چند روز پیش دفتر خاطرات روزانه ام را ورق می زدم . بهار سال 1378 . رسیدم به صفحه ای مال همین روزها در سال هفتاد و هشت . واقعا ؟ چهارده سال پیش؟ به همین زودی؟

 بهار سال هفتادو هشت بود . دولت اصلاحات به تازگی سرکار آمده بود و ذوق و شوق داشتیم و فکر می کردیم قرار است اوضاع عوض شود و اتفاقی بیافتد . روزهای خوبی بود امید و انتظار بهبود .  فیلم طعم گیلاس کیارستمی برپرده سینما بود . فیلم نخل طلای کن را گرفته بود و سروصدای زیادی برپا کرده بود. 

 یک روز بعدازظهر با دوست عزیزی که الان در یک گوشه قاره سبز روزگار میگذراند  به دیدن فیلم رفتیم . سالن شماره ۳ سینما عصر جدید.  فیلم عجیبی بود . ساده و صمیمی مثل همه کارهای کیاررستمی . یا به قول خودشان فیلمی بود در ستایش زندگی. داستان مردی که به ته خط رسیده بود و میخواست یک جوری کلکش کنده شود منتها خودش جراتش را نداشت . از همان موقعیتها  که گاهی برای همه پیش می آید و به "که چی؟" همیشگی میرسی.  مرد در این سفر اودیسه وار به یک پیرمرد آذری زبان شیرین سخن می رسید که  در زیبایی زندگی برایش حرف می زد و به او توصیه می کرد که" از طعم یک گیلاس" نگذرد. فیلم بدون نشان دادن پایان آقای بدیعی تمام می شد و بعد نماهایی از بهار در کوه های دارآباد و سربازانی که با انرزی و طراوات جوانی مشغول ورزش هستند و  کنتراستی که با صحنه قبلی و کوه های خشک و بیروح و شهر خاکستری در فصل زمستان نشان می داد . در صحنه پایانی یک موسیقی آرام جاز با یک تکنوازی ترومپت پخش می شد. تنها موسیقی که در کل فیلم وجود داشت.  موسیقی عجیبی بود و با آن که به فضا و زمان فیلم کیارستمی نمی خورد ولی به شدت روی صحنه سوار بود و مثل مشت به صورتت می خورد.

 تا آخر فیلم نشستم که اسم قطعه را بفهمم ولی اسمش نبود . از چند نفر دیگر پرسیدم  که بلد نبودند. دگر کم مانده بود دست به دامن خود عباس آقا بشوم! آخرش هم موفق نشدم که نشدم . تنها صدای خواننده را می شناختم  اینترنت و اینها هنوز همه گیر نشده بود.سالها گذشت .....   چند وقت پیش به طور اتفاقی در رادیویی  موسیقی را شنیدم . دوره زمانه فرق کرده بود .این بار اپلیکیشن شزم آیفون به دادم رسید و مشخصات آهنگ  را در چشم بهم زنی درآورد. موسیقی قدیمی بود ٬کار نابغه دنیای  موسیقی  "لوئی آرمسترانگ " با ترومپت و صدای خش دار بمش .

درمانگاه سنت جیمز از ترانه های قدیمی و فولکورلویک آمریکاست که افراد بسیاری آنرا اجرا کرده اند و خواننده اند ولی کسی که انرا جاودانه کرد لویس آرمسترانگ بود . ترانه تم و داستان غم انگیزی دارد . مردی که معشوق خود را مرده بر روی تخت درمانگاه سنت جیمز پیدا می کند و برای او به مرثیه سرایی می پردازد.

من به درمانگاه سنت جیمز رفتم / دیدم عزیزم آنجاست/ درازکشیده بر یک میز سرد و سفید / سرد و معصومانه و آرام / بذار بره ٬ بذار بره ٬ خدا بیامرزدش/ هرجا این دنیا بزرگ رو هم بگرده / عمرا مردی به باحالی من پیدا کنه.

آرمسترانگ با اجرای گروتسک خود رگه باریکی از طنز سیاه را به آن اضافه کرده و از تلخی آن کم می کند .مخصوصا در جایی که می گوید " بذار بره ٬ بذار بره هرجا میخواد  ولی عمرا  مردی به باحالی من پیدا کنه" بعدش با زهرخندی حرف خودش را مسخره میکند و می گوید " خالی بندی"

 صحنه یکی مانده به آخر فیلم ٬ بدیعی روی نیمکتی نشسته و با حسرت به آخرین غروب عمرش (به زعم خودش) نگاه می کند . افتابی که در دشت غبارآلود و دود گرفته تهران پایین می رود و محو می شود. درمانگاه سنت جیمز همان طعم را می دهد . طعم گس مرگ....

پ.ن ۱ : فیلم کامل را می توانید در اینجا تماشا کنید.

پ.ن.۲ : آهنگ را از اینجا هم می توانید گوش کنید.