دوستانش که از ساختمان رادیو تهران آنروزها و رادیو پیام امروز بیرون آمده بودند!  

  پ ن ۱ :اگر حال و حوصله اش را دارید این نمایشنامه رادیویی شاهین مالت با صدای خود همفری بوگارت و بقیه بازیگران هم اجرای خوبی است

پ .ن ۲. اینهم  قسمتی از دوبله کازابلانکا با صدای حسین عرفانی و شهلا ناظریان برای نجدید خاطرات

پ ن ۳ :  سینمایی هست در ولایت ما که فقط فیلمهای کلاسیک را نشان می دهد .عکس را از ویترین آنجا گرفتم . پشت صحنه فیلم کلازابلانکا

 

 

گل یخ

    

 

یکی از دایی ها کلکسیون صفحه موسیقی داشت . بزرگ و کوچک و ایرانی و خارجی . سی و سه دور و چهل و پنج دور . گاهی به اتاقش می رفتیم اگر سر حوصله بود برایمان صفحه می گذاشت . دستم را به زیر چانه ام می گذاشتم و  خیره می شدم به صفحه و در دنیای خیال غرق می شدم .روی جلد یکی شان عکس مرد جوانی بود با سبیلهای پرپشت و موهای بلند مشکی . آن صفحه را خیلی دوست داشتم . دایی پیکاپ گرام را روی صفحه می گذاشت و پیکاپ روی مدارهای مشکی به نرمی می لغزید /غم ميون دو تا چشمون قشنگت ، لونه كرده/شب تو موهای بلندت٬ خونه کرده..........  ترانه ادامه پیدا می کرد تا میرسید به جمله /گل یخ توی دلم جوونه کرده.....در اینجا صفحه به اصطلاح به سوزن می افتاد و یکنفس می خواند جوونه کرده ..جوونه کرده جوونه کرده... تا دایی به دادش برسد و پیکاپ را به جلو هل بدهد تا بقیه آهنگ را گوش کنیم . سالها بعد به عشق این آهنگ بعد از مدتها گشتن یک بوته گل یخ پیدا کردم و به خانه آوردم . بهمن ماه که می شد در هوای سرد زمستانی گل می داد.گل های کوچک با بویی شیرین و در خاطر ماندنی- مثل همان ترانه - چند شب پیش که تلفنی با مادرم صحبت می کردم ٬ سراغ گل یخم را گرفتم . خندید و گفت . هنوز هم  هست ٬نگاهش که می کنم یاد تو می افتم .

 

تازه استخوان ترکانده بودیم ٬ منظورم من و چند رفیق یار و غار آنروزها ٬  می خواستیم سری تو سرها در بیاوریم . گواهینامه گرفته بودیم ولی ماشین نداشتیم. گاه گداری یک نفر ماشین پدر یا عمو یا یکی از فامیلها  را با من بمیرم و تو بمیری و ترس و لرز می گرفت و می توانستیم برویم در خیابانهای شهر ولگردی ٬راحترین و کم خرجترین تفریح آنروزها . مدتی بعدتر هم اعتماد برزگترها به ما بیشتر شد و ماشین را می دادند برای یک مسافرت کوتاه دو -سه روزه . این جور مواقع یکی بزرگترین مشکلات اختلاف سلیقه موسیقیایی بود! هرکسی دوست داشت موسیقی موردعلاقه اش را بشنود . در مورد موسیقی ایرانی انتخاب زیادی وجود نداشت . موج موسیقی داخلی هنوز راه نیافته بود و از آنسوی مرزها چیز دندانگیری نمی آمد . خیلی ها رو آورده بودند به موسیقی های قدیمی ٬  ویگن ٬داریوش٬ فروغی٬فرهاد ٬اصلانی و..... و یغمایی   . در این مسافرتها معمولا بهترین چاره گوش کردن به ترانه های کوروش یغمایی  بود . همه دوستش داشتند و کسی اعتراضی نداشت . وقتی  خاطرات مسافرتهای آنروزها  را به خاطر می آورم معمولا با ترانه ای از کوروش یغمایی همراه است.

 

اردیبهشت هفتاد و هفت بود . کمتر از یکسال از دوم خرداد  می گذشت . خوش حال بودیم و فکر می کردیم قرار است اتفاق مهمی بیافتد . یکی از  دوستان رفته بود در کار سیاست و به خاطر همین با چند نفر از مابهتران آشنا شده بود و صحبتهای اولیه شده بود برای گرفتن مجوز برای کنسرت کوروش یغمایی . یک روز همراه آن دوست راه افتادم رفتم دفتر کار کوروش در برج سفید پاسداران. در را که باز کرد باورم نمی شد که روبرویم ایستاده  . آنموقع ها حادثه بزرگی در زندگیم محسوب می شد. دیدن ادمی که تک تک ترانه هایش را صدها بار گوش کرده بودم . با پسرش ٬کاوه٬ مشغول کار برروی آخرین آلبومش بود . آلبومی که چندسال بعد با نام "آرایش خورشید " بیرون آمد. دوساعتی آنجا بودیم و از هر دری صحبت کردیم و قول قرارهایی گذاشتیم . آن کنسرت هیچوقت برگزار نشد و ما  همیشه در حسرت دیدن اجرای زنده آهنگهای او ماندیم.  دوباری به کنسرتهای کاوه رفتم ولی خودش چیز دیگری بود.هنوز  امضای او را در جلد کاست ماه و پلنگ دارم.

مدتها است خبری از او نیست . به سبک سنت ملی ما لابد گذشته اند مثل فروغی و فرهاد دق کند تا یادشان بیافتد که یک اینچنین کسی بود و تیتر بزنند "پدر راک ایران رفت " و این حرفها . مافیا موسیقی و کله گنده های لاله زار هم مدتهاست بایکوتش کرده اند و در این شرایط بلبشو که هرکس از راه می رسد می شود خواننده و موسیقدان با یک لقب استاد زورچپان . کار آخر او - ملک جمشید-  مدتهاست منتظر مجوز مانده . در این میان بازهم گلی به جمال خارجی ها ! شرکت STONES THROW اقدام به انتشار یک آلبوم  با نام Forge Your Own Chains از بهترین راکهای دهه شصت و هفتاد دنیا می کند .آلبوم پانزده آهنگ دارد  یکی آهنگهای این آلبوم ترانه حجم خالی  کوروش یغمایی است .با همان ریتم و ملودی های آشنا و سبک یغمایی وار.

 کوروش یغمایی یکی از خواننده های است که نامش در تاریخ موسیقی ما می ماند . حتی اگر او همان یک ترانه گل یخ را خوانده بودباز  استحقاق این را داشت که نامش در موسیقی ما بماند .ممکن است کارهای جدیدش آن مزه و طعم ترانه های قدیمی را نداشته باشد ولی استحقاقش بیشتر از این حرفهاست. او حق زیادی به گردت موسیقی ما دارد.

 

پ .ن : این هم یک مطلب در  رادیو ملی مردم "NPR " در مورد موسیقی متفاوت دهه هفتاد در ایران .قسمتی مربوط به همین ترانه حجم خالی است.

پ ن ۲ : ترانه  حجم خالی را گوش کنید.

 

 

کمیسر متهم می شود !

    از طریق این پست  آمیز وحیدخان مغشوش بود که رسیدم به این ویدیو نوستالژیک و یادآور فیلم رومانیایی "کمیسر متهم می کند " . سینما و تلویزیون ایران آن سالها محل نمایش مهجورترین و ناشناس ترین  فیلمهای دنیا بود فیلمهای که ممکن بود خود کارگردانانشان هم فراموششان کرده باشندو یادشان نیاید فیلمی به این نام دارند . مثل امروز نبود که فیلمهای هالیوودی و بالیوودی  همینطوری فله ای و در پیتی دوبله شوند و از رسانه ملی! پخش شوند. بزگترین تامین کننده  فیلم و سریال ژاپن بود و شوروی . بعد آن سینمای اروپای شرقی که آنروزها جزئی از اردوگاه کمونیسم به شمار می آمد و ما هم بناچار چون انتخاب دیگری نبود تماشاگر این فیلمها بودیم.  تمشک خانوم یک بار تعریف می کرد که از دوست رومانیایشان درباره این فیلم پرسیده بود و طرف هم هاج واج و چهار شاخ مانده بود که شما این فیلم را کجا دیدید؟مثل این می ماند که یک برزیلی از شما درباره فیلمهای فارسی و کافه ای سوال کند . بگذریم که یکبار خودم هم از دوست آلمانی ام درباره "دی دی  " یا همان "دیتر هالروردن" پرسیدم و او از اینکه این کمدین آلمانی را می شناسم کلی تعجب کرد.

"کمیسر متهم می کند "  (Un Comisar Acuza ) از قیلمهای پرطرفدار  آنروزها بود که مرتب از تلویزیون پخش می شد . به نوع خودش فیلم خوش ساخت و گیرایی بود . محصول ۱۹۷۳ رومانی که آنموقع  تحت سیطره نیکولا چائوشسکو بود . دیکتاتوری که چند سال بعدتر به دنبال سفری به ایران دچار تیر غیب شد و موقع برگشتن دستگیر و اعدام شد و به تاریخ پیوست .  فیلم در ژانر گانگستری بود. ماشینها قدیمی ٬گانگسترهای کت و شلوار و کراوات  پوش و مسلسل به دست و کلاه شاپو برسر....  ( لابد آنموقع در رومانی هم  به دلیل مظهر امپریالیسم بودن این فیلمها چیز بدی بوده ولی کپی برداریش بلااشکال ٬مثل بسیاری از فیلمسازان داخل که فیلمهای استکباری را نعل به نعل کپی برداری می کنند و به نام سینمای ملی به خورد ملت می دهند) داستان هم به اوایل دهه چهل میلادی بر می گشت و مبارزات یک کمیسر پلیس به نام تئودور مولدوان با گروه موسوم به "گارد آهنین" که تمایلات راست  افراطی داشتند و طرفدار نازیها بودند. در آخرین صحنه فیلم (صحنه ای که ویدیو آنرا می بینید) ملدوان پس از آنکه ضربه های سختی به این گروه زد در جایی گیر می افتد و به رگبار گلوله بسته می شود و فیلم با این تعلیق به پایان  می رسید و ما می ماندیم و تاثر و تحت تاثیر قرار گرفتن رشادتهای این مرد مبارز .  چند سال بعد دو فیلم دیگری از همین کارگردان و گروه در سینماها نمایش داده شد به نام انتقام   و کمی بعد دوئل . در آن فیلمها  کمیسر ملدوان که  به طرز معجزه آسایی و به سبک فیلمهای هندی از مرگ نجات پیدا کرده بود دمار از روزگار افراد گارد آهنین در می آورد . در همان سالها تلویزیون ایران سریالی نشان می داد به نام بادبانهای برافراشته این سریال هم محصول رومانی بود و با شرکت اکثر هنرپیشه های همین فیلم  ٬به استثنا خود کمیسر ملدوان ٬ از جمله هنرپیشه ها آن  جان کنستانتین بود که شبیه به خدابیامرز "میری " بود ودر سریال نقش "ایزما " آشپز کشتی را داشت .داستان هم تا آنجا که یادم می آید از این داستانهای سفرهای دریایی و گنج و دزدان دریایی بود.

 کمیسر از چهرهای مورد علاقه دوران کودکی ما بود ما ادای او و ژست هفت تیر کشی او را زیاد در می آوردیم . یادم می آید در مدرسه یک دبیر ریاضی داشتیم به نام آقای  موسی غ که هم از لحاظ قیافه و هم ژستهای آرتیستی بی شباهت به این کمیسر نبود و بین بچه ها به نام "موسی مولدوان" ! شناخته می شد. آهنگش را هم خیلی دوست داشتم.  چند وقت قبل وقتی این قطعه را که به صورت ترجیع بند مرتب در قیلم تکرار می شد را در اینترنت پیدا کردم کلی ذوق کردم.

                              کمیسر متهم می کند.

سرجیو نیکلاسکو که کارگردان و بازیگر نقش کمیسر بود هنوز در سینما فعال است و یکی از شناخته ترین چهره های سینما رومانی است . بگذریم که مدتی پیش وارد عالم سیاست شد و به مجلس رومانی هم را پیدا کرد ولی گویا هنوز هم دست از سر رل ملدوان برنداشته . این آنونس  فیلم جدید او را ببینید که ملدوان با ریش و موی سفید به رشادتهای خودش ادامه می دهد.

در دهه هفتاد اوضاع نمایش فیلم کمی بهتر شد و سر کله تک توک فیلمهای خوب خارجی در سینما ها پیدا شد . هیچوقت اوایل سال ۷۱ ٬ وقتی اولین بار "با گرگها می رقصد " را در سینما سپیده دیدم را فراموش نمی کنم . دیدن تصویر دشتهای بزرگ روی پرده اسکوپ سینما یا آن موسیقی متن کولاک "جان باری"  لذت فراموش نشدنی داشت.صفحه کوچک تلویزیون و فیلمهای رنگ رو رفته و بی کیفیت ویدیویی آن لذت را از ما گرفته بودند . لذتی که هنوز وقتی آن موسیقی  را می شنوم برایم تداعی می شود.

 

هنر آشپزی با  رزا منتظمی

 

مدتها بود طرح این پست در ذهنم خاک می خورد و مثل هزار طرح دیگر منتظر فرصت بودم . خبر  درگذشت رزا منتظمی شد انگیزه ای برای نوشتن ابن پست .شاید باید آن را قبل از مرگ او می نوشتم :

      

 

   مادرم زیاد اهل کتاب و مطالعه نبود . شاید هم مشغله روزانه و درگیری های روزمره سرو کله زدن با ما  وقتی برای این کار نمی گذاشت . چندتایی کتاب داشت که آنها را در کمد خودش و جدا از کتابهای پدرم نگه می داشت . یک قرآن که از سفره عقدش مانده بود ٬ یک مفاتیح الجنان ٬ یک کتاب درسی از دوران مدرسه با عنوان  "خانه داری" که  هنوز عکسهای خاندان جلیل سلطنت! در صفحات اول آن باقی بود ٬ یک کتاب با جلد آبی و نام پرطمطراق "اصول روانشناسی نوین کودک" (لابد برای تربیت ما از آن استفاده کرده بود که اعجوبه ای مانند من را به جامعه تحویل داده!!) چندتایی کتاب باغبانی و خیاطی و یک کتاب کلفت با جلد گالینگور مشکی  به نام "هنر آشپزی" نوشته "بانو رزا منتظمی" .

 ورق زدن و نگاه کردن این کتاب از سرگرمی های دوران بچه گی من بود .به عکسهای رنگارنگ و پررنگ لعاب و اشتها آور کتاب خیره می شدم و در دنیای رویا غرق می شدم .عکسها بیشتر شبیه ضیافت شام داستانها شبیه بود تا زندگی واقعی .یک چیزی مانند شامهای دربار فرانسه .از آنهایی که مرد و زن بالباسهای زرق و برق دار و  کلاه گیسهای سفید در آن شرکت می کردند و با والسهای اشتراوس می رقصیدند .  هنوز دوتا از عکسها که از عکسهایی مورد علاقه من بودند در ذهنم مانده . رانهایی مرغ با دسته مخصوص سفید گلدار و توری مانند و شیرینی های خامه ای به شکل قو  که در روی یک کیک تزیین شده قرار داشتند . کم کم که خواندن یاد گرفتم شروع کردم به خواندن دستورالعمل آنها . نصف بیشتر اصطلاحات و نام غذاها و مواد لازم را نمی فهمیدم . بچه ده ساله را چه به طبخ بن ماری وسس آرتیچوک و  ورمیشل و پاستا آلفردو و..... خواندن آن اسامی هم مشکل بود چه برسد که بدانی چه هستند و از کجا آنها را تهیه کنی . آنهم در شرایطی که روزی مان عبارت بود از تخم مرغ و کره و شکر جیره بندی  و گوشت یخزده و مرغ یخزده کوپنی یا با دفترچه بسیج اقتصادی  و اجاق گازی که باید ماهی یکی دو بار  کپسولش را پدرم روی کولش می گذاشت و دنبال "آقا گازی" می دوید تا ایشان لطف کند و یک کپسول پر به ما بدهد. چند باری با حداقل امکاناتی که داشتم تلاشهای مذبوحانه ای کردم .یک بار میخواستم دسری به نام پلمبیر نمی دانم چی چی دست کنم . زرده تخم مرغ وشکر و وانیل و چند تا چیز دیگر با هم قاطی کردم و از چند چیز دیگر در دستور العمل هم فاکتور گرفتم و چشمپوشی کردم. مخلوط را به هم زدم و گذاشتم در یخچال . چند ساعت بعد که سراغش رفتم ٬ گلاب به رویتان ٬ دیدم یک چیزی شده مثل اسهال بچه دوساله!!  مخلوط بدون استفاده و بعد اینکه کلی مورد مواخذه قرار گرفتم که چرا شکر و تخم مرغ را حرام می کنم راهی سطل زباله شد.یکی دوبار هم چیزهای ساده مثل املت و همبرگر اینها درست کردم و بد هم در نیامد و تازه مورد تشویق هم قرار گرفتم. چه می دانم شاید اگر دنبال این کار رفته بودم برای خودم کسی می شدم و به جایی می رسیدم یا حداقل می شدم یکی مانند این آقایی که در تلویزیون درس آشپزی می دهد و دربین خانم های جوان کلی طرفدار و کشته مرده دارد (نامش چه بود؟ سامان گلدوست ؟ )

 هنر آشپزی رزا منتظمی در آن روزگار کاملترین مرجع آشپزی به زبان فارسی بود. هر خانواده ای یک جلد آنرا داشت . مادران معمولا یک جلد از این کتاب را در جهیزیه دختران دم بختشان منظور می کردند تا عروس خانم به این فن آخر و هنر مهم وارد باشد.روزگار جنگ بود و جیره بندی و همانطور که گزارش  بی بی سی می نویسد "در بعضی جاها حتی توزیع این کتاب با دفترچه بسیج اقتصادی انجام می شد." صف بلندی را که جلوی کتابفروشی آقا رضا در محله مان برای خرید آن تشکیل شده بود هنوز یادم هست.

مسخره ترین و جالب ترین قسمت کتاب غلطنامه انتهای آن بود. در چاپهای پس از انقلاب به منظور رعابت شئونات اسلامی و به دستور ارشاد٬ متن کتاب باید مورد بررسی مجدد قرار می گرفت. ناشر هم که بودجه (شاید هم حوصله )  تهیه زینک و فیلم جدید- که تعدادشان کم هم نبود -را نداشت و برای خالی نبودن عریضه به جای همه اینها یک غلط نامه در انتهای کتاب چاپ کرده بود .به این ترتیب بود که فرضا در غلطنامه نوشته شده بود : در صفحه فلان سطر بیسار به جای "شراب سفید " ینویسید "آبلیمو"!  در آن یکی صفحه به جای "کنیاک " بنویسید "سرکه قرمز"! یا به جای ژامبون بنویسید "کالباس اسلامی ". و به این ترتیب با این ابتکار بینظیر و در عین حال خنده دار جناب ناشر کارش را کلی راحت کرده بود. 

سالها گذشت .کتابهای آشپزی زیادی به فارسی چاپ شدند .خیلی هایشان کاربردی تر و کاملتر از کتاب رزا منتظمی ولی مطمئنا هیچکدام به پایه معروفی و همه گیری آن نمی رسند .

 

روی ماه قدم گذاشتیم!

 

 در میان مجموعه های مختلف دایی جان بنده که از بچگی آرزوی داشتنشان را داشتم و عاشقشان بودم یک سری عکس های فضایی وجود داشت . عکسهایی از فرود آپولو یازده و قدم گذاشتن اولین انسان روی ماه . یادگاری دوران جوانی دایی جان و از همه شان بهتر پنج عکس رسمی ناسا بود با امضاء فضانوردان یعنی نیل آرمسترانگ ٬ادوین آلدرین و مایکل کالینز . .  دوره ماه عسل شیرین روابط ایران و آمریکا بود فضانوردان سال بعدش هم به تهران آمده بودند و ‌قدری از خاک ماه را هم به عنوان سوغات با خود آوردند. دایی جان بعد فرود ماه نشین با انگلیسی الکنش یک نامه تبریک به آنها فرستاده بود و آنها هم نامردی نکرده بودند و اینها را برایش فرستاده بودند.

 نگاه کردن به این عکسها و دیدن مجله های مربوط به آن یکی از شیرینترین رویا های دوران کودکی من شده بود . بعدها یک سری کپی از آنها گرفتم و به دیوار اتاقم زدم  وبا نگاه کردن به آنها مشغول خیالپردازی می شدم البته چند سال بعد با رسیدن سن بلوغ اهمیت علم و دانش کم شد! و عکسهای فیلمهای مشهور و بازیگران و خواننده ها جای آنها را گرفت!  ولی کپی ها آن عکس ها را نگه داشتم.خاطرات آن سالها با دیدن عکس و تفصیلات این ماجرا در این روزهابرایم دوباره زنده می شود. 

  دیروز ٬بیستم ژوئیه٬چهلمین  سالروز قدم گذاشتن انسان برروی ماه است .ماجرایی که هنوز بعد چهل سال مانند معجزه و شبیه به رمانهای علمی تخیلی است .داستان با سخنرانی تاریخی کندی شروع شد که پیش بینی کرده بود که آمریکا قبل از پایان دهه شصت انسان را به ماه خواهد فرستاد وسالم برخواهد گرداند .  سرانجام در سال ۱۹۶۹ و صرف یک بودجه نجومی و حیرت انگیز این پیش بینی انجام پذیر شد.

امروز  چهار دهه از روزی  که نیل آرمسترانگ پایش را روی تنها قمر زمین گذاشت و جمله مشهورش را گفت می گذرد" قدمی کوچک برای یک انسان ولی جهشی غول آسا برای بشریت" .فکر می کنم هنوز هم بعد این مدت و این همه پیشرفتهای فضایی و علمی بزرگ و گوناگون کاری به عظمت این انجام نگرفته. یکی دیگر از داستانهای محیرالعقول اراده بشری آنهم در چهل سال پیش  و باسطح دانش و فناوری آن روزگار.

 

پی نوشت بی ربط  :  دکتر فیروز نادری چهره برجسته ناسا که معرف حضورتان هست؟  دیروز به مناسبت چهلمین سال فرود انسان به مریخ یک فکر بی مزه به ذهنم رسید و ایمیلی به ایشان زدم و ضمن تبریک از دکتر نادری پرسیدم آیا امکان دارد بعضی ها !! را به مریخ فرستاد تا هاله منّور و رایحه خوش خدمتشان را ببرند آنجا تا ملت نفسی بکشند و  مریخی ها هم مستفیض شوند. در کمال تعجب یک ساعت بعد جواب ایمیل آمد . ایشان از این فکر استقبال کرده بود و نوشته بود که به شخصا حاضرند یک بلیط یک سره به مقصد مریخ برای شخص مذکور بگیرند!  به هر حال گفتم اطلاع رسانی کنم به عنوان گزینه های موجود این یکی را هم مدنظر داشته باشید . بیچاره مریخی ها!

پ .ن .۲ : عنوان پست متعلق به یکی از سری کتابهای ماجراهای تن تن و میلو .

 

بهاریه

                        

                                            بهاریه (۱۳۸۸)

                 

 

                                                                         

  پیرزن چشم و چراغ خانواده بود.مرکز ثقل فامیل٬ مادر بزرگم ٬ مادر مادرم .نمی دانم کسی به من یاد داد یا خودم گفتم  ولی من عزیز جان صدایش می کردم بعدها عروسها و چهارده نوه بعدی هم او را به همین نام صدا زدند. از آن موجودات نازنینی بود که در کل زندگی آدم تعدادشان به عدد انگشتان دست نمی رسد .

نزدیکی عید نوروز که می شد همه اهل خانواده می دانستند که باید برای شب عید آنجا٬ در خانه مادر بزرگم٬ جمع شوند.یک قانون نانوشته وجود داشت برای این گردهمایی . سفره هفت سینی که او با حوصله و دقت تمام می چیدشان آن سفره ترمه با طرح بته جقه رویش ٬سبزه ای که از دوهفته مانده به عید آنها را خیس می کرد ٬ مخلوط گندم و عدس و روبان خوشرنگ قرمز و شش سین دیگر که به آنها اضافه می شد. چند سکه نقره دوره قاجار ٬ سرکه و سنجد و سماق و  سیب و سیر و ماهی قرمزی که از حوض خانه می گرفت و آیینه قدی  دور نقره ای و قرآن قدیمی جلد چرمی که یادگار پدرش بودو آن ساعت شماطه دار  آلمانی با آن زنگهای طلایی و صدای تیک تاکی که گذشت زمان را مثل پتک به سرت می کوبید. 

  ساختن تخم مرغهای رنگی خود مراسمی جدا داشت. شب قبل و موقع پختن شام شب عید با حوصله پوست پیازهای قرمز را می کند و با نخ به دور تخم مرغ می پیچید و هنگام دم کشیدن برنج آن را در میان برنج می گذاشت  بخار داغ  برنج نقشهای بدیع و خاصی بر رویشان برجای می گذاشت . تعداد تخم مرغها به تعداد اعضای خانواده بود. برای هرکس یک تخم مرغ که با مداد در گوشه آن اسمش نوشته می شد. بعد مراسم باز شدن تخم مرغها که سوژه ای بود برای تفسیرو گفتن سرنوشت هر کس در آن سال. بماند که  نقشهای روی تخم مرغها  معمولا برای بچه ها خبر سوغاتی و نمره بیست در مدرسه بود و برای بزرگترها و جوانتر ها خبر عشق و عروسی و موفقیت و شادی.

سفره انداخته می شد و همه دورش جمع می شدند پوشیدن لباسهای نو یکی دیگر از قانونها بود که باید اجرا می شد ٬شگون نداشت کسی با لباس کهنه سر سفره بنشیند . آقاجان رادیو المپیا قدیمی چوبی را روشن می کرد و حافظ جلد سبز قدیمی را در دست می گرفت ٬ عینک ذره بینی اش را می زد و از این ایستگاه به آن ایستگاه می رفت. تهران با دعای سال تحویل٬ لندن و بی بی سی با صدای لطفعلی خنجی ٬باکو با ترانه های تیمور مصطفی اف  ٬ بن و دویچه وله با آن تکه سنتور نوازی آرم برنامه اثر فریدون شهبازیان  و واشنگتن با صدای گرم فریدون فرح اندوز در چشم بهم زدنی طی می شد.  ما هم دور سفره همراه بزرگترها می نشستیم و آنها را تماشا می کردیم ٬حتما اتفاق بزرگی داشت می افتاد؟  هرچی بود اتفاق خوبی بود ٬عزیز جان سپرده بود موقع تحویل سال باید به یک چیز خوب خیره بشوید تا شگون داشته باشد به تنگ بلور ماهی قرمز که خودش نیز به شکل ماهی بزرگ بلوری بود یا به سبزه ها و روبان قرمز دورش و یا شعله شمع ٬  شیرینی و شکلاتی یا نقل در دهانتان باشد تا کامتان شیرین بماند. انتظار وصبر ..... و صدای توپ و صدای سرنا و دهل و حس عجیبی که در ته دلت غنج می زد. روبوسی با بزرگترها و بعد لحظه شیرین عیدی گرفتن. بوی اسکناس تازه و خیالات و نقشه ای که برای این گنج بادآورده در سر می پروراندی

***

عزیزجان فارسی بلد نبود .مدرسه نرفته بود و سواد مکتب خانه ای داشت. شش سالم بود که مادرم به علت ناراحتی معده در بیمارستان بستری شد و عزیز جان نگهداری من و خواهرم را برای مدتی به عهده گرفت.تا آنزمان تعداد کلماتی که از زبان آذری بلد بودم به تعداد انگشتان دودست نمی رسید این چندماه ارتباط نزدیک آنقدر موثر بود که بعد از آن بنشیندو ساعتها با من دردل کند و خاطرات دوران جوانیش را بگوید رابطه ای دوطرفه ای که با گذشت زمان بیشتر و بیشتر شد.شدم نوه عزیز و مورد اطمینانش.

****

تحویل سال نو افتاده بود به صبح زود ٬ سال که تحویل شد با صدای ضعیفش گفت برویم بیرون. ماشین را گرم کردم  و بخاری را روشن کردم . هر سال بعد سال تحویل باید می رفت بیرون از شهر٬ در دل طبیعت .این هم یکی از قانون ها بود. می دانستم کجا را دوست دارد کنار همان رودخانه و پای همان تبریزی های بلند٬ بردمش آنجا  دو نفری با مادرم زیر بغلش را گرفتیم. و چند قدمی بردیمش. هوای ملس و سرمای دلچسب  نوبهار بود و رودخانه ای که کف به لب آورده بود و دیوانه وار می غرید .  بزحمت چند قلوه سنگ کوچک برداشت زیر لب چیزهایی گفت و پرتشان کرد در رودخانه.رسم هر سالش بود ٬ می گفت درد ومریضی و بلاهایتان را بسپارید به آب روان تا با خود ببرد. به دور دست خیره شد.شاید خاطره سالهای دور برایش زنده می شد. شاید یاد مادری افتادکه در چهار سالگی و هنگام به دنیاآمدن برادرش از دست داد. یاد وقتی از ترس بمباران متفقین به روستاهای اطراف شهر پناه می بردند٬ و تکرارش چهل وشش سال بعد به خاطر بمباران عراقیها ٬  آن سالی که ارتش سرخ شهر را گرفته بود و وقتی که شهر را تخلیه می کردند  توله سگ سفید رنگی که آن سالدات روس بهشان هدیه داده بود. یاد آن وقتی که اولین بار مرد زندگیش را از لای در دیده بودو از کت شلوار خاکستریش خوشش آمده بود. وقتی اولین بچه اش تازه به دنیا آمده بود و توده ای ها شوهرش را به بهانه ای گرفتند ٬همانسال شب چهارشنبه سوری کلی آدم اعدام شد و رفقا عید خون گرفتند و او تا یک هفته وقتی شوهرش به خانه برگشت قنداق بچه را بغل کرده بود و گریه کرده بود ..... وقتی .. وقتی... طاقت نیاورد ٬ درد امانش را بریده بود. سرطان بیرحمانه در همه وجودش ریشه دوانده بود. با همان صدای بی رمق گفت : برویم .آمدیم و در ماشین نشستیم ٬ زیر لب گفت :ببخشید که اذیتت می کنم . خندیدم و گفتم : من نوکر دربست شما هستم . لبخند کمرنگی زد  وگفت:آقای مایی ..خم شدم و صورتش را بوسیدم نرم نرم بود٬ چشمهای آبی رنگ زیبایش دیگر جلوه گذشته را نداشت هرچند هنوز شور زندگی را در آنها می دیدی ٬ برگشتیم سمت خانه.........

****

 نوروز سال بعد پیشمان نبود و دیگر کسی دور هم جمع نشد. مثل اینکه بدون حضورش آنطور جمع شدن غیرممکن  شده بود ....

****

وقت نوروز که می رسد  موقع هجوم خاطرات می شود . خاطره های که در گذر زمان کمرنگ و کمرنگتر می شود و به این روزها که می رسد ناگهان  رنگ می گیرند و در ذهن لبریز می شوند.یاد کسانی می افتی که سالهای پیش بودند و امسال نیستند٬کسانی که از ما دورند و جای خالیشان را در دل احساس می کنی. نوروز از معدود اوقاتی است که از دایره بی پایان روزمرگی خودت را بیرون بکشی واز بیرون نگاه کنی. ببینی  کجا بودی٬کجا هستی و به کجا می روی. نوروز جشن نو شدن است٬ آغاز کردن ٬از سر شروع کردن. رسمی که طی هزار ها سال سینه به سینه مانده و حفظ شده و بزرگتر و باشکوه تر شده و به ما رسیده.. 

نوروز آیین زیبایی است .رسم خوش زندگی...

 هر جا هستید شاد و خوش باشید٬ سال نو مبارک

 

 موسیقی  :  Qaranfil  (گل میخک) با اجرای رامیز قلی اف

  

رقص مرگ

 

 

چهارده - پانزده سال بیشتر نداشتم . یکی از نیمه شبهای گرم تابستان تهران بود . از همان شبهایی که هرم گرمای روز را هنوز از روی دیوارها و فضا می توانی احساس کنی و تنها صدایی که می شنوی صدای یکنواخت کار کردن کولر است  و گاهی اتومبیلی که صدای  ضبطش را زیاد کرده و در حال رد شدن است. امتحانهایم تازه تمام شده بود و روزهای بیکاری و علافی تابستان بود . خوابم نمی برد ٬به سراغ کتابخانه پدرم رفتم و شروع کردم به زیر و رو کردن کتابها  .رسیدم به یک کتاب با قطر کم  و جلد سبزرنگ ساده٬ و به قول اهل چاپ قطع وزیری " ورق پاره های از زندان" و در گوشه سمت راست"بزرگ علوی" کنجکاو شدم برداشتمش وشروع کردم به خواندن .کناب شامل چند داستان کوتاه بود و خاطرات مردی در زندان رضاشاهی ٬ کتاب را همان شب  خواندم و تا ساعت چهار صبح تمامش کردم. در میان آن داستانها داستان کوتاهی بود به نام "رقص مرگ" داستان عجیبی بود. ذهنم را بدجور درگیر خود کرد از آن داستانهای بود که وقتی میخوانی حالت بد می شود و می خواهی ساعتها پیاده روی کنی و به آن فکر کنی.نمی دانم شاید هم در آن سن سال و حال و هوای آنموقع  آن تاثیر را داشت.  روزهای بعد چند بار دیگر داستان را خواندم. قبلا از بزرگ علوی چشمهایش را خوانده بودم  و خوشم آمده بود ولی این داستان چیز دیگری بود. ماجرای مرد جوانی به نام مرتضی ف که قرار می شود برای یادگیری زبان روسی و یاد دادن زبان فرانسه به پیش مارگریتا٬ دخترزیبا و جوان یک مهاجر روس برود و طی گذشت زمان عاشق او می شود ولی قادر به ابراز این عشق نیست و دست آخر دختر جوان مردی به نام رجبوف که پدر مارگریتا را مجبورکرده به ازدواج او و رجبوف رضایت بدهد٬ می کشد . مرتضی ف قتل را به گردن می گیرد و زندانی می شود و.... داستان را سالها پیش خواندم و جزییاتش در خاطرم نیست.

این داستان به قدری رویم اثر گذاشت که تصمیم گرفتم روزی کارگردان شوم و این داستان را به یک فیلم سینمایی تبدیل کنم! حتی هنرپیشه های آن را هم با بضاعت آنروزهای سینما ایران در ذهنم انتخاب کرده بودم. 

در داستان مرتبا به آهنگی به نام رقص مرگ اشاره می شد.عنوان داستان هم برگرفته از این آهنگ بود. -  Dance Macabre ـ حتی این آهنگ را مارگریتا در شب قبل از کشتن رجبوف با همراهی دوستش مارفنیکا برای مرتضی ف زده بود.راستش خیلی دلم می خواست آنرا بشنوم ٬موسیقی ای که احتمالا این داستان را به ذهن بزرگ علوی متبادر کرده بود. ولی از کجا؟ چطور؟ سالهامانده بود تا نعمتی به نام اینترنت و جادویی به نام یوتیوب مانند غول چراغ جادو در طرفة العینی هرچه دلت می خواهد را در جلوی چشمت ظاهر کندو آرزویت را برآورده کند. یادم می آید در همان سالها چند باری سمفونی شماره چهل موتزارت را شنیده بودم و سخت عاشقش شده بودم .ولی اسمش را نمیدانستم و در به در دنبال اسمش  می گشتم ٬ از هرکسی می پرسیدم  نمی دانست دست آخر به یک نوار فروشی رفتم ٬ و گقتم به دنبال یک موسیقی کلاسیک می گردم و آهنگ را با دهان برای مرد نوار فروش اجرا کردم!مرد نوار فروش به خیال آنکه مسخره اش می کنم جواب سربالایی داد و از مغازه بیرونم کرد.

بگذریم. سودای شنیدن موسیقی "رقص مرگ " سالها با من ماند تا هفته پیش شبی با دوستی در خیابانهای خیس و بارانزده قدم می زدیم  و از هر دری حرف می زدیم تا رسید به این داستان و جمله مشهور اول آن" به کسی نگویی مارگریتا٬ به هیچکس" و موسیق رقص مرگ. به اوگقتم که هنوز این آهنگ را نشنیده ام. چند ساعت بعد که به خانه برگشتم لینک آهنگ رابرایم فرستاد  و موفق شدم بلاخره آنرا بشنوم . حس حالش تا حدی همان بود که در داستان توصیف شده.همان حس شوم و ترسناکی که شبها در قبرستان حکمفرماست .حس نیستی و مرگ.......

موسیقی رقص مرگ کار کامی سن سانس  موسیقی دان فرانسوی  قرن نوزده و اوایل قرن بیستم است. مثل این که این موسیقی یک اجرا با کلام هم دارد که آهنگساز بعدها ویلن را جایگزین صدای خواننده می کند و در داستان هم اشاره ای به شعر این اجرا می شود.

آخرین بار هفت هشت سال پیش داستان را خواندم . مطمئنم الان دیگر اثر آن سالها را نخواهد داشت ولی شنیدن آن بار دیگر خاطرات حس و هوای آنموقع را زنده کرد. خاطرات روزهای دور.... 

متن زیر قسمتی از متن داستان است که در اینترنت آن را پیدا کردم..

  " از نیمه‌شب تا بانگ خروس مردگان جشن می‌گیرند. جشن آزادی، جشن رهایی از دردهای زندگی، همه باهم برابرند، نه شاه است و نه گدا، نه پیر است و نه جوان، نه دختر است و نه پسر، نه زن است و نه مرد، همه مرده‌اند. کسی جقه بر سر، شندره بر تن ندارد، مرگ که در همة آنها مشترک است. جزئی از کل آنها، مرگ که خود آنهاست. برای آنکه فرمانده و فرمانبرداری نیست. این که هنوز روی استخوانهای صورتش نیشخند دیده می‌شود. این در زندگی قاضی بوده و به دردها و شکایتهای محکومین پوزخند می‌زده اما او تازه مرده است به‌زودی این اثر در کلة او محو خواهد شد، مابین فک و گونه‌هایش دیگر، این اثر باقی نخواهد ماند. برای آنکه او دیگر مرده است و آزاد نیست. این که استخوانهای پشتش گوژ دارد. او در زندگی پشت خم کرده و سر فرود آورده است. اینجا دیگر احتیاجی ندارد. نه خنده است، نه گریه، نه شادی، نه غم، نه دلواپسی است و نه امید و نه افاده است و نه تحقیر، نه ظلم و نه عجز و لابه، هیچ چیز نیست، جز مرگ، جز آزادی."

پ.ن  چند نفر از دوستان ایمیل زده بودندو گفتند که نام این آهنگ رقص مردگان هم نوشته شده. با تشکر از این دوستان

 

همسایه پلاک هیجده

                             

                                  

 

یک کتاب کهنه پوستی بود که رویش را شن پوشانده بود و صدای باد می آمد . باد شنها را می برد و جلد کتاب معلوم می شد" افسانه سلطان و شبان"  و موسیقی جادویی بابک بیات شروع می شد. راوی داستان کاتب جوانی بود که با همراهی تلخک جلوی دسیسه های وزیر اعظم و سلطان بانو را می گرفتند. افسانه سلطان و شبان در آن روزهای قحطی برنامه تلویزیونی و جنگ و خشونت و خونریزی سریال خوبی بود. کاتب می نوشت : آورده اند سلطانی با خدم و حشم بسیار عزم شکار کرد......


روزهای جمعه روز فوتبال گل کوچک بود . سرو صدا و جیغ و فحش و دادمان کوچه را برمیداشت و همسایه ها را ذله می کرد.بعدش کیک و نوشابه در بقالی ممد آقا که خوشمزه ترین کیک و نوشابه دنیا بود. داشتیم بازی می کردیم که امید توپ را نگه داشت "اونهاش٬ داره میاد" آره خودش بود. کاتب سلطان و شبان. حرفش را باور نکرده بودیم . به ما که رسید امید گفت :سلام ٬ آقای کاتب! و پشت بندش ما سلام دادیم. مرد جوان با خوشرویی سلام ما را پاسخ داد. فردا در مدرسه روز تعریف این داستان بود که کاتب در پلاک هجده کوچه ما زندگی می کند. چند مدت بعد وقتی سلطان را با یک پیکان آبی جلوی در خانه آنها دیدم این داستان کامل تر شد.

او برای من کاتب ماند. حتی وقتی فهمیدم آقای آقالو پدر او دوست پدرم است. وقتی صدای اورا در سریال جزیره ناشناخته تشخیص دادم وقتی به جای جناب دلف مشاور خانم لورا (که هیچوقت نمی دیدیمش) حرف می زد و کنا و سرنتی پیتی برای مشورت پیشش میرفتند. وقتی در فیلم " پاتال و آرزوهای کوچک" دیدمش و یا صدایش را در نمایشهای رادیویی شبها می شنیدم و یا وقتی  کاندید بهترین بازیگر نقش دوم مرد شد و وقتی در سریال ارتش سری صدایش رامی شنیدم و وقتی بعدها در فیلم "گاهی به آسمان نگاه کن" بازی کرد ٬ برای من همان کاتب بود.


مرتضی خان محجوبی افتخار موسیقی ماست .نابغه ای که پیانو را تبدیل کرد به یک ساز ایرانی. هنوز بعد اینهمه مدت وقتی به پیانو دشتی او را گوش می کنی و یا آهنگ کاروان اورا با صدای بنان می شنوی تنت مورمور می شود و ته دلت خالی می شود. مرتضی خان نوروز ۱۳۴۴ در تنهایی و بی کسی درگذشت. خبر فوتش را بعد تمام شدن تعطیلات به اطلاع مردم رساندند. شهرداری پیانوی او را فروخت تا خرج کفن دفن او کند. آخر عاقبت هنرمند جماعت در مرز پرگوهر و سرچشمه هنر .چرا دور می رویم همین دوسال پیش مگر بابک بیات همکار آهنگساز آقالو در سلطان و شبان سرنوشت مشابه ای نداشت؟


می دانستم وضع مالی چندان خوبی ندارد و در خانه پدری زندگی می کند.می دانستم آن چندرغازی که ارشاد به او می داد قطع شده.بودجه نیست٬ لابد برای کار واجبتری این بودجه را لازم داشتند" خوب. می میرد که می میرد.. یک مطرب و رقاص کمتر" ... ادعاهایمان گوش فلک را کر می کند.   " هنر برتر از گوهرآمدپدید" و یا "هنر نزد ایرانیان است و بس" بزرگترین هنرمان همین مرثیه خوانی و عزاداری است. استاد این کاریم. کافی است یکی بمیرد تا پرشکوهترین مراسم تشیع را برای او برگزار کنیم و برای فقدانش گریه کنیم  ولی سهم و تکلیف هنرمند زنده در این وسط چیست؟ هیچ!


سالهاست به آن محل نرفتم .نمیدانم خانه پلاک هجده هنوز آن شکلی مانده یا تبدیل شده به آپارتمانهای قوطی کبریتی. هرچند سرنشین آن خانه هم الان در این دنیا نیست. لابد  الان در گوشه ای با تلخک نشسته و از بیوفایی دنیا می گوید و دردل می کند.

 

تقویم تاریخ


Time from pier3495 on Vimeo.                              

                                                         

 پینک فلوید از گروه های است که شهرت افسانه ای  و طرفداران بیشماری در ایران دارد. به قول محسن نامجو پدیده پینک فلوید در جامعه ایرانی از چیزهایی است که جداگانه و به طور مفصل باید مورد بررسی قرار بگیرد.

خیلی ها" آجری دیگری در دیوار" را معروفترین اثر پینک فلوید می دانند یا "ای کاش اینجا بودی" و یا "درخشش بر تو الماس مجنون" و .... ولی به نظر من "زمان" معروفترین اثر پینک در ایران است .آنهم نه به خاطر خود قطعه بلکه به خاطر "تقویم تاریخ"

تقویم تاریخ نام یک برنامه رادیویی بود (مثل اینکه دیگر پخش نمی شود ) که هرروز ساعت شش و نیم از رادیو ایران قبل از برنامه کودک رادیو (اگر اشتباه نکنم اسمش بود بچه های انقلاب! ) پخش می شد . تیتراژ برنامه با قسمت ابتدایی ترانه "زمان " پینک فلوید یعنی همان صدای چرت پران زنگ ساعتها شروع می شد که صدای تیک تیک آنها رفته رفته تبدیل به تمی و ضرباهنگی  می شد که گذشت زمان را القا می کرد . بعد آقای "فجری" مجری برنامه با یک صدا پرصلابت در عین حال بی احساس  می گفت : تقویم تاریخ و شروع می کرد که امروز دوشنبه چندم ماه فلان خورشیدی و برابر فلان ماه قمری و بیسار ماه میلادی است و دویست و چهل سه سال قبل در جنین روزی چه اتفاقی افتاده در بین هر قسمت هم مجددا این تم پینک فلوید تکرار می شد و مجری معمولا هر روز چهار پنج رویداد اتفاق افتاده در این روز را اعلام می کرد.

خاطره من از این آهنگ و برنامه بر می گردد به روزهای مدرسه وقتی که لقمه نان تافتون تازه و پنیر را با چای شیرین داغی که دهانم را می سوزاند٬ جوییده و نجوییده هول هولکی قورت می دادم تا بدوم بروم مدرسه تا به قول آقا محسن چه نیکویی (اکبر عبدی) سریال باز مدرسه ام دیر شد  "دوباره باز مدرسه ام دیر نشود! " و یا روزهای خدمت مقدس سربازی به هنگام رفتن به پادگان٬ وقتی چرت زنان در حالت خواب بیداری داخل مینی بوس سرویس پادگان به این برنامه گوش می کردم و رایحه دل انگیز گازوئیل را استنشاق می کردم  (خدا وکیلی دارید عجب خاطرات شیرین و وصف ناپذیری هستند!  اسم این یادآوری را می شودگذاشت نوستولو مازوخیسم! )  

برنامه تقویم تاریخ هم مثل چیزهای دیگر دستخوش مدیریت سلیقه ای  و تغییرات شد یعنی ابتدا از زندگی دانشمندان وبزرگان و رویداد های بزرگ تاریخی صحبت می کرد و فرضا از سالروز شروع جنگ در نرماندی صحبت می کرد و درسالهای بعد مثلا می گفت :صد و سی شش سال پیش در چنین روزی شیخ پشمک الدین ملایری کتاب فوائد الباقلوا ومضار الحلوا را نوشت و از این قبیل حرفها.

این برنامه باعث شد تا این موسیقی در ایران همه گیر شود . هر کسی که اسم پینک فلوید را در عمرش نشنیده بود این موسیقی را می شناخت که مال تقویم تاریخ است. خود بنده هم تا قبل از این که به ویروس خلاصی ناپذیر  پینک فلوید آلوده شوم این آهنگ را با نام تقویم تاریخ می شناختم . وقتی عباس کیارستمی در فیلم "زیر درختان زیتون" در صحنه ای که رادیو ماشین تقویم تاریخ را پخش می کرد استفاده هوشمندانه ای از این موسیقی کرد. شایعاتی در سرزبانها بود که نماینده حقوقی پینک فلوید به خاطر عدم رعایت کپی رایت معترض این فیلم شده بود البته نفهمیدم بعدا چه اتفاقی افتاد . همین دو سال پیش وقتی در کنسرت راجر واترز  نشسته بودم و این آهنگ  شروع شد صدایی پشت سرم داد زد  " تقویم تاریخ" و  پشت بندش شلیک خنده چند نفر شنیده شد. برگشتم و دیدم چندنفر از هموطنان همیشه در صحنه مثل همیشه حضور فعال دارند.

 زمان یکی از ترانه های آلبوم "نیمه تاریک ماه" است. آلبومی که در سال ۱۹۷۳ منتشر شد و به چهارمین آلبوم پرفروش تاریخ موسیقی بدل شد و تا ژوئن سال ۱۹۸۸ پس از فروش ۲۴ میلیون نسخه (به صورت قانونی و رسمی) جزء صد آلبوم پرفروش دنیا بود. طرح روی جلد آن یعنی طیف تجزیه شده نور که بعد از عبور از منشور تبدیل به یک پرتو می شود٬ به نوعی به علامت پینک فلوید تبدیل شد.

 

 

متن این ترانه هم در ادامه سنتهایی پینک فلویدی است. نگاه کلبی مسلک و خیامی به دنیا و زندگی و همان نگرش تیره نگر و بدبینانه قبلی را در آن می شود دید.

 این ویدیو کلیپ را این رفیق قدیمی  ما به اتفاق همسر  هنرمندش ساخته اند و بنده بلاخره وقت پیدا کردم آنرا بگذارمش  برای تماشای عموم . ببینید و لذت ببرید

                                                     ارادتمند همیشگی :بایرامعلی!!

پ .ن : و با یادی از ریچارد رایت  کیبورد نواز پینک فلوید که ماه پیش در گذشت .

پ ن ۲ : لینک  یوتیوب همین کلیپ

 

ای بی معرفت نالوطی!!

  

            

دوستی یک ایمیل را با عنوان تفکربرانگیزانه و عرفانی" یاد ایامی که...." را برایم فرستاد. نامه را که باز کردم دیدم یک نفر عکسهای پست قبل را ـ با همان توضیحات حقیر-  ضمیمه نامه کرده و بدون آنکه به مرجع نامه اشاره کند برای دیگران فرستاده ٬ نامه هم بعد کلی دست به دست شدن به دست این دوست قدیمی رسیده بود و ایشان هم که قبلا این پست را خوانده بود آنرا برای من فرستاد.

نکن این کارها را عزیز من ٬خوبیت ندارد!!  حالاگیرم به  آتش دوزخ ومار غاشیه و اژدهای دوسر و کنده نیم سوز و قیر مذّاب (با قیف و متعلقات مربوطه) اعتقاد نداری٬ یا گاس اینکه کپی رایت و حق مولف واین داستانها کشک است٬ پس معرفت و لوطی گری چه می شود؟!!!

پ .ن آن دوست به شوخی از من پرسیده بود : "نکنه خودت هم از جایی کپی زدی؟" هرچند " کفر چو منی گزاف و آسان نبود" معذالک این عکس قوطی شیرخشک "پسر من"با عکسهای گوگولی روی آن  که متعلق به دوره شیرخشک کوپنی خوری اخوی کوچک بنده است و من از آن به عنوان ظرف نگهداری پاکنها استفاده می کردم به عنوان سند اصالت عکسها رو می کنم!!

پ ن ۲ :  عنوان این پست را با صدای مرحوم جان وین بخوانید!!

 

مدرسه ها وا شده! غلغه بر پا شده!

 

 

من آدم آرشیویستی هستم (نخیر! به هیچ وجه منظورم آشغال جمع کن نیست!! ) این آرشیو کردن از مجله و روزنامه های قدیمی ٬ بروشور و کاتولوگ و کاغذ و تقویم و نوشته های قدیم گرفته تا نوار و فیلم و یادگاری دوستان وکتاب و  عکس و اشیا عتیقه و کهنه ..... را شامل می شود. 

پارسال که ایران رفته بودم ٬ خانم والده صدایش درآمد که :باباجان ٬خودت که اینجا نیستی ٬ این جعبه های سنگین را یک نگاهی بیانداز که من هر دفعه مجبور نشوم برای گردگیری آنها را جا به جا کنم . دیدم بنده خدا راست میگوید ٬ خیرمان نمیرسد که لااقل باعث آزار و اذیت نشویم . رفتم سراغ کارتونهایم  که بخشی از آرشیو قدیمی را تشکیل می دادند. با چشمی اشکبار و دلی غمین!! خیلی از آنها را ریختم دور. دوره های مجله کیهان بچه ها٬ دانستنیها٬ مجله ماشین٬ فیلم . روزنامه های که برای یک مطلب جالب نگهداشته بودم. بعد نوبت رسید به دفترها ٬ کتابهای درسی و جزوه های دوره مدرسه مداد رنگی ٬ لوازم تحریر و..... خیلی هایشان را ریختم دور . یکسری را بخشیدم به بچه های جغل و کوچکتر فامیل و آشنا و خیلی هایشان را هم راستش بخواهید دلم نیامد و نگهداشتمشان.  از یکسری از یادگارهای دوره مدرسه عکس گرفتم تا بعدها به عنوان سند! از آنها استفاده کنم .این روزها که اوایل مهر ماه است و روزهای شروع مدرسه٬ بیمناسبت ندیدم عکس چند تا از اینها را بگذارم تا با هم خاطرات قدیمی را مرور کنیم . پس توجه شما را به بازدید از موزه آثار نوستول!! جلب می کنم:

  عکسها را در ادامه مطلب ببینید: 

                                                ارادتمند همیشگی: بایرامعلی!!

پ .ن:  حدود سه هفته قبل که به کنسرت محسن نامجو رفته بودم .وقتی آهنگ دهه شصت  را خواند .پرت شدم به آن روزها ٬ روزهای مدرسه و بچگی و خاطرات آنروزها از کیف قرمز ٬ خط کش شکسته ٬ مشق شب و ........گرقته تا شرایط جامعه٬ برنامه های تلویزیون دختری به نام نل٬ واتو واتو  و فیلمهای سینمایی نخ نما و مثله شده که عصر جمعه پخش میشد و  آن گزارش هفتگی که به دنبالش پخش می شد  با آن موسیقی اعصاب خورد کن تیتراژ ابتدایی که نامجو با سه تار آنرا اجرا می کند و سایر خاطرات زیبا و فراموش نشدنی !!!! دهه شصت. بقیه دوستان زیاد در مورد این آهنگ  نوشته اند٬ من دیگر روده درازی نمی کنم ولی  خودمانیم  اوستا کریم اگر سالهای این دهه را جزء عمر ما حساب کند خیلی بی انصافی کرده!!! 

 

 

ادامه نوشته

حمید هامون , حیف از آن زخمها

 

دوباره یکی دیگر از آن خبرها . کوتاه ، تلخ و ناگهانی . از همانهایی  که مثل صاعقه خشکت

می کند. نه ! خسرو شکیبایی ! چرا ؟ او که سنی نداشت.

شکیبایی آدم نسل ما بود. یکی از ما. همان دغدغه ها، همان دلمشغولیها و همان تضادها 

 و گیر کردن بین سنت و تجدد را در او میشد دید. و از همه بیشتر در شاه نقش ابدی او

 یعنی " هامون"  .

  فیلسوفی که  همراه با درگیرها و تفکرات فلسفی  باید زندگی هم میکرد. نویسنده 

 عاشق پیشه و شیدا مسلکی که در عین حال غم نان هم داشت و شاهد جدا شدن عشقش

 بود هرچند نفرت و عشقش نیز مثل همیشه در کنارش و با فاصله مویی حضور داشتند .

وقتی در راهروهای دادگستری فریاد میزد که : این زن عشق منه ، مال منه ، حق منه  .

 وقتی که حتی جرات خودکشی را نداشت.

 وقتی دربه در دنبال مرادش" علی عابدینی" می گشت .

وقتی  عزت الله انتظامی به او گفت : میدونم ، ر... شده به قلبت.

 وقتی مهشید او را تنها گذاشت ،

وقتی در انتها سر به دریایی جنون گذاشت . همه و همه جزئی از ما بود .

 زبان حال و حس درون ما.

 با آن موهای خوش حالت . با آن دستهایی که هنگام هیجان می لرزید ،صدای خش دار

 با آن جملاتی که در انتها گنگ و نامفهوم می شدند. با آن نگاه های سرزنشگر یکطرفه 

 ، او کاراکتری بود که نمی شد دوستش نداشت حتی اگر منفی ترین شخصیت داستان بود

 

خسرو شکیبایی هم رفت .  کمک لوکوموتیو ران فیلم ترن ، حمید هامون فیلم هامون .

معلم فیلم عبور از غبار ،  آن اسیر از اسارت برگشته فیلم کیمیا ،

عادل مشرقی فیلم سالاد فصل  ، مراد بیگ سریال روزی روزگاری، 

 آقای وکیل سریال خانه سبز ، محمود سیاه فیلم یکبار برای همیشه ، 

 مرد کولی فیلم روانی  ، حد میثاق فیلم حکم و راننده فیلم اتوبوس شب.

سیاهی لشگر ها و بازیگرهای نقش سه و چهار قهوه خانه های  خیابان  ارباب جمشید

  دیگر   " آ قا محمود " (1) را نمی بینند . بازیگری که حتی زمانی که لقب بهترین

 هنرپیشه ایران را یدک می کشید . همیشه به دوستان و رفقا قدیمی خود در آنجا سر میزد.

 

حمید هامون ، حیف از آن زخمها(2) – حیف از حمید هامون.

 

قصه اون کبوتری که از رو بوم ما پرید

 / قصه اون یکه بزن، تو فیلمهای سیاه سفید

/ لاله زار کاش میتونستیم همیشه بچه بمونیم

/ عمو زنجیر بافو توی کوچه هات بخونیم. (3)

 

1 – دوستان نزدیک و قدیمی خسرو شکیبایی او را محمود صدا می کردند.

2- عنوان مقاله بسیار زیبایی که کیومرث پوراحمد برای فیلم هامون نوشت

3- از ترانه لاله زار  در فیلم حکم . سروده یغما گلرویی

 

نوستالژی  برای هاچ زنبور عسل!

                 

" ننه ات برات بمیره هاچ" یا  " پرواز زنبور پشمالو! "

  هاچ زنبور عسل یکی از کارتونهای دوران کودکی ما بود . سفر اودیسه وار یک بچه زنبور بیکس و تنها که پدرش معلوم نبود و مادرش هم ولش کرده بود  و رفته بود پی دادن غریبان!  و این بچه زنبور یتیم  و بیکس در به در دنبال این مادر بی مسئولیت می گشت و طی این سفر هر دفعه به جاهای جدید می رفت و با حشرات جدید آشنا می شد. اینکه اصلا چرا چنین کارتون تراژیک و سیاهی ساخته شده بود خودش جای بحث دارد و مسئولان آنموقع تلویزیون این را برای کودکان مناسب تشخیص داده بودند و تازه کلی هم طی دوبله داستان اصلی را عوض کرده بودند و ما خبری از قساد اخلاقی!! پدر و مادر هاچ نداشتیم . هر رابطه با جنس مخالق عبارت بود از رابطه خواهر برادری و  مثلا اگر کسی به علت احساسات عشقولانه گونه اش سرخ می شد به داشتن تب تعبیر می شد. به جای هاچ(اگر اشتباه نکنم) نوشابه امیری حرف می زد و همین لحن معصومانه او مظلومیت و حقانیت هاچ را چند برابر میکرد! نوشابه امیری این روزها گاهی در سایت روز آن لاین  مقاله می نویسد.

کارتون هاچ با یک تیتراژ تندو پرسرعت شروع میشد که در آن مانند شروع فیلمهای جیمزباند یکی سری از دلاوریها و کارهای محیرالعقول هاچ نشان داده می شد. یکی از صحنه هایی که هیچوقت فراموش نمی کنم و همیشه باعث ترسیدن من می شد! صحنه ای بود که در آن یک آخوندک خونخوار و جراره با دستهای داس مانند جلوی هاچ سبز می شد  و دنبال این بچه معصوم می کرد  و او هم با یک سری ویراژ و لایی کشیدن بین شاخه ها و بته ها سر آخوندک بیرحم را به طاق می کوبید و او را میفرستاد داخل باقالی ها!!  بماند که بعدا در یک قسمت که پرده از زندگی داخلی این آخوندک برداشت فهمیدیم چند سر عائله و نانخور دارد و  همه این ددمنشی و خونخواریها برای یک لقمه نان بوده و شرمنده نشدن پیش سر وهمسر!  تازه آنموقع دلمان هم برایش سوخت! من کارتون را به زبان اصلی ندیده ام ولی به احتمال خیلی زیاد این کارتون هم مانند سایر کارتونهای چشم بادامی ها با یک آهنگ و ترانه جینگل مستان به زبان ژاپنی شروع می شده  و مسئول محترم ممیزی صدا و سیما چون احساس کرده بود این ترانه پیش از حد غنا دارد و ممکن است خدای نکرده بچه ها را از راه راست منحرف کند ٬ آهنگ اصلی را حذف کرده بود و یک موسیقی دیگر روی آن ( که ربطش را با زنبور خواهید دید) گذاشته بود .بماند که همین آهنگ نصفه نیمه در روزهای عزا قطع و به جای آن یک سری سروصدا  عجیب غریب که بیشباهت به صدای آدم فضایی ها  و بشقاب پرنده ها نبود پخش میشد.

 

 

تا مدتها فکر میکردم این آهنگ موسیقی متن کارتون هاچ است. و هر جا آنرا می شنیدم یاد هاچ می افتادم .  بعدها فهمیدم که این قطعه یکی از مشهورترین آثار کلاسیک است به نام "پرواز زنبور پشمالو" ! (به توضیحات زنبورلوژیانه پایین توجه شود) اثر موسیقدان بزرگ روس "نیکلای ریمسکی کورساکف" که در سال ۱۹۰۰ آنرا برای قسمتی از یک اپرا به نام " قصه تزار سالتن"  ساخته .  کورساکف این قطعه را با الهام گرفتن از صدای پرواز زنبورها ساخته که یک جورهایی جز فک وفامیل هاچ حساب می شوند . اثر مشهور دیگر او  شهرزاد  است که بر اساس قصه  های هزار و یکشب و قهرمان آنها یعنی شهرزادقصه گو تصنیف شده و در بسیاری از قیلمهای در پیتی فارسی قبل انقلاب  از آن استفاده می شد و باعث مستفیض شدن روح کورساکف در قبر می گشت!

هنوز هم با شنیدن این قطعه یاد هاچ می افتم ولی هیچوقت نفهمیدم آخر و عاقبت این بچه زنبور یتیم چه شد و آیا مادر بیمهر و محبتش را پیدا کرد یا نه  و یا  پدر هیچی ندار و بیمسئولیتش برگشت؟راستی کسی نمی داند پدر هاچ کی بود؟ من به یکی از آن زنبورهای بزرگ دندان گرازی که همیشه نیزه دستشان بود شک دارم٬  به هر حال  این معما هنوز یکی از معماهای بزرگ کشف نشده  زندگی من باقی مانده!

                                                اردتمند همیشگی : بایرامعلی!!

 

 توضیحات زنبورولوژی : اسم اصلی قطعه است :Flight of the bumblebee     زنبور بامبل یک جور زنبور است  کمی درشتر از زنبور عسل که موهایی زیادی در سطح بدن دارد و سروصدای زیادی موقع پرواز تولید میکند و نام معادل در فارسی ندارد (معادلش می شود زنبور پشمالو! )  البته این نوع زنبور فرق میکند با زنبورهای بزرگ  یا خر زنبور! (Hornet)  که  شیخ اجل در گلستان با عنوان "  زنبور درشت بیمروت" از آنها یاد میکند!

پ ن ۱  : در همین رابطه  ورسیون دیگر این قطعه از فیلم "بیل را بکش" با عنوان Green hornet theme

پ ن ۲ : اجرای این قطعه با تار استاد کیوان ساکت

 

میدان دربند یا میدانی در بند !!

    

          

        میدان دربند - ۱۳۴۴  از مجموعه عکسهای تهران قدیم (آنروزها کوهنورد طناب هم دستش بوده!! )

دربند تهران از جاهایی است که اینروزها و  اوایل بهار رفتنش نه تنها مستحب بلکه خیلی اوقات واجب هم است. شور و شوق بهار و آمدن زندگی دوباره چهره اینجا را هم مثل سایر جاها عوض می کند و البته بماند بساط هله هوله فروشها و کباب و چای و قلیان و ..... که خودش بحث جدا و مفصلی دارد .

مهمترین جای دربند همین میدان دربند با آن مجسمه کوهنورد معروفش است . اینکه کِی و برای چی این مجسمه را ساخته اند  ٬ را دقیقا نمیدانم . رضا لعل ریاحی را سازنده آن می دانند. یادم می آید چند سال قبل هم جایی خواندم که این مجسمه  از یک گروهبان آمریکایی ساخته شده  که سالها در ایران به رنجرها آموزش کوهنوردی می داد. هرچه هست نزدیک به نیم قرن است این مجسمه آنجا است و با بافت خاص معماری اطرافش  و تله سیژ نزدیک آن از جاهای دیدنی تهران محسوب می شود و خیلی ها خاطرات شیرین و خوبی از آن دارند .اما چیزی که آزار دهنده است ساختمانی است که در کنار آن ساخته می شود و با آن نمای بدریخت سیکوریت هیچ تناسب و تناسخی با معماری اطرافش ندارد . قیافه ساختمان احداث شده نشان می دهد که لابد پاساژی ٬ مرکز خریدی٬ چیزی در آن ایجاد خواهد شد که اهمیت و نیاز میدان دربند به ساخت این مرکز خرید البته بر همگان واضح و مبرهن است!!!!! من نمی دانم  در شهرداری تهران با این گل و گشادی و بریز بپاش هیچکس پیدا نشده که در مورد ربط نداشتن این ساختمان و معماری آن با اطرافش به این حضرات تذکر بدهد؟ بگذریم .... منهم گاهی چه حرفهای بی ربطی می زنم!!  ... آقاجان! کسی این کاسه ماست ما را این دور و اطراف ندیده؟!!!

                   

                                            ارادتمند همیشگی:بایرامعلی!!

 تابستان ۱۳۸۶  (عکس از عکاس!! )

بهاریه

 

                     بهاریه

       

               

 

یک -  ورقه امتحان را میدهم و  از مدرسه می آیم بیرون . آخرین امتحان ثلث دوم . بابا جلوی در مدرسه منتظرم ایستاده . شب قبل قول گرفته ام که آن شلوار جینی را که چند روز قبل دیده بودم برایم بخرد . با ذوق و شوق راه می افتم . روپوش سرمه ای را داخل کیف مدرسه میگذارم. باید برویم  چهارراه استانبول ٬ بازار کویتیها . خیابانها شلوغ است و مردمی که در آمد و رفت و خرید عید  هستند. شلوار را می خریم . پیش خودم مجسم می کنم با این شلوار و آن پیراهن و کفش که چند روز پیش گرفتم چه شکلی می شوم . موقع برگشتن از میدان انقلاب برمی گذریم . جنوب میدان واز کنار قنادی سینا . همانجایی که خوشمزه ترین  نان خامه های تمام عمرم را  آنجا خورده ام. شیرینی های که هرچقدر می خوری ٬تمام نمی شوند.  وقتی با لذت تمام نان خامه ای را می خورم٬ پیش خودم فکر می کنم چقدر خوب بود همیشه عید بود.

دو- جمع شدیم در یک اتاق شش در هشت متری. کف اتاق موکت است و چند تا پتو و گلیم که روی آنرا پوشانده.دوهفته ای میشود که اینجا زندگی می کنیم. هر ساعت یکبار صدایی تهران را می لرزاند٬ یک صدای بم و لرزشی که چیزی را ته دلت خالی میکند. میگویند مردک دیوانه گفته: سال نو را برای ایرانیها جهنم می کنم.  موشکهای " الحسین" هر گوشه ایران را هدف گرفته اند تهران تبدیل شده به شهر مرده ها . همه پناه برده اند به شهرستانها و حومه شهر. کل خانواده اینجا جمع شده اند. رادیو ضبط کوچک سانیو دستم است.باتریهایش را عوض کرده ام و با موجهایش ور می روم. صدای مارش نظامی از رادیو ایران یک لحظه قطع نمی شود و صدای کریمی که با لحن مثلا حماسی خبر از درگیرها دراطراف شهر حلبچه که نیروهای ایرانی چند روزی است تصرفش کرده اند میدهد و اینکه چندتا عراقی کشته شده اند و چندتا هواپیمایشان سقوط کرده. موج را عوض میکنم .تنها راه ارتباطمان با دنیای اطراف همین رادیو فکسنی است. بی بی سی٬ رادیو اسرائیل٬ صدای آلمان و... ساعت روی دیوار رنگ رو رفته روبرو نگاه میکنم ده و ده دقیقه٬ وقتش است. رادیو آمریکا ساعت ده و ربع هرشب برنامه " آوای موسیقی" دارد یک برنامه ده دقیقه ای که در آن دوره برهوت موسیقی وهنر چندتا آهنگی پخش میکند. یک نوار هم داخل ضبط است که آهنگها را با همان کیفیت و صدای پراز پارازیت ضبط می کنم. که فردا پزش را به ابن وآن بدهم که آهنگ جدید  مدونا و مایکل جکسون و دورن دورن وجورج مایکل و چه و چه را دارم ..... همه سهم ما ازعالم بچگی و نوجوانی !!  عقربه را بین ۱۲ و صفر تنظیم میکنم " این صدای آمریکاست"  بعد آرم برنامه آوای موسیقی و پشت سرش صدای " رامش" مجری برنامه که با صدای لوس سلام میکند به " آقا پسرهای خوشتیپ و دخترخانمهای خوشگل در این شب زیبای بهاری" دایی ام با لحن عصبی می توپد :خفه اش کن صدای اون رادیو رو! با دلخوری رادیو را خاموش میکنم. پیش خودم فکر میکنم ٬چقدر خوب بود یک رادیو وجود داشت که همیشه آهنگ پخش می کرد. آنروزها آرزوهایمان چقدر کوچک بودند!

سه- از چهار راه محمودیه تا میدان تجریش ترافیک امان آدم را می برد.پای چپم بس که کلاچ  را فشار داده بیحس شده و زق زق میکند. روزهای آخر اسفند که می شود همیشه همین است.مردم مثل مورچه هایی که آب توی لانه شان ریخته باشند ٬ می ریزند بیرون.  پنجره را میدهم پایین بوی دود ماشینها  همه جا را پر کرده . اطراف را نگاه میکنم. مسافرکشهایی که خسته چسبیده اند به غربیلک فرمان . مرد عصبی که با ولع به سیگارش پک میزند٬  موتورسوارهایی که زیگزاگ از لای ماشینها میگذرند٬.... بلاخره میرسم به میدان تجریش٬ به زور جای پارکی پیدا میکنم  و پیاده میشوم . وارد بازار که میشوم ناگهان حس آرامشی تمام وجودم را پر میکند. بوی خاک نم خورده هوا را پرکرده ٬آنهمه ترافیک و سروصدا جای خود را به یک همهمه دلنشین میدهد. سبزه ها ٬ سنبل ٬ گلهای بنفشه و سینره و پامچال ٬ میوه های رنگارنگ زیر نور لامپ قلمی ٬ آجیل شب عید٬ سمنوی عمه لیلا٬ هفت سین فروشها و شیرینی فروشها.......همه و همه یک جشنواره چشم نواز رنگ و منظره به پا کرده اند. زنهای که برای خرید از این مغازه به آن مغازه میروند و بچه ها را دنبال خود می کشند.  مردها با کیسه های پر در رفت و آمد هستند. دستفروشهایی که جنسهایشان را جار می زنند.  جلوی بساط ماهی فروشی بی اختیار می ایستم . لگنهای پلاستیکی پر از ماهی های قرمزی که در سطح آب جمع شده اند و با حرص اکسیژن را از سطح آب می بلعند - چندتایشان هم در تنگهای بلوری آرام شنا میکنند و با انحناء تنگ شکلشان عوض می شود. مرد ماهی فروش با لهجه بامزه ای داد میزند : بدو ماهی قرمز ٬ ماهی گل پیچ یادت نره! از معادلی که برای  لغت " گلدفیش" پیدا کرده خنده ام می گیرد. یکدفعه  یادم می افتد برای کار دیگری به اینجا آمده ام ٬ به سرعت راه می افتم. چقدر چهره اینجا در روزهای آخر سال عوض میشود.

چهار- محسنی وسط دفتر ایستاده و عربده می کشد" آبروم سی ساله ام رفت ٬ بیچاره شدم٬ آقا چرا نمی فهمید؟ یه میدون آزادیه و یه تهران . اینجا آبروی پایتخته ".آرام برای بار چندم برایش توضیح می دهیم که کامیونها دیشب از اصفهان راه افتاده اند ولی هنوز نرسیده اند . دوباره شروع می کند به داد زدن٬ صدایش بدجور روی اعصابم می دود . معده ام میسوزد ٬ساعت یازده صبح است و من هنوز وقت نکرده ام یک استکان چایی بخورم . به قندان روی میز نگاه میکنم . یک قندان کریستال خوش تراش. هوس میکنم قندان را روی سر محسنی خرد کنم٬ شاید خفه شود.    قلقش را همه مان بلدیم٬ می گذاریم دادهایش را بزند. آرامتر که شد به او قول می دهیم  تا قبل سال تحویل کار را تحویل بدهیم. برای هزارمین بار دوباره تکرار میکند " دور تا دور میدان  ردیف پشت شب بوهای سفید ٬ صورتی ٬ قرمز و ردیف جلو لاله قرمز و زرد . سرم را به نشانه اینکه میدانم تکان میدهم..........  نیم ساعت مانده به سال تحویل به خانه می رسم. رمق راه رفتن ندارم ولی خوشحالم کار را تمام کردم . لباسهایم را عوض میکنم و پای هفت سین مینشینم .پلکهایم سنگینی می کند. ولی" خوابیدن موقع سال تحویل شگون ندارد" هر طوری هست بیدار می مانم .   سال که تحویل میشود٬ تبریک و روبوسی و چندتا تلفن به بزرگترها و  کمی بعدش میخوابم . سنگین و بیحس......... دو روز بعد که از کنار میدان رد می شوم  ٬ زیبایی میدان چشمم را خیره می کند. انگار همه چیز پررنگتر و درخشانتر شده اند . معجون رنگهای قرمز و صورتی و زرد گلها٬  سبزی چمن ٬ رنگین کمان بالای فواره ها ٬ انعکاس نور سفید برج  با جادوی بهاری به  منظره یک تابلو نقاشی می ماند.  در ته دل محسنی را ـ    با همه نفرتی که از او دارم ـ تحسین می کنم.   میدان آزادی زیر نور درخشان خورشید فروردینماه مثل یک قطعه جواهر می درخشد.

 

یک بار دیگر می آید . صدای پایش را می شنوی. کره پیر خاکی یک بار دیگر یکی از دورهای بینهایتش را به دور گردونه خورشید تمام می کند. زمین نفس می کشد . طبیعت بیدار می شود . زمان تغییر و عوض شدن  فرا می رسد. نوروز وقت تغییر است . مگر نه اینکه همیشه این موقع "از چرخاننده روزها و شبها و دگرگون کننده دلها و چشمها " میخواهیم که" حال ما را به بهترین حالها" عوض کند؟   نوروز هنگام دگرگونی است . نوروز جشن من است ٬ جشن توست ٬ جشن همه ماست . نوروز زیباترین جشن دنیاست.

               نوروزتان مبارک ٬ سال خوبی داشته باشید.

 

 موسیقی : یادگار خون سرو (در بیات شیراز)  اثر کیوان ساکت

 

برپاخیز ! ازجاکن!

توضیج : این پست را دوهفته پیش نوشتم .علت نوشتنش ( یا به قول احسان "شان نزول") هم سالگرد انقلاب بود . منتها این مدت به قدری سرم شلوغ بود و گرفتار بیحوصلگی بودم که وقت نمی کردم تمامش کنم. می خواستم بگذارمش برای سال بعد ٬ گفتم کو تاسال بعد ٬ تا آنموقع کی مرده است و کی زنده. بهرحال امروز با تاخیر پستش کردم.

 

 

دیشب رادیو بی بی سی برنامه ویژه داشت به خاطر روزهای انقلاب و در آن از خیلی از سرودهای دوره انقلاب استفاده شده بود. با ماهیت و محتوا آنهاکاری ندارم ولی بسیاری از آنها کارهای ماندگار و تاثیرگذاری هستند. علتش هم معلوم است کاری که از دل برآید بر دل نشیند. عشق و علاقه ای که این سروده ها را در آن زمان ساخته آنها رابه کار ماندگار تبدیل کرده و بعد اینهمه سال قابل شنیدن می کند.

سرود " خلق متحد" یا "El pueblo unido "  برای اولین بار در شیلی ساخته شد. سرجیو اورتگا آهنگساز شیلیایی در سال ۱۹۷۳ چند ماه قبل از کودتا پینوشه آن را با الهام از یک شعار خیابانی ساخت که بعدا ترجیع بند اصلی آهنگ شد.    از الهام شدن تم آهنگ  به ذهن اورتگا تاساخته شدن آن یک هفته طول نمی کشد. کار برای نخستین بار توسط گروه کی لاهپایون Quilapayun  در یک کنسرت پرجمعیت  اجرا می شود. در یازدهم سپتامبر همان سال  پینوشه به کمک آمریکا در شیلی کودتا نظامی می کند و باعث سرنگونی دولت چپگرا و کشته شدن سالوادور آلنده رئیس جمهوری شیلی می شود . خواندن این سرود در دوره دیکتاتوری پینوشه در شیلی ممنوع بود ولی  در سراسر دنیا اجراهای مختلفی از آن پخش میشود.

در سال ۱۳۵۷ در کوران روزهای انقلاب یک آدم با ذوق ( که متاسفانه اسمش را پیدا نکردم) ریتم  دو -چهارم این آهنگ را به یک ریتم شش- هشتم آرام   ( که آشناتر و مانوس تر به گوش ایرانی هاست) تبدیل می کند.  و سرود با شعر زیبایی از زنده یاد سیاوش کسرایی اجرا می شود و به یکی  از سرودهای ماندگار و شنیدنی دوره انقلاب تبدیل می شود. هرچند که دو - سه سال بعد به خاطر شعر چپی و حال و هوای کمونیستی آن از رادیو تلویزیون ایران هم دیگر پخش نشد. چند سال پیش در زمان انقلاب نارنجی اوکراین هم نسخه روسی همین سرود را مردم در تظاهرات خود می خواندند.

ترجمه قسمتی از شعر:

خلق متحد هرگز شکست نخواهند خورد/ خلق متحد هرگز شکست نخواهند خورد/ برپاخیز و سرود بخوان٬ ما پیروز خواهیم شد/ پرچمهای همبستگی در حال اهتزاز هستند/ و تو در راهپیمایی به من می پیوندی/ پس سرودت و پرچمهایی از شکوفه را خواهی دید/ روشنایی سرخ سپیده دم/ خبر آمدن زندگی را می دهند/ برپاخیز و مبارزه کن/چون که مردم پیروز خواهند شد/ زندگی در آینده بهتر خواهد بود/برای تسخیر خوشبختیمان/بانگ هزاران جنگجو برخواهدخاست/ بخوان سرود آزادی را/ با اراده وطن پیروز خواهدشد/و مردم به پاخاسته با صدای مهیب بانگ میزنند:به پیش /خلق متحد هرگز شکست نخواهد خورد......

شعر سرود کاملا حال هوای انقلابی٬ آرمانگرایانه و چپی دهه ۶۰ و ۷۰را دارد و آدم را یاد پرچم داس چکش و ستاره سرخ و لباس چریکی و کلاه برت و کلاشینکوف و خلق زحمتکش و این چیزها می اندازد.

                                                    ارادتمند همیشگی : رفیق بایرام!! 

  اجرای اصلی سرود

 

 

مرثیه ای برای یک ضد قهرمان

 

توضیح:در حدود یک ماه پیش به همت بنیاد بیاند پرژیا   مراسمی برگزار شد با عنوان "صلح" که شامل چند کنسرت و یک استندآپ کمدی و چند سخنرانی بود. شرح و تقصیلاتش را اینجا می توانید ببینید ولی در بین مهمانهای زیادی که تعدادی هم از چهره های مشهور بودند حضور یک نفر خیلی جلب توجه می کرد.این مطلب را همان موقع نوشتم تا آنکه بلاخره فرصتی شد دستی سر وگوشش بکشم. ممکن است بعضی اسمها و اطلاعات درست نباشد .کتابهایم اینجا نیست که آنها را چک کنم و حافظه همیشه درست کار نمی کند.پس اگر بعضی جاها اشتباه شد. ببخشید.

مرثیه ای برای یک ضد قهرمان

وقتی در بین آن همه چهره مختلف معروف و غیر معروف دیدمش ٬چند لحظه ای طول کشید بشناسمش. و بعد شگفتی وجودم را گرفت. نه ! این بهروز وثوقی نیست ! با آن عصا و کت شلوار و پالتو بیشتر شبیه پدر خوانده های فیلمهای مافیایی بود تا کسی که روزگاری جوان اول سینمای ایران بود.  ولی پیری به او هم رحم نکرده بود وموهایش سفید شده بودو صورتش چروکیده گرچه هنوزدر آستانه هفتاد سالگی آن شق و رقی و بلند قامتی را حفظ کرده بود.

بهروز وثوقی از جمله بازیگرانی بود که هیچوقت خاطره بازی آنها از سینمای ایران نمیرود. به کمک منوچهر والی زاده دوبلور سرشناس  وارد صنعت گویندگی شد و همین تجربه سالهای دوبله باعث شد که از معدود بازیگرانی باشد که در فیلمها به جای خودش حرف می زند. بعدتر با فیلم "صد کیلو داماد"وارد بازیگری می شود ولی تا سال ۱۳۴۸ که کارگردان جوانی به نام مسعود کیمیایی به سراغش می آید .استعدادش کشف نمیشود. قیصر با داستان خاص خودش و با بازی فراموش نشدنی او بسیاری از سنتهای سینمای فارسی را به هم ریخت.تا آنروز جوان اول فیلمها که نه غم نان داشت و نه فکر نام بود ٬یک تنه کل شهر را بهم میریخت و حق آدم بدها را کف دستشان میگذاشت و دست آخر هم به وصال معشوق می رسید و همه چیز به خوبی وخوشی تمام می شد .ولی این بار یک آدم معمولی بود که به خونخواهی بلند می شد و دست آخر کشته می شد . این سبک بازی و شخصیت ضدقهرمان او  تکرار شد.  رد پای این ضدقهرمان تنها و تلخ اندیش را در فیلمهای زیادی می شود دید.ضد قهرمانی که گویا حتی خودش سرنوشتش را می داند و یک جورهایی بدش نمی آید کلکش کنده شود. وقتی قیصر در انتهای فیلم زخمی و تنها در انتظار پلیسهایی که به قطار متروکه نزدیک میشوند٬می نشیند. وقتی رضا موتوری در سکانس آخر خونین و خسته برای آخرین بار به سبک کشتی گیرها روی پل می رود تا پشتش به خاک نرسد٬ مرتضی فیلم طوقی وقتی میگوید"کفترباز جونشو واسه طوقیش میده" سید فیلم گوزنها که برای آخرین بار سعی می کند حداقل مثل آدم بمیرد٬ مجید ظروفچی فیلم سوته دلان که نشان می دهد عشق دیوانه و عاقل نمی شناسد هرچند که "همه عمر دیر برسد" لمپن فیلم کندو که برای اثبات خودش تا آخر و حتی پای جانش می ایستدوحتی شخصیتهای که از ادبیات می آمدند مثل داش آکل هدایت یا زار ممد چوبک و.... همه و همه یک مشخصه و سبک مشترک داشت  ٬سبکی که مخصوص بهروز وثوقی بود ٬  سبکی که بعدها مورد تقلید بسیاری از بازیگران حتی بازیگران بزرگی مثل خسرو شکیبایی و پرویز پرستویی قرار گرفت. طرز بازی که بهروز وثوقی بدون دیدن کلاس یا دوره خاصی آنرا کشف کرده بود. و بعد ناگهان ماجرای  انقلاب پیش آمد  و تبعید خود خواسته و مثل هر هنرمند دور از وطن رو به نزول رفتن و کار نکردن آنهم در سن چهل سالگی که می تواند اوج دوره فعالیت و درخشش یک بازیگر باشد و دوباره همان قصه قدیمی  و افسوس و افسوس و........

خودش آنشب وقتی با چند نفر از جوانهای هنرمند امروز صحبت می کرد٬ می گفت : ما ها کوره راه رفتیم٬ به بیراهه . شاید بهترین و گویا ترین کلام برای تعریف او همان آهنگی بود که با موسیقی بی مانند منفرد زاده و شعر شهیار قنبری و صدای همیشه خسته فرهاد مهراد در فیلم رضا موتوری می شنویم. وقتی آخرین کلمه شعر و صدای  فرهاد در ناله باد و صدای سازها گم می شود:

با لبهای تشنه/به عکس یه چشمه/نرسید تاببینه/قطره..قطره..قطره آب..قطره آب

در شب بی تپش/ اینطرف ٬اونطرف/می افتاد تا بشنفه/صدا٬صدا٬ صدای پا٬ صدای پا......

  

 

برای خانم ساتراپی و پرسپولیسش

  پرسپولیس  را چند شب  پیش در یک نمایش نیمه خصوصی در شهر  برکلی دیدم. هنوز یکی دوماه به اکران عمومی آن مانده. حس وحال عجیبی داشت دیدن این فیلم ٬ مثل این بود که سرگذشت زندگی خودت را به شکل کارتون و به زبان فرانسه ببینی  ولی آدمها همان بودند٬ شهر و خیابانها همان و روابط و سایر چیزهای مثل همانهای بودند که سالها با آنها زندگی کردی. خاطرات گذشته  و آن سالها در ذهنم زنده شد .خاطراتی که گذشت سالها دیگر آنقدر کمرنگشان کرده که مشکل به یادشان بیاوری ولی از یاد نمیروند. و مطمئنم با این اثری که این چیزها در روی روح و روان ما گذاشته تا خود مرگ نیز همراهمان میمانند.

ذهن دقیق و حساس مرجان ساتراپی مانند یک دوربین عکاسی همه چیز را در خود ثبت کرده روزهای که یک ملت در این چند دهه پشت سر گذاشته و خودش - لابد به خاطر همان حافظه تاریخی مثال زدنیش- یادش نمی آید. اصلا برای چه یادش بیاید؟ مگر خیلی خاطرات خوشی بودند؟  و به خاطر همین محکوم است که همه این خاطرات و روزها را دوباره تکرار کند . همین ثبت دقیق جزییات بود که باعث میشد که فیلم را - هرچند که یک انیمیشن باشد - با پوست و استخوانت لمس کنی . با شادی های مرجان از ته دل بخندی با غمهایش گریه کنی و با او بشدت همذات پنداری کنی. همه و همه موضوعات چیزهای بودند که خودت هم با آنها درگیر بودی و لمسش کردی. سالهای انقلاب ٬  جنگ  هشت ساله ٬ جیره بندیها ٬ بمباران و موشک باران شهرها ٬ دهه سیاه شصت و روزهایش٬  آدمهای بی لیاقتی که به پستهای بزرگ گمارده میشدند٬  اوضاع مدارس ٬ وقتی که کوچکترین و پیش پا افتاده ترین لذتها و تفریحهای  بشری برایت تابو بود و جزء گناهان کبیره محسوب میشد. وقتی که موقع ردو بدل کردن چیز ساده ای مثل یک کاست موسیقی از ترس به خودت میلرزیدی و احساس گناهکار بودن میکردی و دائم در این بیم بودی که مبادا به خاطر این کارها در آن جهنم وحشتناکی که معلمهای مدرسه وعده اش را میدادند و هشدار میدادند که مبادا کاری کنید که به آنجا بروید ٬ بسوزی. سالهای دانشگاه ٬ میهمانی های پنهانی شبانه ٬ بلوغ ٬ اولین نگاه  ٬اولین عشق ٬ مهاجرت و دغدغه هایش ٬ رفتن و آن دیوار لعنتی شیشه ای مهرآباد وقتی عزیزانت را برای آخرین بار پشتش میبینی ٬روزهای اول مهاجرت ٬غربت و تنهایی و.....  همه و همه چیزهای کاملا آشنایی بودند.

مادر بزرگ مرجان در این فیلم همان مادربزرگ آشنای ایرانی است. که با مهر و محبت پایان ناپذیرش و با حرفها و توصیه های شیرینش در ذهن همه ما جا گرفته. در اینجا هم او است که وقتی مرجان به استیصال و ناتوانی می رسد با حرفهایش به او آرامش میدهد وقبل از اولین مهاجرت  به مرجان سفارش میکند که: هیچوقت فراموش نکن کی هستی و از کجا آمدی و وقتی مرجان نوجوان در وین به دوستی  به دروغ  میگوید فرانسوی هستم میبنیم که با وجدانش و شبح مادربزرگی که همراه اوست بگومگو میکند و از این حرفش پشیمان میشود. در آخرین صحنه وقتی در پاریس راننده تاکسی از او پرسید :از کجا آمدی؟ خیلی سریع و صریح می گوید: از ایران .

با همه غمها و ناراحتی ها٬ پرسپولیس فیلم غمگینی نیست انیمیشنی است که پر از امید و آرزو است فیلمی درباره ملتی که مثل همه ملتهای دنیا دوستدار آرامش و راحتی و صلح است آنهم در روزهای که متاسفانه چیزهای خوبی درباره این ملت و این کشور در دنیا شنیده نمیشود . پرسپولیس حدیث نفس است٬ حدیث نفس نسل ما ٬ این که میگویم نسل ما منظورم سن و سال خاصی نیست .منظورم یک بازه بزرگ از بیست سالها تا شصت سالها است. نسلی که بهترین نام برای آن همان نسل سوخته است.

دیدن این فیلم را از دست ندهید..

افسوس که گذشته دیگه برنمیگرده

عصر روز شنبه است و دوباره کاسه چه کنم٬چه کنم دستت گرفتی . میخواهی فیلم تماشا کنی .حسش را نداری٬ بروی بیرون و خیابان گردی که حوصله اش نیست آنهم با این قیمت بنزینی که هرروز گرانتر میشود. مینشینی پای کامپیوتر چیز دندانگیری پیدا نمیکنی. در همین گیرودار است که  نازی خانم عزیز مثل همیشه به دادت میرسد"مراسم بزرگداشت استاد ناصر رستگار نژاد این نزدیکیهاست. میایی؟ " نیکی و پرسش؟ آنهم برای آدمی مثل من که به طرز وخیمی مبتلا به مرض نوستالژیاست!! اضافه بر اینکه  میفهمی مجری برنامه هم کسی نیست جز منوچهر سخایی که از خواننده های محبوبت بوده وهست .پس راه میفتی و میروی.

منوچهر - ناصر رستگار نژاد - ناصر صبوری

استاد ناصر رستگار نژاد از آهنگسازان و ترانه سرایان قدیمی است . او سالها برای  خوانندگان مشهور موسیقی ایران شعر وترانه ساخته. که چیزی حدود ۳۸۰ ترانه را شامل میشود.سالها پیش اولین بار بر روی یک ترانه اسپانیایی شعر فارسی میگذارد و آن را به خواننده جوانی به نام ویگن میدهد. ترانه مهتاب آنچنان موفق میشود که سکویی پرتابی میشود برای خواننده جوان که دیگر امروز او را سلطان جاز ایران می نامند . و یا ۶۸ ترانه که برای پوران ساخت از جمله ترانه مشهور شب بود بیابان بود و یا شانه وکلی ترانه دیگر برای دلکش و الهه و جبلی و مهر پویا. ایشان  سالهای زیادی نیز در دانشگاههای پرینستون٬ نیویورک و کلمبیا به تدریس موسیقی و ادبیات ایران اشتغال داشته.

برنامه با کلی تعجب و برعکس عادت مجالس ایرانی فقط با ۲۰ دقیقه تاخیر شروع شد.مجری برنامه ابتدا یک اسلاید شو از زندگی ناصر رستگار نژاد پخش کرد و پس از آن منوچهر را به سن دعوت کرد .منوچهر سخایی که گذشت ایام موهایش را  یکدست سفید کرده بعد از کمی خوش آمد ابتدا  بیوگرافی استاد را گفت و  بعد از ناصر صبوری و یک خانم دیگر دعوت کرد برای اجرای آهنگ( ناصر صبوری را جوانهای آخر دهه ۴۰ و دهه ۵۰ خوب میشناسند .آدمهای آهل موسیقی هم همیشه دوتا از ترانه های خاطر انگیزش را به یاد دارند. یکی آهنگ  دختر همسایه که چند سال قبل هم     جناب استاد  کوروس!!  آهنگ را  با اجرای مجدد خود مورد عنایت خاص قرار داد!!!!! و یکی هم تو دروغات هم قشنگه که آهنگش را از این قسمت فیلم آموزنده مرادبرقی و هفت و دخترون!!!! که لینکش را از جناب نق نقو کش رفته ام میتوانید بشنوید)

ناصر صبوری بعد از اجازه گرفتن از کارن همسر شادروان ویگن آهنگ جاودانی  مهتاب را اجرا کرد و بعد هم ترانه رقیب را با خانم استواری به صورت دوئت اجرا کردند. بعد دوفقره آکسیون رقص!! بود و مجدا صحبت درباره استاد شد و بعد استراحت کوتاه و حمله ور شدن حضار به شیرینی و باقلوا و چایی که کل میز را به طرفة العینی پاکسازی کردند . ادامه برنامه  با اجرای آهنگهای شب بود و شانه ادامه یافت. و بعد چند قطعه رقص  و آهنگ دیگر و سخنرانی خود استاد رستگار نژاد از خاطرات روزهای گذشته و سرگذشتش و سرانجام منوچهر سخایی با دو آهنگ خاطره انگیز و  زیبا  مجلس را به پایان برد.

               این بود گزارش من!!!

پ .ن . عکسهای مربوط را در ادامه مطلب ببینید.

 پ.ن ۲: از شبیرعزیز به خاطر همه لطف و کمکی که به من بابت صدادار کردن وبلاگ لال من کرد ممنونم .

پ.ن. ۳ . آهنگ :افسوس که گذشته ٬از منوچهر سخایی

 

ناصر رستگار نژاد

 

منوچهر سخایی ٬خواننده قدیمی

ناصر صبوری خواننده دختر همسایه و دروغ بگو و....

اجرای آهنگ شانه

اجرای آهنگ مهتاب ویگن

کارن همسر زنده یاد ویگن

اجرا آهنگ توسط منوچهر سخایی

 

سرد است جایی که وطن نیست .

                                                          میدان تجریش

 

نازی خانم عزیز ٬ از من پرسیده بودید  وطن چیست؟ می دانید ٬ سوال سختی است. همانطور که یک بار بهتان گفتم ٬ حکایت وطن برای من و هم نسلان من . یکی داستان است پر از آب چشم. اجازه بدهید به جای همه اینها چیزی برایتان تعریف کنم.

همین دوهفته قبل بود.  آخرین پنج شنبه ای که در ایران بودم و مثل همه لحظه های خداحافظی دلگیر و بیحوصله . بعدازظهر از خانه زدم بیرون . میدان تجریش و بعدش ظهیرالدوله . اینجا چندباری خوابش را دیده بودم. زن متولی قبرستان  در را باز کرد و رفتم تو . میگویند ما ملت مرده پرستی هستیم ولی اینهم حقیقت ندارد  اوضاع این قبرستان مهم که آنرا پرلاشز  ایران می نامند و شمار زیادی از مفاخر ملی ما  را در خود جای داده  را می دیدید٬ می فهمید چرا . یک راست رفتم سراغ مزار رهی معیری که مدتها بود دلم هوای رفتن سرخاکش را کرده بود. نشستم . از اهل دلی که او هم آنجا بود کتاب رهی را به امانت گرفتم. تفالی کردم :   بس که جفا ز خار وگل٬دیددل رمیده ام/همچو نسیم از این چمن٬پای برون کشیده ام/ شمع طرب ز بخت ما٬آتش خانه سوز شد/گشت بلای جان من٬عشق به جان خریده ام/ حاصل دور زندگی٬صحبت آشنا بود/تا تو زمن بریده ای٬من ز جهان بریده ام............. شعر حدیث دل بود و به دل می نشست. آنورتر از رهی٬  فروغ بود و در انتظار مهربانی که چراغی برایش ببرد و دریچه ای برای نگریستن به ازدحام کوچه خوشبختی و باز هم کمی آنورتر مرتضی خان محجوبی بود و پیانوی دشتی و آهنگ کاروان ٬ تنها ماندم ٬ تنها رفتی/ چو بوی گل به کجا رفتی؟ و روح الله خالقی و ترانه جاوید ای ایران که هنوز بعد شصت و خورده ای سال هر وقت میشنویش دلت میلرزد و اشک در چشمت حلقه میزند مهرت کی از دل برون کنم / برگو بی مهر تو چون کنم/  و انورتر قمر بود وایرج میرزاو.. اصلا عکس و تفصیلاتش بماند برای بعد .                       

هوا داشت تاریک میشد که از ظهیرالدوله زدم بیرون . اولین روز ماه رمضان بود مزرع سبز فلک و داس مه نو  ٬ صدای بیهمتا شجریان در فضا می پیچید ٬ ربنا.  لاتزغ قلوبنا ...٬ و کمی بعدش صدای آسمانی  موذن زاده اردبیلی بود و اذان بیات ترک که شهادت به بزرگی خدا می داد . مردمی که برای خرید نان برای افطار به نانوایی آمده بودند بوی آش و حلیم ونان تازه مغازه ها . رفت ٬آمد٬ هیاهو ٬ زندگی . در گوشه ای نشستم و به همه اینها نگاه کردم . چقدر دور شده بودم ودور افتاده بودم از این چیزها که چه بخواهم چه نخواهم دیگر جزیی از سرشت من شده بود و برای خیلی شان دلم تنگ میشود . بعد رسیدم به سوال همیشگی و سوالی که هرکداممان بارها از خودمان کرده ایم . آیا می ارزد؟ می ارزد دور بودن از این علائق٬ عشقها و ریشه ها؟ می ارزد دور بودن از عزیزترین موجودات زندگیت؟ دور بودن ازهمه  این  چیزها آنهم با وجود این عمرهای کوته بی اعتبار ؟ همه اینها را در ترازوی ذهنم سبک و سنگین کردم . بعد یاد چندسال قبل از مهاجرتم افتادم. وقتهایی که گاهی به خاطر خیلی مناسبتها و روابط و چیزهای دیگر از فرط خشم واستیصال کم میماند سرم را بکوبم به دیوار. اگر برم پشت سرم رو هم نیگا نمیکنم. به خدا اگر برگردم. سوگندی که همان موقع هم میدانستم دروغ است و قادر به انجامش نیستم. این سبک و سنگین کردن کفه های ترازو است که واقعیتی تلخ  را به ما نشان میدهد. وطن برای ما مانند معشوق جفاکار و ستم پیشه ای است که نه قادر به دوری و هجرانش هستیم و نه تحمل پیشش بودن را داریم و این تناقض قسمت دردناک ماجراست. مام وطن فزرندانش را از خود می راند٬ فرزندانی که با همه عشقشان به سرزمین مادری قادر به ماندن در آن نیستند.   واقعیت اینست که ما ترجیح داده ایم در جایی زندگی کنیم که فکرمان آسوده باشد هرچند دلمان در جایی دیگر باشد و چه بخواهیم چه نخواهیم این محل زندگی را وطن دوم خود بنامیم  و هرچند سرد است جایی که وطن نیست.

     HOME  SWEET  HOME

              

 هنوز گیج  بیست و خرده ای ساعت مسافرت هستی و داری چرت میزنی که متوجه رفت وآمدهایی میشوی .چشمهایت را که باز میکنی میبینی که خانمها یکی یکی به دستشویی میروند و با قیافه ولباسهای جدید برمیگردند. از پنجره به بیرون نگاه میکنی چراغها  کم کم زیاد میشوند. میرسی به یک دشت پهناور پراز نور ٬ تا چشم کار میکند نور می بینی و نور.

هواپیما به سمت  جنوب می رود تا یک دور بزرگ بزند و در جهت باند مهرآباد قرار بگیرد. خیابانها و ماشینها کم کم واضحتر میشوند . چراغهای زرد بخار سدیم میدان آزادی را که می بینی ضربانت زیاد میشود . هواپیما روی باند آرام می گیرد. در که باز می شود یک بوی آشنایی قدیمی ریه هایت را پر می کند. بویی مخلوط با هرم گرما و بوی گازوئیل نیمسوخته ٬ بوی تهران ٬  جماعت بدون توجه هجوم می آوردند و فشار می دهند تا زودتر خارج شوند.  یک تاتر کمیک ـ تراژیک  از همین اول شروع می شود.

 میرسی به سالن قدیمی و دود گرفته مهرآباد با چراغهای مهتابی یکی در میان روشن آن . سالن این مهمترین و معروفترین فرودگاه کشور را با فرودگاههای درجه سه خیلی جاها مقایسه میکنی ٬ غصه ات می گیرد   . وقتی آن خانم  سبیلو !   که درجه ستوان دومی روی آستین روپوش سبزش خودنمایی میکند  ٬ پاسپورتت را با بیحوصلگی جلویت پرت میکند تازه یادت می آید به کجا برگشتی . عادت کرده ای به هرکس که رسیدی مثل پسته خندان  نیشت را باز کنی!  ولی وقتی نگاههای  عجیب و چپ چپ مردم را می بینی دوباره برمیگردی به عادت قدیم و  نگاه کردن مثل عنق منکسره!!. هفت خوان گمرک را که رد کردی میایی بیرون.

 از پشت پرده موآٌج اشک مادر و پدرت را می بینی .قلبت فشرده می شود ٬ احساس می کنی که گرد پیری بیشتر سر و رویشان را پوشانده و این مدت پیرتر و فرسوده تر شده اند و بعد ..  خیابانهای شلوغ . ماشینهای کثیف و فرسوده - ترافیک - سروصدا ٬ دود و دم٬ آدمهایی که در هم میلولند  و.................. 

همه چیزهایی که بارها در خیالت مرور کردی و خوابشان را دیدی. کوچه ها و خیابانهای که از تک تکشان خاطره داری . جاهایی که در آنها سالهای بچگی را طی کردی ٬ بازی کردی وبه قول قدیمی ها استخوانت در آنجا سفت شده. جاهایی که احساس میکنی تعلق به تو دارند و تو تعلق به آنها٬ اینها را دلت به تو میگوید ٬هرچند ممکن است این احساس درستی نباشد.  آنجا جایی است که با مردمش به همان زبانی که فکر میکنی حرف میزنی. جایی  که  هنوز وقتی می پرسند از کجا آمده ای آنجا را نشان میدهی. این قطعه خاک ٬خوب یا بد٬ زشت یا زیبا ٬سیاه یا سفید ٬هر چه که هست .جایی است که آنجا را خانه صدایش میکنی .

 من به خانه برمیگردم.

بهاریه

                                                           

بهاریه

 ۱- رفتیم عید دیدنی خانه یکی از اقوام .تلویزیون روشن است و برنامه نوروزی پخش میکند. هایده  پیش درآمد سه گاه میخواند: نوروزززز آمددد . هرم دلپذیر بخاری نفتی ارج به صورتم میزند. یک ظرف پر شکلات کام جلویم است٬از این شکلاتهای چهارگوش با عکس فنجان و نعلبکی و کاغذ طلایی. یواشکی مشتم را پر شکلات میکنم و در جیبم میریزم! صاحبخانه میبیند و لبخندی میزند. خجالت میکشم.موقع بیرون آمدن دوتا ده تومانی عیدی میگیرم از آنهایی که عکس پدر وپسر رویشان است که دارند به  دور دستها نگاه میکنند.

۲-روز اول عید است. انقلاب تازه پیروز شده. تلویزیون مبله خانه پدر بزرگ روشن است.از آنهایی که با چوب برایش قاب مثل کمد درست میکردند و میتوانستی درش را قفل کنی. انیمیشن مانندی درست کردند از پرواز چند پرستو و سرودی با شور و حرارت روی آن پخش میشود: هوا دلپذیر شد گل از خاک بردمید٬ پرستو ...... با شعری از کرامت الله دانشیان یار و همرزم خسروگلسرخی که تا مرگ با او ماند! راستی چرا هیجوقت یادی از او نمیشود؟

۳-   در بغل پدربزرگم در اتاقش نشسته ام. رادیو بزرگ و چوبی المپیا روشن است. آقاجون عاشق موسیقی آذری و رادیو باکو است. زینب خانلاراوا  تصنیف شادی در باره بهار و نوروز میخواند. رادیو لامپی به رنگ سبز فسفری دارد که وقتی به ایستگاه رادیویی میرسد  نور باریک آن پهن میشود. به نور سبز خیره میشوم فکر میکنم چقدر خوب بود قیافه خواننده همزمان با آهنگ از این نور سبز معلوم بود. سالها مانده است تا غولهای پرنده روپرت مرداک این آرزو را برآورده کنند. مادربزرگم وارد اتاق میشود و به پدربزرگم می توپد: الان سال تحویل میشود ٬بلند شو بچه رو بیار سر هفت سین!! آقاجون بلند میشود کتاب حافظ را برمیدارد و دستم را میگیرد و میرویم سر هفت سین. ایکاش میشد یکبار دیگرببینمشان.

۳- در زیرزمین خانه نشسته ایم. با ترس به سقف نگاه میکنیم. غرش توپهای ضدهوایی لحظه ای قطع نمیشود. هر از چند گاه لرزشی بم حاکی از آن است که بمبی در گوشه شهر منفجرشده. حس عجیبی است٬ مردد بین شادی و غم. شاد اینکه در این لاتاری مرگ قرعه به نام تو نبود و غم از اینکه میدانی در آن لحظه عده ای کشته شدند. فریدون فرح اندوز با صدایی لرزان از احساس ٬برنامه سال تحویل را از صدای آمریکا  اجرا میکند:ای گرداننده روزها و شبها٬حال ما را به بهترین حالها برگردان. سال تحویل میشود . هنوز وضعیت قرمز است.

۴-در دفتر پادگان هستم و دارم مجله فیلم میخوانم.  عاشق بهاریه های مجله فیلم هستم. حال هوای قشنگی دارد. اسمم به عنوان افسر نگهبان روز اول درآمده و سال تحویل خانه نیستم. در میزنند٬ رضایی سرباز تدارکات است.با لهجه غلیظ شمالی میگوید: سال تحویل شد جناب سروان. عید شما مبارک. بلند میشوم با او روبوسی میکنم. تنها آدمی است که آن حوالی میشود پیدا کرد.

۵- روز دوم عید است. روبه رویش نشستم و به چشمهایش نگاه میکنم٬ دلشوره عجیبی در آنها موج میزند. چند روز پیش دوست برادرم از آلمان زنگ زد. با بابا  کلی حرف زد. در مورد من پرسید..... به نظرت چی کار کنم؟ دوباره همان حسهای لعنتی٬ عدم اعتماد به نفس٬ترس از آینده٬ غد بازی الکی مردانه٬ نجیب بازی تهوع آور. به خودم نهیب میزنم٬ بگو الاغ٬ بگو. بگو دوستش داری٬ ازش خواهش کن بمونه٬ بگو..... و به جای همه اینها یک لبخند ابلهانه. مبارکه٬ ایشالا به سلامتی!  سال بعد وقتی برای تبریک عید از فرانکفورت زنگ زده بود برای گفتن اینها خیلی دیر شده بود.

۶-شب عید است. در هتل هما جمع شده ایم. سنت حسنه ای که چند سالی اجرا میشود. اینکه تمام دوستان شب سال نو جایی جمع شوند. خنده و شوخی و مراسم انتخاب مرد سال و زن سال و این حرفها. موبایل زنگ میزند. فرشاد است . ما فردا بعد سال تحویل میریم کلاردشت. شما هم میاین؟ تصویب میشود برویم. موقع بیرون آمدن عکسی به یادگار می اندازیم. آخرین باری بود که یکجا جمع شدیم.

۷- در کافی شاپ نزدیک خانه نشستم و زل زدم به غروب خورشید. اولین نوروز در غربت٬ سرکار بودم که سال تحویل شد. بعد زنگ زدم به خانه. مادرم بغض عجیبی دارد. مثل همیشه سعی میکنم با مسخره بازی و لودگی بخندانمش. بغضش ناگهان میترکد. دلم هری میریزد پایین. شب قبل آقا جون فوت کرده. راست میگویند شنیدن خبر بد از دور خیلی سخت است.یادم میافتتد وقتی برای خداحافظی پیشش رفته بودم ٬گریه کرد و گفت دیگر مرا نمیبیند. دستی به شانه ام میخورد. بیل یکی از مشتریان همیشگی کافی شاپ است. میگوید:happy nowruz  buddy به زور لبخندی میزنم و  تشکر میکنم.

نوروز تنها یک عوض شدن ساده سال نیست. نوروز برای ما یک حس است. یک عشق ٬ همان چیزی که بقول میرزاده عشقی :با شیر اندرون شود وبا جان بدر رود .مهم نیست کجا این کره خاکی زندگی میکنی یا چه کسی هستی٬ مهم اینست که نوروز برای تو چیزی است غیراز یک تغییر ساده عدد. مهم اینست که میتوانی این خطوط را بخوانی. اینست که سبز ٬سفید و سرخ برای تو مفهومی غیر از چند رنگ ساده دارد. مهم اینست که قلبت به عشق آن گربه زیبا که در گوشه ای از نقشه دنیا-  بیخیال از سال سخت و مصیبت باری که در پیش دارد -  خوابیده است. می تپد. مهم اینست که این تغییر را همزمان با خودت در همه جای طبیعت احساس میکنی.

 وقتی در غربت زندگی میکنی.مواقعی هست که آرزو میکنی - حتی شده برای دقایقی- در وطنت باشی.نوروز یکی از آن مواقع است. حس وحال روزهای پایانی اسفند و نوروز در ایران را هیچ جای دیگر نمیتوان یافت. نوروز به نوعی با تار وپود ما و تک تک یاخته های ما سرشته شده . یک حس سیال در رگهای ما.حسی است مانند نگاه کردن به ستونهای تخت جمشید٬ مانند رعشه ای که با شنیدن سرود ای ایران به آدم دست میدهد ٬مثل عشق٬ مثل بوی وطن٬ مانند حس بودن در آغوش مادر................

هر جای دنیا که هستید ٬ نوروزتان پیروز.  سال خوبی داشته باشید.

 

موسیقی:قطعه خاطره( در بیات اصفهان) از آلبوم شرق اندوه اثر استاد کیوان ساکت

یادی از رضا

یکی دیگر از خاصیتهای غربت نشینی این است که یاد آدم و جاهای می افتی که هیچوقت فکر نمیکردی گوشه ای از مغزت وجود داشته باشد.این به یاد آوردن بازه بزرگی را در برمیگیرد٬ از بقال و سبزی فروش و مکانیکی دم محله بگیر تا فلان دوست و همکلاس دوران دبستان و بچگی  ویا اولین کسی که عاشقش شدی و یا فلان دختر همسایه و فامیل! و حتی گاهی خواب این افراد را میبینی٬ اتفاقی که وقتی در شهر ومملکت خودت هستی ممکن است هیچوقت اتفاق نیافتد.  

مدتی بود  یاد رضا ولی نژاد همکلاسی دوران  راهنمایی افتاده بودم.حالا چطور بعد اینهمه سال یاد رضا افتاده بودم برای خودم هم عجیب بود. من ورضا سه سال راهنمایی با هم همکلاس بودیم. شاگرد درسخوانی نبود ولی شر وتخس هم نبود و به خاطر قد وهیکل درشتش همیشه ته کلاس مینشست. رضا بچه ساکت و توداری بود.همیشه سرش تو لاک خودش بود و مشغول بود. ما ها که با او در یک کلاس بودیم میدانستیم نقاش ماهری است. کلاس یا آموزشگاهی نرفته بود ولی استعداد عجیبی در این کار داشت. تنها اشکال یا بهتر بگویم فرقی که کارهایش داشتند این بود که سوژهای نقاشیهای او غیرمعمول بودند. موضوع تمام نقاشیهای او عبارت بودند از  ترسیم صورقبیحه یا بقول امروزیها هرزه نگاری!!!  و انصافا هم خیلی خوب این طرحها را میکشید. کسانی که درس ترسیم و طراحی دارند به خوبی میدانند که ترسیم حالات مختلف بدن از کارهای مشکل و سخت این رشته است. ولی رضا با استعداد خدادادی این کار را به خوبی انجام میداد و بعدا با حوصله آنها را رنگ میکرد. دفترچه بزرگی از این نقاشیها داشت و گاهی هم آنها را به یادگار به این و آن میداد. به منهم یکی داده بود و تا این اواخر  گوشه یکی از کتابهایم بود. داستان از وقتی شروع شد که یکی از بادمجان دور قاب چینهاو خبر چینها ٬خبر آنرا به گوش ناظم مدرسه رساند. ناظم ما مرد کوتاه قد و ریشوئی بود که زمستانها کلاه بافتنی سبزی به سر میگذاشت و به همین خاطر ما اسمش را گذاشته بودیم: موحد لبوفروش! همیشه خدا هم به بهانه نماز با دمپایی میگشت و دوتا جورابش مثل گوش خرگوش از جیب شلوارش آویزان بود!!

یک روز ۵دقیقه مانده به زنگ تعطیل موحد به کلاس ما آمد و ما را نگه داشت.بعد  یک راست رفت سراغ رضا و کیفش را باز کرد و دفتر نقاشی او را بیرون آورد بعد دو کشیده محکم به رضا زد و دستش را گرفت و از کلاس بیرون برد. رضا چند روزی بلاتکلیف جلوی دفتر و گوشه حیاط مدرسه ویلان و سرگردان بود.  یکبار به بهانه آب خوردن از کلاس زدم بیرون٬رضا بیچاره در سرمای زمستان گوشه حیاط ایستاده بود ومیلرزید. با او مشغول صحبت شدم که ناظم صدایم کرد و گفت: در شان و شخصیت شما نیست با این آدم فاسد صحبت کنید! رضا سرش را پایین انداخت وچیزی نگفت.چند روز بعد هم پدر پیر رضا را به مدرسه خواستند و پرونده رضا را به او دادند و اخراجش کردند. 

چند سالی رضا را ندیدم.کسی خبری از او نداشت.یکشب با چند نفر از دوستان به شهربازی رفته بودیم کسی از پشت سر صدایم کرد. دیدم رضا ولی نژاد است.کمی با هم  خوش و بش و احوالپرسی کردیم. متوجه شدم بعد اخراج از مدرسه دیگر هیچ مدرسه دیگری حاصر به ثبت نام او نمیشود و او مجبور به ترک  تحصیل میشود و دست آخر هم مشغول کار در اینجا و آنجا میشود و الان هم شده متصدی چرخ وفلک شهربازی! از همانهایی که بلیت ملت را میگیرند و دستگاه را روشن و خاموش میکنند. به اجبار ما را مجانی سوار چرخ وفلک کرد! .موقع خداحافظی به شوخی از او پرسیدم: رضا از نقاشی چه خبر؟ کار جدید نکشیدی؟ خنده تلخی کرد وگفت:بعد اخراجم از مدرسه پدرم تمام دفترها و وسایل نقاشی ام را پاره کرد ودور ریخت. من هم قسم خوردم که دیگر نقاشی نکنم. نقاشی رندگیم را سیاه کرد.این آخرین باری بود که دیدمش.

چند روز پیش بعد اینهمه سال یاد رضا افتادم. آنهم به این علت که تلویزیون گزارشی از یک نقاش پخش میکرد که سوژه کارهایش مثل رضا بود وچقدر تحویلش میگرفتند و نمایشگاه بزرگی از آثارش گذاشته بودند. با خودم فکر میکردم اگر رضا هم اینجا بود و این استعداد را از خود نشان میداد چقدر میتوانست پیشرفت کند. اگر هم نقاش هنری نمیشد ٬حداقل یکی مثل جناب هیو هفنر بنیانگذار و صاحب آن شرکت معروف که علامتش کله خرگوش است٬ وبه دلایل منکراتی!!! اسمش را نمی آورم! او را پیدا میکرد و کلی میتوانست  در این کار پیشرفت کند و درآمد داشته باشد. استعداد او هم مثل میلیونها استعداد  دیگر بر اثر تعصب و اهمال کاری از بین رفت.به قول مظفرالدینشاه:همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید.  بیله  دیگ ٬بیله چغندر!!

                                              ارادتمند همیشگی:بایرامعلی!!

کارتونهای دوران کودکی

مدتیست در بسیاری از وبلاگها و ای میلها صحبت ار کارتونهای  دوران کودکی میشود.  این کارتونها برای ما و یکی دو نسل قبل و بعد آن تنها یک کارتون ساده نبود این کارتونها تنها مفهوم کودکی و کودکی کردن در آن سالهای طلائی که همیشه ذکر خیرش میشود!!! بود. برای این است که بچه های نسل امروز هیچوقت این احساس را به کارتونها ندارند. زیرا با فشار یک دگمه بهترین کارتونها با بهترین کیفیت در اختیارشان است . آنها هیچوقت متوجه نمیشوند یک هفته انتظار برای دیدن یک قسمت از یک کارنون  رنگ و رو رفته چه احساسی دارد.یادم می اید وقتی کلاس چهارم دبستان بودم ٬معلم از من پرسید :چه روزی از هفته را دوست داری؟ من جواب دادم سه شنبه. معلم با تعجب علتش را پرسید.گفتم چون سه شنبه ها گوریل انگوری دارد!!!  بگذریم٬ نکته ای که در اکثر این نوشته ها فراموش میشود نقش مهمی است که دوبلورها در جذاب کردن و شخصیت آفرینی این کارتونها داشتند. بسیاری از این شخصیت سازی ها ابدی شدند و وارد فرهنگ محاوره ای عامه و فولکولوریک جامعه ما شدند. بیمناسبت ندیدم یاد مختصری از آنها بکنم٬البته اگربخواهیم به تک تک این کارتونها بپردازیم .مبحث کارتونوستالوژی !!! ما خیلی طولانی میشود. پس به سه سری از این کارتونها که  خودم خیلی به آنها علاقه دارم میپردازیم!! پلنگ صورتی -  یوگی و دوستان و  گوریل انگوری. هر سه این کارتونها ساخت شیطان بزرگ هستند و در آنها خبری از بچه مثبت های مادرمرده و بدبخت بیچاره کارتونهای ژاپنی!! خبری نیست و هر سه قبل انقلاب دوبله شده اند که با  مقایسه دوبله آنها با کارتونهای بعدی متوجه اختلاف کیفیت این دوبله ها میشوید.

 مجموعه کارتونی پلنگ صورتی  توسط کمپانی یونایتد ارتیست و با الهام از  سری فیلمهای معروف بلیک ادواردز ساخته شد. خود شخصیت پلنگ صورتی در این سری کارتونها صامت بود و تا جایی که یادم می اید فقط یکبار چند جمله ای گفت که آن زمان به عنوان حادثه بزرگی همه بچه ها از آن صحبت میکردند!! موسیقی و تم جاودانی هنری منچینی در این کارتون استفاده شده بود و نریشن و گفتار متن آن را شادروان پرویز نارنجی ها میگفت. این سری کارتونها دو شخصیت دیگر هم به غیر پلنگ صورتی داشتند بازرس و مورچه خوار.                       قسمت به یادماندنی:  دعوا و جنگ و گریز  بر سر یک استخوان در عصر حجر!!

بازرس: شخصیت اصلی این کارتون از روی بازرس ژاک کلوزو پلیس دست پا چلفتی فرانسوی ساخته بلیک ادواردز ساخته شده که پیتر سلرز نقش انرا بازی میکرد. در نسخه کارتونی آن از موسیقی فیلم معروف شلیکی در تاریکی  ساخته بلیک ادواردز (۱۹۶۴) استفاده شده که انهم ساخته استاد منچینی است. آن چشم داخل ذره بین با پس زمینه برج ایفل و پرچم فرانسه یادتان هست؟در دوبله این کارتون شادروان حسن عباسی به جای بازرس و مهدی آرین به جای گروهبان دودو حرف میزدند.                 قسمت به یاد ماندنی:  گوریلی به نام سوزت: بازرس دنبال گوریل دزدی به نام سوزت است. صاحب گوریل ملوان قد کوتاه با دماغ بزرگی بود که زنده یاد کنعان کیانی( گربه نره و زرگنده معروف) به جایش حرف میزد. گوریل هر دفعه با مشت محکمی بازرس را به بیرون پرت میکرد. سرانجام گروهبان دودو موفق شد ملوان را دستگیر کند.  جمله معروف گروهبان دودو (فقط سوت بزن بازرس!) هنوز هم تکیه کلام بعضی هاست.

مورچه و مورچه خوار:  این کارتون هم یکی دیگر از سری کارتونهای پلنگ صورتی بود.کارگردان آن مثل دو قسمت قبلی فریز فریلنگ و آهنگساز آن دوگ گودواین بود و طبق معمول بازنده همیشگی مورچه خوار بدبخت بود که با همه استعداد و پشتکار حریف یک مورچه پررو نمی شد!! اگر به نسخه زبان اصلی  این کارتون نگاه کنید متوجه شباهت حیرت انگیز صدای اصلی آن با صدای دوبلورهای نسخه فارسی میشوید . دویلور مورچه حسن عباسی بود و مهدی آرین به جای مورچه خوار صحبت میکرد.این طرز حرف زدن آرین تا مدتها مورد تقلید جوانها قرار گرفت  تکیه کلامهایی مانند: از تو متنفرم سوراخ فوری-- سلام سوسیس! یه مورچه ندیدی؟-- این اتوبوس جهانگردی فقط سالی یکبار از اینجا رد میشد و.... وارد فرهنگ جامعه شدند.

قسمت به یادماندنی: مورچه خوار با خرید محلولی که ایجاد سوراخ فوری میکند درصدد گرفتن مورچه است ولی مانند همیشه سوراخ فوری بلای جان خودش میشود و صد جور بلا سر مورچه خوار بخت برگشته میاید!!

  یوگی و دوستان: این کارتون ساخته کمپانی هانا باربارا است. هر کدام از شخصیتهای آن جداگانه یکسری کارتون دارند. و در این کارتون همگی در یک کشتی جمع شده اند که الهام گرفته از داستان کشتی نوح است ( جوک حضرت یوگی علیه السلام که یادتان هست!!) به جای یوگی استاد بزرگ دوبله ناصر تهماسب حرف میزد با یک صدای بم و ته لهجه قزوینی!  دوبلور شخصیت اسب کابوی با کوئیک درا مک گرا  فکر میکنم صادق ماهرو بود که با تقلید صدای دوبلور جان وین شادروان ایرج دوستدار مثل او لاتی صحبت میکرد. ترتیب داستان هم معمولا اینطور بود که یک شخصیت جدید وارد داستان میشد و برای یوگی و دوستانش دردسر درست میکرد  ولی آنها بر مشکلات فائق میامدند وبه راه خود ادامه می دادند. موسیقی متن آن در نسخه دوبله شده ایران  موسیقی فیلم عصرجدید  چارلی چاپلین است .بار اول که فیلم عصر جدید را دیدم فکر کردم موسیقی کارتون یوگی را روی آن گذاشتند!!! این سری کارتونها ۷-۸ سال پیش  دوباره دوبله شد. چرایش را نمی دانم لابد نسخه قدیمی بدآموزی داشته. ولی دوبله جدید در در مقایسه نسخه قدیم یک شکست کامل بود. یکدفعه به تماشای نسخه جدید نشستم ولی ده دقیقه بیشتر از آن را نتوانستم تحمل کنم!        برای آنهایی که خیلی نوستالژی بازند  لینک دانلود موسیقی تیتراژ اول این کارتون را اینجامیگذارم.       قسمت به یاد ماندنی: شخصیتی به نام اسماگ اسموگ که تولید کننده آلودگی است به کشتی  می آید و یوگی را راضی میکند به جای موتور زنده کشتی که گوریلی به نام ماگیلا  است یک موتور بنزینی کار بگذارد. ماگیلا بیکار میشود ولی کمی بعد با آلوده شدن هوا و خراب شدن اوضاع متوجه نقشه اسموگ میشوند و او را از کشتی بیرون میکنند و ماگیلا به کارش برمیگردد!!

 گوریل انگوری: این کارتون هم یکی دیگر از ساخته های کمپانی هانا باربارا میباشد. یک سگ کوچک به نام بیگل بیگل و یک گوریل ۱۵ متری به نام انگوری ! که با ماشین ون خود در حال مسافرت هستند. در نسخه دوبله شده صادق ماهرو  به جای انگوری و اصغر افضلی به جای بیگل صحبت میکنند. صدا ها به خوبی روی شخصیتهای کارتون جا افتاده به یاد بیاورید تکیه کلام معروف گوریل انگوری را (معذرت میخوام)                                           قسمت به یاد ماندنی: یک خلاف کار بین المللی به نام انگشت انگوری( با الهام از گلد فینگر جیمز باند) تمام انگورهای دنیا را میدزد. پسرعمو بیگل که در فرانسه باغ انگور دارد از او وگوریل انگوری کمک میخ.اهد. آنها موفق به دستگیری انگشت انگوری میشوند و پسر عمو بیگل به عنوان جایزه یک خوشه انگور به گوریل انگوری میدهد . او  به فضا میرود و مانند ماهواره ها به دور زمین میچرخد!! به قسمتی از  دیالوگهای!! کارتون توجه  کنید!!  انگشت انگوری : ساعت انگور و نیمه! ای احمقی که اسمت فیگله چرا نمیری گم شی؟ بیگل: بیگل نه فیگل   انگشت انگوری : بیگل ٬ فیگل یا هر چیز دیگه! چرا نمیری گم شی؟ بیگل : راستشو بخواین ما الان هم گم شدیم! انگشت انگوری: ما؟ تو که فقط یک نفری؟  بیگل با اشاره به انگوری : من و دوست ۱۵ متریم  انگوری به انگشت انگوری دست تکان میدهد : سلام     انگشت انگوری با وحشت: یه گورررررررررررررریل !!

در آخر اینکه در نوشتن این مطالب  چون دسترسی به کتابها و کاغذها و سایر سوادم ( آن داستان بیمزه محمد غزالی و راهزن را که ده هزار بار از تلویریون پخش شد یادتان هست؟ ) نداشتم بیشتر از حافظه کمک گرفتم .پس اگر بعضی جاها اشتباه کردم به بزرگی خودتان ببخشید . چه میشود کرد پیری است و هزار علت!!!!

                       ارادتمند همیشگی : بایرامعلی !!     

پی نوشت: این روزها که ایام کریسمس میرسید .تلویزیون کارتون سرود کریسمس والت دیسنی را پخش میکرد .اگر امسال پخش کرد جای من را خالی کنید!! (کریسمس مبارک اسکروچ ٬ به درود  ای خسیس!!!)                                                                                                 

برک دنس!

طبق معمول دارم فیلمها و   DVD  هآی کتابخانه شهر را زیرو رو میکنم تا چندتایشان را بر دارم تا اگر فرصتی شد یا از فلک شبی دزدیدیم !! نگاهشان کنم. گنجینه عظیم از فیلمها در کتابخانه شهری نه چندان بزرگ!! اگر خوب بگردی حتی فیلمهای ایرانی زیادی بینشان وجود دارد.  فیلمهای که زمانی حسرت تماشای نسخه مثله شده و بی رنگ و رویشان را میخوردم حالا با بهترین کیفیت تصویر و صدا جلوی رویت هستند. مثل آدم تشنه ای که پس از مدتها تشنگی به چشمه آبی زلال وخنک رسیده باشد٬ با حرص و ولع  نگاهشان میکنم. نامهای آشنا : جان فورد ٬دیوید لین٬سرجیو لیونه ٬بیلی وایلدر و ..... ٬ناگهان چشمم به یک فیلم میخورد. چقدر آشناست؟ کارگردان یا بازیگر معروفی ندارد.  خوب نگاهش میکنم.BREAKING محصول سال ۱۹۸۴.این نام مرا با خود به خاطرات سالهای دور میبرد. سالهای که الان دیگر خیلی دور به نظر می آیند.

اوایل دهه ۶۰شمسی و ۸۰میلادی بود.انقلاب سال ۵۷و به دنبال آن جنگی که دیوانه ای که خود را سردار قادسیه می نامید٬به ایران تحمیل کرده بود چهره کشور را به کلی عوض کرده بود. در دنیا اردوگاه کمونیسم در اوج قدرت و اقتدار نصف جهان را به نام خود کرده بود. در نیمه دیگر رونالد ریگان طرح جنگهای ستاره ای را برای پیشگیری از حملات ارتش سرخ اتحاد جماهیر شوروی آماده میکرد. در ایران جنگزده تنها راه ارتباط با جهان خارج در دو چیز خلاصه میشد: رادیو و نوارهای ویدیو . با تمام سختگیریها و کنترلها موج یک مد جدید بین جوانان همه گیر شد: برک دنس!!   

برک دنس  یک نوع  موسیقی و رقص اولیه هیپ هاپ و رپ با  ضرباهنگهای تند بود که با ریتم های کامپیوتری که به تازگی ساخته شده بود همراه بود.رقص آن هم مثل حرکات ربات و یکسری حرکات پانتومیم مانند بود . تب برک دنس بین  جوانان همه گیر شد. نوارهای ویدیوئی آن در خانواده ها دست به دست میشد. نامهای  ازن٬ توربو  و کلی قهرمانان فیلم ورد زبان جوانها شده بود  و مد لباس پوشیدن آنها مد دلخواه همه- شلوارهای تنگ جین لوله تفنگی - کتانی ساق بلند سفید- کاپشنهای بدون آستین- نیمدستکش چرمی با آهنکوبی٬ هد بندی دور سر و صد البته عینک دودی!!  کم کم برک دنس به یک پدیده اجتماعی تبدیل شد. جوانها تا هر جا فرصتی میشد٬ ضبط صوتی می آوردند و شروع میکردند به رقصیدن بعد رقصها حالت رجزخوانی و رقابت پیدا کرد. و تبدیل شد به پوززنی! تا معلوم شود کی بهتر میرقصد. محراب حتما یادش هست که در کلاس ما ٬ مسعود خادمی٬ علی آژیده و چند تا دیگر از بچه ها زنگهای تفریح بساط برک راه می انداختند.

 در این مراسم پوززنی با حرکات برک دنس باهم حرف میزدند٬ازهم تشکر میکردند٬به هم فحش میدادند٬ویا ابراز عشق میکردند!! نام حرکات هم دیگر ایرانی شده بود: موجی٬قلبی٬هلیکوپتری٬کرمی!تایتانیک٬ مثلا در حرکت قلبی فرد رقصنده ادای تپش قلبش را در می آورد و از این قبیل کارها. دیگر همه جا سر کوچه ها٬پارکینگ مجتمع ها!میهمانی و عروسی و حتی کوه بساط برک به پا بود!! یکبار برای عروسی دایی یکی از دوستانم به روستایشان رفتیم .اتفاقا یک گروه نوازنده محلی آمده بودند و آهنگهای زیبایی مینواختند. بعد ناگهان آنها ساکت شدند و چند جوان با کاپشن چرم و عینک آفتابی آمدند و با خود یک ضبط لاسونیک !! آوردند.از همانهایی که داخل بلندگویشان چند چراغ رنگی کوچک چشمک میزد!! و شروع کردن به رقصیدن و برک زدن ٬ دهاتی های بخت برگشت هم با دهان باز و هاج و واج به جفتک چهار گوش آنها نگاه میکردند!!

این موج در دنیا همراه شد با موج دیگری در عالم موسیقی ٬ پدیده دیگری  دنیا را تسخیر کرد و از مرزهای بسته و تحت کنترل ایران گذشت. جوانکی سیاه پوست به نام  مایکل جکسون که به او لقب سلطان پاپ داده بودند. شوهای ویدیوئی (بعدها فهمیدم اسمشان کلیپ است) و آهنگهای او در همه جا معروف شده بود. کاروبار  مایکل خان سکه بود. دیگر حتی وقت ملاقات با ریگان را نداشت تا او را در انتخاباتش یاری کند!  

مد لباس برک دنس و مایکل جکسون بعنوان مد روز  مورد تقلید جوانها قرار گرفت و بعدها رقصها و مدلهای مثل الکتریک دنس٬فلاش دنس و روبات دنس به آن اضافه شد .بچه محلی داشتیم به نام علی از همانها که در ایران با واژه  اواخواهر!! یاد میشود. هر روز شلوار تنگ ایزی و کتانی سفید نایکی را با کاپشن قرمزش می پوشید و موهایش را سشوار میکشید و زیر ابرویش را برمی داشت وبیرون می آمد به همین خاطر به علی جکسون معروف بود! علی رقاص ماهری هم بود و در اکثر مراسم رقص و پوززنی شرکت میکرد و با آنکه یک روز در میان کمیته او را میگرفت از رو نمی رفت . تا آنکه یک روز جسدش را در حمام نمره پیدا کردند. هیچ وقت معلوم نشد کسی او را کشت یا خود کشی کرد. همانطور که بیسروصدا آمده بود ٬رفت!

برک دنس برای یک دهه حاکم بلامنازع مد و رقص در ایران بود.انواع اقسام آهنگهای آن ساخته شد ٬ازصدای هلوکوپتر و صحبت جنگ ویتنام تا صدای خنده شخصیت معروف کارتون وودپیکر و صدای  سرفه و آروغ و..... حتی استاد حسن شماعی زاده ! یک آهنگ ایرانی به این سبک ساخت و این غیر از چرت وپرتهای  بود که بچه ها به نام آهنگ برکی میخواندند و از حوصله این نوشته خارج است!!

تماشای فیلم breakingبعد ۲۰سال یادآور این خاطرات قدیمی و خاک گرفته بود . گرچه از نظر سینمایی چیز دندان گیری ندارد ولی یادآور خاطرات تلخ وشیرین سالهای دور بود . نکته جالب پایانی اینکه در یکی ار صحنه های فیلم قهرمانان داستان در یکی از خیابانهای لس آنجلس معرکه گرفته اند و میرقصند. و عده ای آدم بیکار هم جمع شدند و دست میزنندو آنها را تشویق میکنند. یکی از این تماشاچی های الاف آقای ژان کلود وندم بازیگر فیلمهای اکشن بعدی بود که لابد آنروزها تازه از بلژیک به لس آنجلس آمده  بود و انگلیسی هم بلد نبوده و کلی هم خوشحال بوده که در یک فیلم هالیوودی حضور می یابد ! یادم باشد موضوع را برای مهدی که هنوز روی وندم تعصب دارد تعریف کنم!!

حالا بعد بیست سال و خورده ای تعغیرات زیادی رخ داده. اتحاد شوروی یکشبه ازبین رفت و به فراموشی سپرده شد. رونالد ریگان چند سال پیش بعد یکدوره طولانی آلزایمر  درگذشت. سردار سابق قادسیه که آنهمه بلا بر سر کشور ما وکشور خودش و کویت آورد و آنهمه انسان به خاطر جاه طلبی او کشته شد٬اکنون در گوشه سلولش در منطقه سبز بغداد منتظر آویخته شدن از دار مجازات است . مایکل جکسون  بعد آنکه به خاطر ور رفتن با بچه های مردم !! به صلابه کشیده شد خودش را در گوشه کنار خلیج فارس گم وگور کرده و برای صالحات باقیات و طلب مغفرت!!  در منامه مسجد می سازد!

دنیا خیلی عوض شده. خیلی زیاد.

   ارادتمند همیشگی: بایرامعلی!!                               Image hosting by TinyPic                         

استخر ایزد فردوسی!!!

تابستانها .وقتی خیل عظیم بچه ها از مدارس تعطیل می شدند . مسئله اوقات فراغت پیش می آمد. مسئله ای که هنوز هم مثل آن موقع لاینحل مانده و باشد در یک مبحث طولانی به آن بپردازیم( خیلی گنده حرف زدماااااا)

استخر ایزد فردوسی تنها به اصطلاح امکانات محله ما بود. یعنی اگر پسر بچه هایی که خانه از دستشان عاجز شده بودند می خواستند غیر از دوچرخه سواری - تیله بازی- فوتبال  در کوچه وخیابان می خواستند کاری کنند باید  به این استخر  می آمدند.   برای  همین تابستانها   خیلی شلوغ میشد و  جای سوزن انداختن نبود.                                                                                                                

استخر ایزدفردوسی که به علت بعضی امور که شناگران در آب  انجام می دادند به استخر ایزدشاشو!!! هم معروف بود در واقع مجموعه فرهنگی ورزشی ایزدفردوسی بود. ولی از امور فرهنگی در آن چیزی دیده نمی شد. امور ورزشی هم عبارت بود از یک تشک کشتی که هفته ای یکی دوبار کلاس کشتی در آن برگزار می گردید- یک سالن کوچک بدنسازی یا بقول امروزیها بادی بیلدینگ با دنبلها و وزنه های عهد دقیانوس و استخر. استخر در ۴ سانس برنامه داشت: ۸-۱۰  ۱۰-۱۲  ۱۲-۲ و ۲-۴ .سانس اول که ۸ صبح شروع می شد ارزانترین بلیت را داشت که ۵ تومان بود و سانس ۴-۲  گرانترین بلیت به مبلغ ۲۰ تومان که ویژه بچه پولدارها و اعیانها!! بود. سانس ۱۰-۸  دوتا اشکال عمده داشت : اولی آنکه باید از خواب شیرین صبح های تابستان صرفنظر می کردی و دوم اینکه  آب استخر آنچنان سرد بود که در آن سگ لرزه میزدی! بهترین سانسها برای ما سانس ۱۰-۱۲و ۱۲-۲ بود و به تبع آن شلوغترین سانسها!! از یکساعت مانده به شروع سانس صف بزرگی جلوی استخر تشکیل می شد. بلیت یک ربع مانده به شروع سانس فروخته می شد.                                                                                                                            همزمان با ایجاد صف جلوی در استخر بازار مکاره بزرگی راه می افتاد و دستفروشان خدمات خود را ارائه میکردند. فالوده فروشی به نام جعفر آقا که با چرخ دستی خودش بساط فالوده را علم می کرد فالوده را از پاتیل بزرگی که در وسط چرخ لای یخ مدفون بود در ظرفهای پلاستیکی سبز میریخت و جوهر قرمز رنگی که بعد خوردن دهان و لبها را قرمز میکرد  به نام شربت آلبالو  روی فالوده ها میریخت!! آخر کار هم به طریقه کاملا استریل!! ظرف را داخل پیت حلبی پر آبی فرو می کرد و در می آورد تا مثلا آن را بشوید- این پیت حلبی همیشه پر بود از رشته های فالوده که مثل ماهیها در اکواریوم اینور و آنور  می رفتند!!!      بساط دیگر بلالی بود که بلالها را در یک استانبولی پر ذغال می پخت و داد میزد: بیا بلالت بدم ‌‌  شیر حلالت بدم!!  بلالها پس از پخته شدن در سطلی پراز آب نمک که از کثرت استعمال سیاه شده بود فرو می رفت و به دست مشتری داده میشد.                                                                                  شانسی هم از بساط دیگر این بازار مکاره بود . در یک کاسه پر بود از کاغذهای کوچک مچاله شده که ۵تومان میدادی و یکی برمیداشتی. داخل کاغذ جایزه شما نوشته شده بود که در ۸۰درصد موارد پوچ یعنی هیچی بود و در سایر موارد هم یکسری اجناس مانند پفک-آلوچه-آدامس و.... نوشته شده بود که قیمتی ارزانتر از خود شانسی داشتند!! البته چند چیز نسبتا گران مثل رادیو  یا اسباب بازی هم در جوایز دیده میشد ولی  هیچوقت ندیده بودم کسی از آنها برده باشد! ولی هیجان شرکت در این لاتاری همه را به خرید وامی داشت. غیر از شانسی دو بساط دیگر برای لاتاری و قمار وجود داشت : اولی  وسیله ای بود که از سیم پیچ و باتری ولامپ و زنگ و این چیزها درست شده بود و تست اعصاب نام داشت!!! این وسیله بعدها به خاطر اینکه در مسابقه تلو یزیونی  هشیاروبیدار با شرکت علیرضا خمسه و محسن یوسف بیک استفاده شد به بازی هشیارو بیدار هم معروف شد. شرکت کننده باید یک حلقه را از یک سیم  مارپیچ فلزی عبور میداد و نباید حلقه با سیم برخورد می کرد وگرنه زنگ به صدا در می آمد یا لامپ روشن می شد و طرف می باخت!  بساط دیگر عبارت بود از یک سطل بزرگ پر آب که استکانی ته آن بود بچه ها سکه های مختلف را از بالای آب رها می کردند تا داخل استکان برود. اگر کسی موفق می شد ۲۰تومان جایزه داشت وگرنه سکه اش را از دست می داد. بعدها شنیدم آنها آب را  شدیدا شورمیکردند تا به این وسیله سکه آرامتر و با تکان بیشتری غرق شود تا داخل استکان نرود!!! وسیله بازی دیگر شلیک با تفنگ بادی بود. هر تیر ۵ریال و هدف یا سیبل عبارت بود از یک تخته سه لایی که عکس  هنرپیشه ها روی آن چسبانده بودند ( اگر فیلم اعدامی آخرین فیلم شادروان پرویز فنی زاده را دیده باشید او هم همین کار را میکرد البته روی تخته اسکناس ۲تومانی با عکس شاه میچسباند و شلیک میکرد) اگر موفق به زدن هدف میشدی دو  تیر دیگر جایزه می گرفتی. البته کلک این کار هم این بود که معمولا لوله تفنگ را میشکستند و به صورت کج جوش می دادند! تا تیر کمتری به هدف بخورد. و همه اینها غیر از بساطی مثل : پرتاب دارت- پرتاب حلقه- قطاب فروش- چاقاله و ذغال اخته- آلاسکا و.... بود که توضیحش بماند برای یک دفعه دیگر.

با نزدیک شدن زمان فروش بلیت قلبها به تپش می افتاد! و همهمه براه می افتاد یا سر نوبت دعوا میشد خیلی ها برای آنکه خدای نکرده دقیقه ای از  استخر را ازدست ندهند همانطور در صف بیرون استخر شروع به در آوردن لباس و استریپ تیز!! می کردند  و همانطور  لخت و ساک  به دست  در صف          می ایستادند . از آنجا که ما ایرانیها همیشه با نظم وصف بستن مشکل داریم و از بچگی یاد نمی گیریم چطور نوبت را رعایت کنیم. صف به هم می خورد و صدای دادو فریاد و دعوا و به آسمان می رفت.           در این هنگام سرو کله ماشالله گوریل پیدا می شد!!.........( ادامه دارد)

 

همه به کافه ر یکی میروند!!

              

                                                               Humphrey Bogart in Warner Bros. Pictures' Casablanca

فیلم کازابلانکا ساخته معروف مایکل کورتیس و با شرکت همفری بوگارت و اینگرید برگمان  را  حتما    دیده اید .  در آن فیلم کافه ای وجود داشت که شخصیتهای فیلم در آن جمع می شدند و وقت می گذراندند.   

در نزدیکی خانه ما یکی از دوستان که فامیلی دوری هم با ما دارد. کافی شاپ یا به قول خودمان قهوه خانه !! نسبتا بزرگی دارد که مثل کافه ریکی پاتوق من و دوستان ایرانی و غیر ایرانی است .

بعدازظهرها که از کار برمیگردیم - حالا چه خسته باشیم یا نباشیم- توقفی در آنجا می کنیم تا دوستان را ببینیم و گپی بزنیم تا کمی از تلخی غربت و تنهایی  کم کنیم و آنرا با سایر دوستان وآشنایان قسمت کنیم.

کتی ‌-خانم  آمریکایی نسبتا مسنی است که یکی  از مشتریان پروپاقرص این کافی شاپ  میباشد. وهر روز برای گرفتن کاپوچینو خودش به آنجا می آید. اولین بار که شروع کرد با من فارسی حرف زد باورم نشد فارسی را خیلی خوب وروان صحبت می کرد.شش هفت سالی در ایران زندگی کرده بود در دهه طلایی ۴۷-۵۷ خانه شان هم بالاتر از پارک ساعی بوده. با آن هیکل تپل مپل و مو و چشم ابرو مشکی به خانمهای ایرانی هم شباهت دارد اگر یک چادر سرش کنی میتوانی جای بهجت خانم یا زری خانم  جاش بزنی!!!

چند روز پیش بازهم با کتی صحبت  ایران آنموقع بود . از برنامه های تلویزیون آنموقع تعریف  می کرد و اینکه کانال أمریکایی و برنامه  سسمی استریت را نگاه می کرده و از برنامه های ایرانی بعضی ها را - مخصوصا یک سریال یا بقول خودش soap opera به نام تلخ و شیرین یا  با لهجه کتی تلک و شیرین ! این اسم مرا به خاطره سالهای دور برد.تلخ وشیرین نام سریال پرطرفداری بود که آن سالها پخش میشد. نویسنده اش هم  فکر میکنم شادروان احمد بهبهانی بود .البته آنموقع خیلی کم سن وسال بودم و چیز زیادی یادم نیست ولی دوتا از بازیگرانش را خوب یادم مانده: نعمت گرجی و حسین عرفانی.             نعمت اله گرجی از بچگی هنرپیشه مورد علاقه ام بود.یکی از اولین بازیگرانی بود که اسمش را یاد گرفتم!!!! اما حسین عرفانی که در این سریال اسمش خسروخان بود آنموقع ها همسایه دیواربه دیوار ما بودوکل اهل محل به خاطر این سریال خسروخان صدایش می کردند.برای من هم با آن سن وسال خیلی عجیب بود که این آقا  چطور شبها می رود داخل تلویزیون!!!!

حسین عرفانی یکی از دوبلورهای پرسابقه و کارکشته ایران است که سابقه دوبلاژ او برعکس سابقه بازیگریش که تعریف چندانی ندارد بسیار درخشان و پربار است.اما فیلم بازها بیشتر او را به خاطر دوبله دو شخصیت می شناسند : یکی جناب رت باتلر معروف بابازی   کلارک گیبل درفیلم برباد رفتهاست که شخصیت محبوب و فراموش نشدنی تمام خانمهای ایرانی است و صدای عرفانی کاملا به قیافه او نشسته و این جذابیت را چند برابر می کند حالا خانمها از چی این آقا خوششان می اید بماند برای بحثی دیگر!

وشخصیت دیگر  همفری بوگارت است که این بار هم صدای بم عرفانی به طرز شگفت انگیزی با قیافه سرد وخشن بوگارت عجین شده.و تنهایی وتلخی او را تشدید می کند. عرفانی در اکثر فیلمهای بوگارت به جایش صحبت کرده: شاهین مالت--خواب بزرگ--سفر به مارسی-- کازابلانکاو.........   

یادش به خیر. یکبار با رامین برای خرید به بازار تهران رفته بودیم و اتفاقا شب قبل هم فیلم کازابلانکا را دیده بودم . در میدان ارک می آمدیم و طبق معمول با هم کل کل می کردیم. ناگهان صدای بم همفری بوگارت را از پشت شنیدم که می گفت: تو نمیای بریم نهار؟  من که هنوز فکرم درگیر فیلم دیشب بود از شنیدن صدای همفری بوگارت آنهم در میدان ارک تهران!! بهتم برده بود . بسرعت برگشتم بسمت صدا . حسین عرفانی بود که با یکی از دوستانش از ساختمان رادیو تهران بیرون می آ مدند.!! 

                                                                           ارادتمند همیشگی: بایرامعلی!

                                                                   Warner Bros. Pictures' Casablanca