قطار مرگ یا Spanish Train
از آنجا که مطابق معمول همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید بالاترین میزان مرگ و میر تصادفات جاده ای را در جهان داریم . هواپماهایمان مرتب می افتند و قطارهایمان که قاعدتا باید امن ترین وسیله مسافرتی باشد، تصادف می کند.
ماجرای تصادف اخیرقطار سمنان و کشته شدن بیشتر از۴۰ نفر مرا به یاد بلایی که سالها پیش سرخودم آمد انداخت.
اولین سال دانشگاهم بود و درشهر اراک درس می خواندم و بالطبع ماهی یکی دوبارهم تهران می آمدم تا آخرهفته پیش خانواده باشم. انموقع ها فقط مسیر تهران تا قم اتوبان بود و باقی راه بخصوص از قم تا سه راه سلفچگان جاده دوبانده خطرناکی بود که کل ترافیک جنوب کشور روی آن بود. هفته ای نبود که تصادفی در این مسیر نباشد و چندنفری کشته نشوند. چندتایی از این تصادفها را با چشم خودم دیدم.
اوایل بهمن ماه بود و برف سنگینی در اراک باریده بود و جاده ها خطرناکتر شده بودند. مادرم قسمم داده بود که با اتوبوس نیایم. پیدا کردن بلیت قطار کار آسانی نبود یا باید پارتی کلفت در راه آهن داشتی یا برای راه ۴ ساعته تهران -اراک می بایستی ۶ ساعت و بیشتر در صف بلیت منتظر میشدی. منهم برای اجرای اوامر خانم والده ! رفتم در صف و با بدبختی یک بلیت قطار تهران-اهواز (موسوم یه اکسپرس خواب!) گرفتم و خوشحال که راحت و سلامت به خانه برمی گردم.
قطار ساعت ۱۲ شب راه می اقتاد. برای آنکه به موقع به ایستگاه برسم زودتر از خانه بیرون زدم.برف باریده بود و سرمای وحشتناکی بود آن هفته دمای اراک حتی به ۲۷درجه زیرصفر هم رسید. در خیابان پرنده پر نمی زد. ناچار پیاده طرف ایستگاه راه افتادم. آنموقع ها بنا برجبر و مد زمانه سبیل داشتم ( برید خودتان را مسخره کنید، مجبور بودم خب! ) و یادم هست بخار نفسم می خورد به سبیلم و یخ می بست. دردسرتان ندهم بیست دقیقه ای در آن سرما با سبیل و اعضای دیگر قندیل بسته پیاده راه رفتم تا یک پدرآمرزیده ای با پیکانش مثل سوپرمن سررسید و ما را به ایستگاه رساند. داخل کوپه های قطار گرم بود نفری یک پتو وملحفه تمیزهم بهمان دادند. تختهای کوپه سه نفره بود رفتم طبقه دوم و پتو راکشیدم رویم و خوابیدم.
هنوز یک ساعت از حرکت نگذشته بود و تازه چشمهایم گرم شده بود که قطار با ضربه و صدا وحشتناکی ایستاد. مسافر بالای سرم از طبقه سوم پرت شده وسط کوپه و مردم از قطار ریختند بیرون . معلوم شد قطار ما با قطار دیگری که از روبرو می آمده شاخ به شاخ کوبیده اند به هم. چند نفری مردند و ناله مجروحینی که بین آهن پاره ها گیرکرده بودند بگوش می رسید. اطراف تا زیرزانو برف باریده بود . بعد تاسیسات قطارهم از کار افتاد و سرمای منجمدکننده ای داخل قطار حس می شد. در کوپه نشستم و همه لباسهایم را که در ساک بود تنم کردم و پتو را دورخودم کشیدم و تا صبح لرزیدم. سرانجام طرف های صبح قطار دیگری از اراک آمد و ما را بکسل کرد به اراک بازگرداند. بعد به ترمینال رفتم و دوباره با اتوبوس به تهران آمدم.
به خانه که وسیدم برای مادرم ماجرا را تعریف کردم و گفتم اجازه بده با همون اتوبوس بیام، حداقل مرگش دردسر کمتری داره !!
پی نوشت : از قضا همان موقع ها ترانه ای از کریس دی برگ ( که هنوز خزوخیل نشده بود) مد بود.
ترانه قطار اسپانیایی درباره قطاریست که خدا و شیطان سر آن و جان سرنشینانش پوکر بازی می کنند ( نعوذبالله! ) و آخر سر این خدا است که قمار را می بازد و شیطان قطار و مسافران را با خود می برد...
There's a Spanish train that runs between
Guadalquivir and old Saville
And at dead of night the whistle blows
And people hear she's running still
Guadalquivir and old Saville
And at dead of night the whistle blows
And people hear she's running still
آهنگ را از اینجا بشنوید
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۵ ساعت 19:12 توسط بایرامعلی
|