
برای فرشاد آنروزها ......
این آهنگ را اولین بار خودت برای من گذاشتی . یادت می آید که ؟ چندروز پیش که در جایی می خواندم بیست سال از فوریه ۱۹۹۴ و انتشار این آلبوم گذاشته یاد آنروز افتادم . هوای سرد نیمه اسفند بود در آن شهرکوچک که شماها دانشجویش بودید. نزدیکی غروب وقتی آخرین اشعه های خورشید دست پایش را از روی کوه دنا جمع میکرد .
در آنسوی افق٬ در جایی که می زیستیم٬ هنگام جوانی
در دنیایی از آهنربا و معجزه
اندیشه هایمان پرسه میزد ٬ پیوسته و بی مرز
زنگ ناقوس جدایی آغاز شده بود
تعطیلات نزدیک بود و شوق وشور آمدن تعطیلات همه ما را گرفته بود. بوی آمدن نوروز همه جا پیچیده بود . ما از تهران آمده بودیم تا برگشتنی سری به شیراز بزنیم و با هم برگردیم . آنروزها حوصله مان خیلی بیشتر بود آنقدرکه پانزده ساعت در اتوبوس بنشینیم تا چند روزی با شماها باشیم. من و بابک تنها باقی مانده گروه در تهران بودیم و همه شما در آن شهرستان دور بودید.
در طول راه دراز و بر جاده سنگفرش
آیا هنوز بر سر دو راهه دیدار می کنند؟
از من پرسیدی که ترانه جدید پینک فلوید را شنیدی؟ گفتم مگه هنوز با هم کار می کنند؟ گفتی راجر واترز نه ولی بقیه هستند . آهنگ را با همان ضبط زهوار دررفته چینی خانه دانشجویی برایم گذاشتی. موسیقی ٬ زنگ ناقوس که مثل پتک تو مخ می کویید و صدای اسرارآمیز دیوید گیلمور معجونی درست کرده بود که از همان روز در مغزم حک شد.
دسته ژنده پوشی که گامهایمان را دنبال می کرد
می دوید٬ پیش از آنکه زمان رویاهایمان را ببرد
انبوهی از جانوران کوچک را بر جای می نهاد که می کوشیدند ما را به زمین بدوزند
به زندگی ایی دستخوش پوسیدگی آهسته
بعدتر نوار آلبومش را ازت گرفتم و بارهای بار گوش کردم . هنوز زبانمان اینقدر خوب نبود که معنی شعر را بفهمیم ولی هرچی بود حسرت و افسوس عجیبی در ترانه بود. " امیدهای بزرگ" شد یکی از ترانه های که همیشه موقع دور هم جمع شدن گوش می کردیم . در مسافرتهایمان ٬ در جاده شمال ٬ شبهای تعطیلی وقتی پدرو مادر یکی می رفت مسافرت و ما در خانه اش جمع می شدیم .چند سال بعد وقتی به برکت دوره اصلاحات کتاب مجموعه اشعار پینک فلوید چاپ شد تازه فهمیدیم شعر چه می گوید . نوستالژی و حسرت روزهای از دست رفته
سبزه ها ٬ سبزتر بود
روشنایی روشن تر بود
دوستان ٬ دورمان
شبهای شگفتی
درسهایمان تمام شده بود. چندتایمان درگیر کار بودیم و بقیه دنبال کار سربازی برای گرفتن پاسپورت . تب رفتن همه مان را گرفته بود. باید از " اینجا" برویم . به کجایش مهم نبود . لابد آنسوی پل سبزتر است . " این مملکت دیگه جای موندن نیست" . همه زور می زدیم تا برویم . تشکیل پرونده ٬ کلاس زبان ٬ تافل ٬ آیلتس ٬ ترجمه مدارک . فقط باید می رفتیم . شده بودیم مانند کسانی که در کشتی در حال غرق شدن هستیم " هرکس که میتواند خودش را نجات دهد" (۱)
امتحان آیلتس می دادم . ممتحن از من خواست در مورد یک اثرهنری که بیشتر از همه برویم اثر گذاشته حرف بزنم . در مورد همین ترانه صحبت کردم . لاینقطع حرف زدم . علت علاقه ام را به این آهنگ گفتم . بهترین نمره آیلتسم همین قسمت مربوط به حرف زدن بود.
با نگاهی به فراسوی خاکستر سوزان پلهای پشت سرمان
به ان سوی دیگر پل٬ که چقدر سبز بود .
گامهای برداشته به پیش٬ اما به پس نهاده دوباره در خوابگردی
کشیده به نیروی موجی از درون
در فرازی بلندتر ٬ پرچمهای برافراشته
به بلندیهای سرگیجه آور آن دنیای رویایی رسیدیم
مدتی از ایران رفتی ٬ با دختری که آنروزها عاشقش بودی . چندماهی ازت خبری نداشتیم . یکشب نشستیم و با مهدی و با حداقل امکاناتی که داشتیم ٬ فیلمهای که از خودمان گرفته بودیم سرهم کردیم و مثلا یک ویدیو کلیپ ساختیم و همین آهنگ پینک فلوید را رویش گذاشتیم. برای کاری به ایران آمده بودی . کلیپ من درآوردی را که دیدی بغضت گرفت. یک کپی از کلیپ را با خودت بردی که در غربت نگاه کنی . چند ماه بعد که تنها و برای همیشه به ایران برگشتی یکبار دیگر آن کلیپ را باهم دیدیم .چیزی نگفتی و من هم هیچوقت نپرسیدم که چه شد و چرا برگشتی .
برای همیشه در چنگال خواهش و بلندپروازی
عطشی هست که هنوز سیراب نشده
چشمان خسته ما هنوز به سوی افق می پرد
هرچند بارها از این راه گذشته ایم
اولین سالی بود که از ایران آمده بودم و دلتنگی در اوج خود بود . یک بعدازظهر دلگیر پاییزی که بی هدف به اینور و آنور می راندم به یک دشت خالی رسیدم. خیلی شبیه به همین دشتی بود که مرد تنها در ویدیوکلیپ در آن ایستاده و به افق نگاه می کند.همانجا نشستم و هدفون در گوش به افق و غروب نگاه کردم٬ بارهاو بارها این ترانه را گوش کردم تا خورشید غروب کرد و آسمان تاریک شد. دلم نمی خواست از آنجا بلند شوم.
چندماه بعدش وقتی برای اولین بار کنسرت راجر واترز را رفتم باور نمی کردم اجرای زنده "نیمه تاریک ماه " را می بینم . در کل کنسرت فقط به یادگروه خودمان و شبهایی که به این آهنگها گوش می کردیم بودم
سبزه ها ٬ سبزتر بود
روشنایی٬ روشن تر
مزه ها شیرین تر بود
شبهای شگفتی
دوستان دورمان
مه بامدادی٬ درخشان
آب ٬ جاری
رود بی پایان
.................
تا همیشه و همیشه
هنوز دلم برای آنروزها تنگ می شود . هنوز شنیدن این آهنگ بدنم را مور مور می کند . هنوز هم آن شبها از بهترین شبهای زندگی ام هستند . ولی چه فایده؟
راستش دفعه آخر که ایران بودم وقتی دیدم از آن گروه چیزی نمانده ٬ وقتی دیدم یکنفرمان دیگر بینمان نیست و بقیه تان که در یک شهر و با اختلاف چند دقیقه رانندگی با هم زندگی می کنید ماه به ماه همدیگر را نمی بینید دلم بدجور گرفت . چه بدانم شاید مقتضی روزگار و جبرزمانه دیگر این احساسات و این نازک دلی ها را برنمی تابد. ما به" بلندی های سرگیجه آور آن دنیای رویایی رسیدیم"
گاهی هم خوشحال می شوم که وقتی از شماها جدا شدم که هنوز آن دوستیها برقرار بود و این خاطرات بدون آنکه ویران شوند در ذهنم باقی مانده . شاید موقع خوبی بود
هنوز دلم بدجور هوس آن روزها می کند .برای آن معصومیتها و سبکباریهای از دست رفته . برای "شبهای شگفتی" برای دورانی که "مزه ها شیرین تر " بود . روزهایی که هنوز ناقوس جدایی به صدا درنیامده بود. برای سالهایی که الان خیلی دور به نظر می رسند . آنجا که با نگاه به فراسوی خاکستر پلهای پشت سر می بینیم که سبزه ها سبزتر بود .....
۱- “Every man for himself.” هرکس می تواند خود را نجات بدهد . آخرین جمله ای که در کشتی در حال غرق شدن اعلام می شود
۲ - ترجمه ها از کتاب "ناقوس جدایی " مجموعه اشعار پینک فلوید تالیف کاوه باسمنجی ۱۳۷۷