بهاریه

       

               

 

یک -  ورقه امتحان را میدهم و  از مدرسه می آیم بیرون . آخرین امتحان ثلث دوم . بابا جلوی در مدرسه منتظرم ایستاده . شب قبل قول گرفته ام که آن شلوار جینی را که چند روز قبل دیده بودم برایم بخرد . با ذوق و شوق راه می افتم . روپوش سرمه ای را داخل کیف مدرسه میگذارم. باید برویم  چهارراه استانبول ٬ بازار کویتیها . خیابانها شلوغ است و مردمی که در آمد و رفت و خرید عید  هستند. شلوار را می خریم . پیش خودم مجسم می کنم با این شلوار و آن پیراهن و کفش که چند روز پیش گرفتم چه شکلی می شوم . موقع برگشتن از میدان انقلاب برمی گذریم . جنوب میدان واز کنار قنادی سینا . همانجایی که خوشمزه ترین  نان خامه های تمام عمرم را  آنجا خورده ام. شیرینی های که هرچقدر می خوری ٬تمام نمی شوند.  وقتی با لذت تمام نان خامه ای را می خورم٬ پیش خودم فکر می کنم چقدر خوب بود همیشه عید بود.

دو- جمع شدیم در یک اتاق شش در هشت متری. کف اتاق موکت است و چند تا پتو و گلیم که روی آنرا پوشانده.دوهفته ای میشود که اینجا زندگی می کنیم. هر ساعت یکبار صدایی تهران را می لرزاند٬ یک صدای بم و لرزشی که چیزی را ته دلت خالی میکند. میگویند مردک دیوانه گفته: سال نو را برای ایرانیها جهنم می کنم.  موشکهای " الحسین" هر گوشه ایران را هدف گرفته اند تهران تبدیل شده به شهر مرده ها . همه پناه برده اند به شهرستانها و حومه شهر. کل خانواده اینجا جمع شده اند. رادیو ضبط کوچک سانیو دستم است.باتریهایش را عوض کرده ام و با موجهایش ور می روم. صدای مارش نظامی از رادیو ایران یک لحظه قطع نمی شود و صدای کریمی که با لحن مثلا حماسی خبر از درگیرها دراطراف شهر حلبچه که نیروهای ایرانی چند روزی است تصرفش کرده اند میدهد و اینکه چندتا عراقی کشته شده اند و چندتا هواپیمایشان سقوط کرده. موج را عوض میکنم .تنها راه ارتباطمان با دنیای اطراف همین رادیو فکسنی است. بی بی سی٬ رادیو اسرائیل٬ صدای آلمان و... ساعت روی دیوار رنگ رو رفته روبرو نگاه میکنم ده و ده دقیقه٬ وقتش است. رادیو آمریکا ساعت ده و ربع هرشب برنامه " آوای موسیقی" دارد یک برنامه ده دقیقه ای که در آن دوره برهوت موسیقی وهنر چندتا آهنگی پخش میکند. یک نوار هم داخل ضبط است که آهنگها را با همان کیفیت و صدای پراز پارازیت ضبط می کنم. که فردا پزش را به ابن وآن بدهم که آهنگ جدید  مدونا و مایکل جکسون و دورن دورن وجورج مایکل و چه و چه را دارم ..... همه سهم ما ازعالم بچگی و نوجوانی !!  عقربه را بین ۱۲ و صفر تنظیم میکنم " این صدای آمریکاست"  بعد آرم برنامه آوای موسیقی و پشت سرش صدای " رامش" مجری برنامه که با صدای لوس سلام میکند به " آقا پسرهای خوشتیپ و دخترخانمهای خوشگل در این شب زیبای بهاری" دایی ام با لحن عصبی می توپد :خفه اش کن صدای اون رادیو رو! با دلخوری رادیو را خاموش میکنم. پیش خودم فکر میکنم ٬چقدر خوب بود یک رادیو وجود داشت که همیشه آهنگ پخش می کرد. آنروزها آرزوهایمان چقدر کوچک بودند!

سه- از چهار راه محمودیه تا میدان تجریش ترافیک امان آدم را می برد.پای چپم بس که کلاچ  را فشار داده بیحس شده و زق زق میکند. روزهای آخر اسفند که می شود همیشه همین است.مردم مثل مورچه هایی که آب توی لانه شان ریخته باشند ٬ می ریزند بیرون.  پنجره را میدهم پایین بوی دود ماشینها  همه جا را پر کرده . اطراف را نگاه میکنم. مسافرکشهایی که خسته چسبیده اند به غربیلک فرمان . مرد عصبی که با ولع به سیگارش پک میزند٬  موتورسوارهایی که زیگزاگ از لای ماشینها میگذرند٬.... بلاخره میرسم به میدان تجریش٬ به زور جای پارکی پیدا میکنم  و پیاده میشوم . وارد بازار که میشوم ناگهان حس آرامشی تمام وجودم را پر میکند. بوی خاک نم خورده هوا را پرکرده ٬آنهمه ترافیک و سروصدا جای خود را به یک همهمه دلنشین میدهد. سبزه ها ٬ سنبل ٬ گلهای بنفشه و سینره و پامچال ٬ میوه های رنگارنگ زیر نور لامپ قلمی ٬ آجیل شب عید٬ سمنوی عمه لیلا٬ هفت سین فروشها و شیرینی فروشها.......همه و همه یک جشنواره چشم نواز رنگ و منظره به پا کرده اند. زنهای که برای خرید از این مغازه به آن مغازه میروند و بچه ها را دنبال خود می کشند.  مردها با کیسه های پر در رفت و آمد هستند. دستفروشهایی که جنسهایشان را جار می زنند.  جلوی بساط ماهی فروشی بی اختیار می ایستم . لگنهای پلاستیکی پر از ماهی های قرمزی که در سطح آب جمع شده اند و با حرص اکسیژن را از سطح آب می بلعند - چندتایشان هم در تنگهای بلوری آرام شنا میکنند و با انحناء تنگ شکلشان عوض می شود. مرد ماهی فروش با لهجه بامزه ای داد میزند : بدو ماهی قرمز ٬ ماهی گل پیچ یادت نره! از معادلی که برای  لغت " گلدفیش" پیدا کرده خنده ام می گیرد. یکدفعه  یادم می افتد برای کار دیگری به اینجا آمده ام ٬ به سرعت راه می افتم. چقدر چهره اینجا در روزهای آخر سال عوض میشود.

چهار- محسنی وسط دفتر ایستاده و عربده می کشد" آبروم سی ساله ام رفت ٬ بیچاره شدم٬ آقا چرا نمی فهمید؟ یه میدون آزادیه و یه تهران . اینجا آبروی پایتخته ".آرام برای بار چندم برایش توضیح می دهیم که کامیونها دیشب از اصفهان راه افتاده اند ولی هنوز نرسیده اند . دوباره شروع می کند به داد زدن٬ صدایش بدجور روی اعصابم می دود . معده ام میسوزد ٬ساعت یازده صبح است و من هنوز وقت نکرده ام یک استکان چایی بخورم . به قندان روی میز نگاه میکنم . یک قندان کریستال خوش تراش. هوس میکنم قندان را روی سر محسنی خرد کنم٬ شاید خفه شود.    قلقش را همه مان بلدیم٬ می گذاریم دادهایش را بزند. آرامتر که شد به او قول می دهیم  تا قبل سال تحویل کار را تحویل بدهیم. برای هزارمین بار دوباره تکرار میکند " دور تا دور میدان  ردیف پشت شب بوهای سفید ٬ صورتی ٬ قرمز و ردیف جلو لاله قرمز و زرد . سرم را به نشانه اینکه میدانم تکان میدهم..........  نیم ساعت مانده به سال تحویل به خانه می رسم. رمق راه رفتن ندارم ولی خوشحالم کار را تمام کردم . لباسهایم را عوض میکنم و پای هفت سین مینشینم .پلکهایم سنگینی می کند. ولی" خوابیدن موقع سال تحویل شگون ندارد" هر طوری هست بیدار می مانم .   سال که تحویل میشود٬ تبریک و روبوسی و چندتا تلفن به بزرگترها و  کمی بعدش میخوابم . سنگین و بیحس......... دو روز بعد که از کنار میدان رد می شوم  ٬ زیبایی میدان چشمم را خیره می کند. انگار همه چیز پررنگتر و درخشانتر شده اند . معجون رنگهای قرمز و صورتی و زرد گلها٬  سبزی چمن ٬ رنگین کمان بالای فواره ها ٬ انعکاس نور سفید برج  با جادوی بهاری به  منظره یک تابلو نقاشی می ماند.  در ته دل محسنی را ـ    با همه نفرتی که از او دارم ـ تحسین می کنم.   میدان آزادی زیر نور درخشان خورشید فروردینماه مثل یک قطعه جواهر می درخشد.

 

یک بار دیگر می آید . صدای پایش را می شنوی. کره پیر خاکی یک بار دیگر یکی از دورهای بینهایتش را به دور گردونه خورشید تمام می کند. زمین نفس می کشد . طبیعت بیدار می شود . زمان تغییر و عوض شدن  فرا می رسد. نوروز وقت تغییر است . مگر نه اینکه همیشه این موقع "از چرخاننده روزها و شبها و دگرگون کننده دلها و چشمها " میخواهیم که" حال ما را به بهترین حالها" عوض کند؟   نوروز هنگام دگرگونی است . نوروز جشن من است ٬ جشن توست ٬ جشن همه ماست . نوروز زیباترین جشن دنیاست.

               نوروزتان مبارک ٬ سال خوبی داشته باشید.

 

 موسیقی : یادگار خون سرو (در بیات شیراز)  اثر کیوان ساکت