دم غروب خسته و کوفته می رسی خانه . روز روز بدی نبوده . خسته ای اما فکرت خسته نیست ٬یک جورهایی خوش خوشانت هم می شود و روحیه ات خوب است. شب طولانی  و دلگیر پاییزی دارد شروع می شود. حوصله فیلم و تلویزیون هم نیست و اینترنت هم زود است تا سراغش بروی بعد چشمت می افتد به یک سر رسید قدیمی . همانی که  روزگاری خاطرات روزانه را در آن می نوشتی و صندوقچه اسرارت بود. وسوسه می شوی بروی ببینی آن سالها در این روزها چه اتفاقی افتاده . امروز را در سررسید باز می کنی که ایکاش نکرده بودی . چندخطی از آنروز پاییزی و  دوبلیت سینما که در زیر صفحه چسبانده شده است .پرت می شوی به سالهای دور حس و حال آن روزگار برایت مجسم می شود٬ حتی بوی آن عطر هم در ذهنت می پیچد.حس و حال و خاطره کمرنگ شده ای که با تلنگری به ذهنت هجوم می آورد.و"خاطره بر سرت بشکند هوار شود" 

 و حالا تو میمانی وغمباد و شب لعنتی بلندی که تمام نمی شود و خاطره روزهای و شبها گذشته دور و فریب امیدو انتظار و چرخش پوچ ناتمام روزگار و همین .