حکایات البلاگیه فی ایام جاریه

 

  آورده اند که پیری را هفت پسر بود . یکی زآن دیگر غولتشن تر و کلفت گردن تر . همه به کار بادی بیلدایش و ورزش و ممارست مشغول. جمیعا فن کشتی تلمذ کردی  و اسرار  کاراته و جودو و وشو و سایر فنون حربی و  رزمی از چین و ختن را آموختی بازوها سطبر کردی و عضلگان شکم را مسدسه کرده (نسخه دهلی -  سیکس پک )  و به حجم رفتی و به  منزل پدر مفت خوردندی و  مفت  گشتندی و کار مفیدی نکردندی.

چو دیر زمانی گذشت ٬ پدرپیر احساس کرد که ایام مفارقت و موسم هجران نزدیک شده و چاوش درون بانگ انآلیه راجعون سر  دهاد٬ پس پوران را پیغام فرستادی و به نزد خویش فراخواند.

 چون پسران به بستر پدر حلقه زدند ٬پیر خردمند نگاهی با ملاطفت بر آنان کردی و گفتا: ای پوران دلبند و ای عزیزان چون قند٬ همانا که عمریست زحمات و دشخواری زندگی را به نقد جان خریده ام  از آن جهت که شما را به آسایش و رستگاری بینم و نیک نامی و عاقبت خیری شما تنها آرزوی من به این عالم فانی باشد و شکرالله که جز گردن کلفت کردن و خود را به کردار و رفتار آرنولد و بروسلی درآوردن کاری صورت ندادید پس مرا در این دم آخر پندی و نصیحتی باشد که اگر بکار بندید مرا به خاطری آسوده روانه جهان باقی کردید.

پوران سمعا و طاعتا گفتندی و سراپا گوش شده و بر نصیحت پدر گوش دادندی . پیر آنها را نفری  ترکه ای چوب بدادی و بخواستی تا آنرا شکانند پس پوران چنین کردند. آنگاه پدر دسته ای چوب داد و خواست تا چنان کنند پس پوران دسته را نیز چون پرکاهی شکستندی و در پی آن همه دسته کلفت چوب ُ دسته های بیل ٬ و الوار و تنه درخت و تیرهای قطور را همه و همه به مدد نیروی بازوهای قطور و فن کاراته خرد کردندی و دیگر چیزی نماندی.

پیرمرد نگاهی افکند و آهی برکشید پس گفتا: من را دل آرزویی بود که شما را نصیحتی کنم برای اتحاد ولی افسوس که لیاقت هیچ ندارید و حیف نانید و تنها برای دق دادن و ضایع کردن  من نزدخلق به وجود آمده اید. کنون از جلوی دیدگان من گم شوید و بگذارید که کپه مرگ خویش گذارم که مردن از سرو کله زدن با ابلهانی شما نکوتر باشد.

           شرح الاباش و وصف الاراذل(قرن سیزدهم ه ق)

 

حکایات بلاغیه فی ایام جاریه   ( حکایت ششم)

 

       آورده اند بلاغره خاتونی بلاغت می کرد اندر باب فن طبخ و هنر آشپزی. دائم اندر رموز این کار تحریر کردی و تفصیل نوشتی واز اطعمه و اشربه و تنقلات و فواکه وخورشت و چاشت و  لذایذ تعریف کردی و عکس و تشریحات گرفتی و به بلاغ و فرفرگاه و چهره کتاب (نسخه تاشکند:فیس بوک) گذاشتی و دل و دهان خلایق را آب کردی و چند جا را همزمان سوزاندی به هکذا

خلایق مر شوی را گفتند:خوشا و خنکا که چنین خاتون به سرا داری که از هر انگشتش هنرها ریزش کردی و قادر به تهیه چنین ماکولات است و  طباخه کامل و خورشگری ماهر باشد.

 مرد آهی کشید و گفت٬ یاران خدای را نمک بر قلب ریش مپاشید که جگر خون است و دل حسرتمند. سبب پرسیدند. گفت من خود بی هنر مردی باشم که در طبخ مرغانه واستوار کردن خاگینه ای هم عاجز باشم و دست یمینم بر دست یسار بانگ زند٬ غلط زیادی مکن . از سویی  خاتون عمر را در پای رایانه و گلگشت و تفحص در انترنت و تقریر وبلاگات  گذراند و وقت جهت طبخ ندارد و از این میان مرا سهم همان تماشای عکس خوراک باشد  و مرا قوت پاره ای  نان سیاه و کاسه ماست (نسخه مسکو: هول ویت برد)  و حسرتی و آهی..

معلمت همه شوخی و دلبری آموخت/جفا و ناز وعتاب وستمگری آموخت

مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من/وجود من ز میان تو لاغری آموخت

 

اندر ثنای دیزی !!

                 

                              عباس کیارسنمی و ژولیت بینوش در حال دیزی خوری!

 

ای یاران مهربان و دوستان عزیز تر از جان بدانید که چون انسان هبوط یافت و خالق متعال آدم و حوا را به اردنگی از بهشت برین بر ارض زیرین فرستادی نعماتی بر او مقرر داشت در سه چیز:   خواب و آسایش ٬ شکم و زیر شکم و همانا بدانید که اگر این سه نبودی دنیا و مافیها به چیزی نیارزیدی و از عطسه بز کم ارزش تر بودی و بدون آنها بشر از غصه دپ زدی و ریغ رحمت را سرکشیدی!!

و از بزرگترین این نعمات شکمی یکی دیزی باشد که خوراکی است سخت ماکول و طعامی خفن لذیذ. پس بر شماست که آدینه روزی ابتیاع گوشت گوسپند علی الخصوص در ماهیچه و گردن کنید که بهترین گوشت باشد بر دیزی .آنگاه آن را با لوبیا و نخود و بنشن و پیاز و رب فراوان و زردچوبه کثیر و نمک فطیر و سیب زمین همه و همه را بر دیگ ریزید بر آن آب اضافه کنید و بر آتش نهید تا خوب و نیکو پزد و قل زناد.

و ای یاران شما را بر سنگک ٬ شما را بر سنگک  که خدای سنگک بهر دیزی آفرید و دیزی بهر سنگک   که اصلح خبز ها باشد . پس سفره را بیارایید به نان و چاشت و ترشی و پیاز و سنگک دراز  .پس چون دیزی قل زد و پخت . نخست قطعه ای  دنبه بر کاسه گذارید و به اسباب کوبیدن له نماییدش  که این غذای بهشتی بی حضور دنبه هیچ باشد و بعد آب در کاسه ریزید و نان بر آن ترید نمایید و چون نان خیس بخورد ٬خوردن بیاغازید و لذت وافر برید و چون ترید تمام شدی . استخوان از گوشت برگیرید و پوست از سیب زمین و با گوشت کوب آنرا بکوبید کوبیدنی و به هنگام آن یاد علی بی غم  کنید و سرودش  به لب ترنم کنید .انقدر  بکوبید که گوشت و بنشن و سیب زمین ممزوج شود ٬پیاز را به ضربت مشت بر دونیم کنید پس با نان سنگگ و ترشی بر آن حمله ور شوید

 چون نیک سیر شدید.  قدحی پر از دوغ گوارای وجود کنید و بدانید که حکما دوغ را دوغازپام نامیده اند که پس از نوشیدنش دو وزنه سنگین بر پلک چشم احساس کنید و رخوت و سستی بر شما مستولی گردد آنزمان باشد که باید بر قیلوله اقدام کرد پس جامه راحت بر تن کشید و متکا مدّور بر زیر سر و پتو پلنگی بر رو   و بخسبید چندان که اصحاب کهف سیصد سال به غار خفتند. از دنیا و عقبی بیخبر .چون سیر خسبیدید زمان چای است . استکان چای دوغزال ٬لب سوز ٬ لب دوز و لب ریز به همراه نبات مزعفر که حال بر جای آورد و نشاط بر سر.

 در جهان جز این نماناد و کار جهان هیچ است و هر چه در آن هیچ در هیچ٬پس بکوش که از جیبت نرود و در پاچه ات هم هکذا که عمر در گذر است .

                                                  روایات الاوباش و حکایات الاراذل

 

حکایت 5

 

حکایات البلاغیه فی ایام الجاریه (۵)

 

                                          

 

آورده اند ٬ جوانی از ولایت بریطیش کلمبیه روزی با خاتونی به اطاقک آسانبر تنها ماندی. خاتون چهره بیاراسته بود الوان و سینه گشوده بود عیان ( نسخه تاشکند: عضو شیردهی!) و روی تُرُش کرده ترسان  

                              آیی از این طرف گذری/ دل را هرجا خواهی ببری

                            یک روی خوش نشان ندهی/ کشی مرا بدین دلبری!

. جوان چون پاره ای نگریست طاقت طاق شد وعنان نفس از کف بدادی٬ پس خاتون را چون جان شیرین به بر گرفتی و به ملامسه و  معانقه  پرداختی. خاتون بانگ برآورد که ایها الناس! مرا ز چنگ این گرگ بدنهاد برهانید. پس خلق ریختند و جوان عاصی را به اردنگ و پس گردنی به نزد قاضی ببردند.قاضی به غضب وی را نگریست و گفت: مردک٬ این چه کار قبیح و چه فعل شنیع بودکه تو را سرزد؟ جوان به تاصل گفتا : ای شیخ مرا به کرده خویش به کرم معذور دار که اختیاری نبود. خاتون خویش بیاراسته بود و تبّرج کرده بود تبرج کردنی! گناه او بود که مرا اختیار از دست برفت.

                    من گرسنه برابرم سفره نان/ همچون عزبان بر در حمام زنان

 قاضی بگفتش: پس اینهمه سال بر در و دیوار بخواندی" برادرم نگاهت و خواهرم حجابت" حالیه خاتون لغت پارسی نمیداند٬ تو چرا بدان عمل نکردی؟ باشد که تو را عقوبتی کنم تا پند بزرگان فراموش مکنی. پس فرمود او را به محبس انداختندی . چو زمانی بگذشت جوان قاضی را پیغام فرستادی که ای شیخ مرخدای را مرا از این بندبرهان که از طالع بد به مشتی اراذل ملعون و جاهل مابون همبند گشته ام که مرا از بامداد تا شام به سُخره گیرند و شتر سوار خطابم کنند. شیخ جوابداد من نیز این عذاب بهر آن مقررت کردم که قدر عافیت بدانی و به یادگیری که شتر سواری دولا دولا میسر نشود!!

  زلیخامرد ازحسرت٬که یوسف گشت زندانی/ چرا عاقل کند کاری که باز آردپشیمانی؟

 

حکایت 2

                                                                              

 

          حکایات البلاغیه فی ایام الجاریه (۴)

   آورده اند:

 بوبلاغری بود از مشایخ وبلاغستان که مرید و شاگرد بسیار داشتی از بابت کسوت در تحریر و قدمت در تقریر و از آن جهت خلق احترامش کردی و نامش بردی به نیکی.

چون زمانی گذشت شیخ مدت طویل به زیر آفتاب بیتوته کردی و سکنی گزیدی و آفتاب تموز بر سرش تابیدی سخت چندان که دماغش (به کسر دال بخوانید) زایل گشتی و حواسش مختل ٬ آنگاه صحبت بی ربط و حرف یاوه آغازیدی و گلواژه تلاوت کردی٬ تلاوت کردنی!!و نقل است آنچنان برخلق تاختی و پاچه خلایق بگرفتی که هیچ در امان نگذاشتی!

زان پس یاران ز او امیدبریدی و اهل وبلاغستان لینک بر او قطعیدی. دیگر نه سخنش شنودی و نه کلامش خواندی و  وی را مطرود و ملعون گذاشتی.

کس نیاید به پای  وبلاگی /       که بر آن صورتت نگار کنند

گر تورا در بهشت باشد جای/  دیگران دوزخ اختیار کنند!!!

                                                 شرح المشایخ و توضیح المعارف   قرن ۱۵ ه . ق

                                                                                       چاپ دهلی

 

 

                          

حکایت

                                                         اثر آیدین آغداشلو از روی نقاشی رضا عباسی

با اجازه ساعت شنی و بلوط

حکایات البلاغیه فی ایام  الجاریه

حکایت اول:گویند بلاغری بس ماهر بودی در فن هک. چندان که خفیه به بلاغ دیگران رفتی و قفل آنان گشودی و از رمز و محرمات آنان باخبر شدی. و از این کار بس خشنود بودی و خود تیز انگاشتی!! از آنجا که دست بالای دست بسیار باشد هاکری قاهر  تسلط یافتی بر بلاغ او و چنان بلایی بر آن فرود آمدی که سخت افزارش با نرم افزار یکی شدی! پریشان و گریان میرفتی و بگفتی: پروردگارا مرا چه گناه بود که این عقوبت سزای من بکردی؟ رندی بر او گذشت و گفت:این همان آه خلق بلاغستان باشد که دامنت بدینسان بگرفت!!

هاکیده!که هک کردی تا هک بشدی زار /    تا باز که هکش بکند آنکه هکت کرد!!

حکایت دویم : آورده اند وبلاغ نویسی سالها کتابت کردی اندر باب امر زناشویی٬ فنون جماع و رموزالفیه  و شلفیه وزین سبب مریدان فراوان یافت. گویند چو روزگارانی گذشت زجبر زمانه و گردش ایام خود نیز تن به تاهل دادی و زوجه اختیار بکردی. چون شب زفاف رسیدی٬پاسی از شب گذشته بود که خاتون بانگ زد به غضب که مرخدای را نجاتم دهید که این مردک هیچ نمیتواند! اصحاب پرسیدندش: یا شیخ٬ چگونه باشد که سالهاصحبت این امور کنی و ورق ورق رموز کتابت کنی آنگه به حجله خود کار از تو بر نیاید؟  آهی کشید و گفت: یاران مرا به کرم معذور دارید٬که همه آن فنون به عالم مجاز باشد ورنه به عالم واقع طفلی تواناتر از من!!

غریبی گرت ماست پیش آورد /  دوپیمانه آب است و یک چمچه دوغ                       

گر از من لغوی شنیدی ببخش  /   جهاندیده  بسیار گوید دروغ!

حکایت سیم: گویند کاتب بلاغی دائم به جنگ و جدال بود با سایر بلاغرین  و پاچه این و آن گرفتی وفحش و ناسزا دادی و خلق با خود دشمن گردانیدی! پیری پرسیدش :از خود علافتر یا مفلوکتر دیده ای یا شنیده ای؟ بگفتا: آری٬ قارئین بلاغ که زمان تلف کنند و درم و زر صرف کنند بهر تار نوردی (در نسخه دهلی:وبگردی!) تا غمازی کنند و حرف من به دیگران ببرند و حرف دیگران بهر من آرند. و اینان نه من شناسند نه دیگر بلاغرین. و من آنان را علافتر و بیچاره تر یافتم!

کسی قول دشمن نیارد به دوست/   جز آن کس که در دشمنی یار اوست.

میان دوکس جنگ چون آتش است/   سخن چین بدبخت هیزم کش است!

حکایت 1

    حکایت

شیخ ما بایرامعلی(رضی اله عنه) نقل کناد: چون مدتی در دیار غربت بماندمی مرا غم فراق یار و دوری دیار در برگرفت سخت . اندوهگین گشتمی و  مکتوب بهر یاران فرستادمی که ای دوستان ٬ مرا ز هجر شما  سوز فراوان است بر دل و به همه کس و همه جای وطن بسی دلتنگم و مشتاق که أورده اند: حب الوطن من الایمان بر مردمانش٬بلادش٬بازار و محلاتش و حتی بر عسسان و داروغگانش دلتنگم.و مرا آرزو آن باشد که بار دیگر آنجا باشم.

چون فصل تموز رسید.رخت سفر در برکردم و مشقت آن به جان خریدم وبه مالوف و وطن راهی شدمی. چون چند روزی بود به وطن رسیدم و به دیدار  آشنا ودوست پرداختم که شبی مولانا فرشاد تبریزی به منزل شدبهر تجدید عهدو دیدار. چو  لختی گذشت مرا گفت ای دوست قدیم و ای یار ندیم چون بس از مدتها به لقایت رسیدم بس دست از دامنت برندارم. باشد به یاد ایام ماضی به گشت و تفرج گذرانیم و عمر خوش گذرانیم .شیخ بایرام گوید: موافقت کرده بهر ملازمت مولانا فرشاد از در بیرون شدیم و به خارج از شارستان شدیم به سمت صحرا وگلگشت و مکانی که لواسانش نامیدندی.بس با صفاو چشمنواز

روضه ماءنهرها سلسال    دوحه سجع طیرها موزون                                                     

آن پر از لاله های رنگارنگ  این پر از میوه های گوناگون                                                            مولانا فرشاد به طرفه العینی بساطی آماده کرد از اطعمه واشربه و تنقلات. بس قدح می برگرفتیم و به یاد قدیم نوشیدیم. هنوز زمانی نگذشته بود و سر ما ز باده گرم نشده بود که به ناگاه دو تن از عسسان و داروغگان چون اجل معلق بر سر ما فرود آمدندی.چندان غفلتا که فرصتی نشد بهر جمع بساط می.    میرعسسان آمد چو شرزه غصبناک که شما مزلف بچگان چه غلط کنید اینجا؟ شرب خمر علنی و بیپروا؟ آنچنان گوشمالیتان دهم که فراموشتان نگردد.و ببینید منی ماست چقدر کره استحصال توان کرد!! وآنگاه گفت که ببرید این ملعونین را به محبس و تازیانه زنید سخت.  

چون این غضب از میر عسسان دیدیم عسس دیگر را خواندیم و به گوش او زمزمه کردیم که ای برادر بر ما رحم آور که جوانیم و نادان و این صفت شباب علیم باشد و  رحم تو عظیم! که رب جلیل فرمود: الکاظمین غیظ و العافین ناس.  چو شود میر را گویی ز گناه ما در گذرد. عسس گفت که گناهتان عظیم و غضب میر عمیق.ولی چون شما را جوان یافتم و خام قصد عطوفت بر شما دارم. پس موضوع به میرعسسان آرام گفت. میر نعره بزد که هیهات٬ درسی دهمتان که غلط زیادی زین پس نکنید. عسس دیگر مارا گفت : از زرو سیم وتنخواه چه همراه دارید؟پس هرچه تنخواه در همیان داشتیم بدو دادیم. و او آنها به نزد میر عسسان برد.و دیگر ندانم چه سحر و جادوئی به کار گرفت که میرعسسان را غضب خسبیدی چو آتشی که آب بر آن ریختند. برگشت که اینبار بر جوانیتان رحم آوردم ولی باشد که دیگر بدین حوالی نبینم ریخت منحوستان که بار دیگر عطوفتی به کار نیست! زمین را ببوسیدیم و گفتیم : سمعا و طاعتا و جان خویش برداشته ز مهلکه گریختیم!

  چون به راه منزل بودیم شیخ فرشاد پیوسته غر بزد و دشنام بدادی که بس احمقا مردی هستی تو که دلت بهر این امور تنگ بشدی! گفتمش ای شیخ مرا به یاوه خویش معذور دار که جو مرا بگرفتی سخت!همان به که به غربت مانم و لقاء حضور در دیار را به عطای تحمل اینان بخشم که صاحبان خرد گویند:

برهنه پای رفتن به از کفش تنگ              بلای سفر به که در خانه جنگ!!

          روایت الاوباش و الحکایات اراذل  باب سوم  قرن ۱۵ ه.ق!!!