استخر ایزد فردوسی!!!
استخر ایزد فردوسی تنها به اصطلاح امکانات محله ما بود. یعنی اگر پسر بچه هایی که خانه از دستشان عاجز شده بودند می خواستند غیر از دوچرخه سواری - تیله بازی- فوتبال در کوچه وخیابان می خواستند کاری کنند باید به این استخر می آمدند. برای همین تابستانها خیلی شلوغ میشد و جای سوزن انداختن نبود.
استخر ایزدفردوسی که به علت بعضی امور که شناگران در آب انجام می دادند به استخر ایزدشاشو!!! هم معروف بود در واقع مجموعه فرهنگی ورزشی ایزدفردوسی بود. ولی از امور فرهنگی در آن چیزی دیده نمی شد. امور ورزشی هم عبارت بود از یک تشک کشتی که هفته ای یکی دوبار کلاس کشتی در آن برگزار می گردید- یک سالن کوچک بدنسازی یا بقول امروزیها بادی بیلدینگ با دنبلها و وزنه های عهد دقیانوس و استخر. استخر در ۴ سانس برنامه داشت: ۸-۱۰ ۱۰-۱۲ ۱۲-۲ و ۲-۴ .سانس اول که ۸ صبح شروع می شد ارزانترین بلیت را داشت که ۵ تومان بود و سانس ۴-۲ گرانترین بلیت به مبلغ ۲۰ تومان که ویژه بچه پولدارها و اعیانها!! بود. سانس ۱۰-۸ دوتا اشکال عمده داشت : اولی آنکه باید از خواب شیرین صبح های تابستان صرفنظر می کردی و دوم اینکه آب استخر آنچنان سرد بود که در آن سگ لرزه میزدی! بهترین سانسها برای ما سانس ۱۰-۱۲و ۱۲-۲ بود و به تبع آن شلوغترین سانسها!! از یکساعت مانده به شروع سانس صف بزرگی جلوی استخر تشکیل می شد. بلیت یک ربع مانده به شروع سانس فروخته می شد. همزمان با ایجاد صف جلوی در استخر بازار مکاره بزرگی راه می افتاد و دستفروشان خدمات خود را ارائه میکردند. فالوده فروشی به نام جعفر آقا که با چرخ دستی خودش بساط فالوده را علم می کرد فالوده را از پاتیل بزرگی که در وسط چرخ لای یخ مدفون بود در ظرفهای پلاستیکی سبز میریخت و جوهر قرمز رنگی که بعد خوردن دهان و لبها را قرمز میکرد به نام شربت آلبالو روی فالوده ها میریخت!! آخر کار هم به طریقه کاملا استریل!! ظرف را داخل پیت حلبی پر آبی فرو می کرد و در می آورد تا مثلا آن را بشوید- این پیت حلبی همیشه پر بود از رشته های فالوده که مثل ماهیها در اکواریوم اینور و آنور می رفتند!!! بساط دیگر بلالی بود که بلالها را در یک استانبولی پر ذغال می پخت و داد میزد: بیا بلالت بدم شیر حلالت بدم!! بلالها پس از پخته شدن در سطلی پراز آب نمک که از کثرت استعمال سیاه شده بود فرو می رفت و به دست مشتری داده میشد. شانسی هم از بساط دیگر این بازار مکاره بود . در یک کاسه پر بود از کاغذهای کوچک مچاله شده که ۵تومان میدادی و یکی برمیداشتی. داخل کاغذ جایزه شما نوشته شده بود که در ۸۰درصد موارد پوچ یعنی هیچی بود و در سایر موارد هم یکسری اجناس مانند پفک-آلوچه-آدامس و.... نوشته شده بود که قیمتی ارزانتر از خود شانسی داشتند!! البته چند چیز نسبتا گران مثل رادیو یا اسباب بازی هم در جوایز دیده میشد ولی هیچوقت ندیده بودم کسی از آنها برده باشد! ولی هیجان شرکت در این لاتاری همه را به خرید وامی داشت. غیر از شانسی دو بساط دیگر برای لاتاری و قمار وجود داشت : اولی وسیله ای بود که از سیم پیچ و باتری ولامپ و زنگ و این چیزها درست شده بود و تست اعصاب نام داشت!!! این وسیله بعدها به خاطر اینکه در مسابقه تلو یزیونی هشیاروبیدار با شرکت علیرضا خمسه و محسن یوسف بیک استفاده شد به بازی هشیارو بیدار هم معروف شد. شرکت کننده باید یک حلقه را از یک سیم مارپیچ فلزی عبور میداد و نباید حلقه با سیم برخورد می کرد وگرنه زنگ به صدا در می آمد یا لامپ روشن می شد و طرف می باخت! بساط دیگر عبارت بود از یک سطل بزرگ پر آب که استکانی ته آن بود بچه ها سکه های مختلف را از بالای آب رها می کردند تا داخل استکان برود. اگر کسی موفق می شد ۲۰تومان جایزه داشت وگرنه سکه اش را از دست می داد. بعدها شنیدم آنها آب را شدیدا شورمیکردند تا به این وسیله سکه آرامتر و با تکان بیشتری غرق شود تا داخل استکان نرود!!! وسیله بازی دیگر شلیک با تفنگ بادی بود. هر تیر ۵ریال و هدف یا سیبل عبارت بود از یک تخته سه لایی که عکس هنرپیشه ها روی آن چسبانده بودند ( اگر فیلم اعدامی آخرین فیلم شادروان پرویز فنی زاده را دیده باشید او هم همین کار را میکرد البته روی تخته اسکناس ۲تومانی با عکس شاه میچسباند و شلیک میکرد) اگر موفق به زدن هدف میشدی دو تیر دیگر جایزه می گرفتی. البته کلک این کار هم این بود که معمولا لوله تفنگ را میشکستند و به صورت کج جوش می دادند! تا تیر کمتری به هدف بخورد. و همه اینها غیر از بساطی مثل : پرتاب دارت- پرتاب حلقه- قطاب فروش- چاقاله و ذغال اخته- آلاسکا و.... بود که توضیحش بماند برای یک دفعه دیگر.
با نزدیک شدن زمان فروش بلیت قلبها به تپش می افتاد! و همهمه براه می افتاد یا سر نوبت دعوا میشد خیلی ها برای آنکه خدای نکرده دقیقه ای از استخر را ازدست ندهند همانطور در صف بیرون استخر شروع به در آوردن لباس و استریپ تیز!! می کردند و همانطور لخت و ساک به دست در صف می ایستادند . از آنجا که ما ایرانیها همیشه با نظم وصف بستن مشکل داریم و از بچگی یاد نمی گیریم چطور نوبت را رعایت کنیم. صف به هم می خورد و صدای دادو فریاد و دعوا و به آسمان می رفت. در این هنگام سرو کله ماشالله گوریل پیدا می شد!!.........( ادامه دارد)