اندرحکایت مکتب الفائقه یا آکادمی گوگوش

 

یکم : در دهه مشعشع شصت  سریالی پخش می شد به نام "آینه" به کارگردانی مرد تپلی نمکی به نام غلامحسین لطفی که بعدهاشدبازیگرسریال های مثلا کمدی  درپیت ماه رمضانی سیما . آینه یک جور تله تئاتر بود به سبک ملودارم که یک نیمه اش جنگ مرافعه و فلاکت وبدبختی بود و درنیمه دوم زندگی شیرین می شد و همه خوشبخت می شدند و به شادی و میمنت و هپیلی اور افتر با هم زندگی می کردند . در زمان پخش این سریالها که دوشنبه شبها بود خیابانها خلوت می شد و کسی در بیرون خانه دیده نمی شد. همه می رفتند خانه برای تماشای تلویزیون و سریال آینه . سالهای جنگ بود و نه ماهواره ای بود و نه اینترنتی و ویدیو ویژه مرفهین و از مابهتران بود . خوب جماعت بی تفریح مجبور بودند٬ می فهمید؟ مجبور!

دو : این روزها سری جدید برنامه آکادمی گوگوش شروع شده و بحث و جدل بالا گرفته. جماعت منورالفکر و انتلکتول ما مطابق همیشه دماغش را گرفته و پیف پیف راه انداخته که این چه برنامه ای است؟ سطح برنامه پایین است . ملت ماکی آدم می شوند ؟ این خز وخیلها از کجا آمدند؟  خدمت این دوستان عرض می شود سطح توقع بالایی دارید مثل همیشه. برنامه آکادمی گوگوش ٬آمریکن آیدل نیست که شخصیتی مثل سوزان بویل یک شبه از آن ظهور کند و یا یکهو یک نفر خواننده اپرای بلشوی تئاتر مسکو در آن پیدا شود. یک برنامه  زیر متوسط از یک تلویزیون ماهواره ای در تبعید با دسترسی به چندهزار نفر از یک ملت هفتاد میلیونی(آن چند هزار نفر هم مثل من و شما شناسنامه ایرانی دارند و احیانا از کره مریخ نیامده اند ) انتظارتات باید همینقدر باشد٬ شما بهتر می زنید لطفا بستانید و بزنید. بازهم خدا پدرشان را بیامرزد که به جای برنامه فروش فرش و تابلو و ظرف و سکه و پرچم یا برنامه نازها و پیازهای دکتر کلاه بوقی (سلام هادی خرسندی) یک برنامه مفرح گذاشتند که کمی در آن فکر و برنامه ریزی شده ٬ پول برای آن خرج شده و برای اولین بار برای جماعت ایرانی انجام می شود و از همه مهمتر ملت سیاستزده خسته ما یک ساعت بدبختی و گرفتاریش را فراموش می کنند.

 سه : دسته دوم طرفدارن پرپاقرص و متعصب برنامه هستند. سری به فیس بوک و صفحه آکادمی گوگوش بزنید و ببیند و چه گیس و گیس کشی و ُبکش بُکشی بین طرفداران سینه چاک برنامه یرقرار است و طرفین آنچنان با کلمت وزین و زیبا همدیگر را می نوازند که فحشهای چارواداران امامزاده داود و فرحزاد پیشش تحبیب و طیبات است . " ایرانی ها همیشه پارتی بازی می کنند و هرجا بروند شروع به آشنا بازی و آنجا را به گند می شکند" و  "چرا شهرزاد حذف شد و هلن ماند" اینها داور نیستند و گاریچی هستند"  و قس علیهذا و حکایت همیشگی افراط و تفریط. خدمت عشاق سینه چاک برنامه هم عرض می شود . اینقدرجدی نگیرید عزیز من مسابقه است. یلاخره یکی باید حذف شود و یکی برنده. نمیشود که همه برنده شوند.بلاخره برنامه یک جور باید پیش برود. شاید هم به قول آن هموطن محترم چرابه هر یازده نفر اعضا تیم فوتبال نفری یک توپ نمی دهند که همه دنبال توپ ندوند؟ شما هم کوتاه بیا و بشین تماشا کن و تخمه بشکن و حالش رو ببر (بماند که تخمه کیلو پانزده هزارتومان حالی نمیگذارد )

 چهار: گوگوش کارش را در موسیقی ایران به اتمام رسانده. او هنوز در موسیقی ما یک اسطوره است که کسی نتوانسته به جایگاهش نزدیک بشود . بگذاریم او پس از نیم قرن کار در صحنه ٬کارش را بکند و کیفش را ببرد٬ جوانها را دور خودش جمع کند و بینشان مسابقه بگذارد وشادشان کند و این شادی را به خانه ایرانی ها منتقل کند. همین که یک ملت خسته و کوبیده از فشار گرانی و زندگی سیاستزده هرروز و غم سیستماتیک ساعتی نفس بکشد و اینها را فراموش کند کافیست. درست است آکادمی گوگوش برنامه کامل و بی عیبی نیست  ولی در مقایسه با چه چیز؟ با برنامه های چند میلیون دلاری شبکه های اروپایی و آمریکایی با پشتوانه سالها تجربه و فرهنگ سازی ؟ قرار نیست این برنامه معجزه بکند آنهم برای مملکتی که هنوز اجرای موسیقی در آن مشکل دارد. تلویزیونش ساز را نشان نمی دهد. کنسرواتور درست حسابی ندارد و هنر رقصش از بین رفته. سی پنجسال است خواننده زن در ایران تربیت نشده و موسیقی ایران هنوز دارد از جیب می خورد. هرکه از خانم والده قهر میکند بکمک کامپیوتر می شود خواننده .به قول هومن خلعتبری (که انصافا از معدود آدمهایی است که کارش را خوب بلد است ) "همین که با دیدن اجراهای پر نقص آن هنرآموزها ، بیننده عادی هم یاد می گیرد که فالش یعنی چی٬بیان شعر یعنی چی٬پرورش صدا چه تاثیری دارد.  ریتم و نت و ... چیست. سطح فرهنگ شنوایی چامعه بطور کل بالا می رود. بعدا هرکسی با هر ته صدایی جرات خوانندگی و دادن سی دی و آهنگ نخواهد داشت! هر ترانه ای و شعر وسخنی یارای مطرح شدن پیدا نمی کند چون جامعه آشنا و آگاه ( هرچند کم ) عکس العمل نشان میدهد و آن را حذف می کند (بقیه متن  هومن خلعتبری را می توانید از اینجا بخوانید)

برنامه آکادمی گوگوش همین که کمی بتواند فرق آهنگ خوب و بد را به مردم نشان بدهد کارش را انجام داده. بگذریم که دست اندرکاران رسانه ملی که استاد به گند کشاندن هرچیزی هستند قصد راه اندازی یک برنامه آکادمی داخلی هستند(لابد بدون ساز و خواننده زن و به جای خانم گوگوش هم لابد آقای محمد گلریز انجام وظیفه می کند!)

پنج: در فیلم کمال الملک علی حاتمی در صحنه ای مظفرالدین شاه دیالوگ بیاد ماندنی به کمال الملک می گوید. نمیدانم این دیالوگ ساخته ذهن خلاق حاتمی است یا شاه قاجار واقعا آن را بیان کرده. هرچه هست از گفته هایی است که همیشه مصداق احوال ماست " کار جهان به اعتدال ختم می شود . همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید. اتابک بدش نیاید٬ ما که صدراعظم مثل بیسمارک نداریم که نقاش باشی آنطور داشته باشیم. بیله دیگ ٬ بیله چغندر!

   

تفسیر موسیقی سی و سوم - یک یاری دارم

 

اینبار به تفسیر و بررسی یکی از ترانه های هوشمد عقیلی ٬ خواننده قدیمی و آشنا٬ می پردازیم .

 

هوشمند عقیلی متولد ۱۳۱۶ در اصفهان است . او از دوران  نوجوانی آواز را نزد تاج اصفهانی و بعدها نزد اسماعیل مهرتاش یاد گرفت. از خوانندگانی است که کارش را بلد است و سوادش را دارد همینطوری الله بختکی و قضا قورتکی خواننده نشده . خودش  که میگوید سی- چهل سال پیش وقتی هنوز سبک رپ اختراع نشده بوده او در اصفهان رپ می خوانده . ما قضاوت را می گذاریم به عهده خودتان .اما اینکه خواننده ای با آن پیشیته درخشان و کار با استادان بزرگ موسیقی ایران مانند جهانبخش پازوکی و علی تجویدی کارش به آنجا برسد که موهایش را به ضرب و زور رنگ مو مشکی پرکلاغی کند و بعد ترانه مشهور  ُSway را با تحریرهای بیات اصفهان در ویدیویی از کوجی زادوری بخواند را بگذارید به حساب همان قهقرا مشهوری که مثل بختک روی مردم ایران افتاده و آنها را روز به روز عقبتر می برد.

 حکایت یک یار قشنگ ملنگ

 اصل این ترانه را جواد بدیع زاده در اوایل قرن حاضر خوانده و به خاطر شعر طولانی و بحرطویل مانند آن بعضی آن را اولین رپ فارسی می دانند . ولی بگذارید شعر را با هم تفسیر کنیم تا من بقیه روضه ام را برایتان بخوانم تا ببنید چه فجایع عظیمی در این شعر نهفته است

 برای تفسیر این پست از کارشناس محترم برنامه دکتر الف سین دعوت کردیم تا به جنبه های روان نژندی و آلت پریشی مستتر در ترانه بپردازد   :

 يک ياری دارم
خيلی قشنگه مست و ملنگه خيلی شوخ و شنگه
بچه سال و خيلی ظريف و خوشگل و خوش اندام و خوش سيما و طناز و دلارام و خيلی شيرين گفتاره
خيلی قشنگه مست و ملنگه خيلی شوخ و شنگه
راوی داستان را با گفتن مشخص یار مربوطه و مست و ملنگ بودن ایشان شروع میکند . دقت کنید که این یار بچه سال و کم سن  می باشد ( نا بهنجاری مربوطه: پدوفیلیا ) و همزمان مست و ملنگ می باشد یعنی که مصرف مسکرات در زیر سن مجاز . یعنی به قول فرنگی ها ایشان هم (چایلد ابیوز) مرتکب می شود و هم دادن مشروب به فرد کم سن. 
از روزی که با هم وصلت کرديم
از خود هر گونه رفع زحمت کرديم
خيلی خوشحال و خيلی خرم بوديم
خوش بوديم که هر دم با هم بوديم
در این ابیات مشخص می شود جناب راوی با این بچه ازدواج کرده تا با ایشان  خوش باشد و از خود رفع زحمت کند. و بصورت دائم الوصل! با ایشان باشد. ضمن اینکه کارشناس محترم عقیده دارند نشانه های بارزی از خوشحالی و سرخوشی زیادی و  یوفوریا در هردو طرفین دیده می شود.
هيچ وقت ممکن نيست ما از مفارقت بکنيم
چون که از عشق و از محبت من او خيلی بی قراره
خيلی قشنگه مست و ملنگه خيلی شوخ و شنگه
بچه سال و خيلی ظريف و خوشگل و خوش اندام و خوش سيما و طناز و دلارام و خيلی شيرين گفتاره
خيلی قشنگه مست و ملنگه خيلی شوخ و شنگه

 ایشان یکدم هم این بچه مادر مرده دور نمی شود و به زعم خود ایشان هم عاشق بی قرارش می باشد. بقیه هم تکرار همان حرفهاست.

وقتی که راه ميره چون کبک خرامان
وقتی سخن ميگه چون بلبل گويان
وقتی که ناز داره چون لعبت والا
وقتی که مي خنده چون پسته خندان
ای کاش که ما از هم ديگه جدا نشيم زيرا که
چی بگم در زندگانی بی کاره و خيلی هم بی عاره
ولی خيلی قشنگه مست و ملنگه خيلی شوخ و شنگه
بچه سال و خيلی ظريف و خوشگل و خوش اندام و خوش سيما و طناز و دلارام و خيلی شيرين گفتاره
خيلی قشنگه مست و ملنگه خيلی شوخ و شنگه

 در اینجا راوی مربوطه همچنان مشخصات یاری را می گوید که همچون کبک می خرامد و مثل بلبل سخنرانی می کند و چهچه می زند . ( نشانه های از نابهنجاری زوفیلیا یا عشق به حیوان در نامبرده دیده می شود ) بعد ناگهان در یک چرخش پارادوکسیال و صد وهشتاد درجه این یار بی عار و بیکار میخواند  که احتمالا اگر از او جدا شود به زحمت می خورد .بعد دوباره پشیمان می شود و خوش اندامی و سیمایی و شیرین سخنی یار را مکررا به ما یادآوری می کند. (در این مورد بین کارشناسان اختلاف وجود دارد.عده ای  معتقدند که ایشان دچار مشکل حرف گسیختگی  می باشند و تعدادی نظر می دهند ایشان به تدریج از عالم واقعیت دور می شوند و چیزها را بر اساس میل خودشان تفسیر می کنند ) 

يه روزی با هم رفتيم خيابون گردش ميکرديم
بالا ميارفتيم پايين ميومديم خيلی خوش بوديم که با هم بوديم
اينور ميرفتيم اونور ميرفتيم
لباس خريديم کفش خريديم
خيلی خيلی خوب صحبت ميکرديم کيفی ميکرديم
ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها

داستان به فلاش بک می رسد که ایاشن با یار مست ملنگ و قشنگشان خیابان را متر میکردند و از مصاحبت هم لذت می بردند و بعد از تماشای مغازه ها به خرید کفش و لباس پرداخت و صحبت می کردند و بعد هار هار و کر کر میخندیدند و از این مصاحبت لذت می بردند (در این مورد بیش فعالی  در هردو مشاهده می شود که  یکدم آرام و قرار ندارند و دائم به کاری هستند)

يه وقتی ديدم يه نفر رسيد
به من نگاه کرد به اون نگاه کرد
اومد جلو تر
هر جا ميرفتيم او هم ميومد
تند تند ميرفتيم اون تند ميامد
يواش ميرفتيم ا يواش ميامد

در این حین یک نفر مزاحم که نمی دانیم چه کسی بوده به دنبال ایشان راه می افتد و مثل سایه این دو زوج خوشبخت را دنبال می کرده و چشم چرانی می کرده و به حالت بیمارگونه اقدام به تعقیب هردو می کرده. 

يه وقتی من نفهميدم ديدم که
بشکون ريزی از پای محبوبم گرفت
صداش بلند شد آه خيلی دلم سوخت من گريه کردم او گريه ميکرد
هو هو هو هو هو هو هو هو هو هو هو هو هو

راوی در این ابیات خود را به خنگیت و گاگولیت می زند. مزاحم خود را به محبوب مربوط می رساند و رذالت و خزوخیل بازی را به اوج می رساند و پای دلبر خوش سخن بچه سال را نیشگون می گیرد ( نشانه های بارزی از بیماری فروترویسم در فرد خاطی دیده می شود)  دلبر به گریه می افتد و راوی خرس گنده به جای اینکه متعرض را سرجایش بنشاند و با او درگیر شود خود را به کوچه علی چپ می زند (یحتمل متعرض آدم نخراشیده و نتراشیده و ارنعوتی بوده که راوی ترجیح داده بیخیال شود به جای اینها با یار مست و ملنگ هم گریه سرایی کند و بگوید هو هو هو هو )
رفتم جلو تر من کمک طلب کردم
آژان اومد با تو سری با اردنگی پس گردنی
با چوب باتون خيلی ميزون انداخت جلو
اون از جلو من از عقب
الان با کمال آسودگی يارو خيلی گرفتاره
خيلی قشنگه مست و ملنگه خيلی شوخ و شنگه

در ادامه راوی برای آنکه  بیشتر از این ضایع نشود از برادران غیور نیروی انتظامی کمک می خواهد ( در اینجا می بینیم که طرح امنیت اجنماعی و مبارزه با مزاحمین به نوامیس قدمت صدساله دارد) . مامور سر میرسد و بدون محاکمه با باتون به جان مزاحم مادرمرده می افتد و حداکثر خسونت را به کار می برد (راستش را بخواهید، این قسمت" من از جلو اون از عقب" را خودم هم نفهمیدم! ) . القصه طرف در کمال آسودگی ! خیلی گرفتار می شود و راوی به زندگی زیبا با دلبرشوخ  شنگ ادامه می دهد .   

يادم مياد يک روزی يک روزی يک روزی يک روزی يک روزی
يادم مياد يک روزی که با هم بوديم ما
توی يه باغی با هم نشسته بوديم ما
از عالم بی خبر با يک دگر بوديم
سیاری اونجا نبود ما پيش هم بوديم

داستان  این ترانه با یک فلاش بک طولانی دیگر ادامه پیدا می کند. روزی روزی در باغ نشسته بودند ( احتمالا اینهمه تاکید برای اینست که ما فکر نکنیم اینها شب رفته بودند به باغ - بر اساس گفته مشهور"شب بیا باغ" ) خلاصه در آنجا فارغ از همه و زمان مکان و سیاری و دیاری مشغول به دادن دل و ستاندن قلوه بودند و به قول امروزی ها "مکان خالی" پیدا کرده بودند.
گفتم که محبوبمم دل پسند و خوبم
بيا در آغوشم چون حلقه در گوشم
گفتم بيا گفت نميام گفتم ميخوام گفت د نميخام
از من اصرار از او انکار

در اینجا راوی خلوتی باغ را مترصد شمرده و به محبوبه پیشنهاد می دهد که فی الفور به آغوش ایشان بیاید و محبوب ایشان هم خودداری می کند و انکار می کند و نشان می دهد آمادگی نزدیکی ندارد.  
خلاصه در آغوش خود ميان خود گرفتمش
بوسيدمش بوييدمش
بعد بردمش تو منزلم رو تخت خواب خوابوندمش
الان خوابيده توی تالاره

در اینجا راوی به زور متوسل می شود و ایشان را بغل می کند و بعد به زور به تخت خواب برده و می خواباند( جرم مرتکب شده "تجاوز" ) . رویم به دیوار توضیح دیگری نمی دهد که این طفلک بچه سال مظلوم چرا خوابیده و در تالار مونده تا ایشان بیاید و به سبک فیفتی سنت و امینم رپ کند و داستان را برای ما تعریف کند.

خيلی قشنگه مست و ملنگه خيلی شوخ و شنگه
بچه سال و خيلی ظريف و خوشگل و خوش اندام و خوش سيما و طناز و دلارام و خيلی شيرين گفتاره
يک ياری دارم
خيلی قشنگه مست و ملنگه خيلی شوخ و شنگه

بله آقاجان، فرمودید.هزار بار که تکرار نمی کنند . فهمیدیم یار شما مست و ملنگ و قشنگ و بچه سال می باشد . مرتیکه جنایتکار بچه باز بی غیرت الکی خوشحال !!

 

 

کوله ، کوله، کوله بارم رو بیار......

 

حضور انور ، اجل ، افخمتان عرض می شود که مدت زمان طولانی اینجا ننوشتم و نبودم . راستش حسش نبود. کیبوردمان نمی آمد. وبلاگ نویسی دیگه مد نیست .اگر نبود این چهارتا دوست که بادآوری کنند و البته لذت نوشتن اصلا یادم نمی آمد اینجا وجود دارد. امشب دیدم دوستی در وبلاگش نوشته اگر وبلاگتان می آید همانموقع بنویسید که درنرود . دیدم همچین  بیراه هم نمی گوید. حالا که حسش هست چندخطی بنویسم که ملت فکر نکنند ریق رحمت را سر کشیدیم.

راستش نبودم .رفته بودم سیرآفاق و انفس .یک مسافرت طولانی که طبق معمول به ولایت و وطن مختوم شد که حب الوطن من الایمان ، گرچه به قول قدیمی ها "نه مالی دارم که دزد ببرد و نه ایمانی که شیطان" . مدتی که در وطن بودم کلی دوستان مجازی دیده و نادیده را زیارت کردم . طی این دیدارها معمولا نتیجه آن بود که یا می گفتند ، فلانی ! چرا تفسیر موسیقی نمینویسی و کم کاری میکنی ؟ و یا به دیگران معرفی میکردند که فلانی هستند و کارشناس آهنگهای درپیت و خالتور! اولش تو دلم گفتم :نگاه کن ها ! اینهمه زور بزن در مورد موسیقی درست حسابی و فاخر بنویس و دست آخر همه تو را با موسیقی دامبولی و درپیتی بشناسند ! ای بخشکی شانس! که از روز اول با ما لج بودی ، ولی بعد به خودم گفتم :چرا که نه ؟ مثلا اینهمه آدم از مسائل مهم می نویسند و فلک را سقف می شکافند و افاضات از خودشان در می کنند مینویسند چه تخم دو زرده ای کرده اند که تو مانده ای ؟ بعدش هم تو در مورد همین ها بنویس که اینهمه طرفدار دارد و افاضات حکیمانه و جدی را بگذار برای جای دیگر و کسان دیگر . شاید اصلا بروم یک وبلاگ مخفی شروع کنم برای آن گونه حرفها و بحثهای جدی بدون خواننده و اینجا همین سنت قدیمی تفسیر موسیقی را ادامه بدهم که لااقل دو تا و نصفی خواننده دارد.  

الغرض اینکه آمدم گفتم هنوز زنده ام گرچه فرصت نشده اینجا بنویسم و دیگر آنکه من بزودی با برنامه های جدید و مفرح در مورد آخرین خالتورهای رسیده به بازار خدمت میرسم !

باقی بقایاتان

ارادتمند همیشگی :بایرامعلی !

 پی نوشت یکم : خود این کلمه خالتور جای بحث  زیادی دارد . منشاء آن معلوم نیست .یکی میگوید به خاطر نوع پارچه استفاده شده در این مراسم ، یکی میگوید به خاطر نام خانمی به نام خاله توران . پریشب دوست آهنگسازی می گفت اصل لغت روسی است و مطمئن هم بود. خلاصه نقل قول زیاد است.

پی نوشت دوم . تیتر پست متن ترانه ایست از جناب ویگن

 

 

جمعه در مکتب خانه یا ای تو روحت مورفی!

 

یعنی همین دو سه سال پیش اگر قرار بود یک نقطه کره زمین بعد از تهران و شمال کالیفرنیا را از لحاظ تعداد دوستان و آشنایان انتخاب می کردم ٬ انتخاب من بدون تردید شهر خون و قیام٬آمستردام بود ال تعداد دوستان و رفقا مجازی و غیر مجازی که در آن وادی شیر و شکر زندگی می کردند و یک روز در میان پیغام می دادند که بایرام چه نشسته ای٬ بلند شو بیا اینجا که دور هم کلی خوش میگذره و... و منهم با خودمان قرار گذاشته بودم که اگر فردا روزی دست روزگار راه ما را از قاره سبز گذراند دیدار از این خطه حتما در برنامه ام باشد و قس علیهذا......

خلاصه چند هفته پیش تصمیم گرفتم ناپرهیزی کنم و به مناسبت تعطیلات سال نو میلادی یک سر بروم آنورها را بگردم که اگر فردا پس فردایی ریق رحمت را قلپ قلپ سرکشیدیم ٬ آرزو به دل و حسرتمند به دیار باقی نرویم و اگر نکیر و منکر (وزارت ارشاد هنوز اسم جایگزین برای این فرشته  اولی پیدا نکرده؟ اینجا حانواده رد میشه آخه! )  آمدند سراغم که ای بنده مفلوک عمرت را چکار کردی نگویم که هیچی گلاب به رویتان عمرم را گذاشتم در چاه مبال و یک سیفون هم رویش کشیدم!

 خلاصه بلیت را گرفتیم تا راهی  ملک یروپ بشویم بعد شروع کردیم به مکاتبه با دوستان مقیم آن نواحی .... بعد از آنجا که به ما که میرسد آسمون می تپد و شایعه می شود  قدرتی خدا یک نفر از آشنایان در آنجا نمانده بود و گویی بایرام شناسان  رفتند از این ولایت ! و همه رفته بودند شهرهای دیگر و اضافه بر آن متوجه شدم بنده روزهای بیست سوم و بیست چهارم در آمستردام خواهم بود یعنی دقیقا ایام الله کریسمس و تعطیلی و غیره که معمولا هیچ تنابنده ای در خیابان نیست و همه جا میشنود عینهو شام غریبان  .... می بینید من چه ارادتی به جناب مورفی دارم! یعنی محال ایشان بنده را از خاطر خطیر خودشان ببرند!! بایرام آمستردام نمی رفت ٬ وقتی می رفت کریسمس می رفت..

دردسرتان ندهم ٬ اینهمه روضه خواندم  و ذکر مصیبت کردم که بگویم من روز بیست سوم و چهارم دسامبر در آمستردام هستم ٬ اگر احیانا یک نفر از خوانندگان چند ده میلیونی ! این وبلاگ آنطرفها زندگی می کرد و احیانا روز کریسمس کار خاصی نداشت و احیانا بدش نی امد یک آدم غریب را از غریبی در بیاورد . یک ایمیلی به بنده بزند که یک معاشرتی کنیم و گپی بزنیم و احیانا تفریحات از سالم و کمی تا قسمتی سالم گرفته تا انواع مخرب و مضر و آدم بدبخت کن و  غیره و ذالک را منظور کنیم .

ایمیل بنده :  ‌bayram_blog@yahoo.com

 من الله توفیق و علیه تکلان ....

 

 

اعلان  وفات گودر

 

                         اعلان

 حسب الاطلاع اینکه بنا بر راپورتهای واصله یوم سی و یکم آکتوبر سنه ۲۰۱۱ فرنگی(توشقان ئیل )   چند ساعت از اذان ظهر گذشته بعد مدتها مکافات و مصائب جناب میرزا گودرخان گوگل باشی سرسلسله فرقه گودریه به رحمت اللهی ملحق گشته و کلیه مریدان و جان نثاران را یتیم و بی ماءوا و قیم  باقی گذاشته و همه به یک رقم بهت و سرگردانی عجیب دچار شده اند. در این حین و بین  اوضاع قاراشمیش جاریه قومپانی معظم گوگل که علی القرائن  مجری و وکیل  وصیتنامه مرحوم خلت مکان و جنت آشیان گودر می باشند خلایق را وصیت کرده جهت التحاق و متصل شدن به یکی از حلقه های فرقه گولاسیه که از فرقه های جدید  از استاسیونهای  انترسان  می باشد و بسیار شباهت دارد به محفل فیث بوغ که اشتهار خاص و عام دارد . علی الظاهرگولاس مکانی میباشد که  خلایق می رون و چند چنبره تشکیل داده و دور هم قیل و قالهای خاله زنکی و عمو مردکی ردو بدل کرده بعد فوتوغراف و باسمه از همه قبیل چیز از قبیل اطعمه و اشربه الوان و سبک فرنگی   تصویرو سگ و گربه  اسب و شتر وسایر بهائم وعکس از البسه آلامد در عالم و  انواع و الوان میوزیک مفرح و اخبار مملکت محروسه و ممالک یروپ و اتازونی و بریطیش کلمبیه رو آنجا رد و بدل کرده  اوقات گذرانده و رعیت خوشحالند از این اختلاط و مجامعت. علی ایهاالحال یتیمان گودریه در این میان گیر کرده و چونان صحرای محشر در حلقه گولاسیون مات ومبهوت و گیج و گول مانده اند و برپدر و مادر مسببین این جنایت لعنت ابدی فرستاده  و بر روح فتوح تازه گذشته حاج گودر صلوات و دعای نیک میفرستند.و منتظرهستند  تا ملتجی جایی  شده از این اسباب سرگردانی و پریشانی نجات یابند تایک رقم  ناجی پیدا شود و حق این نامردان و ناکسان که این معامله را با بازماندگان و یتیمان آن مرحوم مغفور کرده را کف دستش بگذارد. و مکرو و مکرا الله و الله خیر الماکرین..

                                                    الاحقر :بایرام 

                                              سینزده برج سرطان سنه ۱۳۹۰  

 

چارداش

 

چارداش (البته نه به معنای چهار برادر!) نام یکی ازقطعات مشهور موسیقی کلاسیک است. در واقع  در اصل از رقصهای مجارستانی الهام گرفته شده و مشهورترینشان  ساخته ویتوریو مونتی ایتالیایی می باشد . البته سبکش در اصل هم یک کم به سبک کولی ها اروپای شرقی می زند. چارداش از آن موسیقی هایی است که معمولا برای پوززنی نواخته می شود. پوززنی و کل کل که فقط شامل کورس انداختن در اتوبان چمران و جردن و نیایش نمی شود شامل اینها هم می شود٬ منتها هر سازی کل کل خودش را دارد گیتاریستها آستوریاس را دارند و پیانو نوازها پرواز  خر زنبور! را می نوازند و ویلون زنان هم چارداش را . البته با سازهای دیگر هم نواخته شده ٬ رامیز قلی اف  و  کیوان ساکت  هم این قطعه را با تار اجرا کرده اند . چارداش در وسط یک قطعه تند دارد . یعنی آدم وقتی نت این قطعه را می بیند قاطی می کند و دل پیچه می گیرد بسکی نت دولا چنگ و سه لاچنگ دارد و تمپو و  ضرباهنگ بالا دارد. می گویید نه! به قول مجریان گوگولی تلویزیون این را ببینید و حالش را برید و  با ما باشید تا بعد ..... (قسمت اول آهنگ آرام است حوصله کنید تا قسمت تندش ٬دقیقه ۲:۳۰ بیاید )

 

خوب ! خوشتان آمد؟ اما بریم سر سوژه اصلی امروز . یعنی اجرای همین قطعه توسط جناب شادمهر عقیلی که احتمالا برگی دیگر بر برگهای دفتر زرین افتخارات جوان موفق ایرانی خواهد افزود و خارجی ها انگشت بدهان ماندندو  هنر نزد ایرانیان است و در همین مایه ها....

 

 حالا اگر فکر می کنید قرار است به شادمهر گیر بدهم ٬ سخت در اشتباه هستید . به من هیچ ربطی ندارد آن اورتور و پیش درآمد ابتدای قطعه یک ترانه فولکور روسی است(دو گیتار  ) و ربطی به چارداش ندارد . با ناز و غمزه ها وعشوه و  ابرو انداختنهای شادمهر هم هیچ کاری ندارم . همین که این قطعه را با ویلون می زند ُناز شستش. پس لابد می پرسید پس به چی می خواهی گیر بدهی؟ 

خوب با هم به ویدیو نگاه می کنیم . صدای ارگ  کلیسا و نما های متفاوت از  برج ساعت مشهور بیگ بن لندن و  آرم موسسه  رسانه ای نوا . شادمهر عقیلی و ویدیو از شهریار خادمی... حالا به بقیه تصاویرپس زمینه توجه کنید...عکسهای بیگ بن که تمام می شود آقای شادمهر را در یک ماشین کانورتبل آبی می بینیم و چشمکی که بزن بریم  بعد یک قطعه از ویدیو ترانه آدم فروش شادمهر و بعد یک نقاشی از ویلون (از همانهایی که پشت شیشه مینی بوس های تهران - شمال  می چسبانند ) و بدنبالش یکهو عکسی از برج العرب دبی ! و بعد تصویر لانگ شات برج ایفل (جناب کارگردان کلا گویا به ابراج علاقه وافر دارند! )بعد دوباره نقاشی ویلون و بعد تصاویر از برو بکس ارکستر کنار دریا ... بعد تصویر دیزالو شده دوخانم رقصنده در حال انجام جرکات موزون از نوع آبشاری و ساقی از پشت ! و یکی دو تابلو راهنمایی رانندگی در زمینه . در اینجا شادمهر یک چشم ابرو میاید که اینجا رو داشته باش و ملودی چارداش را شروع می کند و همزمان تصاویر تخت جمشید در پشت باعث می شود غرور ملی و رگ گردنمان همزمان بزند بیرون و تراوش کند .بعد سنگ نبشته سربازان ماد در تخت جمشید بعد یکهو بی ربط کاخ الیزه فرانسه بعد برج لندن بعد هرم شیشه ای موزه لور پاریس و چند صحنه دیگر از ویدیو آدم فروش و بنای دیگری در پاریس و سرانجام سی ان تاور تورنتو و یک ساختمان دیگر مجموعه را کامل می کنند و بعد دوابر ثانبه شمار و عکس ویلون و  ما ذوقمرگی و نشاط بی حد و اندازه شادمهر را در آخر می بینیم .

یعنی من مطمئنم اگر یکی از تولید کننده های فله ای  سی دی از نوع سه تا هزار تومان در میدان انقلاب بود بهتر از این کار می کرد . از همان ویدیوهایی که مثلا ترانه گیلکی روی رقص شکیرا می گذارند و یا بیانسه را با صدای لیلا فروهر به رقص وامی دارندو یا مثلا میتون چاکروباتی و سری دیوی با ترانه تو عزیز دلمی دور درخت می چرخند و قربان صدقه هم می روند . حالا این تصاویر چطور به ذهن آقای کارگردان رسیده امریست علیحده  و واقعا دستشان دردنکند!  البته آهنگ مجاری که یک ایتالیایی بسازد و یک ایرانی آنرا در اجرا با یک ترانه روسی قاطی کند باید هم جهان وطنی باشد و از پاریس و لندن و دبی و تورنتو و تخت جمشید بگوید. بعد هی بروید دنبال موسیقی فیوژن؟ از اینهم فیوژن تر!

 

محبوب آشنا - دوستت دارم بیا !

 

  سالها پیش وقت جناب اسدالله میرزا می خواست طریقه مسافرت به سانفرانسیسکو را به سعید یاد بدهد کل وسایل آموزشی او عبارت بود از یک مداد قرمز و یک مداد بنفش و کاغذ! خوب٬ الان در قرن بیست و یکم با اینهمه پیشرفت علم و تکنولوزی مطمئنا وسایل بهتری هست . راستش ما هم که اول خبر انتشار اولین لوح فشرده آموزشی اینگونه مسافرتها را شنیدیم باورمان نشد ٬ گفتیم شایعه است بعد از این و آن شنیدیم که در این فیلم از استعاره و تمثیل استفاده شده و مثلا از وسایلی مثل موز و هندوانه و پایه میز و لیمو در فرآیند همانند سازی! استفاده شده. ولی بعد که قسمتهای از این فیلم را دیدیم . متوجه شدیم نه بابا واقعا همچین چیزی وجود دارد وکلی برایش زحمت کشیدند . اول فیلم آن قسمت انیمشنی گشنی کردن گلها را از فیلم دیوار پینک فلوید  گذاشتند و  موسیقی "چنین گفت زرتشت "  ریشارد  اشتراوس را  هم رویش گذاشته اند که فیلم حال و هوای حماسی پیدا کند و حواستان باشد که با کسی  شوخی  ندارند . بعد هم  آقای دکتر که به شدت آدم را یاد شعر جناب ایرج میرزا " سرش بی مو ولیکن دلپذیر است" می اندازد و با ان بیان شیوا نکات کلیدی را شرح می دهد . لابلای این صحبتها هم با حدیثها و روایات متعدد متوجه می شویم که عجب مسئولیت سنگین و رسالت عظیمی است این کار که دین و دنیای آدمیزاد را می سازد . بعد ایشان توضیحاتی درباره نقش جاذبه می دهند و توصیه میکنند به ازدیاد دفعات ! (آخر شبی چهار بار؟! آقای دکتر مگه کار یک شب و دوشب و یک نفر و دو نفر است؟! )  در کل آقای دکتر کلی مایه می گذارد و رموز و فنون را یاد می دهد(حالا بگذریم که یک نمه بداخلاق هم  هستند)   ایشان برای طبیعت بهوت افسرده هم راه کار یاد می دهد و حتی توصیه به استفاده از پمپ سوئدی هم می کند !

 اما در کل ما با تشویق این امرخیر و مهم  منتظر  فیلمهای بعدی این دوره  با این عناوین فرضی می مانیم" دوباره آشنای محبوب " - " آشنای محبوب بر می گردد " (منظورمان این است که آشنای محبوب از جایی برمی گردد نه این که به کسی پشت می کند! ) یا " آشنا محبوب ٬ قیام نیمه شب " و " آشنای محبوب ٬ماموریت غیرممکن " در ضمن برای هرچه بهتر شدن کیفیت و کمیت و بازده کار این پیشنهادات را داریم :

یکم : از یک سری مجری استفاده بشود که حالت آفرودیازیک ! را بیشتر کنند نه آنکه خودش باعث مزید علت و تورن آف بشوند و مصرف وایاگرا را بالا ببرند!

دوم : نسخه ای از فیلم برای جناب هیو هفنر ارسال شود تا از طریق شرکت جهانی کله خرگوش  پخش  جهانی شود و همه انسانها منور و ملمع و بهره مند شوندو کلی درآمد ارزی وارد مملکت شود . همان آقای هفنر می تواند دو سه تا مجری و مجریه  های خوب و استاندارد خودش را  هم برای فیلمهای بعدی معرفی کند.

 سوم : مسئولین محترم بنیاد فارابی یک نسخه از فیلم را برای  جشنواره معتبر  AVN  لاس وگاس ارسال کنند تا در این رقابت ارزنده شرکت کنند ضمن اینکه از نظرات داهیانه و کارشناسانه اساتید مجرب و فن آشنایی مانند ران جرمی و جنا جیمسون در هرچه پربار کردن این مجموعه استفاده شود.

چهارم : همچنین در پی بومی سازی و جلوگیری از نفوذ فرهنگ منحط غرب برای این روشها مشهور معادل وطنی ساخته و در فیلمهای بعدی درباره آن تبلیغ و صحبت شود : شیوه سگی ـ شصت ونه ـ هفتاد و یک! - شغل سر و شغل دست و کلی چیزهای دیگر.

منتظر نظرات و پیشنهادات سازنده شما هستیم .از شما حرکت از خدا برکت!

 

راپورت یوم التفاخر خوشحالین و خوشحالات

  

                     

علی الاستحضار که بتابر قرار معقوده در ممالک فرنگ و اتازونی و بریطیش کلمبیه در ماه ژوئن فرنگی  علی الرسوم این اواخر روزی را معین و مقرر می سازند جهت یوم التفاخر جماعت خوشحال این ممالک موسوم به "غی پراید " که در این یوم این جماعت به فارغ البالی از داخل کمد بیرون پریده و دیگر خجلت و پشیمانی نکشند از انچه هستند بل تفاخر  هم بکنند و تظاهر بنمایند و این رسوم البت کل السنه رعایت می شود  یعنی آنطور که حقیر درک کرده این رسم از لیل بیست هشتم ژوئن سنه ۱۹۶۹ و بلوا و شورش در قهوه خانه دیوار سنگی ولایت نیویورک با قشون نظمیه آن بلد به یادگار مانده و من هذا السنه رعیتهای موسوم به دسته"  لام جیم ب ت" این یوم را احترام می کنند و دیگر سر به پایین ننداخته و اظهار تغابن و شرم نمی کنند و اعمال قوم لوط را بدون پرده پوشانی و مستتر کردن از قضات شرع و سایر نفوس انجام می دهند.

 

  الغرض از چند روز مانده در گازته های محلی خواندیم و انفورماسیون داده شده بود که یوم یکشنبه پنجم برج سرطان معادل بیست و هفتم ژوئن فرنگی  مجددا یوم سالیانه تفاخر است  در بلاد سانفرانسیسکو که از این جهت ام القرا ی جماعت خوشحال محسوب می شود و شارع کاسترو  آن محل تمرکز و مسقط الراس این دسته است و امسال جهت آنکه نکاح این جماعت در ولایت نئویورک بر طبق قانون ژوردیک شده ومحل اشکال ندارد بسیار شاد ومفرح هستند و دائما به هم تبریک و فیلیتاسیون عرض می کنند . و البت در این روز سلبراسیون   و تیارت هم فراوان خواهد بود همه رقمه  و ملت روان هستند جهت تماشا و حظ بصر و تفریح و غیره. علی التوضیح که نامش یوم خوشحالین است ولی بیشتر از جماعت "لام - جیم -ب - ت"  رعیت عادی می روند جهت تفریح..... بیت : 

معشوق به نام من و کام دگران است / چون اول شوال که عید رمضان است

 

 

 یک ساعت از اذان ظهر گذشته رسیدم به محل چشن سرور که دیدیم قاطبه ملت از جوان و مسن اناث و ذکور در هم می لولند و محشری است کبری و علی الظاهر تمیز این که کدام دسته اناث است و کدام از طایفه ذکور خود امری بود محال و بسیار دشوار چون از رجال قلتشن و سبیل از بناگوش دررفته می دیدیم که چون دلبرک نازک اندام و حوروش ملبس گشته یا دخترکان دیدیم لباس ذکور پوشیده و مانندعمله ها و اکره ذکور راه رفته و زین رو همه چیز دشوار و قاراشمیش می نمود. و همه چا را بیرق قوس قزح زده بود که علامت مشخصه جماعت خوشحال است و البت بسیاری هم در شال و کلاه و تنکه و پستان بند خود را به این طرح مزیم ومنقش کرده بودند جهت اکرام هذاالیوم. و دیگر آنکه میوزیک گروپ ها و مزقانچی ها در شوارع و محلات جشن معرکه براه انداخته بودند و موزیک نشاط آور نواخته و خلقی بدورشان بالا پایین پریده و مشق دانس می کردندبدون آنکه کسی به کسی تعرض کند. و در گوشه گوشه خیابان بساط اطعمه و اشربه و ماکولات براه بود و البت در سایر واقع شرب خمردر ملاعات عام قدغن بوده و قوای نظمیه متمردین را دستگیر میکنند ولی در این روز رعیت بدون ترس در ملاعام شرب خمر و البته بعض دیگر کارهای الفیه و شلفیه می کنند و کسی هم به آنان متعرض نمی شود. همانگونه که عده ای بدون ستر عورتین و معاذاالله برهنه در خیابان بودند و کسی هم معترض نبود و بعد رژه  بود و از هر مملکتی و ملت موجود از جمله چند جوان دیدیم با بیرق مملکت محروسه ایران که  پرچم را تکان می دادند و با آرنژمان مخصوص راه می رفتند.

                    

 

خلاصه از این قبیل نمایشات و تیارتها زیاد بود . از ظهر سه ساعت رفته بود که جماعت کم شده اند و ما هم جهت سد جوع و استراحت به منزل برگشتیم.

                                                                     الاحقر: بایرام

                                                                     دهم سرطان سنه ۱۳۹۰  توشقان ئیل

در ستایش قیلوله

             

               

در زندگی لذتهایی هست که فقدانش مثل خوره روح را (البته به معتقدینش) آهسته و در انزوا می خورد و می تراشد و به فنا می دهد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات پیش پا افتاده بشمارند و اگر کسی بگوید و بگودرد و ببلاگد مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند هارهار و کر کر بر آن بخندند  و طرف را اسکول فرض کنند. زندگی در لحظه یا به قول فرنگی ها Carpe Diem  یکی از همینهاست . اینکه گذشته را بگذاری در چاه مبال و سیفون را بکشی برود و  آینده را شات داون کنی و یا فوقش در حالت استند بای قرار بدهی و بعد حال همان لحظه را ببری فطیر. انگار که نه دیروزی بوده و نه قردایی . انگار که نیستی چو هستی خوش باش.

 قیلوله یکی از همین لدتهای کارپه دیم است. لذتی که هیچ چیز جایش را نگرفته و هیچ موهبتی بر آن غلبه نمی کند. درست است که شیخ اجل خواب نیمروز را برای دیکتاتور جماعت از افضل عبادات می داند که در آن دمی کپه مرگشان را بگزارند و بگذارند خلقی نفس بکشند

 ظالمی   را  خفته  دیدم     نیم‌روز     گفتم این فتنه است خوابش برده به
 و آنکه خوابش بهتر از بیداری است     آن چنان بد زندگانی مرده به

ولی این خواب نیمروز منحصر به دیکتاتورها و ظالمین نمی شود جزوی از ذات فطری بشریست. بعدازظهر بهاری را مجسم کنید که نهار توپی بر بدن زدید فرضا چلوکباب کوبیده . پیاز فراوان و سماق کثیر  را هم راهی خندق بلا کردید و رویش هم دو لیوان  دوغازپام را سرکشیدید و الان قادر به جم خوردن نیستید حالا بعدش را مجسم کنید: در این هنگام جرم حجمی و چگالی معده شما ربط مستقیمی دارد با میزان باز بودن پلک چشم یعنی معده سنگینتر پلکهای پاینتر. رخوت و سستی دلپذیری از نوک انگشتان پای شما شروع شد و به بالا آمده و کل بدنت را کرخت می کند . قطرت بشری در اینجا به شما فرمان می دهد که فاخلع نعلیک و فاخلع لباسک و  ولو شو و جنان بخواب که انگار ریق رحمت را سر کشیدی. بعد ضد حالترین و مزخرفترین کار ممکنه این است که این حالت روحانی و بهشتی  را به ضرب و زور چای و قهوه و ردبول و کافئین از بدن بدر کنید و برگردید به سر کار تا از شما بهره کشی کنند و چرخهای کاپیتالیسم را بچرخانید و دور از جانتان مثل درازگوشی که چرخ عصاری را می چرخاند به دور خودتان بچرخید و کار کنید و هول بزنید و آخرش هم هیچ و هیج . زین پیش نبودید و نبود هیچ خلل. زین پس هم نباشید و همان خواهد بود. این است که می بینیم این استعمار جدید و برده داری نو چه بلایی سر ما آورده. مرجوم پدربزرگ بنده نود وهفت سال شیرین عمر کرد به شادی و خوشی . ظهر که می شد در حجره را می بست و سوار پیکان زرد قناریش می شد و به خانه می آمد و دستپخت مرحوم مادربزرگمان را می خورد و بعدش یک ساعت قیلوله  سنگین و پشت بندش چایی لب دوز لب سوز و لبریز را سرمی کشید و برمی گشت سرکار تا یک ساعت بعد از اذان مغرب. هشتاد سال از نود هفت سال زندگی همین کاررا کرد و اگر سکته مغزی نکرده بود حالا حالا آنرا ادامه داد .مقایسه کنید آنرا با حال و اوضاع الان ما دو سوم که چه عرض کنم نصف این مدت را زندگی کنیم باید کلاهمان را بیاندازیم هوا.

می پرسید حالا چرا گیر دادم به قیلوله؟ این رفیق اسپانیایی ما سباستیان هروقت ظهر می شود و بعد خوردن که چه عرض کنم  بلعیدن هول هولکی نهار  وبرگشتن به سرکار شروع می کند به فحشهای اف دار به این آمریکایی ها از خدا بیخبر که با این سیستم کاربدو بدو  و برده داری نوین٬ جهانی را به گند کشیده اندو البته منهم با او همراهی و همدلی می کنم .  سباستیان برایم گفته که آنها هم در مملکتشان قیلوله دارند حالا فوقش بهش می گویند"سی استا" ایتالیایی ها هم دارند و عربها هم  خیلی های دیگر هم دارند بغیر از این انگلوساکسونهای لوس و از خودراضی که دنیا را خراب کرده اند.

می پرسید چه کار کنیم ؟ بر شماست که همواره و در فرصتهای ممکنه این فریضه را به پا دارید. علیکم به القیلوله ُ٬ علیکم به القیلوله..............

 

Photo  : Siesta , 9/2009 Pascadero - Ca

 

تفسیر موسیقی سی ام  -  سلام

 

                      

این  تفسیر موسیقی سی ام ماست ( با C M  اشتباه نشود) مدتهاست که تفسیر موسیقی ننوشته ام به دلایل مختلف از نبود قیر و قیف و قیربان بگیر تا مشکل لاینحل آب هندوانه. ولی امروز به سراغ یک ترانه می رویم برای تفسیر. ترانه دو - سه ماه قبل خیلی گل کرد ُ آنموقع وقت نشد ولی خیالی نیست . ماهی را هروقت از آب بگیری آلودگی رادیواکتیو دارد.

      ویدیو را از اینجا ببینید

 ترانه از ساخته های جناب موریس است که ما اطلاعات دیگری از ایشان پیدا نکردیم . حالا اسمشان موریس است و جزو هموطنان اقلیت مذهبی هستند یا اینکه مثل خیلی از هموطنان خارج کشور اسمشان مرتضی و مصطفی و محسن بوده که بدل شده به موریس! را نمی دانیم . با بدن جراحی پلاستیک ایشان (در جاهای مختلف ) و  مدل موی سبک سامورایی ایشان هم کاری نداریم . از دوستانی هم که پرسیده اند ایا ایشان به جماعت خوشحال تعلق دارند هم خواهش می کنم خودشان بروند بپرسند. به من و شما چه ارتباطی دارد؟!  والا!

در ضمن شاعر ترانه خانم و آقای اس اچ و موسیقی کار امید آر می باشد. اینها را گفتم که جاهل از دنیا نروید.

تفسیر شعر

اگه که دنیا واسه تو یه روزخوبه یه روز بده/ اگه که ابری هوا یا اینکه خورشید تابیده /به اینچیزها کار ندارم سلاممو جواب بده/به اینچیزها کار ندارم سلاممو جواب بده

 محور کلی در این ترانه زیبا "سلام" است . کلمه ای که همواره در فرهنگ و سنت و مذهب ما به آن سفارش فراوان شده. خواننده در این جا با اصرار بر حدیثی که سلام را مستحب و جوابش را واجب می داند بر گرفتن جواب سلام اصرار دارد. او اصرار دارد که شرایط بد جوی و بالا و پایین روزگار بر جواب سلام تاثیری نباید بگذارد. او همه این امور را بی تاثیر می داند و طلب جواب سلام می کند

 اگه شکسته دل تو یه جمله نوستالژیده!/ اگه یه دنیا حُسنی و کسی تاحالا ندیده/بهونه هی واسم نیُار ٬سلاممو جواب بده/بهونه هی برام نیار سلاممو جواب بده. 

  "اگه شکسته دل تو " اشاره ای دارد مجدد بر شرایط مخاطبی که اصرار عجیبی دارد به اینکه جواب این جناب سریش طلبکار سلام را ندهد و نوستالژید!! بودن این جمله نشان میدهد که این طلب جواب سلام چیز جدیدی نیست. حالا نوستالژید که احتمالا از ریشه نوستالژیک می باشد خودش به معنی چیست را ما نفهمیدیم در هیچ دیکشنری هم پیدا نکردیم.( اگر کسی می داند بیایید بگوید و ما را از ظلمت رهایی بخشد) ضمن اینکه با دادن روحیه به طرف مقابل و اینکه دیگران ارزش خوبی های تو را نمی دانند سعی در گرفتن جواب سلام دارد. 

اگه رو بوم نقاشیت یه دریا بارون باریده/ اگه که دست نوشته هات تو کنج خونه پوسیده/ به اینچیزها کار ندارم ٬سلاممو جواب بده/ به اینچیزها کار ندارم سلاممو جواب بده

اینجا مسئله این مخاطب کمی سیاسی - صنفی می شود . نقاشی که بر روی بوم نقاشی خود گریه کرده (چقدر رمانتیک! ) و یا دست نوشته های او بدون چاپ شدن در کنجی از خانه رها شده و در حال پوسیدن است(حالا به دلیل سیاسی یا پیدا نکردن ناشر و نگرفتن مجوز ارشاد) او هیچ کدام از این دلایل را برهان قاطعی و مربوط  ندانسته و همچنان طلب جواب سلام می کند.

اگه که هیچکس تاحالا حرف تو رو نفهمیده/ یه لطفی کردی به کسی بیخودی از تو رنجیده/  بهونه هی واسم نیار سلاممو جواب بده / ای بابا ناز نکنه دیگه ! سلاممو جواب بده

در ادامه او به این مخاطب تاکید می کند که اگر او از دسته انسانهای انتولکچول و منورالفکری است که آدم زمان خودش نیست و کسی متوجه حرفش نمی شود و او را همچون زاعچه ای بر سر  مزرعه جدی نمی گیرد٬ و یا انسانهای دیگر قدر محبت او را نمی دانند به او ربط ندارد( حالا آدمی به کسی لطف می کند و او از آدم می رنجد خودش داستان جدایی است )  خواننده که حوصله اش سر رفته از او می خواهد ناز نکند و بهانه نیارد و جواب سلامش را بدهد تا ایشان برود رد کارش!  

ظهر تا شب کارم شده  بشم عاشق / ولی هیچوقت ندیدم کسی رو لایق / تا که اونشب دوباره چشهاتو دیدم /استیل و طرز حرف زدنتو دیدم/ همه دورم میگن بسه٬ اینقدر گیر نده/خودتو نگیر دیگه سلاممو جواب بده/راجع به این حالم اصلا جواب سلاممو نده/موزیک هم واسه رقص حداقل قر بده!

 در این قسمت ترانه که به صورت رپ با صدای  امیر شایان اجرا می شود. صدای ضمیر ناخودآگاه خواننده مشغول درد دل می شود اینکه ایشان شغل دیگری ندارند جز زرتی عاشق شدن! با این وجود هیچوقت کسی پیدا نشده تا لایق عشق پاک و آسمانی ایشان بشوند تا آنکه شبی دوتا چشم می بینند و بلای عشق دو بامبی سرایشان ظاهر می شود و  از استیل و طرز حرف زدن ایشان یک دل نه یکصدو شصت و نه دل عاشق ایشان شده و انچنان آویزان و سریش طرف می شوند که اطرافیان ازش می خواهند گیر ندهد و بیخیال شود .خواننده هم ملتمسانه از او می خواهد حالا که جواب سلامش را نمی دهد لااقل با این موسیقی شش و هشت و ناله ویلون به حرکات موزون و قر کمر بپردازد و داستان به خوشی تمام می شود!

نماهنگ

کلیپ این ترانه زیبای جناب موریس به شیوه جلوه های رایانه ای ساخته شده   سبک ایشان فیوژنی است از بادی بیلدینگ  و ناصر سونباطی ٬ مایکل جکسون ٬ محمد خردادیان و چند نفر از هنرمندان مکتب ال ای . جناب موریس با وجود آن هیکل ستبر و شکم با عضله گان شش گانه (بگذریم که به نظر جلوه های ویژه و نقاشی می آید ) بسان پرکاهی و مانند رقصندگان باله ( سلام خانم پورتمن ) با ظرافت و لطافت ریز می اید و نشان می دهد پشت آن هیکل خشن قلبی از طلا می تپد موریس خان در میانه آهنگ دچار شورحسینی می شود و لباسها را می کند و چند حرکت از رقص کلاسیک برک دنس را اجرا می کند تا بهتر هیکش را نشان بدهد و انعطاف و هنرهای رقصی را به رخ بکشد. کمی هم به قیافه اش دقت کنید که با چه دقتی و دشواری این کار را می کند و به ان بیشتر به حالت وظیفه دشوار نگاه می کند تا تفریح و رقص!  در ضمن از جلوهای ویژه گراقیکی در زمینه ویدیو غافل نشوید از شفق قطبی پشت سر گرفته تا رانندگی بزرگراه شلوغ و دلبرک خوش هیکل مشغول ترقص و البته کلونینگ جناب موریس به شیوه چندتایی و روح منور شدن  از جلوه های بدیع این کلیپ می باشد.

 این ترانه تقدیم می شود به دکتر الهام سین  که از طرفداران قدیمی تفسیر موسیقی می باشند.

                                                                      ارادتمند همیشگی :بایرامعلی!!

پ .ن  در ضمن با توجه بررسی های به عمل آمده کلمه مورد نظر" نسجیده " می باشد نه "نوستالجید" شما به کرامت خودتان ببخشید . بگذارید به حساب کهولت سن و مشکلات شنیداری!


   

 

حکایات البلاگیه فی ایام جاریه

 

  آورده اند که پیری را هفت پسر بود . یکی زآن دیگر غولتشن تر و کلفت گردن تر . همه به کار بادی بیلدایش و ورزش و ممارست مشغول. جمیعا فن کشتی تلمذ کردی  و اسرار  کاراته و جودو و وشو و سایر فنون حربی و  رزمی از چین و ختن را آموختی بازوها سطبر کردی و عضلگان شکم را مسدسه کرده (نسخه دهلی -  سیکس پک )  و به حجم رفتی و به  منزل پدر مفت خوردندی و  مفت  گشتندی و کار مفیدی نکردندی.

چو دیر زمانی گذشت ٬ پدرپیر احساس کرد که ایام مفارقت و موسم هجران نزدیک شده و چاوش درون بانگ انآلیه راجعون سر  دهاد٬ پس پوران را پیغام فرستادی و به نزد خویش فراخواند.

 چون پسران به بستر پدر حلقه زدند ٬پیر خردمند نگاهی با ملاطفت بر آنان کردی و گفتا: ای پوران دلبند و ای عزیزان چون قند٬ همانا که عمریست زحمات و دشخواری زندگی را به نقد جان خریده ام  از آن جهت که شما را به آسایش و رستگاری بینم و نیک نامی و عاقبت خیری شما تنها آرزوی من به این عالم فانی باشد و شکرالله که جز گردن کلفت کردن و خود را به کردار و رفتار آرنولد و بروسلی درآوردن کاری صورت ندادید پس مرا در این دم آخر پندی و نصیحتی باشد که اگر بکار بندید مرا به خاطری آسوده روانه جهان باقی کردید.

پوران سمعا و طاعتا گفتندی و سراپا گوش شده و بر نصیحت پدر گوش دادندی . پیر آنها را نفری  ترکه ای چوب بدادی و بخواستی تا آنرا شکانند پس پوران چنین کردند. آنگاه پدر دسته ای چوب داد و خواست تا چنان کنند پس پوران دسته را نیز چون پرکاهی شکستندی و در پی آن همه دسته کلفت چوب ُ دسته های بیل ٬ و الوار و تنه درخت و تیرهای قطور را همه و همه به مدد نیروی بازوهای قطور و فن کاراته خرد کردندی و دیگر چیزی نماندی.

پیرمرد نگاهی افکند و آهی برکشید پس گفتا: من را دل آرزویی بود که شما را نصیحتی کنم برای اتحاد ولی افسوس که لیاقت هیچ ندارید و حیف نانید و تنها برای دق دادن و ضایع کردن  من نزدخلق به وجود آمده اید. کنون از جلوی دیدگان من گم شوید و بگذارید که کپه مرگ خویش گذارم که مردن از سرو کله زدن با ابلهانی شما نکوتر باشد.

           شرح الاباش و وصف الاراذل(قرن سیزدهم ه ق)

 

تفسیر موسیقی بیست و هشتم  - امشب شب مهتابه

 

 با اجازه علی اکبر خان شیدا

 

این روزها بازار سریال جدید مهران مدیری یعنی "قهوه تلخ " حسابی داغ است و به تبع آن موسیقی تیتراژ این سریال که بازخوانی تصنیف مشهور و قدیمی "شب مهتاب" با صدای خود مدیری است. دوباره سر زبانها افتاده و حتی عدم ذکر سازنده اصلی تصنیف در تیتراژ قسمتهای ابتدایی باعث انتقاد زیادی شد٬ بگذریم که همه نام تصنیف سرا را میدانستند به اضافه اینکه تصنیفی که صد و خورده ای سال ساخته شده دیگر شامل قانون حق مولفان نمی شود . ما هم برای این سراغش رفتیم که نشان بدهیم این وضع ترانه فارسی که امروز دچارش هستیم همینطوری و قضا قورتکی نبوده و از فضا بر سر موسیقی فارسی نیامده و ریشه در جایی دارد . بگذریم که موسیقی دانهای ایران ٬ علی اکبر شیدا و عارف قزوینی را اولین تصنیف سازان جدی موسیقی ایرانی می دانند که آبروی برای آن کسب کردند. با این وجود با اجازه روح پرفتوح میرزا علی اکبرخان شیدا اصفهانی (البته اگر به روح اعتقاد دارید؟! ) می رویم سراغ این آهنگ. ضمن اینکه  که همین استاد علی اکبر خان هم آخر عمری  و سر پیری عاشق یک دختر انجام دهنده حرکات موزون (همان رقاصه خودمان)به نام مرضیه شد و زد به سرش و کارش به دارالمجانین کشید.

   تفسیر شعر

 تصنیف در دستگاه بیات اصفهان است و در یک شب مهتابی و نقل قول یک عاشق بی قرار از حال اوضاع خودش است ٬ به اشعار توجه کنید:

امشب به بر من است و ان مايه ی ناز

                            يا رب تو کليد صبح در چاه انداز

ای روشنی صبح به مشرق برگرد

                           ای ظلمت شب با من بيچاره بساز

 خواننده در ابیات اول یک جمله خبری را بیان می کند و خبر می دهد  که امشب  آن مایه ناز در بغل ایشان می باشد . البته این که ناز هم مانند ماست و خمیر ترش مایه و مخمر دارد یا نه خودش جای بحث دارد و اصولا تعریف ناز چه می باشد تا مایه اش چه باشد . بعد در مصراع دوم لحن جملات به امری بر میگردد. شاعر از خدا می خواهد حالا که بعد عمری مایه ناز را گیر آورده خداوند شب را صبح نکند و اصولا بی خیال صبح شود تا ایشان دلی از عزا در بیاورند. در مصراع سوم به سبک فیلمهای ساینس فیکشن شاعر از زمین می خواهد که جرکت وضعی خود را عوض کند تا بار دیگر شب از نو شروع شود و سپیده دم که معمولا می اید  و می شود وقت رفتن( سلام استاد یساری )  اصلا نیاید و دوباره به سمت شرق برگردد. در آخرین مصراع شاعر با التماس و زاری از تاریکی شب می خواهد ایندفعه را با او راه بیاید تا ایشان به کارش برسد!  

امشب شب مهتابه حبيبم رو ميخوام

                          حبيبم اگر خوابه طبيبم رو ميخوام

 خوب ٬ این ابیات مجددا لحن امری دارد .قدما می گویند حال دیوانه ها در شب های مهتاب بدتر می شود .  ایشان هم  با دیدن مهتاب قاطی کرده اند  و به اصطلاح "لوناتیک" شدند و دلشان هوس حبیب و یار را کرده . بگذریم که می شود در جواب ایشان گفت : می خواهی که می خواهی! مرد حسابی فکر کردی ما چه کاره ایم؟ ! همین یک کارمان مانده بود که برویم برای شما حبیبتان را بیاوریم !! ولی در مصراع بعدی شاعر ذکر می کند که اگر یار مربوطه خواب است ٬ پزشکش را خبر کنیم . در اینجا می فهمیم که طرف حالش بد است و دیگر سر به سرش نمی گذاریم! 

خواب است و بيدارش کنيد

                         مست است و هشيارش کنيد

باز هم یک سری خرده فرمایشات دیگر ٬ ایشان می خواهند که حبیبش (شاید طبیبش ) را نصفه شبی بیدار کنیم ٬ بعد اگر مست است و دچار خماری و یا هنگ اور شده با آبلیمو ٬ قهوه٬چای پررنگ٬ رد بول  و یا احیانا قرص آسپرین و ادویل مستی اش را بپرانیم . لازم به ذکر نیست که اگر طرف خودش طبیب باشد نیاز نیست ما برایش نسخه بپیچیم!

گوييد فلانی آمده ٬ آن يار جانی آمده

حالا فرض کنید با بدبختی طرف را بیدار کردیم و مستی اش را هم پراندیم . باز فرمایشات ادامه دارد. باید به ایشان ابلاع کنیم که چه نشستی که فلانی آمده و ایشان لابد این فلانی را می شناسد. یار جانی هم اصطلاحی بوده که در قدیم به جای" رفیق فابریک" و  " دلبر ساسات " به کار می رفته و منظور دونفر که خیلی با هم نزدیک بودندو دو روح در یک کالبد بودند و اینها..... 

آمده حال تو احوال تو سيه خال تو سفيد روی تو٬ سیه موی تو ببيند برود

حالا منظور از اینهمه بگیر و ببند و بیدار کن و مستی بپران چی هست؟ ایشان آمده که با حبیبشان احوالپرسی کنند و تاتو سیاه ایشان و صورت سفیدشان  (آنموقع ها هنوز صورت برنزه مد نشده بود ) و موی سیاه ( و همینطور رنگ موی بلوند و مش و مسی و یخی  و ... هم مد نشده بود ) را ببیند و برود ! یکی نیست بگه آدم حسابی! ما را گیر آوردی ؟ اینهمه بگیر ببند و ایستادن حرکت وضعی زمین و خبردار و کور شو و دور شو که چی؟ ببینی و بروی ! شما پیش همان طبیبت بروی خیلی بهتر است. لازم نکرده تا حبیبت را ببینی!

امشب شب مهتابه حبيبم رو ميخوام

                        حبيبم اگر خوابه طبيبم رو ميخوام.

 و دوباره ایشان اصرار دیدن یار و یا دکتر خانواده گی شان را دارند تا در این شب مهتاب که زده بالا! به دادش برسند . از همه اینها مگر خودش در مصراع اول نگفت مایه ناز پیشش است پس اینهمه منت کشی و امر و نهی با  حبیب و طبیب و عره و عوره و شمسی کوره برای چی؟

برای همین است دیگر پدرجان! خشت اول ترانه سرایی فارسی را اینطوری بگذارند ثریا که پیشکش به طبقه سوم نرسیده نتیجه اش می شود همین درافشانی های که به نام ترانه فارسی به خورد من و شما می دهند!

                                                              ارادتمند همیشگی :بایرامعلی!!

 

 پ .ن از همه اینها بگذریم ٬ شخصا این اجرای  سیما مافیها با ارکستر ملی رادیو تلویزیون آنموقع  را خیلی دوست دارم . اجرا متعلق به سال ۵۵ یا ۵۶ است.

 

 

اندر باب چهارم سنه کتابت وبلاگ مستطاب بایرام

 

  پس بدان و آگاه باش که عمر گرانمایه در گذر است و چنان می گذرد که گویی موتور گازی را در سربالایی پارک وی از جلوی شهر بازی رها گردانی و چونان سمند چموشی و ال نود خموشی  آنچنان دور بر میدارد که شمر لعین که سهل است خود حرمله ملعون هم جلودارش نیست پس به پل گیشا که هیچ حتی نایستد در توحید و سلسبیل و خوش هم هکذا و منادي شرع در خروش است و واعظ شيب بر بناگوشو توغافل و مدهوش و قلقل سماور در حال جوش و و نان پیتا و بابا غونوش و سون آپ و پارسی کولا و بهنوش و  اطرافیان ساکت و خموش و  بهائم خموشند و گویا بشر و زبان بسته بهتر که گویا به شر و باران می آید شرشر در پشت منزل هاجر ، هاجر عروسی کرده دمب خروسی کرده و همین آقای خروس هنگام سپیده دانی که از چه رو کند نوحه گری ؟ یعنی نمودند در آیینه صبح (واقعا هم نمودند! ) کز عمر شبی گذشت و تو بیخبری و ای بی خبر بکوش که صاحب خبر بشی تا راهرو نباشی کی کریدور متصل به حیاط شوی و آب حیات است پدر سوخته و قس علیهذا........

هیچی همه این خزعبلات و چرندیات را آخر شبی نوشتم که بعرض انور امجد افخم اشرف حضورتان برسانم که هذا وبلاگ مستطاب الیوم یعنی چهاردهم برج مهر برابر با  ششم اکتوبر نصرانی چهار ساله می شود و حقیر حالا حالا قصد دارد خزعبلات و اراجیف سرهم کند و اینجا مکتوب کند تا خدا نکرده مشغول ذمه و لال از دنیا نرود. تمـّت

                                                 الاحقر: بایرام

 

پسر شجاع  - اسطوره ای برای نسلهای جوان!

 

با توجه خبر  استفاده از کارتون پسرشجاع بعنوان الگو مناسب حیا و عفاف و حجاب برای کودکان و نسلهای جدید ٬نگاهی داریم به این کارتون دوست داشتنی ایام طفولیت و با نگاهی اجمالی و تحلیلی به این انیمیشن ژاپنی به علل موفقیت و نقاط قوت و ضعف این کارتون و علت الگو قرار گرفتن آن می پردازیم:

  

پسر شجاع داستان زندگی یک بچه سمور آبی  به همراه پدرش در جنگل بی نام نشانی است . حتی نشانی زیادی از زمان و دوران این داستان نداریم یعنی با اینکه در تیتراژ ابتدایی کارتون پسر شجاع و یاران همراه را سوار بر رولرکاستر و سایر وسایل شهربازی می بینیم که مشغول هنرنمایی و خوش گذرانی هستند - در نسخه ایرانیزه شده آن به جای ترانه جینگل مستان ژاپنی یک تم مهیج را روی تیتراژ سانسور شده کارتون می شنویم و سپس صدای غلامعلی افشاریه که با تحکم و هیجان می گوید "پسسسسسررررر شجاع " و بدین ترتیب می فهمیم ایشان اسماَ و رفتاراَ به طایفه شجاعان و بی باکان تعلق دارند - با این وجود در سریال کمتر نشانی از تکنولوژی و تمدن می بینیم و می توانیم زمان داستان آن را حدس بزنیم ضمن اینکه در سرتاسر کارتون اثری و خبری از آدمیزاد دو ژا نیست و معلوم نیست چه بلایی سر این شش میلارد جمعیت آمده .

 شخصیت اصلی این داستان یعنی جناب پسرشجاع نوجوان آرمان خواه ٬نیکو کار و فرهیحته ای است که از خوبی و بچه مثبتی زیاد حال آدم را بهم می زند . او یکی از مشاهیر و معاریف جنگل می باشد که به همراه یاران همراهشان یعنی خرس مهربون -  که دلیلی برای این نام نمی بینیم و خانم کوچولو که باز دلیلی برای این وجه تسمیه نمی بینیم در جنگل روزگار می گذرانند . خرس مهربان بچه خرسی است که نوچه و ملیجک جناب پسر شجاع می باشد به نظر خرس نر می آید و رفتار و کردارش به گونه ای است که اگر فردا روز زد ماهیتش عوض شد و از کمد بیرون امد نباید تعجب کرد. دوره آخرالزمان است دیگر! خانم کوچولو که همانطور از اسمشان پیداست یک بچه سمور آبی ماده است که بنابه منطق داستان باید پارتنر  پسرشجاع باشد  البته به خاطر نسخه ایرانی ما چیری در این مورد نمی بینیم . خانم کوچولو به نوعی تنها موجود مونث مجموعه است و ما از موجودات مونث دیگری چیزی در سریال مشاهده  نمی کنیم یا به صورت بسیار مختصر می بینیم . این سه بچه پررو بدون در نطر گرفتن کوچکی و صغر سن در کارهای همه دخالت می کنند و نخود هر آشی می شوند  حتی به نوعی می توان گفت اصول کلی و خط و مشی نظام جنگل به وسیله آنها بخصوص پسرشجاع تبیین می شود. او حتی نظرات خویش را به بزرگترهای جنگل هم تحمیل می کند و اینکه یک نفر اینقدر زور می زند حیوان خوبی باشد چه دلیل فلسفی می تواند داشته باشد.

در مورد گذشته پسرشجاع اطلاعات چندانی وجود ندارد. می دانیم که تنها با پدرش زندگی می کند خواهر و برادری ندارد و تنها در یکی از قسمتها اشاره ای گذرا به مادرش می شود و ما می فهمیم او مادر هم دارد و لک لک ها او را برای پدرش سوغات نیاورده اند. حتی هویت پدرش هم مبهم است هیچوقت نام او را نمی فهمیم و همه او را با نام "پدرپسرشجاع" می شناسند . حتی "دکتر بز" رفیق قدیمی و فابریک او نیز او را به همین نام صدا می زند حالا فرضا ده سال قبلی که هنوز پسر شجاع به عرصه حیات نیامده بود و هنوز در سیب٬ موز و جای دیگر بوده  ایشان را چه نام می زند؟  مثلا می گفتند پدر آینده پسر شجاع ؟  پدر پسر شجاع حیوان مرموزی است پیپ می کشد و نقش یک موجود خردمند و دانا را بازی می کند .او به ظاهر دخالتی در امور ندارد و فقط پسر شجاع را نصیحت می کند  ولی در حقیقت با دیکته نظریات خویش به پسرش آنها را به اجرا درآورده و خود را به ظاهر مطیع پسر نشان می دهد و هر جاکه گندش در می آید در نقش یک قاضی بیطرف مثلا داوری می کند.

و اما در جبهه روبرو سه شخصیت اصلی وجود دارد ٬ شیپورچی٬ خرس قهوه ای و روباهی که لقب خاصی ندارد. شیپورچی  مهمترین و دوست داشتنی ترین شخصیت این کارتون است یک آنارشیست یک ضدقهرمان و یک انقلابی به تمام معنا . او موجودی است که به شدت باسلطه بدون دلیل و به ظاهر خیرخواهانه پسر شجاع مخالف است و هرگز مانند دیگران پاچه خاری نمی کند او نمی خواهد مانند دیگران کورکورانه از پسر شجاع و پدر مفت خورش اطاعت کند . گرچه گاهی به خاطر شرایط مجبور به تقیه و فرمانبرداری از پسرشجاع می شود ولی در اولین فرصت علم سرکشی و مخالفت را بر می دارد . بارها دیده ایم که با آمدن حیوان جدیدی به جنگل شیپورچی با او متحد شده و گرچه هر بار شکست می خورد از تلاشش دست بر نمی دارد .شیپورچی دو یار نزدیک دارد خرس قهوه ای و روباه . هنوز معلوم نیست چه کسی خرس را قهوه ای کرد!! وی او موجودی است کم هوش  که تنها به دلایل شخصی و جبر زمانه به شیپورچی پیوسته و موجود سوم یعنی  روباه که لقبی ندارد و آی کیو او از قورباغه درختی هم کمتر است و با صدای مائر آسپیران غیاث آبادی حرف می زند و نشانه ای از زیرکی و مکاری روباه وار در او نمی بینیم . این دو موجود که به ظاهر یاوران شیپورچی هستند کار خاصی برایش انجام نمی دهند و به قول ناپلئون ده سرباز همدل بهتر از هزار سرباز پراکنده هست (حالا در مورد تعداد سربازها گیر ندهید یه چیزی گفتم)

سایر حیوانات جنگل نقش چندانی در این سریال ندارند و گاهی در قسمتی می آیند و نقشی ایفا می کنند و می روند وبازهم جنگل می ماند و  پسر شجاع با حرفها و اعمال خنک و نچسب  ومبارز نستوه ای به نام شیپورچی. خط داستانی هر قسمت هم این است که حیوان جدیدی به جنگل می آید که معمولا نظم دلخواه پسر شجاع را به هم می زند . شیپورچی و یاران به حیوان جدید می پیوندند و پسرشجاع برای بار اول از او شکست می خورند ولی بچه پررویی و سریش بازی او باعث می شود یا حیوان عطای مانند جنگل را به لقایش ببخشد و یا متنبه شده و با سیستم جنگل منطبق شود .شیپورچی و یاران هم توبه کرده و به ظاهر پشیمان می شوند و قول می دهند حیوان خوبی باشند تا قسمت بعد .....

 و در  آخر اینکه  راستش ما که الگوی رفتاریمان سوپرمن و اسپایدرمن و رستم بود به اینجا رسیدیم وای به حال  نسلی که الگویش  پسرشجاع باشد. 

 

تفسیر موسیقی بیست وششم - همه چی آرومه !

 

 

 از آنجا که خوانندگان زیادی از ما درخواست تفسیر این آهنگ مشهور و ورد زبان را کردند بعد مدتها به تفسیر موسیقی بر می گردیم تا این ترانه مشهور را مورد بررسی قرار بدهیم

ترانه همه "همه چی آرومه " با صدای حمید طالب زاده و به آهنگسازی "میلاد باران" است.  شعرش متعلق به "مریم اسدی" می باشد  (کلا تجربه ثابت کرده مریمهای که فامیلی آنها از اسامی مردانه تشکیل شده اشعار عشقولانه خوبی می سرایندو می خوانند !) گیتار کلاسیک اثر پنجه اخوی خواننده "عماد طالب زاده" است و باقی قضایا.....

تفسیر شعر:

مرد بقال پرسید: چند من خربزه می خواهی ؟ من از او پرسیدم٬ دل خوش سیری چند؟

ترانه "همه چی آرومه" یک جوری حاوی خوشحالی بیش از حد و بیمورد است یا حداقل تظاهر به این خوشحالی  . به طور کلی از نظر روانشناسانه این ترانه را به چند روش تفسیر می شود کرد

یک -ترانه از قول یک آدمی است که به شدت دل خجسته و ذهن آلت پریشی دارد و کلی دارد از موقعیت فعلی خود لذت می برد و حالش را فرقون فرقون می برد و غمی نداردیا اگر دارد نمی خواهد بیادش بیاورد و دیگر نمی داند از اینهمه خوشبختی چه جور خاکی و با چه تکسچری به سر بریزد و چطور اینهمه خوشبختی را تنقیه کند! 

دو - ترانه می تواند زبانحال یک انسان متوهم باشد که یا روی قرص بوده و یا اسید برداشته و یا قارچ خورده (با جر خوردگی فرق دارد) و یا دو خط گًرد رفته (دقت دارید که افعال استفاده هر یک مواد با دیگری فرق می کند٬حالا هی بگید فارسی زبان کاملی نیست )  و به کمک یکی از این مواد  وارد عالم هالوسینیشن شده و حالا دارد این خزعبلات را سر هم می کند و دنیا را آفتابی مهتابی و به به چه چه میبیند و راضی از روزی اینجور روی اعصاب ملت جفتک چارگوش بازی می کند

سه - عده ای این ترانه را یک ترانه سیاسی می دانند و حاوی یک سری ایهامات . لطفا بحث ۳۰ یا ۳۰ نکنید می خواهید خودتان بروید کلیپش را ببینید.

و اما متن ترانه:

 همه چی آرومه ، تو به من دل بستی
این چه قدر خوبه که ، تو کنارم هستی

در این ابیات خواننده با مطرح کردن اوضاع و آرامش حاضر (ولو از نوع قبل توفان)  و شرایط حاضر و مطرح کردن در کنار بودن پارتنر محترم (یا محترمه) و دل بستن ایشان به خواننده از اوضاع ابراز رضایت می کند و خوشحال است 

همه چی آرومه ، غصه ها خوابیدن
شک نداری دیگه ، تو به احساس من
همه چی آرومه ، من چه قدر خوشحالم
پیشم هستی حالا ، به خودم می بالم
تو به من دل بستی ، از چشات معلومه
من چه قدر خوشبختم ، همه چی آرومه

در این ابیات خواننده از اینکه فعلا به علت آرامش زیادی غصه ها کپه مرگشان را گذاشته اند بسی شاد است و اینکه با موفقیت مخ طرف مورد نظر را طوری زده که ایشان شکش همه ایمان شد و تا باد چنین بادا ٬ ضمن اینکه ایشان هم با علم خاصش از چشمهای دلبر مورد نظر به دلدادگی متقابل پی می برد و از اینهمه خوشبختی که روی سرش کوت شده لذت می برد!

تشنه ی چشماتم ، منو سیرابم کن
منو با لالایی ، دوباره خوابم کن

یکی از منتقدین معتقد است استفاده از کلمات "چشم " و "سیراب "در مصراع اول  تلویحا اشاره دارد به مغازه کله پزی و اینکه خواننده مخ طرفش را بار گذاشته و دارد حسابی می پزد. البته گرچه به نظر بعید نمی آید ولی نشانه های بیشتری نمی بینیم .همانطور که در مصراع دوم متوجه نمی شویم که طرف با این سن و سال نوح وار  هنوز با لالایی خوابش می برد و یا اینکه از روانپریشی حاصل از بی محلی والدبن در ایام کودکی رنج می برد که هنوز برای خواب به لالایی نیازمند است.

بگو این آرامش ، تا ابد پا برجاست
حالا که برق عشق ، تو نگاهت پیداست

در ابیات فوق ایشان از طرفشان گارانتی مادام العمر آرامش می خواهند. غافل از اینکه معمولا آرامش با برق چشم تضاد دارد یعنی جایی که برق و رعد هست خبری از آرامش نیست .

همه چی آرومه ، من چه قدر خوشحالم
پیشم هستی حالا ، به خودم می بالم
تو به من دل بستی ، از چشات معلومه
من چه قدر خوشبختم ، همه چی آرومه

و البته ایشان هنوز بسی خوشحالند و از این مخ زدن و شکار به خودشان افتخار می کنند ضمن اینکه مصراع دوم در بعضی از نسخ به جای "پیشم هستی حالا"   " پیشی ام هستی حالا " نوشته شده که تاکیدی است برتشابه دلبر به گربه  و  ملوس و گوگولی بودن طرف مربوطه و باز تاکید بر آرام بودن همه چیز و خوشحال بودن ایشان و اینکه هر آدم نفهمی فهمید ایشان خوشحال و حوشبختند و قس علیهذا..... 

 درباره نماهنگ

نماهنگ این آهنگ ساخته بچه های بروبکس است . حالا سازنده شاهکارهای مانند "بابا تو کی هستی"  و سوسن خانوم  چرا باید چنین کلیپ بزن دررویی بسازند را باید احتمالا باز در غم نان شب و خرج روزانه دانست . اینکه یک عدد جناب حمید طالب زاده را بکارند جلوی دوربین و یک چادر نماز گل گلی را پشتش تکان بدهندو با چراغ قوه آبی و قرمز آنرا نور پردازی کنند  و ایشان با پیراهن صورتی و کت سورمه ای و یا به سبک مرحوم جعفر قاطبه با پاپیون و شلوار جین دور خودشان بچرخند و بخوانند و بعد در فواصل صحنه ها و به صورت یک در میان یک جفت دست بی ربط و با ربط مونث و مذکر و پیر و جوان و کودک را نشان بدهند که دارند نان بیار کباب ببر بازی می کنند و یا در حال تبادل اجناس و هدایا و تماسهای نزدیک عشقولانه وار از نوع سوم هستند ٬ کاری است که هر کلیپ سازی که از والده محترمه شان قهر کرد بر می آید . به همین سوی چراغ کوجی خان زادوری صدتا بهترش را می سازد. بگذریم که در همین مدت یک فیلم عروسی دیدم که از همین کلیپ و آهنگ به عنوان الگو برای مصفاتر و ملودرماتیک کردن فیلم استفاده کرده بودند و عروس خانم و ماه داماد کلی از این ابتکار بدیع و بی بدیل خودشان خوششان آمده بودند و چقدر خوشحال بودند و به خودشان می بالیدند!  و البته نظر شما بینندگان عزیز را به صحنه آخر جلب می کنیم که دو عاشق دلخسته  با انگشتر برلیان و دستبند پلاتین  و ساعتهای سوئیسی و مانیکور ناخن آنچنانی که شیرین هر ناخن بیست هزار تومانی جریمه دارد  یک عدد ما الشعیر دلستر ( و شاید هم ایستک! ) را با هم و شریکی در گیلاس می ریزند و در پس زمینه کلمه "خوبی "به سلامتی هم سر می کشند و صحنه را با دستهای در هم گره خورده و کلمه" همیشه" به پایان می برند!!

                                                    ارادتمند همیشگی :بایرامعلی!!

 

آی ویل بک ×

 

یکماُ - خیلی وقته ننوشتم . نبودم . رفته بودم وطن برای مدت طولانی.در خدمت خانواده  و دنبال یکسری کارهای عقب افتاده وجلو انداخته شده و صدالبته جایتان خالی رفیق بازی و مهمان بازی و بخور بخور و قس علیهذا...

دویماُ- راستش نوشتم نمی آمد ،الان هم نمی آید، دچار یک نوع یبوست مغزی مزمن شدم. حالا نمی دانم کدام مسهل و روغن کرچکی را استفاده کنم تا این سلولهای خاکستری کمی تکان بخورند! الان هم به این بهانه نوشتم که بلکم شروعی بشود برای نوشتن.

سیماُ - از دوستان عزیزی که این مدت ای - میلاُ و با واسطه احوال حقیر را پرسیدند کمال امتنان و تشکر می شود. خدا را شکر حالم خوب است ملالی نیست الا دوری شما.

چهارماُ- چند نفر از دوستان مجازی را در تهران زیارت کردیم از جمله آقای عین آقای میم آقای قاف خانم دال خانم میم و خانم میم میم و.......بسی مشعوف شدیم و مفتخر از دیدنتان

پنجماُ- می دانم الان خیلی دیر شده .یکبار در این پست که درباره سرود " برپاخیز از جا کن" نوشته بودم به اشتباه سراینده سرود را زنده یاد "سیاوش کسرایی" ذکر کردم. این اشتباه  بعدتر در این برنامه رادیو زمانه هم تکرار شد.تا این که به خاطر اتفاقات سال گذشته این سرود مجددا بر سر زبانها افتاد و خوشبختانه شاعراصلی آن یعنی آقای "علی ندیمی" معلوم شد .و در این مصاحبه در باره آن توضیح کاملی داد .در اینجا یک معذرت خواهی به ایشان بدهکارم که باید حتما مطرح می شد هرچند که دیر هم شده.

ششماَ - این بلاگفا مثل پیکان می ماند. بی کلاس و بی امکانات ولی از بس تو دست است و کار کردن با آن ساده آدم دلش نمی آید جای دیگر اثاث کشی کند مخصوصا اگر آدمی باشد مثل من سرشار از علوم و فنون رایانه ای. به نظر دوستان صاحب نظر از میزبانها (هوست؟ ) موجود کدام بهتر است و بیشتر به درد من می خورد برای اثاث کشی؟ کسی پیشنهادی دارد آیا؟

هفتماَ - اگر این اطراف هستید٬ بروبکس کیوسک این یکشنیه در سالن یوشیز سانفرانسیسکو کنسرت از برق کشیده شده (سلام خانم پیاده رو ) دارند .فرصت داشتید بیایید .سری هم به قسمت فروش الواح فشرده و پیراهن تی مانند بزنید.خدا را چه دیدید شاید آنجا  همدیگر را دیدیم و فرصتی شد با هم آویزان بشویم (یا به قول فرنگی ها هنگ آوت کنیم)

هشتماَ - فعلا عرضی نیست و ملالی . همه چیز آرام است و من چقدر خوشحالم و همین  (هر چی بدتر آدم دروغگو الکی خوشه!) . باقی بقایتان

                                                     اردتمند همیشگی: بایرامعلی!!

* - بر می گردم : عنوان این  پست برگرفته از فیلم ترمیناتور۲ است . آنجا که آقامان آرنولد  نگاه عمیقی به منجی عالم بشریت "جان کانر" می کنداین را می گوید و می رود دنبال بقیه  کارهای خطرناک.

 

 

روزمرگی نس یا اسپیچ فرام اوری دور !

 

         

 

الف - حالا این فیلم آوتار خیلی هم بد و تکراری  ولی خدایی حق هرت لاکر (یا به قول اهالی بی بی سی "مهلکه") نبود این همه اسکار ببرد . کلی فیلم خوب دیگربود . بی انصافها دلشان نیامد حداقل دوتا اسکار را به فیلم برادر کوئنتین تارانتینو بدهند. از اینهمه اسکار فقط یکی به حرامزاده های بی شرف رسید آنهم به خاطر بازی بی نقص کریستف والتز.

ب- چند وقت پیش حین  مراسم گلدن گلاب . رابرت دنیرو بعد از کلی تعریف از مارتین اسکوسیزی  گفت : من و مارتین چهل ساله که با هم دوستیم و همه کار با هم کردیم  غیر از صکث ! فیلمهای اسکورسیزی- دنیرو الان تبدیل به فیلمهای کلاسیک و بیاد ماندندی سینما شدند از گاو خشمگین و راننده تاکسی بگیر تا تنگه وحشت و دوستان خوب . این همکاری کارگردان و بازیگر اکنون بین اسکورسیزی و دی کاپریو ادامه دارد . جزیره شاتر چهارمین همکاری این دونفر است و دی کاپریو روز به روز بهتر می شود. دیگر از آن جوان خوش بر و روی و دلبرکش فیلم تایتانیک خبری نیست . فیلم دو ساعت تمام در هول و تکان و دلهره نگه تان می دارد. به قول مظفرالدین شاه به راستی در آن اتاق تاریک با ما چه کردند!  

ج- خانم رویا صدر یا همان بی بی گل از سال ۸۲ روی کتابی در مورد  طنز وبلاگی کار کرده اند و آخر سر هم دوستان در وزارت جلیله ارشاد کتاب ایشان را غیرقابل چاپ تشخیص داده اند تا بدین وسیله از اینهمه زحمت و تلاش خانم صدر سپاسگزاری کرده باشند . ایشان هم دست آخر کتاب را به صورت فایل پی دی اف برای دانلود رایگان به عنوان عیدی روی وبلاگ گذاشته اند . حکایت "راپورت یوم هالووین" بنده هم در صفحه ۴۶ کتاب هست . خانم صدر دست مریزاد و ممنون بابت این عیدی دلچسب.

 د-  ماه مارس  امسال ماه سرشماری عمومی در آمریکا است . دوستان در انجمن های ایرانی خیلی توصیه دارند که وقت پر کردن فرم سرشماری در قسمت نژاد یا Race حتما مرقوم بفرمایید ایرانی - آمریکایی .با معلوم شدن تعداد دقیق ایرانی ها و رسیدن به حد مشخصی دولت موظف است سرویسهای مثل پرستاران فارسی زبان و یا راهنما فارسی زبان در تلفن ۹۱۱ و سایر خدمات را به جامعه ایرانی بدهد ضمن اینکه سایر سیاستمدار هم برای به فکر می افتند برای جلب آرا این اقلیت ارتباط نزدیکتر با آنها داشته باشند خلاصه اینکه" به شمار بیایید " . گرچه بسیاری از هموطنان بر اساس تئوری دائی جان ناپلئون از همکاری و پر کردن فرم و دادن اطلاعات درست فراری هستند .این ویدیو مازیار جبرانی را که بچه های ایرانیکن زحمت آنرا کشیده اند در این زمینه ببینید.

ه - کنسرت محسن نامجو در استنفورد چسبید. جای دوستان خالی .این بار به عکس همیشه  نامجو با ارکستر به صحنه آمد چند نفر از گروه کیوسک و چند موسیقی دان بیشتر . تنها اشکالش (به نظر من البته) این بود که محسن خان خودش نباید یک تنه هم شعر بگوید و اهنگسازی کند و بخواند و ساز بزند و ارکستربندی کند و رهبری ارکستر را به عهده بگیرد.قسمتهایی از کار را  افراد دیگری هم میتواند انجام بدهند.آنشب  ارکستربندی و اجرا گاهی خیلی شلوغ می شد و نامجو برای پوشش دادن آن مجبور می شد بیش از حد به روی حنجره نازنینش فشار بیاورد. اشعار هم بیشتر از متون کلاسیک بودند . از اشعار سبک نامجو فقط یک ترانه ارائه شد با این مطلع:

من از دل کناری نجستم/تو هم هیچ یادم نکردی/تو آدم حسابم نکردی/توهم باقالی بارم نکردی!

  و-  بوی بهار همه جا احساس می شود حتی در جایی مثل اینجا که تغییرات فصلی چندان محسوس نیست . شکوفه های خیلی از درختها باز شدندو کوه ها سبز . عکس را چندروز پیش در همین حوالی گرفتم . عنوان عکس "بهار اومد گلها دونه دونه وا شد" !

ز - باقی بقایتان

 

تفسیر موسیقی بیست و پنجم  _ مهربونی

 

امروز  همزمان است با  هشتم مارس المبارک و ایام گرامیداشت این روز خجسته  . برای همین یک برنامه ویژه داریم برای این روز و بعد آنهم به خدای بزرگ پناه می بریم برای حفظ جانمان ٬ خدا آخر عاقبت همه را ختم به خیر کناد.

 

آهنگ مهربونی یک جور ترانه  شکر یک مرد خانواده است از شرایط موجود  زندگی  ٬ شکر از همه نعمات و چیزهایی که زندگی به این مرد خوشبخت عطا کرده و نعمت را بر او تمام گردانیده . مردانی که نسل آنها مثل تیراناسوزوروس و آرکثوپتریکس  منقرض شده و بزودی تنها در کتابها و موزه تاریخ طبیعی می شود آثاری از آنها دید. بگذریم که در همین آهنگ و ویدیو کلیپ هم تا آخر معلوم نمی شود آیا این ماجرا واقعی است  یا توهم و خیالی بیش نیست . آنهم با توجه به سابقه این خواننده در امور توهم و رویا پردازی و ترانه ای مانند :من اینهمه خوشبختی  محاله!محاله!

 تفسیر شعر: 

زن خوب فرمانبر پارسا       کند مرد درویش را پادشا
برو پنج نوبت بزن بر درت       چو یاری موافق بود در برت

                                                                           ( شیخ اجل سعدی )

شاد و شاد و شاد و شاد و شادم و شادم از دولت عشقت

در ابتدا خواننده شادی زایدالوصف و رضایت خاطر خود را از شرایط موجود بیان می کند. آهنگ از حالت مبهم فید این می شود به پیش در آمد کوتاهی و سپس ریتم آشنا شش و هشت  بر این شادی و خوشحالی تاکید می کند . اما دلیل اینهمه شادی و رضایت چیست؟ به ابیات بعدی توجه کنید:

البته كه زيبايي،‌ زيبا مثل گل هايي
البته كه مي دونم دلچسب و دل آرايي
ولي بيشتر از اين ها، مهربونيتو دوست دارم
خانوميتو دوست دارم
با وفا بودنتو، با صفا بودنتو
با خدا بودنتو دوست دارم
با وفا بودنتو، با صفا بودنتو
با خدا بودنتو دوست دارم
خواننده در این ابیات ابتدا با ستایش محبوب و پارتنر محترمه از خصوصیات فیزیکی و ظاهری مشارالیها ٬زیبایی ٬ دلچسب و دل آرایی وی تعریف می کند و به ایشان تاکید می کند که بر همه این خصوصیات اشراف و آگاهی دارد ولی اینهاهمه دلیل عشق و علاقه قلبی ایشان نیست بلکه دلیل اصلی داشتن اخلاق حسنه و پسندیده ای  مانند مهربانی ٬ خانمیت!! با خدا بودن و ایمان الهی! با وفایی ! با صفایی در این همسر محترم است خلاصه عزیز برادر صورت زیبا رها کن سیرت رها بجو!  
دلم عادت نداره بر تب و تاب
تو به من مثل ستاره ها بتاب
خونه ي عشقو نشون من بده
نذار عاشق بمونم فقط تو خواب
در این ابیات خواننده ما ضمن اینکه خصوصیات اخلاقی خود را تعریف می کند و اینکه دوست دارد آب تو دلش تکان نخورد از این پارتنر عزیز می خواهد مانند ستاره شمالی و دب اکبر و هفت خواهر پروین راه را به او نشان بدهد . عشق واقعی را هویدا کند و نگذارد فقط در خواب عاشق بماند ( این مصرع کمی شبه برانگیز است . آیا منظور خواننده ویدیو کلیپ قبلی او و دیدن خواب و رویا است؟ یا همان که قبلا اشاره شد و مبهم بودن واقعی بودن موضوع این آهنگ )
شاد و شاد و شاد و شاد و شاد و شادم از دولت عشقت
شاد و شاد و شاد و شاد و شاد و شادم از شوكت عشقت
منو خوشبخت مي كنه بركت عشقت
ما رو خوشبخت مي كنه بركت عشقت
مهربونيتو دوست دارم
خانوميتو دوست دارم
با وفا بودنتو، با صفا بودنتو
با خدا بودنتو دوست دارم

در اینجا او اشاره می کند یه شادی و خوشحالی زاید الوصوف او از شرایط موجود ( نه جان من بیا و ناراحت هم باش! ) و شادی که از صدقه این عشق در خانه او حکمفرماست و  باز هم صفات پسندیده و فضایل همسرشان را که باعث علاقه و عشق می دانند.  

اگه دل فقط بره دنبال چشم و ابرو
يا پي مال و منال هر طرف و به هر سو
چه بسيار بهتر از من ها واسه تو
چه بسيار دلبر زيبا واسه من
ولي حسن جمال به تبي بنده
ثروت و مال به شبي بنده
واسه ي همينه مهربونيتو دوست دارم
خانوميتو دوست دارم
با وفا بودنتو، با صفا بودنتو
با خدا بودنتو دوست دارم

 در اینجا جناب خواننده به سبک آقایان علما شروع می کند به پند و اندرز و امر به معروف و نهی از منکر و خاطر نشان می کند که اگر چشم انسانی فقط ظواهر امر را ببیند یا با زیبایی ها ملاک انتخاب باشند برای طرفین انتخابها و جانشینهای بهتر وجود دارد ولی علی ایهاالحال  زیبایی و جمال چیزهای پایداری نیستند (یک چیزی در مایه های علم بهتر است یا ثروت! ) و بهتر است که طرفین با تکیه به همین هدایا اللهی مثل دو کبوتر عشق به زندگی خود ادامه بدهند .

    در باره نماهنگ :

نماهنگ این ترانه از آثار جاویدان استاد الک (بر کسر لام نه فتح آن )  کارتیو اخوی جناب کامرون کارتیو است . حکایت این مرد خوشبخت را در کلیپ می بینیم که دست در جیبش کرده راست راست در خانه می گردد و همسرش همه کارها را انجام می دهد. چایی می آورد ٬ به امور بچه ها رسیدگی می کند . سفره غذا را می چیند٬به شست و شو و نظافت می پردازد٬ لباس اتو می کند و کانون گرم خانواده را داغ  داغ می کند٬ و کلیه این کارها را با روی بشاش و خندان و در حالی که خود را برای همسر محترم آراسته و آرایش کرده  و می بینیم که حتی در هنگام انجام کارهای منزل این سنت را فراموش نمی کند که آن بزرگوار فرمودند :خویش را برای شوی خود زینت کنید ولو به کمی حنا باشد!

نکته : ما سر از کار دختر بچه دوم در کلیپ در نیاوردیم؟ به نظر شما چرا یکی از بچه ها موی مشکی دارد و دیگری موی بلوند؟و بعضی اوقات در کلیپ هست و گاهی نیست!

در انتها این  آهنگ را تقدیم میکنم به همه خوانندگان عزیز . هشتم مارس هم مبارک

                                                            ارادتمند همیشگی: بایرامعلی!!

      

تفسیر موسیقی بیست و چهارم - کریسمس در لاس وگاس !

 

راستش از شما چه پنهان .شما که غریبه نیستید .اصلا نه حال و حوصله اش بود و نه وقتش .با این شرایط  ٬ اوضاع جاری و این چیزها خندیدن دل و دماغ می خواهد . آنهم با پست آه و ناله قبلی که این شبه را برای عده ای به وجود آورد که احتمالا بایرام ریق رحمت را شب  نیو یرز ایو سال جدید!  سر کشیده و خودکشی و اینها . نه این کارها را نکردیم ولی راستش طنزمان هم نمی آمد و خشکیده بود ولی وقتی یک همچنین شاهکاری را میبینی آیا انصاف است در موردش کیبرد فرسایی نکنی؟ حتی اگر نزدیک به یک ماه از کریسمس هم گذشته باشد . اولش گفتم باشد سال بعد. بعد با خودم گفتم اووووههههه تا سال بعد کی مرده و کی زنده .پس به سبک مجری های گوگولی سدا و صیما ! این کلیپ را با هم می بینیم پس از آن با ادامه پست در خدمت شما خواهیم بود

 

 

 تاریخچه : لاس وگاس  معروفترین شهر ایالت نوادا  را بسیاری پایتخت عشق و حال  می دانند. شهری که به علت همین به "شهر گناه" معروف است. توریستی که به لاس وگاس می آید تنها به علت عشق و حال و خالی کردن کلیه عقده های موجود و غیر موجود می آید از این رو برنامه ریزی به گونه ای است که توریستها رو جوری بچلانند که تا قران و سنت آخر موجودی را آنجا خرج کنند و بعد ورشکسته و مقروض بفرستتشان رد کارشان . این کسب کار و در آمد همیشه برقرار است به غیر از یک موقع سال . ایام کریسمس که توریستهای آمریکایی دچار نوستالژی  میشوند و احساساتش به طرز قلنبه گرایانه می زند بالا و همه راهی خانه هایشان می شوند و برای همین اوضاع کار و کاسبی در لاس به وگاس به حداقل می رسد . اینجا بود که عده ای از هموطنان عزیزمان که بوی دل انگیز پول را از فرسنگها دور می فهمند دست به کار شدند و با توجه به اینکه اکثر ایرانی ها کریسمس را جشن نمی گیرند (مثلا)٬ جشنواره کریسمس وگاس را براه انداختند . از هتل دارها که در آن ایام مگس میپرانند تخفیقهای کلی گرفتندو چند کنسرت نی ناش ناش و آنچنانی هم راه انداختند و یک پکیج ارزان ایرانی پسند شامل چند کنسرت و پول هتل و بوفه مجانی به سیستم "کاه مال خودت نیست ولی به کاهدون هم رحم نکن " را هم زدند تنگش و این تبدیل شدبه سنت ایرانی " کریسمس در لاس وگاس"  .از بانیان و خیرین این طرح می توان به جناب علیرضا امیر قاسمی  صاحب شبکه جهانی تپش که "اینروزها همه آنرا نیگا می کنند شما چطور" اشاره کرد که خیلی تلاش می کند نسخه ایرانی رابرت مرداک سلطان رسانه ها بشود . برای همین است که از یک ماه مانده به کریسمس گوش فلک را کر می کند که "بار دیگر جشن نور صدا در شهر رویایی وگاس با حضور آقای صدا و خانوم ولووم و اعتبار موسیقی و آبروی فرهنگ و ملکه صحنه ها و بی بی خاطره ها و جاودانه صدای عشق و......" برگزار می شود . به نظر میرسد این کلیپ هم در همین راستا ساخته شده باشد. یک کلیپ سفارشی برای تشویق آحاد ایرانیان برای رفتن به لاس وگاس

"What happens in Vegas, stays in Vegas"

قبلا ترانه ضد مرد سالارانه آقا بالاسر  از خانم تارا را تفسیر کرده بودیم .اکنون به سراغ ترانه جدید لاس وگاس از آلبوم جدید ایشان "هدیه"  می رویم .آلبومی که به زعم خود ایشان شش سال برایش زحمت کشیده اند تا کار متفاوت و نویی ارائه دهند (واقعا کور بشه هرکی اینهم تفاوت و نوآوری و هنر رو نمیبینه! ) . به هر حال ترانه به سنت ترانه های کریسمس با صدای موزون سم گوزنهای شمالی که سورتمه بابا نوئل را می شکند شروع می شود. خانم تارا را می بینیم که با با لباس دوگانه (کلاه دور خز دار با آستین حلقه ای) با شادی وشعف مشغول تزیین درخت کاج کریسمس هستند .ایشان چند بیتی در مدح آمدن کریسمس و حال و هوای موجود میخوانند و همه را به شادی و آماده شدن برای سال جدید فرا می خوانند .

فصل کریسمس رسیده/ روی کوه ها سفیده/همه جا چراغونی /فصل و سال جدیده/ لباس تازه تن کنیم/دوستا رو خبر کنیم /این جشن زمستونو /بریم باهم سفر کنیم

 تصویر از کلبه جنگلی ایشان در شهر دنور کات می شود به رانندگی در خیابانهای وگاس  و البته استفاده از یکدستگاه ائوذی قرمز کروک در ادامه سنت همیشگی استفاده از خودرو در ویدیو کلیپ های ایرانی . حالا اینکه در هوای سرد ماه دسامبر نشستن با لباس آستین کوتاه در ماشین کانورتبل چقدر می تواند حقیقت داشته باشد را می گذاریم به عهده خودتان . در صحنه های بعدی خانم تارا و نوچه همیشه خندان ایشان را می بینم که مشغول رقص و شادی و ترنم و انجام حرکات موزون در کوچه پس کوچه های وگاس هستند و از امدن فصل کریسمس و سال جدید و دیدن دوستان در پوست خود نمی گنجند و مرتب این ترجیع بند را تکرار می کنند:

بزن بریم به لاس وگاس/ که دیدار ایرونیاس/ غم بسه غصه بسه / چون دیگه کریسمسه

در این ابیات با دعوت سفر همه به شهر گناه برای گرد امدن هموطنان ایرانی . همه را به علت رسیدن ایام الله کریسمس به شادی دعوت کرده و از خوردن غم و غصه نهی می کند (البته گلاب برویتان٬ دلیل  اینکه واژه کریسمس را یک جوری خاص و مورد دار ! تلفظ می کند را نمی دانیم ٬از خودشان بپرسید!)

رفیقهای راه دور/همه جمع بشیم دوباره/ این دل دیوونه من/چه کنم آروم نداره/روز و شبها رو می شمارم/ساعتها رو دونه دونه / واسه دیدار بی قرارم / شوقمو  خدا میدونه/

در این ابیات خواننده طی یک فراخوان عمومی همه دوستان را دعوت به گرد هم آمدن می کند. دربیت بعدی این شبه به وجود می آید که دوستان برای چاره کردن دل نا آرام و دیوانه او فرا خوانده شده اند در بیت سوم و چهارم متوجه دلیل این ناآرامی می شویم. روز و شب و حتی ساعت شماری برای آن سه روز و چهارشب موعود در لاس وگاس است و قراری که توضیح بیشتری درباره آن نمی دهد  و صد البته چیزی که در وگاس اتفاق بیافتد در وگاس می ماند.

 این ترانه تقدیم می شود به خانم ساعت شنی که ما را با این آهنگ جاودانی  آشنا کرد. 

 

 

جستاری ژرف پیرامون اختلاط لغات لسان فارسی با فارین لنگویجز

 

           

 

  چیستان شگفت آور آمیزش واژگان سره پارسی با سایر واژگان ورودی از زبانهای بیگانه چالشی بزرگ بوده که همواره پندار خردمندان و دانشمندان را به خود پرداخته و ایشان همیشه در پی یافتن چاره و راهکاری در خور جهت درمان این بیماری و پاسداشت از گنجینه ارزشمند زبان مادری بوده اند. چه آنکه نگهبانی از این دستاورد بزرگ نیاکان پاک نهاد ما باری است که بردوش تک تک مردم نیک نهاد میهن بزرگ و دوست داشتنی ما نهاده شده.

علی ایها الحال اوضاع خطیر و موقعیتهای صعب العلاجی که معلول این امتزاج لسانی و اختلاط لغات می باشد برای آحاد و جمیع افراد جامعه اعم از صغیر و کبیرو امی و منورالفکر  اظهر من الشمس بوده و به ضرس قاطع مضرات منحوس حاصل این استعمال تکرر و اصرار در آن را به عینه در اطفال و بالغین رویت می شود که مکررا و مخصوصن! به یکی از علائم تفاخر و تظاهر به عوام مبدل شده  و قس علیهذا....

یعنی اگر شما اینگونه کانسیدر کنید که این مالتی میکسچر وردس جدید و دیلی یوز مادر تانگز با واژگانی که از فارین لنگویجز اورجین گرفته اند چه میکسد آپ دنجرناکی می باشد که نات اونلی باعث فید آوت شدن عبارات و فریزهای لوکال می باشد بات آلسو  استراکچر زبان مادری را دمولیش می کند و چلنجهای بزرگی برای یوزرهای محلی به وجود می آورد.فور اگزمپل نمونه تیپیکال این سوسایتی ها در بسیاری از جاهای آنور دریا و سیتی زنهای آنان وجود دارد .اسپشیالی کودکان سکند جنریشن که زبان فارسی نیتیو لانگویچ برای آنها نمی شود و آنرا آکادمیک استایل  نمی آموزند بیشتر آیزرو می شود .

همچنین در سوسایته های که ایمیگراسیون کرده اند و ژنراسیون بعدی در آن سوسایته رشد کرده و به آکولته و فاکولته رفته این دیفراسیون بیشتر است و تبدیل می شود به یک ماژور کولتوقل پروبلم . که ژمه قادر به بهبودی آن نمی شویم  اوتقه ساج یک رولسیون بزرگ در ان رو شود وقمان در بعضی جاها که این زبان پقله می شود هیچ نفر کمپقان نمی شود که کِل لانگ  پقله می شود.

زین سبب یافت چاره در خور و راهکاری شایان و بایسته از جهت پاد کردن چالشهای یافته شده و یاد شده در بالای این نوشته از اهم امور و واجبات فورس ماژور  مسئولین و اکابر قوم و عظام و گاهاً کل آحاد پپل است آدروایز اگر به این کیس ایمپورتانت را ایگنور کنیم و دوسیه آنرا اتانسیون نکنیم نتیجتن  فست ریزالت آن را سو فار خواهیم دید. آنگاه زبان شیرین  مادری را به تنهایی در تماشاگه خانه ها و نوشتار پیشینیان از روزگاران گدشته یافت خواهیم کرد و این راهکاری خواهد بود دردناک و ناپذیرفتی جهت به کاربری زبان پاک و سره مادری در میهن آریایی ما !

 

 

D'oooooooohhhh

 

                     

شهرت و ثروت دو وسوسه ای  است که در وجود همه آدمها وجود دارد حالا کم یا زیاد . اینطور می شود که مارج سیمپسون معروف بلاخره در مقابله این وسوسه تسلیم شد و در روی جلد مجله "تفریح پسر" ماه نوامبر امسال ظاهر شد . ظاهرا شرایط رکود اقتصادی هم در این مورد بی تاثیر نبوده . امروز فرداست که مسئولین راکتور اسپرینگ فیلد عذر شوهر ایشان یعنی جناب هومر سیمپسون را بخواهند و بیکار بشود. هر چه باشد روز به روز دست و واسطه در صنعت هسته ای بیشتر میشود و رقابت سختر٬ آنهم در دوره زمانی که بچه نه ساله در زیرزمین خانه اورانیوم غنی می کند معلوم است که جا برای آدم تنبل و تن پروری مثل هومر تنگ می شود . مارج هم با این شرایط تصمیمش را گرفت تا جلوی دوربین عکاسان قرار بگیرد و به جرگه مدلها بپیوندد. از واکنش هومر هنوز خبری در دست نیست . احتمالا با دیدن این عکسها یکی از D'ooh  های معروفش را خواهد گفت!

 

پ.ن  :  D'ooh  تکیه کلام هومر است و معمولا آنرا زمانی که گند بالا می آورد یا کارها بروفق مراد او پیش نمی رود  به کار می برد . این  اصطلاح از اختراعات دن کاستلانتا گوینده نقش هومرسیمپسون است که امروزه وارد فرهنگ عامه شده و از سال ۲۰۰۲وارد دیکشنری اکسفورد هم شده( به معنی لعنتی- یا با عصبانیت غر زدن) 

 

خظبه من باب سوم سنه کتابت بلاگ یا رساله هفت پند

 

دوستان و آشنایان٬  کاتبین محترم بلاگات ٬ قارئین عزیز٬ خلق عزیز وبلاگستان  

الیوم یعنی چهاردهم مهر ماه  سیّم سال است که این حقیر این بلاگ را کتابت می کند و البت از شما یاران موافق چه پنهان که دویستمین پست این وبلاگ هم است . و این اتفاقی است میمون و مبارک.  زین رو امروز خطبه ای  خواهم گفت جهت معارفه نوبلاگرین با این امر مهمه و البت مفتاح نصر در آن  و اشتهار در کتابت بلاگ.  چندان که بدانند با اعتصام به این امور پله های ترقی را به سرعت و طرفة العینی در خواهند نوردید .پس بر آن اهتمام کنند٬ باشد که رستگار شوند.

یکم - دوستان بدانید که بلاگر همواره از بالا بر دیگران می نگرد .همچون نگاه سلطان بر رعایا و عاقل اندر سفیه ٬ دیگران لیاقت جفت کردن کفشهای شما را ندارند چه رسد به همصحبتی و معاشرت باشما . اگر قدری سابقه فعالیت قبلی در جراید و طبع و نشر و یا در دارالصوت و تله ویزیون هم داشته باشید که زهی سعادت ! دیگران باید غلامی شما را کنند. پس همواره با تبخر و دیده تحقیر بر دیگران نگرید.

دیّم - علیکم به ناله٬ علیکم به ناله .  همانا بدانید که بلاگ نویسی که ناله نکند بلاگ نویس نیست . امر مقدس ناله و زنجموره از اهم امور بلاگت و بلاغت  باشد. همواره ناله کنید و خود را به دیپراسیون و افسردگی مبتلا نشان دهید . ولو در روضه فردوس و جنات اعلیین باشید و با حوران و غلمان مشغول ٬ناله کنید و از وضع موجود بنالید و خود را در آتش جهنم نشان دهید . در منتهای شادی و حتی اینکه در بعض اعضا عروسی و پایکوبی و دست افشانی برقرار باشد از صنعت شریفه "ننه من غریبم " غافل مباشید.

سیّم - چاک دهان را بازکنید و هرچه می خواهید از ادبیات چاروارداری و لسان اهالی غیور  چاله میدان و لغات سه نقطه استفاده کنید. الفاظ کاف دار ثلاثه !  را به کرات و بی جا و با جا  کتابت کنید و اسامی جمیل عورتین و اعضاو اسافل  و جوارح مربوطه را مکّرر تحریر کنید. افعال مرتبط به گشنی و جماع و قضای حاجت را با دلیل و بدون آن چنان نقل نبات استعمال کنید . همانا بدانید که انتولکچوالیته و تنورافکار بدون استفاده ار این الفاظ ممکن نبود و احدی به غنای فرهنگی و علم و فرهنگ شما مستحضر نخواهد شد.

چهارم - اگر از طایفه اناث هستید مکرر خاطر نشان کنید "مرد خوب مرد مرده است " اگر جزء ذکور هستید بر این نکته ابرام ورزید که " زن و اژدها هر دو در خاک به " . اگر از دسته یالغوزین و مجردان هستید بر ریش متاهلین بخندید سخت و اگر متاهل هستید بر حال زار مجردان متاثر شوید و بهر آنان دل سوزانید . بدانید و آگاه باشید که هر طایفه که از شما نباشند لاجرم جرء دسته  ضالین و خاسرون خواهند بود . شما خوبید. 

پنجم - دائما در حال قی و استفراغ و اسهال از افعال و اعمال  دیگران باشید . بر کردار٬ سلائق و گفته های دیگران خرده گیرید و آنان را به حماقت و گاگولی و ابتذال  متهم و حالتان از ایشان بهم بخورد . اگر استفراغ به شما دست داد شما با او دست ندهید.

ششم . همانا بدانید که قطب شمائید که زمین و کائنات و خلایق بر گرد شما می گردند .  دیگران دایره اند و شما نقطه پرگار ٬ شما هسته اید و دیگران  ذره  و دائم بر این قطب عالم بودن خویش تاکید ورزید و تاکید کنید اگر نبودید چهارستون وبلاگستان از هم می پاشید و فزرتش قنصور می گشت.

هفتم - از ابتذال ٬سطحی نگری ٬ اعمال بی کلاس و بی اتیکت ٬ اجتواد ! غافل نباشید ٬به دیده تحقیر بر آن ننگرید و گاهی بر آن اقدام کنید . بدانید این امور غذای روح و تسکین امراض ناشی از منورالفکری بیهوده و بدون استعمال است .اگر نیودن این امور که بهتر بود بشر سرش را بگذارد و بمیرد.

و دست آخر....

 اللهم اشفع کل مریض و اختم کل امور به الخیر و زید  قارئین وبلاگنا ولو به ریدر و احفظ لنا و وبلاگنا من الفیلتر و من شر بلایا و الخناس و قوم الظالمین. السلام علیکم و رحمت الله و  برکاته.

                                                                    الاحقر :شیخ بایرام

                                                  ششم شوال برابر چهارده میزان سنه ۱۳۸۸

 

 

"کپی رایت نوستالژی"  یا  " وقف برای صالحات باقیات "

 

یکی از اولین چیزهایی که رسیدن پاییز و ماه مهر یاد آدم می اندازد باز شدن مدارس است . خاطره ای که همه ما به نحوی با آن درگیر هستیم . سال پیش همین موقع ها پستی   نوشتم و چند عدد از عکسهای وسایل دوره تحصیل که الان دیگر جزء اشیا باستانی به حساب می آیند ٬گذاشتم . این پست از استقبال شایان ذکری! برخوردار شد و بعدهم از آنجا که دوستان محبت دارند بدون اجازه عکسها را برداشتند و در وبلاگها و وبسایتها گذاشتند و به هم ایمیل کردند! بر روی آن آهنگ گذاشتند و ویدیو کلیپ گذاشتند . فقط مانده بود که جناب کوجی زادوری یک ویدیو کلیپ آنچنانی با عکسهای این حقیر و صد البته حرکات موزون مه پیکران مکزیکی و برزیلی از آن بسازد که خوشبختانه کار به آنجا نکشید . امسال مجددا با رسیدن ایام مدرسه تب این عکسها گل کرد و وقتی سری به گودر و فرفر و چهره کتاب و سایر جاها می زنی این عکسها را می بینی .و  ایمیل پشت ایمیل حاوی این عکسها می رسد ( البته خیلی از آنها را کسانی می فرستند که مرجع عکسها را می دانند )  حتی این دوست عزیز عکسها بنده را با یک سری عکس دیگر که معلوم نیست متعلق به کدام فلکزده دیگری است در وبلاگش گذاشته و خوانندگان هم کلی با احساسات ورقلمبیده شده از ایشان استقبال کردند. حالا نه اینکه فکر کنید خدای ناکرده بنده ناراحت هستم . بنده جان ناقابلی دارم و عکسهای ناقابلتری !!  اصلا این بذل و بخشش جزء صفات حسنه ملی ماست . وقتی سهم پنجاه درصدی دریای خزر (مازندران سابق ) را تبدیل می کنیم به بیست درصد و همین بیست درصد را همه می بخشیم به همسایه های مهربان شمالی . وقتی کل سهممان از خلیج العربی (فارس سابق) را به همسایه های جنوبی می بخشیم . وقتی پول  نفتمان را می دهیم تا خواهران و برادران لبنانی و سوری با  آن خوش باشند و در صیدا و لاذقیه و سایر سواحل مدیترانه همراه با گوش کردن به صدای نانسی عجرم و امر دیاب از زندگی لذت ببرند آنموقع من بیاییم به خاطر چهار تا عکس پیزوری غیرحرفه ای اعتراض کنم ؟ حاشا و کلا ! اصلا من این عکسها را وقف وبلاگستان کردم .

لابد می پرسید پس اینها را برای چه می نویسی ؟ بنده می خواستم  بگوییم حالا نوستولهایتان قسمت می کنید عیبی ندارد ما خودمان هم اینکاره ایم  اما جان هرکسی که دوست دارید ادای این بچه مثبتهای حال بهم زن را در نیاورید که ٬ آخ ٬اوخ٬ ای داد بیداد ٬دلمان برای اول مهر تنگ شده و نم چشم و اشک حسرت و یادش به خیر و اینها . می خواهم ببینم آیا  روزی ضدحال تر و بدتر از اول مهر و فردای سیزده بدر وجود دارد ؟ نه ٬ بینکم و بین الله ؟ اگر هم اینها را واقعا از ته دل می گویید توصیه می کنم خودتان را به روانشناسی ٬ متخصصی ٬ کارشناسی ٬ چیزی نشان بدهید . شما مشکل دارید دوست عزیز !!!

    فکر شنبه تلخ می سازد جمعه اطفال را / عشرت امروز بی اندیشه فردا خوش است

                                                     ارادتمند همیشگی :بایرامعلی!

 

میوه جات در گذر تاریخ   یا   potatotical government

 

علی قرائن مشهوده و دلایل متعدده  نقش میوه جات و صیفی جات  به غیر نقش در معاش یومیه خلایق  و نقش ظاهر این فواکهه٬  نقش خفی و مستتر هم دارند که علی ابتدا خلقت آدم ابوالبشر همراه و همزاد او بوده و از وی منفک نبوده یعنی از همان روز که شیطان لعین حوا را فریفت تا به همراه آدم سیب بخورند تا به سبب آن رب جلیل هردو را به پس گردنی و تیپا از بهشت برین به عرش زیرین براناد تا در این دنیای دون بمانند و علی یوم القیامه خاک بر سرشان ریزند.

 و البت که قول و حدیث و روایت در این باب زیاد است و باعث اطاله کلام و پست چند صد گیگا دیتا می شود پس به مختصری اشارت می کنیم .

پس آورده اند چون فرستادگان خلیفه عباسی به نزد یعقوب لیث رسیدند او را دیدند که پیازی و نان در بر نهاده پس فرستادگان او را گفت :خلیفه را گویید که یا به بغداد آیم و خشتک خلیفه بر سرش کشم و عمارت بر سرش خراب کنم یا بمانم به همین نان و پیاز قناعت کنم.

از همان است که این میوه جات اهمیت سوق الجیشی فراوان یافتند. آغا محمدخان قاجار  بر سر خربزه ای  کشته شد.  بلوای مشروطه بر سر تجار شکر راه افتادی و این قبیل ادامه داشتی تا زمان حاضر . چون آن مرد فاضل  پنج سال پیش اعلام کرد که دولتمرد کسی است که بر سیب زمینی اهمیت نهد هیچ کس جدی نگرفت و خلق بر او خندیدند . چون زمانی گذشت اهمیت این سخنان حکیمانه  آشکار گشت . سالی بعد گوجه فرنگ نایاب شد و گران خلق اعتراض کردند پس محمود بفرمود که گوجه فرنگی اصلا گران نباشد چون در بقالی محل ما ارزان باشد و به ثمن بخس.  پس ملت هجوم اوردند و از انجا ابتیاع کردند.  مدتی بعدآن سیب زمینی نایاب گشت و پس فرمود تا سیب زمینی حکومتی بر سر خوان رعایا و جیره خواران پدیدار گشتی از آنروز آنرا دولت سیب زمینی نامیدند و  هکذا که پرتقال صهیونیستی  محصول بنی اسرائیل در بازار پدیدار شدی که فراوان بود ارزان  و گذشت تا انکه چند صباح قبل  محمود وزیر صحیه  را هلویی!!  نامید به غایت ماکول و خلایق را معلوم گشت که لفظ هلو صفت تمجید باشد کل خلایق را اعم از مذکر و مونث . زین سبب است که بر شماست که حق میوه جات را بشناسید آنها را اکرام کنید  و بدانید که فرموده اند " من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق" هر چند پیاز هم خودش را داخل میوه جات کرده باشد.

 

                                                        

 

شهوت شبه برانگیز  اشتهار !

 

 

   و من روزی مشهور خواهم شد ٬ به هر راهی که بتوانم و بشود .خوابش را دیده ام و به دلم هم برات شده ٬ من روزی این عطش فروخفته و سرکوب شده اشتهار را سیراب خواهم کرد به هر طریقی که ممکن شود و بای نحو کان . من آتش شهوت دامنگیر سلبریتی بودن را ارضا خواهم کرد ولو در این راه مثل بولدوزر از روی همه چیز و همه کس رد شوم . من مرید و عبید آن بزرگ مرد ایتالیایی هستم که گفت :هدف وسیله را توجیه می کند.

روزی من کتابی خواهم نوشت .کتابی که مشهورشودو پرآوازه ٬اسمش را می گذارم "قهوه خانه تنبک" در آن حرفهای گنده گنده خواهم زد مثل ماموت و دایناسور و زرافه ٬ خواهم گفت نیچه و گوته دوست جون من هستند و اسحاق نیوتون با من چای قند پهلو می زند .کتاب من یک جفت دوجین بار چاپ می شود و اگر بچه ام پرسید که بابا  چرا  تو در زندگی پخی نشدی ؟ کتابم را نشان می دهم  و بهش می گویم چرا پخی شدم بوش از اینجا می آید گیرم بوش هم نیاید  نسخه ژنریک وطنی اش می آید.  ولی از پاچه خواری و پهن کردن دستمال یزدی چیزی به او نمی گویم و این حکایت عبید زاکانی را برایش نمی خوانم  : ...........ندیم محمود را گفت من ندیم توام نه ندیم بادنجان مرا چیزی باید گفت که تو را خوش آید نه بادنجان را.

  و روزی من مشهور خواهم شد فیلمی خواهم ساخت به نام مطرودین . به سبک نمایش روحوضی شادروان کریم شیره ای و شیخ حسین شیپور  یک عده روی صحنه ولگردی و خوشمزه گی  کنندو یک بایرام هم داشته باشد تا نمکش را بیشتر کند و همه به هم متلک بگویند و هرهر و کرو کر کنند و گاز شیمیایی بزنند تا ملت تشنه شادی  از خنده روده بر شوند  و من سه هزار میلیون بار بلیط خواهم فروخت تا عوام این شاهکار را تماشا کنند و با پولش نه یک مرغ و دو مرغ  بلکه سیصد مرغ می گیرم.

 و روزی من مشهور خواهم شد.  سریالی خواهم ساخت و پول بی زبان نفت را بی حساب و کتاب خرج آن می کنم تا ملت شاهکار من را ببیند که فرعون مصر چگونه به لهجه مردم اصفهان می گوید : آ یوسف شوما یه روز ترقی می کونیندا !

 و روزی من معروف می شوم و محبوب ٬خیلی زیاد به  اندازه سیزده میلیون شاید چهل میلیون و شاید هفتاد و حتی هفت میلیارد که همگی بشناسند و بچه خردسالی در قطب جنوب  مرا به نام صدا کند .  به اندازه تمام سلسله جبال سیب زمینی نامم برده شود  . من مشهور می شوم ولو بینی من از پینوکیو دراز تر شود و دهان گربه نره و روباه مکار از تعجب باز بماند . من هرکاری می کنم . دروغ شاخدار و بی شاخ  میگویم ٬ سندش را هم جور می کنم تا هرکه خواست برود ببیند . انقدر معروف می شوم که  حتی کسی به معروفیت بیانسه با آن بقچه مشهورش هم عاشق من و نورانیتم شود و برایم بخواند :

تو همه چیزهایی که من میخوام و از سرم هم زیاده

ابنو رو پیشونیت نوشته

جیگر!! من میتونم هاله رو سرت رو لمس کنم

 و دعا می کنم که هیشوقت خاموش نشه

من هاله ات رو می بینم /هاله ات رو می بینم / هاله ٬هاله ٬ هاله.................

من مشهور می شوم یک روز .می بینید حالا ....!

 

کاریکاتور از پانته آ . و

 

The mysterious death of M.J   یا  توطئه برای برادر میکائیل یعقوب زاده

 

توضیح : این برنامه قرار است به زودی از یکی از شبکه های دوست داشتنی ٬ راستگو ٬ عاری از دروغ و مردمی صدا سیما پخش شود منتها ما به متن اصلی دسترسی پیدا کردیم و آنرا  زودتر برای شما منتشر می کنیم

برنامه: شب تاب راستگو

گوینده نریشن : یکی از مجریان اخبار و گزارش......( جای خالی را به دلخواه پر کنید)  ترجیحا هنگام اجرا رگ گردنش باد کند و ح  لغات عربی را از ته ته گلو اجرا کند و ث  و ظ را هم درست هجی کند.

  "مرگ مرموز ام جی یا  توطئه برای برادر میکائیل یعقوب زاده"

درگذشت ناگهانی و شبه برانگیز چهره مشهور و معروف  موسیقی غرب شبهات فراوانی در ذهن  جهانیان و آن قسمت مردم  دنیا  که ذهن بیدار و فکر هوشیار دارند پدید آورده . هر کس که اهل تعقل و منطق و مطالعه است به راحتی دستهای پلید سیا و موساد و ام آی پنج و سدس و..... را در این ماجرا می توان ببیند.

مایکل جکسون یکی از نمادهای بارز فرهنگ منحط و رو به زوال غرب است . فرهنگی که بوی متعفن پوسیدگی آن هرروز بهتر از دیروز - که به صاایران ربطی ندارد - فضای جهان را احاطه کرده. او پس از آن که قله های رفیع ثروت و شهرت را درنوردید به  پوچی و ابتذال فرهنگ غرب پی برد و به فکر تغییر افتاد . او فهمید که این راه گیرم مایه تیله توش باشد ولی آخر عاقبت ندارد . برای  در جای دور افتاده ای به نام ناکجا آباد به تفکر و تعقل و برائت از فرهنگ مبتذل و آدم ضایع کن غربی پرداخت .

مایکل جکسون مردی برآمده از بطن جامعه بود . هنرمندی از جنس مردم.  او که در کودکی مزه تلخ نداری و فقر را چشیده بود علی رغم تمام زرق برق دنیوی که او را احاطه کرده بود و تمام  عوامل استکباری و فشارهای اربابان زر و زور رسالت فرهنگی خود را فراموش نکرد . در  ترانه بزن به چاک  به دستهایی که باعث رواج لمپنیسم و فقر فرهنگی می شوند اشاره کرد در ترانه رعشه انگیز  به معاد و رستاخیز پرداخت در ترانه بد به سیاهی و پلیدی ها حمله کرد و در ترانه ای مانند سیاه و سپید از نژاد پرستی انتقاد کرد. او در ترانه ماهاعین خیالشان نیستیم به سیاستهای جهانخوارانه و ضدمردمی شیطان بزرگ اشاره کرد. او پی به اعمال اشتباهش برده بود و در این سالها بیشتر به کارهای عام المنفعه پرداخت و رفته رفته علاقه مند شد تا تربیت کودکان را به عهده بگیرد .  هرچند دستهای مرموزی  و عناصز معلوم الحال با زدن تهمت و کشاندن او به دادگاه مانع از تحقق این اقدامات بشر دوستانه وی شدند.

 مایکل جکسون پس از این شهرت چشمگیر و جهانی و بر اثر تعالیم سازنده و انسان ساز برادر مومن و متعهدحاج جرمین جکسون اخوی بزرگتر مایکل  اندک اندک نور ایمان در چهره اش هویدا شد . حاج جرمین همواره او را ارشاد و نصحیت می کرد . او روزی به مایکل گفت  :داداش ٬ این  لیزا دختر الویس به درد تو نمیخوره  از این دختر زن زندگی درنمیاد. اینهم مثل باباشه  ٬ عرق خور و لامذهب . طلاقش بده و مثل من یک عیال مومنه کامله اختیار کن تا هم از اجر اخروی برخوردار شوی هم مثل من از نعمات زمینی مثل کشمش پلو بی بهره نمانی.به خاطر همین هدایتها بود که نور ایمان هروز بیشتر در دل مایکل روشن می شد و  کارتلهای صهیونیستی هالیوود که هرگز اینگونه امور را نمی پسندند هروز او را بیشتر منزوی می کردند. او به کنج عافیتی پناه برد در خانه ای به نام نورلند.سکنی گزید. ولی او را در ناکجا آباد خودش هم تنهایش نگذاشتند و به او تهمتهای همچون ارتباط مشکوک با کودکان و جانوران معصومی (مانند میمون)  را زدند . او را به دادگاه کشاندند و با یک برنامه از پیش تعیین شده وجهه او را در نزد عموم به شدت خراب کردند. سیاست کلی این مافیای مرموز بر اساس همین راهکار است. کت استیونس بعد آنکه تبدیل شد به یوسف اسلام مهجور ماند٬ مایک تایسون بعد آنکه تبدیل شدن به صمد تایسون از بازی ها کنار گذاشته شد و همه گونه افترا و تهمتی به او زده شد و پسر رئیس کارخانه فیات آلفردو که لابد فیلمش را شانصد بار از تلویزیون دیده اید به طرز مشکوکی کشته شد.

مایکل در سالهای  اخیر  برای اینکه از شر مزاحمتهای عوامل استکباری و مافیایی دور باشد در بحرین سکنی گزید و در آنجا به کارهای خیرانه ای مانند احداث مسجد پرداخت و مسجد بزرگی با هزینه شخصی خویش بنا کرد. بنا به اخباری که در دست است قرار بود مایکل جکسون همزمان با پنجاهمین سال تولدش سنت شده!! و همزمان نامش به میکائیل یعقوب زاده عوض شود ولی متاسفانه عوامل مرموز و دستهای امپریالیسم که هیچگونه نافرمانی را نمی تابند وارد کار شده و او را به طرز مشکوکی به قتل رساندند .پزشکان هنوز ار دلیل مرگ اصلی او طفره می روند. وبدین ترتیب برگ سیاه دیگری به کارنامه استکبار جهانی افزوده شد. توطئه مرگ این هنرمند بزرگ سند دیگری است از جنایات و فجایع استعمار غرب.  یادش گرامی

مرکز دنیا اینجاست !!

 

خدا بیامرز مادربزرگم اصطلاحی داشت که موقع دعا کردن برای ما می گفت:خدا  عاقبت بخیرت کند بچه.   دعای خوبی است . هرچه می گذرد بیشتر به  مهمی عاقبت به خیر شدن معتقد می شوم. از جمله  یکی هم آخر و عاقبت همین مملکت گل و بلبل خودمان  است که  دارایی هایش اعم از مادی و معنوی  را این کشور و آن کشور مثل گوشت قربانی و مال یتیم بین خود تقسیم و تاراج می کنند. زیاد به صحرای کربلای نرنم .چند نمونه کوچکش را می گویم . از مولوی شاعر بزرگ ترکیه بگیر تا ابن سینا و رازی دانشمندان معروف عرب . اسم خلیجمان هم که شکر خدا راضی به این شدیم که بگوییم صفت العربیه مال دوّل است برادر من و انشالله که بادمجان است  و حالا پپسی که کولا دارد چرا کلمه خلیج به تنهایی استفاده شده ............. بگذریم.

ضرب المثلی که آقای کروبی چند شب گذشته در مناظره استفاده کرد باعث شان نزول این پست شد. یکی دیگر از همین مشاهیر و بزرگان که احتمالا آنرا هم از سر ما زیاد دیده اند همین جناب ملانصرالدین کبیر است که حق بزرگی به گردن طنز ما دارد و الان هم سرش دعوا  است (البته ما که دعوا نداریم اینهمه حق های بزرگ خودمان را بخشیده ایم به این و آن  ٬ ملانصرالدین که قابل شما را ندارد) . ترکها ادعا می کنند که ایشان ترک بوده و مرقد و مقبره ای برایش در  اسکی شهیر ترکیه ساخته اند.

                      مرکز دنیا اینجاست

مجسمه ای که در بنای یادبود جناب ملا (یا به روایتی مقبره اش ) گذاشته اند بر اساس همین ضرب المثلی بود که آقای کروبی استفاده کرد .  از ملانصرالدین می پرسند مرکز دنیا کجاست .عصایش را می زند زمین و می گوید: همین جا ! باور نداری برو متر کن ! البته این سالها قبل از این بوده که فرانسوی ها متر را به عنوان واحد طول انتخاب کنند و احتمالا این لطیفه بعدها آپ گرید و به روز شده . ترکها به ملانصرالدینNasrettin Hoca   نصرالدین هوجا  (خواجه نصرالدین ) میگویندو البته غیر از ترکها ٬ ازبکها هم ادعا می کنند که ایشان اهل آنجا است و برایش در شهر بخارا مجسمه هم ساخته اند .

بدنیست بدانید یونسکو سال ۹۶ را سال  جهانی ملانصرالدین اعلام کرده بود .مبارکشان باشد .ما ادعایی نداریم این همه بخشیدیم اینهم رویش .

                                                             اردتمند همیشگی :بایرامعلی!

پ .ن این روزها تنور انتخابات به شدت گرم است دلم نیامد چیزی ننویسم . جان عزیزترین کسانتان بروید رای بدهید . از تحریم کاری درست نمی شود . چراغ راهنمایی این جاده سه رنگ بیشتر نداردتا ابد که نمیشود ایستاد . بلاخره در یکی از رنگها باید حرکت کنید . حالا از حب علی نبود از بغض معاویه این کار را بکنید .پس شرکت کنید هرچند  همگی  بدانیم بیفایده است و بدانیم که دعوا سر لحاف همین جناب ملانصرالدین  است !

 

"خیار به سبک ایرانی"  یا   "رژیم بگیر تا به سوراخ الک گیر نکنی"

                       

 خیار به سبک ایرانی 

راستیتش اول که چندتا از دوستان خبر دادند که وبلاگ ما داخل مملکت محروسه گیر کرده به سوراخهای الک زیاد جدی نگرفتیم و بی خیال بودیم ٬ارجاعش دادیم به بعضی قسمتها ! و گفتیم :شد که شد... نشیمنگاهش متزلزل !! حالا این چهار نفر و نصفی خواننده  نوشته های مشعشع ما را نخوانند. مگر چه می شود؟ به کی بر می خورد؟  ولی هرچی برویمان نیاوردیم ٬ نشد ٬ گفتیم اگر این چند خط را ننویسیم بهمان فشار می آید  و دچار غمباد و شقاقلوس! می شویم وپس می افتیم.

  با عنایت  (چی ؟.... به گربه چه ربطی داره جانم؟ ) هیچی٬ چی می گفتم........ با توجه به این که  بنده   سراپا تقصیر بشدت ملتفت و چیزفهم شده ام که به تورهای الک عموجان گیر کرده ام و داخل مملکت محروسه قابل رویت نیستم  الا به شعبده گودر یا به کمک ابزار الک بازکن . پس اگر از همان دور فاتحه و حمد سوره ای  برایمان بخوانید دستمان می رسد و به صالحات باقیاتمان اضافه می شود. گوش اگر گوش تو (ولو با استفاده از سمعک) و ناله اگر ناله من ٬ فعلا که آنچه البته به جایی نرسد فریاد است . ولی آخر عمو جان٬ قربان آن سوراخهای ریز و میکرونی الکت بروم . ما که نه بحث "۳۰ یا۳۰ " در اینجا می کنیم نه درباره" الفیه و شلفیه" می نویسیم و نه ......

   فکر کردیم یک تکانی به خودمان بدهیم و یک وبلاگ آیینه (از نوع آیینه دق) درست کردیم بعدش فکر کردیم ٬چه فایده؟  آنهم بعد مدتی به همین سرنوشت دچار می شود. شاید هم بهترین کار این باشد کرکره اینجا را بکشیم پایین و درش را گل بگیریم تا عمو الکچی محترم  را بیش ازاین به زحمت نیندازیم و به جای اینکه وقتش صرف ما بکند برود یقه همان مفسدین و مضلین و سایر وابستگان را بگیرد.. به قول مرحوم مظفرالدین شاه :همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید..........

 

پ.ن : مصاحبه بنده با دوستان کافه رادیو در مورد اینکه " همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید" و "اینجا هیچکس سرجاش نیست"

 

  

آقا ایرج پزشکزاد

 

               

  

والا بابام جان دروغ چرا٬تا قبر آ.آ.آ .آ ما که به چشم خودمان ندیدیم یعنی اگر راستش را بخواهید ما از خمیرگیر شنیدیم که ازممدآقا نانوا شنیده بود که  اونهم از زن شیرعلی شنیده بود که از آقای دوستعلی خان  شنیده که قرار است آقا بیاید دانشگاه استنفورد یعنی قرار بود اول یک سفر بروند سانفرانسیسکو ولی پنداری شازده اسدالله میرزا فرموده بودند بروید استنفورد همان نزدیک سانفرانسیسکو است ٬ در حومه اش .حالا چه فرقی می کند مهم اهل سفر بودن است حالا خودش نشد حومه اش.خاطرمان می آید....... بگذریم. آقا که آمدند پنداری شیر نر خاطرمان آمد یک بار در بحبوحه جنگ کازرون با همین صولت و هیبت آمدند انگلیسا چشم چپ همه فرار کردند. سه ربع کم بعدازظهر سیزده مرداد هم نبود ساعت شش و نیم قبل اذان هیفده اردیبهشت بود که رفتیم آنجا یعنی پنداری قرار بود که آقا بیایند آنجا.

خدا خیرشان بدهد آقا را می گویند اینهمه خنده و شادی که الان در مملکت ایران و غیاث آباد است از دولتی سرآقاست .دروغ چرا پنداری مردم همینطور کتاب رو می خوانند و می خندند و دعا میکنند به جان آقا که این انگلیسا چشم چپ رو رسوا کردند .آقا تعریف کردند از اینکه چطور این کتاب را نوشتند .ما که دروغ چرا تا قبر آآآآآ  کلی ذوق کردیم آقا را از نزدیک دیدیم. آقا برایمان تعریف کرد که چطور داستان ما و سعید و شازده اسدالله میرزا و قمر دختر خانم عزیزالسلطنه را نوشته . اوووووو آنهم نزدیک به چهل سال پیش .خاطرمان می آید یک همشهری داشتیم................

 ـ  خفه شو  قاسم چقدر مزخرف میگی. بسه دیگه تو با این حرفهات آبروی منو میبری

 - باشه دیگه آقا ما دیگه هیچی نمیگیم. خدا عمرش بده آقا پزشکزاد رو..........

 

گفتگو!!

 

ـ سلام سوزان ٬ چطوری ؟ خوبی؟

ـ سلام بایرام٬ خوبم٬ تو چطوری؟

 ـ منم بد نیستم ٬کم پیدایی؟ خیلی وقته ندیدمت.

-گرفتار زندگی هستم . این چند وقته سرم شلوغ بود.

- بچه ها چیکار میکنن؟

ـ برایان مشغول درس تو کالجه ٬مت هم سال آخر دبیرستانه.

- جان چطوره؟ خیلی وقته ندیدمش؟

- (با مکث) ممممممم از هم جدا شدیم . دو ماهه الان

ـ  ... عجب!  چرا ؟ شما که با هم خوب بودین.

- راستش فهمیدم که با یکی رابطه داره.

- چقدر بد....  زنه کی بود؟ همکارش؟

ـ نه زن  نبود. مرد بود. یکی از دوستاش

؟ ؟ ؟  ! !

 

اعلان مهم

 

                              

                         اعلان

 علی الاستحضار اینکه لیل شنبه بیست و پنجم ماه آوریل فرنگی مطابق پنجم  اردیبهشت ماه  جلالی یک فقره کانسرت و آتراکسیون تحت عنوان "فستیوال موزیک ایرانیان" به اهتمام سایت وزین و گازته الکتریک ایرانیان دات کام در محل کاخ هنرهای مستظرفه سانفرانسیسکو  برپا میشود و آرتیستهای مهم و معتبر در آن اشتراک دارند. از جمله جناب فرامرزخان اصلانی ترانه سرا و موزیکدان مشهور و قدیمی و مصنف ترانه جاوید"اگه یه روز بری سفر"  ٬آرش خان سبحانی (کیوسک الممالک)٬   بانو زیبا شیرازی  ٬ صهبا خان امینی کیا ٬مسیو  انوش خان خازنی در این پروگرام به هنرنمایی و اجرای موزیک و آواز  پرداخته و سرکار الهام خانوم جذاب از بانوان معروف صنعت کمیک تیارت هم  مجری خواهند بود والبت با حضور این آرتیستها پروگرام بسیار تماشایی خواهد بود.

علی هذا از کلیه اهالی محترم این اطراف و اهل مملکت محروسه جهت حضور و استفاده از این پروگرام مفرح و پرشکوه دعوت می شود. جهت ابتیاع پته و اطلاعات مزید به کارتنک سرا (وب سایت) بروید و سفارش پته را از همانجا بدهید یا از محل کاخ هنرهای مستظرفه خرید کنید.پس زودتر بشتابید که" ان الغافلون خاسرون".

 

پ .ن . اگر اینطرفها هستید این برنامه را از دست ندهید. برنامه برای کمک به سایت ایرانیان بر پا شده ضمن اینکه آدمی مثل فرامرز اصلانی با آنهمه ترانه های خاطره انگیز و به یاد ماندنی را حالا حالاها نمی شود گیر آورد.

 

 

 

متولد برج حوت یا بمباران پیش از بهار!

 

  جنگ  ویرانگر جهانی دوم در سال ۱۹۴۵ با پیروزی متفقین پایان یافت . بیش از پنجاه میلیون انسان در این جنگ کشته شدند و سرانجام سربازان بعد شش سال جنگ به خانه هایشان برگشتند. در آمریکا شانزده میلیون سربازی که مدتها جز آتش وخون و دشت و بیابان چیزی ندیده بودندبه خانه برگشتند  و با  زنانی که سالها از شوهران و مردانشان دور مانده بودند دست به دست هم دادند و کاری کردند کارستان! آمار تولد نوزاد در سال ۱۹۴۶ به یکباره چند برابر شد و زنگهای خطر موسسه های آماری و بودجه به صدا درآمد. تنها در سالهای ۴۶ تا ۶۴ هفتاد و هشت میلیون بچه به دنیا آمد . این نسل در آمریکا به   Baby boomers  معروف هستند . بیل کلینتون رییس جمهور سابق (یا بهتر بگوییم "اسبق" ) و جناب رمبو معروف سیلوستر استالونه از متولدین این سال انفجار بچه هستند نسلی که این روزها با رسیدن به سن بازنشستگی مجددا مورد بحث قرار گرفته و سرزبانها افتاده.......

لابد می پرسید :خوب حالا شان نزول ابن مطالب چیست؟ حقیقتش این چند روزه کارم مرتب این شده که برای این دوست و فلان رفیق نامه برقی بفرستم و زنگ بزنم و  سر بزنم تا تولدش را تبریک بگویم و برایش آرزوهای طلایی کنم و احتمالا گاهی هم هدیه کوچکی بگیرم .امشب که مثل همیشه بیخوابی بالازده بود به یاد این داستان بمباران بچه افتادم و بعد یاد تعداد زیاد متولدین این روزها بعد مطابق همیشه این مغز علاف و بیکار افتاد به تحلیل و آنالیز اوضاع..... قبلا به این نتیجه رسیده بودم که تعداد متولدین ماه های تابستان زیاد است ٬ علتش هم کاملا مشخص بود .کافی است نه ماه به عقب برگردید می رسید به شبهای سرد و طولانی زمستان و لحاف و پتو و بخاری و..... شرایط کاملا ایده آل جهت ازدیاد اولاد بشر روی زمین...... !!

خوب این معادله تا اینجا جواب می داد ولی این متولدین زمستان و اسفند و برج حوت که هزار ماشالله تعدادشان کم هم نیست چطور؟ نه ماه قبلش می رسد به روزهای داغ و بلند خرداد و آفتاب گرم تموز و له له گرما و شرشر عرق و...... نه این معادله اینجا جواب نمی دهد. شاید هم یک مسابقه و ماراتون پنهانی باشد برای رسیدن به نوروز و بهار و جشن طبیعت! این  موضوع  باید بیشتر بررسی شود یا به قول ویکپدیا این مطلب به گسترش و تحقیق نیاز دارد!!

با تمام این حرفها ای متولدین ماه اسفند و برج حوت ٬ تولدتان مبارک . خوش باشید.

 پ .ن عکس را دوهفته قبل از خانه ای در همسایگی انداختم. عنوان عکس "بهار  پشت در"

 

اندر باب یوم العشاق و شهادت حضرت والنتینوس!

 

راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکرشکن شیرین گفتار و خوشه چینان خرمن معانی چنان که افتد ودانی  چنین نقل کرده اند که به بلاد فرنگ اعم از یروپ و اتازونی٬رسم بدین منوال باشد که به یوم چهاردهم از فوریه فرنگی برابر با ۲۵ برج  دلو  را یوم العشاق نام نهند و آنرا  اکرام کنند.

 سبب بدان باشد که یکی  از مقدسین ایشان به نام حضرت والنتینوس(ع)  به زمان یکی از سلاطین ظالم روم همت وافر والتزام کامل داشته به ترویج تزویج ونکاح بین رعیت از جمله اینکه با آنکه سلطان امر کرده بود عساکر قشون به فکر تاهل نباشند چون اگر تاهل اختیار کنند دیگر زهره جنگ و محاربه ندارند و میل شرب آب هندوانه در آنها فزونی می گیرد  ولی حضرت به طور خفیه دخترکان را به نکاح اهل قشون در می آورد.خبر به امپراتور بردند.امر کرد به قتل والنتینوس و روز شهادت ایشان را یوم الوالنتاین گفته اند(جعل الله مکانه فی جنه) 

 ودیگر آن است که نقل کنند به یونان از عهد ارسطاطالیس و ا فلاطون که اعتقاد داشتند به یکی از ارباب النواع اروس نام.که  موجودی بود علاف وبیکار و با تیر وکمان به هر سو سرگردان! و چون هدف مناسب یابدقلب فرد بخت برگشته با تیر خویش به زهر عشق مبتلا گرداند و او را به دام عشق وفلاکت می افکندو پس از آن دیگر خدایش او را رحمت کناد که از دست برفته است (به  مصداق آیه شریفه: و اذا اصابت المصیبه و قالوا انا الله و اناالیه راجعون-چون بر ایشان مصیبتی اصابت کرد٬گویند ما از خداییم و به سوی او باز میگردیم ) و این نقش تیری به قلب یادگار آن اروس لعین  است که هم جا ترسیم شود از کتب محصلین و نامه عشاق تا پشت وانت و اتوبوس و خودرو مسافرکشان و البت برخی خلایق آنرا به نام رومی این موجود یعنی کیوپید شناسند.

و  از علائم یوم العشاق٬ نقل ونبات وشکلات ماکول و معسل باشد  از مرسی تا هرشی و از سییز قندی تا موتزارت قوقل و  شارفن و قیرادلیی و  مشخصه دیگر  الوان سرخ باشد بر هر چیز از دل چاک خورده عشاق تا گلسرخ و اسباب ملعبه و خرسک تدی همه به رنگ سرخ باشدکه از علائم بارزه یوم والنتاین باشد و نقل است به سبب این رنگ مولانا سلطانعلی پروین امر داده به تکریم و تعزیت آن !!

و فی هذا الیوم٬ خلق جشن گرفته و عشاق تحفه و خلعت به هم پیشکش کرده و با گل و شیرینی به استقبال دلبر روند و عشاق به معشوقینی که بیخبرند به نحوی از انحا خبر دهند از آن عشق جانسوز   حال به هر وسیله: مکتوب محبت(love letter)تلغراف تیلفونی(sms) یا مکتوب الکتریک(e-mail)  وابراز ارادت و عشق میکنندوخبر از آتش درون میدهند.وعاشقین گل سرخ داده وگویند: معشوقا از فراغت٬از ناله چو نایی شدم از گریه چومویی !و در این فقره فرق نمیکند عاشق از اناث باشد یا از ذکور

و نصیحت این حقیر به رجال وسروران گرام این باشد که برادران! علیکم به الوالنتاین!علیکم به الوالنتاین! مبادا فراموش کنید آن را !! پس به اجلال و اکرام این روز بپردازید و در آن گل و شیرینی و عطر(با کسر عین بخوانید!) و گوهر پیشکش کنید بر معشوقه و همسر خویش. و وای بر فراموشکار! که عاشقان فراموشکار الی الابد محروم شوند از زیارت جمال یار وبه سبب و عقوبت این نسیان معشوقشان خشتک دستار گرداند بهر آنان! و رسوا عالم گردند و شوهران فراموشکار شب لاجرم به خارج منزل بیتوته کنند در بساتین محلات و گذر و کوی ومسجد و  چنان که دانید زمستان است و اتراق به خارج منزل امریست مشقت بار و دشخوار!!!

از آستان پیر مغان سر چرا کشیم/  دولت در آن سرا و گشایش در آن در است

یک قصه بیش نیست حدیث عشق و این عجب/ کز هر زبان که میشنوم نامکرر است 

                                                                            الاحقرمیرزا بایرام کاتب

 

 

مسابقات فرهنگی و هنری وبلاگ بایرامعلی به مناسبت دهه فجر

 

  اون آب و برق مفتی   /اون پول نفت که گفتی

/ هیچ ملتی ..................!!!!!!!!!!! ااااااا...........یعنییییییی ...   ببخشید! چیزه! اشتباه شد.......چی میگفتم/آهااااااااا

بار دیگر بهمن آمد٬ بار دیگر یاد حماسه پیروزی خون بر شمشیر در دلها زنده شد٬ بهمن ماه خاطره است٬ماه رشادت و شهامت  و استواری٬ ماه ایثار و شهادت ماه نوید خوب پیروزی....

به مناسبت فرا رسیدن ایام مبارکه دهه فجر٬ این وبلاگ اقدام به برگزاری دومین دوره مسابقات فرهنگی -هنری با محوریت اشعار متن ترانه ها می کند و از همه آحاد امت در صحنه وبلاگستان برای شرکت پرشکوه و کوبنده در این مسابقات دعوت به عمل می آورد.

سوالات مسابقه 

 ۱- در ترانه اخم نکن "سامان" در بیت " اخم نکن بهت نمیاد٬ اونوقت دلم تو رو نمیخواد" از چه صنعتی استفاده شده است

الف) التماس  ب )خر کردن  ج) زنجموره  د) صیغه امر

۲ - در ترانه "برات می میرم" شهرام شب پره  در بیت " با هم می ریم کوچه بالا٬ میخرم یه گلوبند طلا"  ٬کوچه بالا دقیقا در کجا قرار دارد؟

الف ) امامزاده حسن ب ) بازار زرگرها شاه عبدلعظیم ج)بازار بزرگ تهران د)پاساژ قائم

۳ -در ترانه خودشه  شهرام صولتی  منظور از" قشنگترین دختر ایران"  چه کسی است؟
تو آسمون زندگیم رنگین کمونم شده /وصله ی جونم شده /قشنگ ترین دختر ایران همزبونم شده

الف) لیلا میلانی   ب) آیلار دیانتی   ج ) نازنین افشار جم  د) گلشیفته فراهانی

۴ - در ترانه یارت نمیشم  شیلا در هرقسمت چند بار گفته می شود "برو برو" ؟

الف) بیست  ب)بیست و چهار      ج)نود و شش  د)هیچکدام

۵ -در ترانه "باورم نمیشه" پویا نوع بیماری او در این بیت را مشخص کنید

من اینهمه خوشبختی محاله /تو رو داشتن مث خواب خیاله

الف )عدم اعتماد به نفس ب) توهم ج) بدبینی د ) پارانویید

 ۶- در ترانه بیست کامران و هومن نمره نهایی این بیت چیست؟

 کسی مثل تو ندیدم ٬ که بخواد هم یک باشه هم بیست

الف )۲۱  ب) دو تا آس ج )ده و نیم (معدل بیست و یک)  د) هیچکدام

۷ -در آهنگ حریق سبز  ابی زمان هر نیمه را مشخص کنید

بگو بخوابند همه اهل دنیا  /هنوز یه نیمه مونده از شب ما

الف )چهل و پنج دقیقه   ب) بستگی به وقت تلف شده دارد   ج)فیقا هنوز اعلام نکرده   د) بستگی به داور دارد

 ۸ -در ترانه گلی سعید شایسته منظور از" شهره عالمی" در این بیت چه کسی است؟

 تو که خوشگل و شهره عالمی ٬ تو که حس قشنگ حالمی

 الف )نام دیگر گلی است ب ) نام مادر گلی است ج) شهره عالمی خوشگل است د) گلی و شهره هر دو خوشگل هستند

۹ - در ترانه امشب شیلا.  دلیل درخواست او برای نوشتن در تقویم چیست؟

امشب تو تقویمت بنویس ٬ شبی که من عاشقت شدم

الف) چون خودش تقویم ندارد ب)چون شیلا فکر می کند برای طرف بسیار مهم است    ج)برای اینکه حساب از دستش نرود  د)برای ثبت در تاریخ

۱۰ -در ترانه مشکوک شادمهر عقیلی٬ کلا چند نفر هستند؟

یه نفر هست مثل یه سایه
یه نفر هست مثل آوار
یه نفر هست مثل یه دیوار
یه نفر هست آره انگار

الف )چهار ب) با مشکوک علیها پنج نفر  ج)سه نفر  د )ایشان یک نفرند٬شما چند نفرید؟

۱۱ -در ترانه شام مهتاب داریوش ٬ جواب  این بیت  چه خواهد بود؟

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ٬ من اون ماهو دادم به تو یادگاری

الف ) چاخان خناق نیست    ب)  الحمدالله رب العالمین  ج)یه چیزی بگو بگنجه           د) حالا دادی که دادی٬ منت نداره دیگه

۱۲ -در ترانه با سیاست   سپیده ضریب بالا سری "دوستت دارم"  چقدر است؟

دو تا دوستت دارم میگی ٬ صد تا حسابش میکنی

الف) پنجاه  ب) باید پلوس آن را حساب کرد  ج)بستگی به مظنه بازار دارد  د)با نظر کارشناس مربوطه تعیین خواهد شد

 ۱۳ -در آهنگ گیتار حسن شماعی زاده٬ مخاطب احتمالی اشعار زیر کیست؟

اون کتابا رو ببر دیگه نمیخونمشون
نامه هات پس بگیر تا من نسوزونمشون
اگه خواستی این گلیم بردار از روی زمین
اما گیتارم با خودت نبر فقط همین

الف) سمسار ب ) نمکی و سبدی  ج) ضابط دادگستری د)مامور اداره مالیات

۱۴ - در ترانه دیوونه ام کردی  شهرام کاشانی ٬ چه کسی منظور این اشعار است؟

دیوونه ام کردی٬دیوونه ام کردی ٬ دستم گرفتی و گفتی چقدر سردی

الف )روانپزشک  ب) پزشک کودکان  ج) پرستار بخش  د ) روانشناس

۱۵ - در ترانه شهرام صولتی نوع روانپریشی در اشعار زیر چیست؟

عشقم  التماست
عشقم  منت کشیت
یه کاری کن آروم بشم
نه اینکه دردسر بشی

الف) سادیسم  ب) مازوخیسم  ج ) شیزوفرنی د) مالیخولیا

 

  ۱۶ - در ترانه فرشته  اخوان جعفری و ابی٬ شخص مورد نظر کیست؟

تو اهل آسمونایی، اون آسمونای بلند
فرشته ی آرزوهام ٬به گریه های من نخند

الف ) اهل خیابان آسمان است  ب) خلبان است (بلند آسمان جایگاه من است)

ج) جبرئیل   د)در یکی از اسمانخراشهای بلند زندگی می کند

۱۷ - در ترانه دور هم بودن استاد عباس قادری ٬ اشاره به کدام یکی از سنتهای حسنه می شود؟

دور هم بودن چه خوبه /دور هم پیش عزیزان/یه صفای دیگه داره/زندگی کنار یاران / دور هم بودن خودش یه نعمته

الف ) صله ارحام   ب) نیکی به والدین      ج)اطعام ایتام   د)موارد الف و ب

۱۸ - چرا مهدی مقدم  نام آهنگی که برای معشوق خوانده سونامی  گذاشته؟

الف ) چون دچار پس لرزه می شود

ب) ایشان با خود زلزله به همراه می آورند

ج) ایشان اهل آسیای جنوب شرقی هستند

د) برای اینکه او را در خود غرق کرده


                موفق باشید ٬ ایام به کام (از نوع غیر دیویدشون)

استعفا

 

 برداشت از ژانر " دربارگاه"  جناب میرزا

 

- سلام جَبی ٬خوبی ؟

- ااااا سلام ملک .صبح به این زودی اینورا؟ سگرمه هات چرا تو همه؟

- هیچی. ببینم پیرمرد هستش؟

- آره ولی سرش خیلی شلوغه. به خاطر سال نو کلی نامه و تلگراف و درخواست رسیده. همین الان کلی نامه گذاشتم تو کازیه داره اونا رو میخونه؟ کار واجبی داری؟

-آره .راستش  این نامه استعفا رو میخوام بدم بهش.

- استعفا! واسه چی؟!! مگه چی شده؟

- بابا بریدم دیگه٬ نمیتونم ٬ اینهمه کار  که رو سر یک نفر نمی ریزن٬ من بدبخت با این سن و سال و این بالهای آرتروزی  چه گناهی کردم که روزی باید چند بار هفت تا آسمون رو  برم پایین و برگردم. نمیشه که!  انصاف هم خوب چیزیه

- خوب سخت نگیر٬ هر کسی یه کاری داره !حالا کار تو اینه. عوضش اجر و قرب و ابهت داری.همه ازت حساب می برن.

- بععله.همه هم وقتی میخوان قیافه وحشتناک و ترسناک مثال بزنن میگن شبیه منه.  میخوان بگن یارو خیلی وحشتناکه میگن موی  منو داره ! اون یکی ها رو نیگا کن. اسی رو ببین  که هر روز شیپورش رو به بهانه تمرین بر می داره میره یک گوشه. که چی؟ قراره یه بار تو کل عمرش شیپور بزنه . اون یکی هم اسمش رو عوض کرده شده مایک!    اکثر  مواقع نشسته با حوری ها و  پری ها گپ می زنه یا زیر سایه درخت توبا ولو شده  .رافی هم وقت سر برج و موقع حقوق پیداش میشه ٬  تو هم که بازنشسته شدی و هر از  گاهی به کارهای دفتری اینجا می رسی. من می مونم و  اینهمه موکل که باید به کار همشون برسم. هی هر روز هم بیشتر میشن. تو همین پنجاه شصت سال رفتن بالای هفت میلیارد بعد من یک تنه.......

ـ خیلی توپت پره بابا ٬ یک کم آروم باش ! سخت نگیر

-صدات از جای گرم میاد ها.  همین دیروز کلی راه رو کوبیدم رفتم پیش یه پیرزن ژاپنی که نوبتش بود. مگه تحویل می داد. از صبح تا ظهر ما رو منتر خودش کرد. بازم صد رحمت به این خاورمیانه ای ها . کار مارو راحت کردن. یک بمب می ترکه ٬یکهو میرم صدتا دویست تا تحویل می گیرم. علافی اش خیلی کمتره.  من رفتم ٬ نامه من یادت نره بهش بدی!

- حالا کجا با این عجله؟ گفتم برات شیر وعسل بیارن

-  تو هم دلت خوشه مگه مثل شما ها بیکارم ٬ همین الان یه پیامک گرفتم . تو غزه بمباران شده ٬ یه شصت و هفتاد تایی باید تحویل بگیرم . برم به کارم برسم.................

 

اعترافات یک ذهن دنجرناک!

 

یا ایها الجماعت وبلاگستان ٬ من میخواهم یک اعتراف وحشتناک بکنم٬ سخت است و شهامت زیادی می خواهد ولی من سعی خودم را می کنم٬

این حقیر سراپا تقصیر هنوز هیچکدام از قسمتهای سریال پرطرفدار٬جذاب٬ آموزنده و مردمی سرگردون   را ندیده ام و همچنین سریالهای جنسیت و مدنیت و  کدبانوان مستاصل  را هم تا به حال تماشا نکرده ام٬ بماند که تنها چند قسمت سریالهای بروبکس و دونفر و نصفی را کلا دیده ام .می خواستم استفتا کنم ببینم میزان  واریانس والضالین بودن بنده (یا انحراف معیار گمراهی)  چقدر است و آیا به قول آن شیخ مغروق  صرف و نحوی " ضیعت نصف العمری؟"

از حضور سبزتان متشکرمندیم !

فیلم نامه "بخور  و بگذار بمیرند"

 

 فیلم نامه کوتاه جاسوسی - اکشن براساس خبر استفاده ابزاری سازمان اطلاعاتی آمریکا از قرصهای ویاگرا

 

    " بخور و بگذار بمیرند "

 

مقر مرکزی CIA واقع در لانگلی ویرجینا ٬ روز ٬ داخلی

کلنل فارمر مسئول عملیات ویژه ٬ در اتاقی نیمه تاریک پشت میز کارش نشسته و با مامور براون صحبت می کند.

کلنل فارمر: خوب گوش کن براون٬این ماموریت خیلی سری و در عین حال مهمه٬ این کانتینر های باید به آرامی در بین افرادی که لیست شده اند پخش بشه. تحقیقات گروه پژوهشهای ویژه نشون می ده که این دارو اگر درست و به موقع پخش بشه میتوان بهره برداری های زیاد از اون کرد.

مامور براون(در حالیکه بزور جلوی خنده اش را می گیرد) اطاعت میشه قربان٬ ولی چرا اینهمه؟ این دارو معمولا در دُز بسیار کم استفاده میشه. حالا اینهمه و در مقیاس کانتینر! خیلی زیاد نیست؟

کلنل فارمر: اشتباه نکن! همه اینها حساب شده است. مصرف این چیزها در اونجا خیلی بالاست به خاطر اینکه آدمهای خیلی فعالی هستند . نمونه اش همین چند مدت پیش بود. اون ژنرال نیروی پلیس که با شش مورد در یک جا دستگیر شد. یادت می یاد ؟ اسمش چی بود؟............. یادم نمی یاد .یه جورهایی شبیه اسم خودم بود.بهرحال زودتر برای انجام  این عملیات آماده بشید.

   ایران ٬ یکی از شهر های کوچک ٬شب ٬ داخلی ٬ شش ماه بعد

 حاج آقا" گاف"  پکر و دمغ در گوشه اتاق نشسته و به پشتی تکیه داده . یک زیرپیراهن سفید  و زیرشلوار راه راه آبی پوشیده  و مشغول تماشای رقص  عربی از یکی از کانالهای ماهواره ایی است. حاجیه خانم" ز" همسر حاج آقا هن هن کنان از اتاق خواب بیرون می آید.

حاجیه خانم : حاجی جان! ساعت یازده و نیم شبه٬ نمیخوای بخوابی؟ (و با کمی عشوه ادامه می دهد) تازه امشب شب جمعه هم هست ( خنده ریزی می کند)

حاجی: نه! شما برو بخواب من خوابم نمیاد! حالم مساعد نیست.

حاجیه خانم : خدا مرگم بده حاجی! چی شده؟ ناخوشید زبونم لال.

حاجی: نه چیزیم نیست٬ آدمیزاده دیگه.همیشه که تو یه حال نمیمونه!

حاجیه خانم: میخوای برات گل گاو زبون دم کنم؟هزار ماشالله شب جمعه پیش که خیلی سرحال و سر نفس بودید.شده بودید مث زمون جوونیتون

حاجی: نه نننننننمیخوام .چقدر پاپی من میشی امشب ضعیفه! برو بگیر بخواب دیگه!

(حاجیه خانم دلخور به داخل اتاق می رود)

حاجی در حالی که به صفحه تلویزیون خیره شده با خودش می گوید: یعنی چطور شده؟ این پسره هیچوقت اینقدر دیر نمی کرد! الان یه هفته اس غیب شده و تلفن رو چواب نمبده ٬قرصهای ما هم که تموم شده. یعنی کجاست؟

سه روز بعد٬ اخبار سراسری سیما

مجری اخبار و گزارش! با صدای هیجانزده ای اخبار می گوید " با تلاش شبانه روزی و بیوقفه ماموران آگاه و هشیار ما٬ یک شبکه بزرگ جاسوسی متلاشی شد. طی این عملیات بزرگ ضدجاسوسی مقادیر زیادی  اسلحه٬ مواد مخدر٬ قرصهای ویاگرا٬ کپسولهای ویتامین دی ٬ اسپری گیزلوکائین و لیدوکائین و سایر تجهیزات و مهمات! و  وسایل جاسوسی کشف و ضبط شد همچنین........

هفته بعد٬ خیابان ناصرخسرو تهران٬ روز٬ خارجی

 مرد جوانی در گوشه پیاده رو ایستاده و اینور و آنور را به دقت نگاه می کند و در گوش رهگذران زمزمه می کند " قرصهای ویاگرا اصل٬ قرص ویاگرا جیمز باندی با قیمت مناسب٬  ویاگرا جیسون بورنی رسید".......

                                                                         پایان

 

فارثی را درصت بنویثید لتفن!!!

 

چند شب پیش برای شام منزل دوستی مهمان بودم که در خانه گیرنده ماهواره دارند و بعد مدتها چشممان به جمال بیمثال شبکه های فارسی زبان روشن شد.از آنجا که این حقیر از عشاق سینه چاک و هلاک سینمای هنری و زیبای هندوستان هستم!!!  از شانس بسیار  یکی از شبکه ها مشغول پخش یکی دیگر از شاهکار های  بالیوود بود و از آنجا خانم صاحبخانه با شور و شوق مشغول تماشای این فیلم بودند ٬ کمترین هم مجبور بودم  این فیلم را تماشا کنم . از دوبله آبدوغ خیاری و بی سرته فیلم هم بگذریم ٬ آیا به نظر شما نباید در تلویزیونی که کلمه ساده ای مانند فقط را "فقت" می نویسد گل گرفت؟

پ.ن : با عرض معذرت از استادانی که برای فروتنی و خودزنی قصداً اشتباه می نویسند!!!

                                                             اردتمند همیشگی:بایرامعلی!!

 

 

 

 

فارسی را پاس بدهیم!!

 

                           تهران دهه سی میلادی 

فرهنگستان زبان فارسی هم مثل خیلی چیزهای دیگر از جمله موسساتی بود که در زمان رضاشاه شروع به کار کرد و بازهم مثل خیلی چیزهای دیگر در آن دوران کاربرد موثرتری نسبت به حالا داشت .بسیاری از واژه هایی که در آن دوران معادل سازی شد وارد زبان فارسی شد و مورد استعمال قرار گرفت وگرنه ما هنوز به جای  دادگستری٬ شهربانی ٬ بهداری٬ دانشگاه ٬ دانشکده ٬ شهرداری٬ ارتش٬ گذرنامه و خلبان و.......  می گفتیم عدلیه٬ نظمیه٬ صحیه٬ انیورسیته٬ فاکولته٬ بلدیه٬ قشون٬ پاسپورت( یا تذکره) و پایلوت و .... البته واژه های زیادی هم ساخته شد که مورد استفاده قرار نگرفت و مهجور ماند مثل دورگو به جای رادیو یا دورشنو به جای تلفن یا دورنویس به جای تلگراف و....... و باز صد البته آن زمان هم این مورد مثل حالا باعث پیدا شدن کلی جوک و شوخی و داستان طنز شد.موردی که هنوز هم ادامه دارد.

می گویند یکی از مقامات اداره راهنمایی و رانندگی  آن زمان طی بازدیدش از جایی می رسد به این تابلو : تردد وسائط نقلیه اکیدا ممنوع . این جناب متوجه می شود که تمامی لغات تشکیل دهنده این جمله عربی هستند. این مورد شدیداً به غرور ملی و ناسیونالیستی ایشان برمیخورد  برای همین عصبانی شده و دستور می دهد که این تابلو را بردارند و در اسرع وقت نسبت به جایگزینی معادل فارسی آن اقدام کنند. چاکران و جانثاران دست به کار می شوند و بعد چند روز تابلوی جایگزین را نصب می کنند با این نوشته: آورد و برد اسباب جنبنده سخت نارواست!!!

                                                   ارادتمند همیشگی : بایرامعلی!!

 

پ . ن این مورد هم الان یادم افتاد . می گویند به جای مهر های اداری محرمانه مستقیم مهرهایی ساخته شده بود با عبارت : کس ندان سیخکی!

 

 

سندرم روز تولد!!!

 

در وبلاگستان ما که نمونه کوچک جامعه ماست . همه در مورد همه چیز اظهار نظر می کنند و خود را در آن زمینه صائب می دانند . بحث کلی در مورد آن را می گذارم برای بعدها  و یک مبحث جدا . به خاطر همین بنده هم در این پست می خواهم در مورد یک پدیده روانشناسی  که مدتی است روی آن تحقیق می کنم حرف بزنم و تجزیه و تحلیل کنم . حساب و کتاب که ندارد . شاید کارمان گرفت و معروف شدیم و بهمان جایزه هم دادند. دنیا خر تو خرتر از این حرفهاست.

در پست قبل گفتم که در مورد افسردگی و بیحوصلگی روز تولد خواهم نوشت و اما نتیجه تحقیقات من:

 

کیک اهدایی خانم کاویانی عزیز

 

Birthday Syndrome یا  "سندرم روز تولد"

این سندرم از ناراحتی های است که معمولا در روز تولد افراد بروز می کند. معادل فارسی آن به سبک فرهنگستان فارسی  می شود : ناهنجاری زایچه روز!!! معمولا در افراد مبتلا از ۲۳ -۲۴ سالگی نشانه های خود را بروز می دهد . در دهه های چهارم و پنجم ( سی و چهل سالگی) به اوج می رسد. و از اوایل دهه ششم زندگی ( یعنی وقتی سن که رسید به پنجاه و فشار آمد به چند جا!!!!) اثرات آن کم و ناپدید می گردد .

نشانه ها :  اشخاص مبتلا از چند روز مانده به تولدشان دچار بیحوصلگی - دپایش!! - افسردگی - بی اشتهایی و.... میشوند. دنیا برایشان به شدت پوچ میشود و عقاید نهیلیستی آنها به شدت باد می کندو قلنبه می شود .

بیماران دچار ناهنجاری زایچه روز  در روزهای شدت این سندرم علاقه فراوانی به آهنگهای مصیبت زده و غمناک پیدا می کنند . دائم در حال گوش کردن به فرهاد و فریدون فروغی و داریوش هستند . از در جمع بودن گریزان هستند و متمایل به کنج عزلت هستند.  اگر اهل شعر و ادبیات باشند به اشعاری مانند اشعار خیام و کتابهای صادق هدایت و اگر اهل سینما باشند به فیلمهای ژانر نوار علاقه فراوان پیدا می کنند و ظاهر مصیبت دار وفلکزده پیدا می کنند!!!

معمولا ناهنجاری از فردا یا پس فردا روز تولد به طرز معجزه آسایی غیب می شود و  تا سال بعد ناپدید می گردد.

درمان : هنوز راه درمان دقیقی برای آن پیدا نشده .زدن تلفن ٬ فرستادن نامه و  نامه برقی و ارسال پیامک ( SMS)  و ابراز همدردی! و گفتن تبریک تولد و خرید هدیه و کیک و  توجه به آرزو فهرست ( همان wish list خودمان ) می تواند در کم شدن و درمان این ناهنجاری مفید باشد.

 و نکته آخر که به نظر این خانم  ناهنجاری زایچه روز در آقایان شدت و فراوانی بیشتری دارد تا در میان خانمها . به قول بروبکس رادیو فردا . شما چه فکر می کنید؟!!

                                                ارادتمند همیشگی :بایرامعلی!!

 

سفرنامه میرزا بایرام  _  باب یکم

     

                    

یوم یکم / بیست سیِّم ماه مه /  دویم برج جوزا

قرار شد در معیت چند از یاران موافق وجهت زیارت چند نفراز دوستان چند روزی       جهت تفرج و انبساط خاطر برویم سفر در سواحل باختری مملکت اتازونی   و چند تا از بلادمهمه و کبیره را سیاحت کنیم. یعنی آنکه ابتدا  خاتون عزیزصاحبخانه   ما را دعوت کرد . میگویند تعارف آمد و نیامد دارد غافل آنکه برای آدم ابن الوقتی مانند حقیر تعارف فقط آمد دارد!   برای همین خاطر ابتیاع بلیت و پته کردیم .مطابق عادت همیشه هنگام بستن بار سفر آنقدر فس فس کردیم که دیرشد لاجرم تاکسی گرفتیم تا از طیاره جا نمانیم . شوفر مردی هندی بود. که چند فقره فتوگراف مختلف از آرتیست مشهورشان یعنی جناب آمیتا باچان و عروس جمیله ایشان آیشوا رای  در داخل اتومبیل نصب کرده بود . نام حضرات را که گفتیم  مرد شوفر به شدت ذوق کرد  پنداری نام پدرش را شنیده باشد .پرسید از کجا اینها را میشناسم٬ به امید آنکه در کرایه تاکسی کم بگیرد گفتم البت ایشان از آکتورها و آرتیست های شهیر هستند .بنده در دوران طفولیت مرتب پرده های سینماتو گراف ایشان را در تلیویزیون دیده ام از شعله بگیر تا قانون و غیره. مثمر نشد و تخفیف حاصل نشد.

وارد قلعه مرغی امامزاده یوسف شدیم . بلیط را گرفته  وارد شدیم ابتداّ همه جا ما را تا فیها خالدونمان را مورد تجسس و تفحص قرار دادند تا خدا نکرده آلت جرم و وسایل حریقه نداشته باشیم. وارد طیاره شدیم و جلوس کردیم . طیاره به سمت شیگاگو بال کشید. در کنارمان جوانکی نشسته بود به وجنات و سکناتش میخورد اهل شرق باشد . پرسیدیم عرب اردنی از کار درآمد!! اینهم از  اقبال نامناسب ماست! اینهمه حوریان و پریان در هواپیما این مردک همسفر ما میشود به قول شاعر : بخت که بر آدمی برگردد/ عروس در حجله نر گردد!!

! نامش فائز یا فیاض یک همچنین نامی بود. خواستیم شیرین بازی دربیاوریم چند کلمه عربی پراندیم . جوانک از خداخواسته بنا کرد به صحبت به عربی آب نکشیده بعدا که فهمید رعیت مملکت ایرانم صحبت را به سیاست برگرداند که هیچ نفهمیدیم . چتد بار صحبت قنبل الاتمیة !!میکند. مدتی می کشد که با این عربی نمکشیده بفهمیم که اینها به بمب میگویند قنبل!!!همچنان در طیاره بلند داد می کشید که کل مسافران برگشته چپ چپ ما را می نگرند. تقصیر ندارند.ترکیب ایرانی و عرب در طیاره امریکا چندان دلچسب نیست!!  القصه بعد پنج ساعت طیاره در قلعه مرغی شیکاگونشست به همراهمان مع السلامة گفتیم و وداع کردیم  قلعه مرغی عظیم و بزرگی است . علت آنکه مینویسند Chicago و میخوانند شیکاگو یادگار زمان تسلط افرنسیه است که Chرا  شین تلفظ میکنند. سعی کردیم به انترنت متصل شویم میسر نشد. همه طلب پول میکنند . نکبتها شور همه چیز را درآورده اند.داخل طیاره هم جز قوطی آبمیوه چیز دیگری به اهل سفر داده نشد. صد رحمت بر اتوبوس سیر وسفر که حداقل به ساندیس و کلوچه مسافران را مینوازند !!!هوای شیکاگو سرد است و موجب لرزش میگویند زمهریر وحشتناکی دارد ولی خود شهر دیدنی و مفرح باید باشد اوصافش را زیاد شنیدیم.

از قلعه مرغی شیکاگو طیاره را تعویض کرده و بعد قریب یک ساعت و خورده ای دیگر در قلعه مرغی فیلا دلفیه بر زمین می نشینیم . میزبانان مهربان همراه همسفران دیگرمان منتظرمان هستند. به منزل میرویم . دلی از عزا در میاوریم  و میخسبیم .

یوم دویَم /بیست و چهارم مه/سیم جوزا/ به سوی سیب عظیم

 قرار است صبح به بلاد کبیرة نیویورک برویم که در حدود دوساعت راه است .در راه به یاد تصنیف قدیمی نیویورک نیویورک مرحوم فرانک سیناترا می افتیم که میگفت: میخواهم در  شهری بیدار شوم که خواب ندارد.یک مدینه کبیره که هیچوقت تعطیل نمیشود.خود اهل اتازونی به آن سیب عظیم هم میگویند .برای علتش نقل قول فراوان است حالا اگر اینجا سیب عظیم است نقش دست چلاق را که بازی میکند هو العالم .از دور سواد شهر و عمارات سر به فلک کشیده را میبنیم . از گذری از زیر آب بحر عبور کرده وارد بلد نیویورک میشویم.

 تونل زیر آبی

 

 

 

 

اتوبوس بحری

 

 

  با آنکه یوم شنبه است و تعطیل مع الذالک  انومبیل کثیری در شوارع و شلوغی برقرار . به محله منهاتن میرویم که از جاهای مشهور اینجاست . قصد آن میکنیم که ابتداَ به قصد تفرج و مشاهده به تماشای مجسمه خاتون حریت که در جزیره ای در نزدیکی محله منهتن است برویم . جماعت کثیر در صف به انتظار ایستاده اند تا سوار بر کشتی از آب عبور کنند و به جزیره برسند. لاجرم در صف طویل به انتظار می ایستیم . یکی از همراهان مروت و فداکاری کرده قبول زحمت می کند و در صف میماند  تا ما برویم و دور در اطراف و اکناف من  باب  تفرج بزنبم . همه جا شلوغ و از هر ملیت و زبانی در آنجا میبینی کالمثل کل هفتاد و دو ملت در آنجا باشند و به فروش اجناس یادگاری و تحفه سفر و نقاشی از صورت مسافرین و غیره و ذالک مشغول تفرج کنان و تماشا کنان به سمت محله منهتن میرویم

                                                          ادامه دارد....

 

تغییرات و اصلاحات

                                 

                                                        اعلان

 علی ایها الحال چون دیر زمانی بود که این حقیر تصمیم به تغییرات در دکوراسیون وظاهر صوری این بلاغ داشت.بلاخره این مهم را عند الستطاعه به انجام رساندیم. علی هذا فدوی من باب وظیفه مراتب امتنان و تشکرات خاصه را از جناب انور عالی دایی جان  من جهت ترسیم کاشی و پرده  سردر مبارکه اینجا و آصف جاه احسان خان شنزاری   من باب انجام امور فنیّه و ممادت جهت انتصاب کاشی مذکور معروض میدارد.

                                     یکم جوزا سنه ۱۳۸۷ برابر ۲۱ ماه مه فرنگی

                                                     الاحقر :بایرام!

 

همینطوری!

 

 

۱ - تاریخچه نارنیا و شازده قزوین!

 The Chronicles of Narnia: Prince Caspian  عنوان فیلمیست که قرار است از شانزده ماه می در اینجا اکران شود. قسمت دوم از مجموعه افسانه ای و فانتزی  هفت جلدی نوشته کلیو لویس نویسنده ایرلندی . راستش را بخواهید از قسمت اولش  خوشم نیامد . از این داستانهای فانتزی و افسانه وار پر از چاخان و  خالی بندی و سلحشوری  الکی و دلاوری آبدوغ خیاری! مثلا خواسته بودند چیزی مثل ارباب حلقه ها بسازند ولی  تفاوت از سرا تا ثریا بود . حالا از همه اینها بگذریم ٬ من نمیدانم این شاهزاده قزوینی در داستان چکار دارد؟ اینجور که معلوم است ٬داستان چهارتا بچه تنها و سرگردان  و یک شیر شرزه به نام اصلان ( اصلان غمخوار ٬ شخصیت بامزه سریال آرایشگاه زیبا با بازی محمود بصیری که یادتان هست؟ )  و همچنین یک شاهزاده  قزوینی خوش برو رو است ٬پس خودتان پیدا کنید پرتقال فروش را !!!

پ ن ( تریپ اظهار فضل و اینا! ) : دریای مازندران از گذشته ها اسامی مختلفی داشته مانند : دریای آبسکون ٬ دریای گرگان٬ بحر هیرکانی٬ دریای خزر و البته  دریای قزوین . نام بین المللی این دریا یعنی  Caspian  sea  از همین نام"دریای قزوین" گرفته شده. اصلان هم یک نام ترکی است به معنی شیر ٬

 

۲- آزادی

گروه راک ساوامایو از کشفیات جدیدم است . یک گروه راک آلمانی که خواننده و گیتاریست اصلی آن بهرنگ علوی متولد ایران و بزرگ شده آلمان است.  جالب این که در این ویدیو در آخرین صحنه  خواننده بروی تابلو به فارسی می نویسد :آزادی.

 

 ۳-  ایحجتخدا !

 اگر فکر می کنید ماشین نوشته هایی مانند :"بیمه ابوالفضل" ٬   "بیمه دعای مادر " و یا  " ای تک سوار عرب" و اینها فقط مخنص مملکت گل و بلبل است در اشتباهید.   به این نمونه  توجه کنید ! 

 

 

 

 

 

 

هله هوله شناسی -  قسمت دوم

 

امروز یک بار دیگر به بحث شیرین و دلچسب هله هولگان برمی گردیم. از همه دوستانی که لطف کردند و در پست قبلی در بسط و گسترش بحث کمک کردند متشکرمند! هستیم. چند هله هوله دیگر را مورد امروز مورد بررسی قرار می دهیم:

 بساط گردو فروش و بچه ای که با ولع می نگرد!

فال گردو Circular  Omen  :  با تمام شدن فصل بهار و رسیدن تابستان هنگام برداشت میو ه های گردو فرا می رسد. در این هنگام است که سر کله فال گردو فروشان با آن دستهای حنایی  و خوش رنگ پیدا میشود. گردو ها پوست شده را در ظرف شیشه ای که آب زرد رنگی دارد می ریزند ( یکبار که از فرط بیکاری با یکی از آنها گپ میزدم ٬ گفت که علت زردی آب استفاده از یک نوع آمونیاک مایع با منشاء انسانی!  است که باعث فرآوری بهتر گردوها می شود. البته من که حرف او را باور نکردم!) معمولا  سینی بزرگی در جلوی این ظرفهای شیشه ای وجود دارد که درقسمت عفب آن یک چراغ زنبوری و در قسمت جلو فالهای گردو گذاشته شده.

هر فال  ۱۰ مغز گردو دارد و ارنج آنها( یا چیده مان) ۶ - ۳ -۱ می باشد. دو فال گردو بخرید. پوسته نازک روی آن را با دست بکنید  گوشت نرم و لذیذ آن را با دندان خرد کنید و بجوید. اگر از جمله افرادی هستید که مصرف فسفر بالا دارید از گردو غافل نشوید . بگذارید سلولهای خاکستری حالش را ببرند.

 

آلبالو خشکه: Dried  Albaloaux  آلبالو خشکه هم از جمله هله هوله های پرطرفدار می باشد. که معمولا در ولایات غربت کم پیدا میشود . ولی اگر پیدا کردید غافل نشوید. آلبالوها را دانه دانه نمک بزنید سپس در دهان بگذارید و اجازه بدهید خیس بخورد. بعد چند دقیقه گوشتش را نوش جان کرده و از باقی مانده برای جنگ هسته ای!! با دوستان استفاده کنید.

 

گوجه سبز  Green  Tomato :این هله هوله هم  از میوه های خاص فصل بهار است. با مصارف جنبی آن مانند طبخ خورشت کاری نداریم. طرز مصرف مانند چاقاله بادام می باشد با این تفاوت که معمولا گوجه سبز را در قیف کاغذی (ترجیحا کاغذ کتاب درسی) می ریزند  و رویش نمک می پاشند و میل می کنند.

لطیفه برای گروه سنی ب : روزی یک گوجه سبز با یک گوجه فرنگی دعوایشان می شود  و کار به کتک کاری می رسد. مردم وساطت می کنند و آنها را جدا می کنند و به گوجه سبز می گویند : سید! تو بیخیال شو!!

 

آلوچه Baby  plum :  این تنقلات لذیذ معمولا در بستهای کوچک نایلونی (حدود ۵ در ۴ سانت) ریخته می شود. و در آن با منگنه بسته می شود. با انگشت دست میتوانید هسته های آلوچه را احساس کنید. یکی از زاویه های قاعده مستطیل!! کیسه را با دندان بکنید  و آنرا وارد دهان بکنید و کیسه را فشار دهید و آهسته آهسته محتویات را روی زبانتان بریزد. اجازه بدهید بزاق کاملا آنرا احاطه کند. دنیا جای قشنگی است.

 

 فروشگاه زنجیره ای با وبسایت مربوطه

آب انار: The water of Anar:

 هم ترش و شیرین٬ هم آبدار است /سرخ است و زیبا ٬ نامش انار است

                                                                  (شعر ازاستاد مصطفی رحماندوست)

این میوه بهشتی چند سالی است به طایفه هله هوله گان پیوسته . از آن محصولات مختلف هله هوله واره درست میشود از لواشک گرفته تا آب آن . علما معتقدند انار منفعتهای فراوانی دارد از جمله باعث لاغری میشود یا ضد افسردگی است!! (به العهدة الراوی)    یکی  از کسانی که در گسترش فرهنگ  انارواره گی بسیار کمک کرد همین فروشگاه های زنجیره ای آب انار محمد است که در آن انواع محصولات جنبی انار پیدا میشود . با مراجعه به تارنما این فروشگاه ها که آدرسش در عکس مشخص است میتوانید سایر اطلاعات را از آنجا کسب کنید. البته نوع سنتی آن در روی چرخ طوافی هم سرو می شود که در بحث آب زرشک بیشتر به آن می پردازیم .

 

بلال: Corn  kabob:  تابستان که شروع میشود سروکله بلال فروشها پیدا میشود که خیلی هایشان بچه های هستند که مدرسه را تمام کرده اند و مشغول پول درآوردن میشوند (فرق بچه موفق و پولساز با بچه ناموفق درسخوان از همان اوایل معلوم است) بیزنس بلالی چون احتیاج به سرمایه گذاری اولیه چندانی ندارد از بیزنسهای پرطرفدار است . کل سرمایه عبارت است یک استانبولی ٫ کمی ذغال ٬چند عدد ذرت (به ضمه ذال خوانده شود نه کسره) و یک سطل آب نمک. شهرداری هم اگر کل بیزنس را ببرد با چند هزارتومان قابل جبران خواهد بود ٬ به خاطر ضیق وقت از بحث اقتصادی میاییم بیرون . وقتی در پارک صدای دلنشین بلالی را شنیدید که تبلیغ جنسش را میکند ( مثلا با ابیات نغزی مانند :بیا بلالت بدم/ شیر حلالت بدم و یا شیر بلاله/ مال حلاله به نزدش می روید. یک بلال شیری نرم انتخاب می کنید و به بلالی میدهید تا آنرا در باربیکیو پرتابلش (همان استانبولی پر ذغال) برایتان بپزد . بلالی آنرا روی ذغالهای سرخ و گداخته گذاشته و با یک تکه مقوا باد میزند بعد  هم آنرا در یک سطل پر از آب نمک که بر اثر کثرت استعمال رنگ آبش سیاه شده و عمق آن را نمی بینید فرو می برد و به شما می دهد. بلال را با لذت تمام گاز بزنید و مزه دلچسب دانه های ذرت و آبنمک را احساس کنید. و دست آخر اینکه اگر اهل شوخی های روستایی هستید دسته چوب بلال را پس از مصرف بگیرید و آنرا مانند بومرنگ به طرف دوستان پرت کنید و حلاوت بلال خوری را چند برابر کنید.

 خوراک لوبیا le  bio  khoraks : در مورد هله هوله بودن این خوراک در بین اندیشمندان و محققان اختلاف نظر وجود دارد . به هرحال منظور ما نوع خاصی از آن است که توسط دستفروشان عرضه میشود . لوبیا از خوردنی های فصل سرماست . در یک عصر سرد زمستانی در حالیکه دستهایتان از سرما کرخت شده به نزد دستفروش میروید و کاسه ای لوبیا می گیرید به رقص بخار بلند شده از روی لوبیا در زیر نور لرزان چراغ زنبوری دقت کنید. از این منظره شاعرانه تر سراغ دارید؟ بعد اضافه کردن آبلیمو از شیشه آبلیمو یک و یکی که درش با میخ سوراخ شده و با آب و جوهر لیمو غنی سازی شده .محتویات داغ کاسه را روانه معده کنید و مسیر طی شده توسط مایع گرم را داخل مری خود را احساس کنید که همزمان وجودتان را گرم می کند. هر از چند گاهی تکه ای از بربری مانده را هم به نیش بکشیدو  و به لذتهای کوچک دنیا بیاندیشید.

توصیه: اگر مجرد هستید که هیچ٬ ولی اگر شبها با پارتنر خود در یکجا می خوابید و مخصوصا اگر از لحاف مشترک استفاده می کنید!! برای جلوگیری از عوارض جانبی این غذا حتما نبات داغ فراوانی بعد لوبیا نوش جان بفرمایید.

 

 

 

آب زرشک  The water of Zereshk berry 

صفرا بره آب زرشک  (یک شعار تبلیغاتی معروف)

 آب زرشک هم از دسته هله هولگانی مایع است که در روزهای گرم تابستان به شدت توصیه میشود . در یکی از روزهای گرم تابستان به نزد دستفروش مهربان میروید . او با دستان بهداشتی خودش و به کمک یک چکش زنگ زده یک قطعه بزرگ یخ را می شکند (معمولا کمی کوچکتر از قطعه یخی که تایتانیک را غرق کرد) سپس آنرا داخل یک لیوان عظیم می اندازد . لیوان به قدری سنگین و بزرگ است که مجبورید آنرا با دو دست بردارید ولی نگران نباشید. اندازه آب زرشک در این لیوان از نصف استکان هم کمتر است و بقیه حجم به نظر آمده در لیوان مربوط به یخ است که دستفروشان عزیز با استفاده از قانون ارشمیدس باعث میشوند باور کنیم که مجبوریم یک گالن آب زرشک داخل لیوان را نوش جان کنیم . از افزودن نمک به اندازه کافی به لیوان خود غافل نباشید

 آلو جنگلی  Junglien Alouax  در بین طایفه هله هوله گان آلو جنگلی پایینترین PH را دارد. پ هاش آن چیزی است مابین اسید سولفوریک و اسید سیتریک (همان جوهر لیمو خودمان) و مصرف آن به هله هوله خوران ترش باز به شدت توصیه میشود هر قطعه این هله هوله باعث ترشح بزاق فراوانی در دهان می شود. رنگ قرمز و فسفری آن هم بشدت بر جذابیتهای آن می افزاید و اصلا ضرر ندارد و بیخود به این شایعات واهی گوش نکنید . فراموش نکنید زندگی شیرجه زدن در حوضچه اکنون است .

این مبحث همچنان ادامه خواهد داشت ما را از پیشنهادات سازنده خودتان محروم نفرمایید.

                              ارادتمند همیشگی:بایرامعلی!!

 

اعلان

                     

                        اعلان

  علی الاستحضار اینکه لیل آدینه هفتم مارچ برابر هفدهم حوت به مناسبت حلول سنه جدید و رسیدن عید سعید باستانی جشن و سروری در محل سانفرانسیسکو اونیورسیته توسط کلاب فرهنگی ایرانیان برپا میشود که شامل چند قسم نمایش خواهد بود ٫ یعنی آکسیون رقص و حرکات موزون و بعد یک فقره کنسرت با اجرای موزیک به سبک سنتی- ملی  و در قسمت بعد کمی قرائت شعر میشود و در قسمت پایانی پروگرام  یک فقره تیارت استندآپ کمیک نمایش میشود توسط جناب مازیارخان جبرانی که از آرتیستهای مشهور هستند و چند سنه قبل در فیلم  دیلماج  با نیکول خانم کیدمن و آقا شان پن اشتراک در بازی داشتند . اهالی این اطراف و رعایای مملکت ایران که این اطراف مسکنت دارند جهت ابتیاع پته و بیلیط و اطلاعات دیگر  میتوانند به  حاج میرزا مهران خان امپریال  و یا کارتنک سرا (وبسایت ) این کلاب مراجعت بفرمایند. عواید و سود پروگرام جهت احداث  دارالشفاء  داخل سرحدات ممالک محروسه مصروف میگردد.

 

آگهی بازرگانی محلی !!

             

              مژده!                                                مژده!

               

          قابل توجه کلیه دوستان و هموطنان مقیم شمال کالیفرنیا

 

                                                        

 

 انتظار ها به پایان رسید. ستاره درخشان آسمان هنر ایران و استاد گرانقدر جناب عباس قادری به مناسبت فرخنده روز عشاق  و شب والنتاین در چلوکبابی نایب  واقع در سانفرانسیسکو جنوبی برنامه خواهند داشت. اگر به دنبال یک شب والنتاین رومانتیک ٬عشقولانه وار  و فراموش نشدنی هستید.اگر میخواهید تک تک دقایق این روز را ماندنی کنید.دست محبوبتان را بگیرید(غربزدگان عزیز منظور همان پارتنر است! ) به چلوکبابی نایب بروید . سفارش دو پرس چلوکباب سلطانی اعلا با کوبیده اضافه بدهید (  البته با دوغ ٬پیاز٬ سماق٬زرده تخم مرغ ٬سبزی٬ سیر ترشی و سایر مخلفات به حد کافی و وافی!!)   و ضمن نوش جان کردن غذا ٬ از استاد خواهش کنید آثار جاودانه و ماندگاری مانند : بزنم به تخته  و یا  سقاخونه  را برایتان اجرا کند و همزمان به چشم طرف مقابل خیره شوید و عشق و محبت قلبی خود را ابراز کنید.

جهت رزرو جا  بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است!! 

 

گوگلیدم -  گوگلیدی - گوگلید .........

 

 ساختمان  مرکزی گوگل در شهر مانتین ویو - کالیفرنیا (عکس از عکاس ! )

 

در حدود دوازده سال از زمانی که دو دانشجو جوان استنفوردی به نام سرگئی برین و لاری پیج تصمیم به راه اندازی یک موتور جستجوگر اینترنتی در یک گاراژ کوچک گرفتند ٬میگذرد.موتور جستجوگری که در ظرف کمتر از یک دهه تبدیل به یکی از غولهای کامپیوتر  و ثروتمندترین شرکتهای دنیا شد.  امروز دیگر نام گوگل آشنا برای هر کاربر اینترنتی است و گفته میشود هفتاد درصد استفاده کنندگان  اینترنت در جهان از گوگل برای جستجو های اینترنتی استفاده می کنند . به تبع همین فراگیری چند سالی است استفاده از فعل   To google  به معنی جستجو کردن در گوگل٬ ابتدا وارد زبان محاوره ای و سپس وارد دیکشنری ها و لغت نامه ها  شد. سال   ۲۰۰۷  هم لغت   google ganger   یا  google twins  به عنوان یکی از واژه های سال انتخاب شد به این معنی که یک نفر اسم خود را در گوگل جستجو می کند و متوجه می شود یک یا چند نفر همنام او در دنیا وجود دارد ( البته بدون آنکه ابوی های گرامیشان نقشی در این میان داشته باشند !!! )

با توجه به وارد شدن واژه گوگل به زبانهای دیگر ٬ اینجانب به فرهنگستان محترم  پیشنهاد می کنم لغات زیر را وارد زبان شیرین فارسی کنند:

  گوگلیدن : گوگل کردن ٫استفاده از گوگل

 گاگول : شخصی که از گوگل استفاده می کند!

مگاگوله : چت کردن با استفاده از گوگل تاک.

استگگال : به کارگیری گوگل جهت جستجو چیزی

مََگگَل: محل گوگل کردن ( هوم پیج)

مگگول : گوگل شده

  پ.ن : نظر به پیشنهادهای خانم اجمد نیا و خانم مفخم  این پست به نام ذیل تغییر می کند:

         گوگلانهای یک گاگول گوگولی مگولی درباره گوگل!!!

                  ( اگر تونستید این جمله رو پنج بار پشت سرهم بگید! )                       

 هله هوله   (قسمت اول)

 

Junkology  یا  "معرفة الهله هوله"

 

هله هوله از ساده ترین و در عین حال بزرگترین لذایذ دنیوی است. همه ما چه در دوران کودکی و چه بعدها تجربه خوردن آنها علیرغم توصیه های اکید والدین و خط ونشان کشیدنهای آنها را داریم و از این گناه پنهانی کلی لذت برده ایم. قبل از شروع و باز کردن این بحث اجازه بدهید یک اصل کلی و جهانشمول را خدمتتان عرض کنم : هر هله هوله خوشمزه٬ غیربهداشتی است. یعنی تمام این هله هوله های به شرطی کیف می دهند و در رده بندی هله هوله جا می گیرند که غیر بهداشتی باشند .چه بسا هله هوله های معروف و آدم از راه بدر کنی که با بهداشتی شدن و یا رفتن در بسته بندی تروتمیز به لعنت خدا هم نمی ارزند . مثلا آلبالو خشکه یا زغال اخته را در یک ظرف چینی شسته شده در روی میز خانه مجسم کنید٬ از این ضدحال تر و بیذوقانه تر !!چه چیز می تواند وجود داشته باشد؟!  این راز بزرگ خوشمزگی این ها در همین غیربهداشتی بودن آنهاست و میتوان حتی آنها را به چیزهای دیگری مانندبستنی و فالوده و یخ در بهشت و دل و جگر و کله پاچه و سیرابی و جغور بغور و آش رشته و.... که زیاد در رده بندی هله هوله جا نمی گیرند٬ تعمیم داد. بگذریم که یک بار وقتی٬ جای شما خالی ٬ به هنگام خوردن کله پاچه مفصل پخته شده در خانه این اصل کلی را خدمت خانم والده عرض کردیم کلی از کوره در رفتند و مطالبی در موردمیزان لیاقت بنده و غیره فرمودند !! ولی چه می شود کرد؟ یک ضرب المثل بولیویایی میگوید: انتهای دوچیز تلخ است حقیقت و خیار!!

چند فقره از هله هوله های مشهور و تنقلات استراتژیک را در اینجا می آورم شما هم اگر چیزی بیادتان آمد با بنده همکاری کنید به قول ویکی پدیا این مطلب نیاز به گسترش و تمیزکاری دارد ! اما مشهورترین هله هوله جات:

لواشک ها در میدان دربند - تابستان 86

لواشک  little Lavash  : این خوردنی دوست داشتنی که از میوه خشک و له شده تهیه شده از گلهای سرسبد هله هوله بشمار میرود. وقتی برگه های رنگی و براق آن در زیر نور لامپهای قلمی دستقروشان دربند و فرحزاد و شمال می درخشد. هوس دل پذیری را در آدمی بیدار می کند . آلو٬ آلبالو ٬سیب ٬ زردآلو و.... و مزه ترش یا شیرین . وقتی مرد دستفروش با یک قلم مو کاملا بهداشتی! یک رنگ مخصوص خیلی قرمز  را بر روی لواشک می مالد این هوس چند برابر میشود. معمولا یک لایه نازک نایلون هم به آن چسبیده که بهتر است موقع خوردن آنرا بکنید٬ ولی اگر هم یادتان رفت مهم نیست. معده این کار را برای شما انجام میدهد . نگذارید معده تان اینقدر تنبل  و نازک نارنجی بار بیاید. تکه ای از لواشک را با دندان بکنید و اجازه بدهید دربین زبان و سقف دهانتان ذوب شود و بگذارید تک تک سلولهای چشایی زبانتان با مولکولهای لواشک ّهم آغوش شوند.  یک لذت محض!!

 

چاقاله بادوم  fat Almond :یکی دو ماه که از عید نوروز گذشت٬ سروکله چاغاله بادوم پیدا میشود. همانطور که از اسمش پیداست این هله هوله میوه نارس درخت بادام است و معمولا فقط در فصل بهار میتوان آنرا یافت دستفروشان عزیز آنرا در چرخهای طوافی خود در سینی های بزرگ می ریزند و به شکل مخروطی با قاعده بزرگ و ارتفاع کم درمیاورند و گاهی برای تزیین بیشتر چند گل قرمز پلاستیکی روی آن می کارند. همچنین برای تبلیغ بیشتر با یک ابر یا اسفنج کاملا تمیز هر چند وقت آب روی توده چاقاله ها می چلانند و آنرا هوس انگیزتر میکنند. برای مصرف توام با لذت آنرا خریداری کنید و دقت کنید دستفروش آن را در پاکت کاغذی که معمولا از ورقهای روزنامه ساخته شده بریزد(بر کاغذی بودن پاکت تاکید میشود) بعد یک قاشق بزرگ نمک در پاکت ریخته و در پاکت را بسته حدود یک دقیقه تکان بدهید تا نمک اندود شود. تک تک در دهان بگذارید و گاز بزنید و معنای زیبا بودن بهار را تجربه کنید.

زغال اخته Castrated charcoal: این میوه هم از خوردنی های بهار و اوایل تابستان است. علت سترون و نابارور بون این زغال هنوز مشخص نیست!! با رنگ قرمز خود بروی چرخ طوافی دلبری میکنند. دستفروشان معمولا شعر مخصوص برای تبلیغ این هله هوله به شرح زیر دارند: آی زغال اخته/مال درخته/ هر کی بخوره خوشبخته/و.....طریقه مصرف مانند چاقاله است  البته میتوانید بدون نمک هم میل بفرمایید.

       ( لبو داغه ٬ عکس مسروقه از اینجا!)

لبو داغه  Hot lipy :این نوع هله هوله متعلق به فصل پاییز و سرماست.به شعر قدیمی و فولکورلیکی که درباره لبو وجود دارد و اشاره به وجود برخی اشیاء اضافی!! در میان لبو داغ می کند اصلا توجه نکنید و اصل جهانشمول را بیاد آورید. زمستان وقتی که در تاریکی از کنار چرخ لبو فروشی که بخار وسوسه انگیز از آن متصاعد میشود٬رد می شوید و جوشیدن و قل زدن لبو ها را زیر نور چراغ زنبوری می بینید. پایتان شل میشود و می ایستید آنگاه دستفروش محترم تکه ای از لبو را از دیگ جوشان با چاقو  بر میدارد.  یک ورق کاغذ از کتاب (معمولاکتاب درسی) میکند و لبو را روی آن میگذارد و دو سه برش عرضی به آن میدهد. با دست تکه تکه در دهان میگذارید و سرمای بیرون را فراموش می کنید وحالش را می برید. نگران رنگ قرمز دور لبها هم نباشید کاملا بی ضرر است٬ تازه کلی هم خوشگلتان می کند.

پ.ن:از قدیمی ها شنیدم لبو رنگهای زرد و سبز هم داشته ولی دروغ چرا!!  من خودم ندیدم.لابد به جای جوهر قرمز از جوهر سبز و زرد استقاده می شده.

        کمپوت لبو

      این کمپوت لبو ساخت ایالات متحده می باشد٬ همینطور که می بینید هیچ هوس خفته ای را در دل بیدار نمیکند!!

 

 

چرخ باقالی فروشی - اسکله بندر انزلی تابستان 86

باقالی with Rug  باقالی هم مثل لبو مخصوص فصل سرما است. چرخ طوافی مورد استفاده شبیه به نوع لبوپز است. با این فرق که عمق دیگ بیشتر است. به نزد مرد دوره گرد میروید.بهتر است باقالی را همانجا میل کنید ولی در صورت عجله میشود در کیسه پلاستیکی هم آنرا خرید. باقالی فروش ملاقه ای از باقالی را در یک بشقاب ملامین رنگ و رو رفته برایتیان میریزد. بعد از یک قوطی آبی رنگ ریکا رویش سرکه میریزد و با یک ظرف شیشه ای مربا یک و یک که در آن با میخ سوراخ سوراخ  شده و به شکل نمکدان در آمده مخلوط نمک و فلفل و گلپر را رویش می پاشد. باقالی ها را با دست در دهان بگذارید سرش را با دندان بکنید و با قشار انگشت شصت و اشاره به پوست باقالی مغز  آنرا بلغزانید و وارد دهان کنیدو کیفش را ببرید. به همین سادگی٬ به همین خوشمزگی!

پ.ن : بعد از خوردن باقالی ها مایع باقی مانده در ظرف که مخلوط  آب باقالی سرکه و نمک و گلپر هست را حتما هورت بکشید. کلی خاصیت دارد!

 تمر هندی عکس اهدایی از خانم کاویانی

 

تمبر هندی Indian stamp   این نوع تنقلات محصول درختی است مخصوص نواحی گرمسیر . برعکس نامش بیشتر محصول کشور تایلند است ( به طور کلی این کشور اقلام صادراتی فراوان و گوناگونی دارد!!!) برای مصرف کیسه نایلونی چهارگوش آنرا از گوشه ای با دندان بکنید. کمی کیسه را فشار دهید تا محتوی نرم داخل کیسه وارد دهان شود در حدود ده الی پانزده ثانیه اجازه بدهید این مواد  داخل دهانتان خیس بخورد. غدد بزاق با احساس مزه ترشی  فعالیت خود را تشدید خواهند کرد٬مزه ترشی دلپذیری را احساس خواهید کرد. بعد به کمک نوک زبان و دندانهای نیش اطراف هسته ها را پاک کنید  سپس هسته ها را به میان لب خود هدایت کنید و با فشار به بیرون فوت کنید. زندگی یعنی خوش بودن در لحظه.

پ.ن  میتوانید با کمی دقت در نشانه گیری هسته را به طرف دوست خود پرتاب کنید. حتی اگر اهل شوخی های روستایی!! هستید ٬هسته را به طرف صورت و چشم  و چال دوستان پرتاپ کنید و هر وهر بخندید و زندگی را شادتر کنید!

پ.ن ۲  عواقب بعدی این کار بهیچ وجه ضمانت نمیشود!!

                    

                                                      ارادتمند همیشگی: بایرامعلی!!

                                                            (این مطلب ادامه دارد)

اعلان

 

علی الاستحضار ارباب بلاگت و اصحاب بلاغت اینکه از آنجا که حقیر مدت مدیدی به حالت وکانس و تعطیلی بوده و طی این ایام بجز نوم و خورد وخوراک و عیش کار مهمه دیگری انجام نداده و حالیه پس از طی این ایام عزادار و سوگوار برگشتن به شغل قدیمه و روال معموله میباشم و از سوی دیگر مشکل لاینحل تنبلی و تن آسایی بر فدوی غالب گشته و از این رو هر چه سعی میکنم و کله حفر میکنم!!  آبسلومان چیزی بر ذهن جهت کتابت نمی اید علیهذا حلول سنه۲۰۰۸ فرنگی" سیچقان ئیل"را بر قاطبه سروران و دوستان تهنیت و فلیسیتاسیون گفته و آرزومند رسیدن دوستان به رزولاسیون هایشان در سنه جدیدمی باشم.

حقیر البت پس از طی دوران نقاهت با کلی مطالب توپ و مشتی و معسّل!! آپیده خواهم شد

                                                    کمترین: میرزا بایرام

                                                       یکم  ژانویه سنه ۲۰۰۸ فرنگی

خطبه کریسمسیه!!

 

برادران محترم ٬خواهران محترمه٬ الیوم در آستانه یوم مبارکه و فرخنده کریسمس. فدوی از تک تک ان بزرگوارین استرجا و استرحام کرده جهت دعا برای رفع شر این بلاگرولینگ لعین و مجهول الوالدین که به عینه دهان ما را مورد تفقد قرار داده و به حقیر احساس مشمئز و متفعنی دست داده کالمثل آنکه عمه خانممان را به وصلت دوباره دراورده باشند.

 این چه افتضاحیست؟چه بیشرمیست؟  از چه ای بلاگرولینگ ملعون فرق میگذاری بین بلاگها. ای فاسد العقیده مظنون الهویه! پس عدل کجاست؟ چرا ظلم میکنی؟این عین بیعدالتیست! عین ظلم است!  چرا فلان بلاگ ضاله به طرفة العینی پینگ میشود و فلان وبلاگ صالحه مدت مدیدی است به آرزوی پینگ میسوزد؟ پس تقوا چه میشود؟ معرفت چه میشود؟ اگر اوضاع بدین منوال باشد بنده از همینجا اعلام میکنم٬ که  فاتحه وبلاگستان را باید خواند !    وا وبلاگستانا .وا وبلاگستانا!   وای وای....

ای که خودت را ابولبلاگر و پدر وبلاگستان میدانی! و بر هر تنابنده ای گیر سه پیچ متوالیآ میدهی پس به این ملعون چرا هیچ نمیگویی؟چرا دست این زندیق فاسد را رو نمیکنی؟ ابوبلاگر که نباید فقط به فکر جماع با ام البلاگ باشد. پس حمیتت چه میشود؟ غیرت چه میشود؟

دست را در اینروز به آسمان میکنیم و با دلی پاک از درگاهش میخواهیم : الهی٬ ادفع شر البلاغ رولینک و اختم امور البلاغستان به الخیر. و اشغع کل المریض به حق هذالیوم.

                                                والسلام علیکم

                                                          الحقر : شیخ بایرام

                                   سیزده ذیحجه سنه ۱۴۲۸

                             

کریسمس مبارک اسکروج ! بدرود ای خسیس ×

                     

 

 

 

چند روز پیش وقتی صبح می رفتم قهوه خانه سرگذر تا ناشتایی بخورم. دیدم دور اطراف قهوه خانه شلوغ است. وقتی رفتم جلوتر دیدم ٬ بعله ! جناب بابا نوئل تشریف آوردند.لابد می پرسید:چرا از حالا؟ حتما خواسته کارش را زودتر شروع کند تا همه چیز را برای شب آخر و دقیقه نود نگذارد .بلاخره یک بابا نوئل است و اینهمه آدم! خلاصه مطابق معمول اینجور مراسم ذوق و کیفش مال بچه ها بود که عرایض و خواسته ها خود را با خوشحالی خدمت ایشان عرض می کردندو والدین محترم هم گوش به زنگ بودند تا برای رفع این خواسته ها با بابا نوئل همکاری کنند. منهم چند تا عکس از این مراسم فرخنده و خجسته انداختم  که در ادامه مطلب می توانید ببینید.

پ.ن ۱ مدتی است به این فکر می کنم با توجه به این که بابا نوئل فرنگی ها و حاجی فیروز ما نقاط مشترک زیاد دارند (هر دو در سال نو می آیند و پیام آور شادی هستند و لباس هردو قرمز است) در راستای گفتگو تمدنها و فرهنگها و نزدیک شدن ملتها موجودی به نام حاجی نوئل! از ترکیب این دو ساخته بشود!

پ ن ۲  یکی از نامه های برقی و پیامکهایی! (sms) که این روزها کبوتران عاشق برای هم می فرستند و بدینوسیله برای هم بق بقو عشق!! می کنند این متن است: عزیزم! اگر نیمه شب یک مرد خپل و ریشو اومد تو اتاق خوابت اصلا نترس! من امسال از بابا نوئل خواستم تو رو برام بیاره!

بیچاره پیرمرد را این آخر عمری به چه کارهای شریفی وادار می کنند!!!

                                                              ارادتمند همیشگی:بایرامعلی!

* از دیالوگ کارتون سرود کریسمس ساخته والت دیسنی که تلویزیون ایران هر سال موقع کریسمس نشان می داد .کارتون بازها می دانند کدام را میگویم.

ادامه نوشته

    EL  SANCHO

 

دوست و یار از جنس مخالف (البته به صورت غیر رسمی!) از قدیم اسامی مختلف داشته .در ادبیات کلاسیک ما از آن با نامهای یار ٬دلبر٬ دلدار ٬ محبوب ٬معشوق و......  یاد شده. آقایان علما!!! از آن با نامهای مانند  فاسق!! رفیقه ! و....  یاد می کنند. در اصطلاحات جاهلی قدیم  اسامی مانند :نشمه٬ نم کرده ٬مترس و ... رایج بوده و بروبچز نسل جدید هم البته اصطلاحات خودشان را دارند از لفظ همه گیر زید!! بگیر تا اصطلاحات جدیدتر مثل : تایی!! زاخار  ٬ دولک(بر وزن الک دولک)  ٬ زیدوفسکی٬ داف٬ دخی و ......  که بستگی به کاربرد و جای کاربردو سن طرف و هزاران مورد دیگر دارد  و البته در هر زبان هم مثل فارسی کلی اصطلاح در این مورد وجود دارد . و اما علت نوشتن این پست ٬یا به قول احسان : شإن نزول پست ( البته به نظر حقیر با توجه به اینکه معمولا پست را هوا میکنند و از پایین می فرستند بالا٬ بهتر است بگوییم شإن صعود پست!)

چند روز پیش در خیابان ویکتور دوست مکزیکی ام را دیدم. خیلی وقت بود ندیده بودمش. ویکتور آدم خوش برخورد و اهل بگو بخندی است٬ برای همین چند لحظه ای کنار خیابان ایستادیم و گپ زدیم .به سنت مکزیکی ها زود ازدواج کرده وسه تا بچه دارد و برای همین ۲ جا کار میکند . از او پرسیدم این وقت روز در خیابان چکار می کند؟ گفت : چند تا کار واجب در خانه دارم برای همین مرخصی ساعتی گرفتم تا زودتر به خانه بروم. بعد چشمکی زد وگقت : زودتر بروم به این  سانچو فلان فلان شده هم بگویم  گورش را گم کند برود رد کارش. با تعجب پرسیدم : سانچو دیگه کیه ؟  خندید و گفت: در مکزیک ٬اصطلاحآٌ به آدمی که در نبود مرد خانه یواشکی به پیش زن خانه برود (معمولا روزها در ساعات اداری!)  میگویند : سانچو !!و این به صورت یک شوخی درآمده گاهی هم که یک نفر عطسه میکند به جای عافیت باشد به او میگویند: اوه اوه فلانی مثل اینکه سانچو آمده خانه تان.  خندیدم و گفتم :پس در مکزیک این کار صنعت همه گیری است! گفت :نه اتفاقا در آنجا به علت ضعیف بودن قانون و نیروی پلیس خیلی کار خطرناک و جان بر کفانه ای است. چون مکزیکی ها آدمهای متعصبی هستند و اگر سانچو را در خانه ببینند یا می کشندش یا به قصد کشت میزنندش!!! ولی خوب اینجا در آمریکا اوضاع فرق دارد!!! دوباره خندیدم و سری تکان دادم و گفتم:بسیار خوب٬ پس برو دیرت نشود! و خداحافظی کردیم .

فکر نمی کردم فاسقی اینقدر انواع حرفه ای و تخصصی داشته باشد!!!

                                                      اردتمند همیشگی:بایرامعلی!!

حدیث هفته: هل من بانیغٌ  بینغینی ؟! (آیا پینگ کننده ای هست که مرا پینگ نماید؟)

    تابلوی  تابلو !!

 

 کپی رایت محفوظ!!

این تابلو راهنما را در یکی از ولگردی های اخیرم در تهران کشف کردم. همانطور که مشاهده میفرمایید تابلو کمی تا قسمتی مشکوف! و بویناک به نظر میرسد. حقیر من باب دلسوزی به مسئولین محترم در ادرار ناجا!! ( اداره راهنمایی رانندگی نیروی انتظامی) و همچنین تر شهر!! (ترافیک شهرداری تهران) پیشنهاد میکنم چهت ساخت تابلو از افراد مومن و متعهد استفاده شود تا با ساخت اینگونه تابلوهای تابلو!! آب  در بوقهای استکباری جهانخواران نریزند... یعنی... خوب ..  ببخشید٬ آن چیزی که تویش آب می ریختند آسیاب دشمن بود نه بوق استکبار!!!!!! 

                  ارادتمند همیشگی: یک نفر که سرش بوی قورمه سبزی  می دهد!!

حدیث هفته: ان ظلمات فی بلاد البلاغ ٬ثم انور قلوبکم به مصباح القوقل ریدر!!!

(بدرستی که ظلمات و بی برقی وبلاگستان را فراگرفته ٬پس دلتان را با چراغ گوگل ریدر روشن سازید) 

 

 

 اعلان عمومی

                                         

اعلان جهت پروگرام ایرانیان در تور بین الملل(انترنت)

علی الاستحضار اینکه یوم شنبه دهم رمضان المبارک مورخه بیست و دویم سپتامبرفرنگی اجماعی خواهدبود تحت الاعنوان : ایرانیان در انترنت٬ در سانفرانسیسکو انیورسیته که در چند قسمت است:

ابتداً چندین نفر از ارباب بلاغ صحبت خواهند کرد از بابت امور وبلاغیه از جمله ٬ لوا خاتون کاتبه وبلاغ فخیمه بلوط٬ نازی بانو راقمه وبلاغ وزین از برکلی به لسان انگریزی٬ احسان الله خان شنزاری کاتب بلاغ شریفه شنا در شنزار و حاج مهران خان رویال راقم بلاغ ملوکانه اعلیحضرت والبت سایر بلاغرین و بلاغرات محترم

در مبحث دویم ٬آصف جاه جهانشاه خان اندرباب کشکول ایرانین دات کام فرمایشات خواهند فرمود و در مبحث سوم میرزا مهدی خان ژرف فرمایشات دارند درباره معارفت با دیوان بالاترین

همچنین مستر  راس میرکریمی عضو محترم شورای عالیه بلدیه سانفرانسیسکو هم فرمایشات میفرمایند.

مدت پروگرام از دو ساعت و نیم مانده به ظهر است تا سه ساعت مانده به اذان مغرب

از کلیه اهالی و رعایای مملکت محروسه ایران که در این حوالی مسکنت دارند استرجاء میشود قدم رنجه کرده جهت تماشا تشریف بیاورند.

                                                                 الاحقر: میرزا بایرام

تحت التحریر یکم: به جهت تداخل با  ایام ماه مبارک پروگرام  تیارت اصطریپ تیض!! و بلیی دانس !! این دوره نخواهدبود!

تحت التحریر ثانی: اذن دخول مجاناً بوده و لزوم به ابتیاع پته نمیباشد!

 

 آگهی مهم!

                                                            

این آگهی را در یکی از روزنامه های محلی اینجا پیدا کردم.چون برای خیلی ها کاربرد دارد٬ برای استفاده همگان میگذارمش اینجا .  از این که خوانا نشد ببخشید . قسمتهای انگلیسی را برای خوانندگان عزیز  دوباره تایپ میکنم :

past , present, future , After life / specializing in Reuniting loved once./tells past, present, future ,Advises on love , marriage & business .Remove Evil surroundings ,obstacles & negativity .  Sylvia heals the sick where others fail / call today for free question.availabale for  parties/ house calls available

 شماره ایشان در دفتر این وبلاگ محفوظ است. علاقمندان  میتوانند به بنده نامه برقی بزنند. پنج درصد از ده درصد تخفیف وعده داده شده را به حساب اینجانب واریز کنند تا شماره سیلویا خانم را برایشان بفرستم!!!! همانطور هم که میبینید پیش شماره تلفن ایشان ۸۰۰  می باشد و زنگ زدن خرجی ندارد!!  ( توضیح: تماس با پیش شماره های ۸۰۰ در آمریکا مجانی و  هزینه آن به عهده صاحب خط تلفن است)  پس برای استفاده از اینهمه امکانات و مزایا و کارهای محیرالعقول بشتابید!!!!!

`پی نوشت : می گویند ندانستن عیب نیست٬ نپرسیدن عیب است. کسی از دوستان عزیز نمی داند کریستال چیست؟! بگویید ما هم یاد بگیریم!!!!!

کارت عروسی!

                                                       

                 

                    با تاییدات خداوند متعال

                       به میمنت و شادمانی

                              جشن عقد کنان

  دوشیزه  آذر                             و                            آقای ه       

 

زیباترین شب زندگی خود را جشن میگیرندتا آنرا به بیادماندنی ترین  سپیده عمر متصل نمایند ومنتظر حضور شما سروران و عزیزان در این ضیافت شادی و موعد شیرین وصال هستندتا حلاوت آن را با شماتقسیم  کنند.

 

  از کلیه دوستان عزیز بلاگی ٬ مجازی٬ خوانندگان و کلیه اهالی محترم وبلاگستان دعوت به عمل میایید تا در این رخداد خجسته شرکت کرده و با هوا کردن پست جدید٬ کامنت٬ نامه برقی و... شادی  و شیرینی این مراسم را دوصدچندان فرمایند.

     تاریخ : بیست و نهم تیرماه ۱۳۸۶

     آدرس : وبلاگستان -  وبلاگ آذرستان

  دوستان و خانواده های : آذرستان - راننده ترن- اعلیحضرت حاج آقا - بایرامعلی - از برکلی -  خانم حنا - سرزمین رویایی - یغورت  -حاجی واشنگتن- شانه بسر -مدیریت شرکت خدماتی هاذر(مسئولیت نامحدود)- سندیکای لوکوموتیو رانان - نیروی انتظامی تهران بزرگ - شهرداری تهران- خانواده محترم رجبی-سندیکا وبلاگ نویسهای تهران - اتحادیه وبلاگنویسان کالیفرنیا و حومه - انجمن بلاگرهای مقیم ژاپن- وبلاگ نویسهای مقیم اسپانیا - بلاگ نویسهای مقیم دی سی

 و همچنین  اهالی و ساکنان وبلاگستان فارسی  و سایر دوستان

 از نورچشمی های عزیز بعدا پذیرایی خواهد شد!!!

                        

                         چاپ صلاحی - میدان بهارستان

      

 

 

              

                                      

همکاران رضاعی!!

 

مدتی قبل در خبرها آمده بود یک دانشمند!! مصری نظر داده که خانمهای کارمند میتوانند برای از بین رفتن مشکل  خود در سرکار  به آقایان همکار خود شیر بدهند!!! بخشنامه ذیل با توجه به این مورد در آینده نه چندان دور صادر خواهد شد:

             بخشنامه

از:ستاد مرکزی طرح سراسری همکاران رضاعی

به:کلیه ادارات و سازمانهای تابعه

موضوع:آغاز مرحله دوم طرح

 احتراما با توجه به نزدیک شدن موعد مرحله دوم طرح همکاران رضاعی و هماهنگی بیشتر٬ با توجه به تجارب قبل و مشکلات پیش آمده ٬رعایت کامل  موارد ذیل لازم میباشد:

یکم: تزریق هورمون پرژسترون از اوایل هفته بعد آغاز خواهد شد. ضمن اینکه کلیه خواهران موظفند روزانه از دو عدد قرص لاکتوژن که توسط بهداری ادارات در اختیار آنها قرار میگیرد استفاده کنند.

دوم: مقدار شیر تخصیص داده شده به برادران هرکدام ۳۰سی سی بوده٬ در صورت مشاهده استفاده بیش از حد با مخاطیان به شدت برخورد خواهد گردید.

سوم: از خواهران تقاضا میشود از مصرف پیاز٬ سیر٬ فلفل در شب قبل از طرح جدا خودداری کنند همچنین از خشم و عصبانیت بیش از حد که باعث خشک شدن شیر میشود بپرهیزند.

چهارم: کلیه برادرا ن موظفند ضمن رعایت کامل بهداشت از مصرف سیگار از دو روز قبل خود داری کرده و دهان و دندانها را با مسواک و خمیر دندان و محلول دهانشویه کاملا بشورند.

پنجم: به کلیه ادارات کارگزینی و دوائر استخدام مواکدا توصیه میشود از استخدام خواهران کمتر از سایز ۶۰ جدا خودداری کنند. ضمن اینکه سایزهای بالاتر به عنوان امتیاز در نظر گرفته میشود.

 بدیهی است حسن انجام طرح یاد شده به عهده مدیران ادارات٬ قسمت بازرسی و پیشنماز ادارات میباشد که باید در کلیه مراحل طرح نظارت مستقیم و نزدیک! داشته باشند.

                                           ریاست ستاد طرح سراسری همکاران رضاعی

                                                                              شیر علی رضایی!!!

 

                                   

اعلان

               اعلان

ارجاع به بعض مکتوبات واصله و تلغرافات ماخوذه از بلاد مملکت محروسه و بعضا در دارالخلافه طهران در چند ایام اخیر چنان راپورت شده که گویا وبلاغ این حقیر داخل مملکت دچار ف ی ل تراسیون و ممنوع القرائه شده و رویت آن خلاف مصالح تمیز داده شده که موجب گمراهی رعیت و ترویج مفاسدو علوم ضاله در مابین شباب میشود.

لهذا بموجب آن این کمترین منبعد داخل آدم حساب شده!! و جز جماعت  V.I.Pبمعنای وری ایمپورتنت پرسن و یا وری ایمپورتنت پرژن! محسوب میشویم!

                                                            الاحقر: میرزا بایرام  وی آی پی!!

                                                              بتاریخ بیست و دویم برج ثور سنه ۱۳۸۶

 

فیلمنامه

به مناسبت آغاز طرح مبارزه با مفاسد اجتماعی!!

فیلمنامه اجتماعی - آموزشی در سه سکانس.

سکانس اول --روز - خارجی-بالاتر از میدان ونک

یک پراید سفید رنگ که چراغهای راهنمای با لامپ بنفش دارد و یک پرچم سه گوش مشکی عزا به آنتن رادیو وصل کرده به یک دختر که کنار خیابان ایستاده نزدیک میشود. صدای آهنگ شش و هشت از  ماشین شنیده میشود و شش تیوتر جلو صدای  تیس تیس آهنگ را تشدید میکنند. راننده پسر ۲۵-۲۶ ساله ای است که موهای کوتاه روغن زده دارد و پیراهن سفید با یقه پهن و کمر تنگ پوشیده.و ادامه خط ریش را به صورت خط باریک تا دور چانه ادامه داده. نوک زبانی حرف میزند تا لهجه اش معلوم نشود ولی هنوز جیم را شدیدا غلیظ تلفظ میکند!!

پسر: آبجی٬ بیا بالا بریم تا دربند یه چرخ دوری بخوریم.

دختر: بله؟! پسر: بیا بالا بلا !کلاس الکی نذار دیگه!!    دختر: برو مرتیکه رد کارت.مزاحم نشو!               پسر:چرا ناراحت میشی خوشگله!شبهم میرسونمت درخونه.   دختر با ناراحتی در حالیکه دور میشود: گمشو برو! آشغال عوضی!    پسر: جووووون!!!بخورمت بستنی!!!! و راهش را ادامه میدهد

سکانس دوم- نزدیک غروب-خارجی - شهرک غرب٬سه راه بازارچه گلستان.

دو دختر کنار خیابان منتظر ماشین هستند. یک پژو پرشیا بژ رنگ نزدیک میشود. صدای موسیقی ترنس و تکنو گوش فلک را کر میکند. راننده یک پسر جوان ۲۲ساله با موهای میکروبی!! و سیخ سیخی است. وقتی به دخترها میرسد با کنترل صدای پخش را کم میکند عمدا طوری که دخترها کنترل را ببینند. یک بلوتوس نقره ای هم در گوشش چراغ میزند. با لحن مودبانه و صدایی که سعی میکند دوبلوری و آلن دلونی! باشد به دخترها میگوید: خانمها٬ ممکنه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟ دختر دومی که روسری آبی و مانتو سفید کوتاه دارد و عینک آفتابی بزرگی نصف صورتش را پوشانده با کمی ناز میگوید: بفرمایید!!! پسر ادامه میدهد: میخواستم ازتون خواهش کنم یک کافی با هم بخوریم! دختر اولی میگوید: نه آقا! پسر اصرار میکند: تشریف بیارید٬ خوش میگذره! دختر دومی میخواهد سوار شود که با نگاه خشمگین دختر اول منصرف میشود. نه آقا.کار داریم ٬مزاحم نشوید لطفا! بفرمایید. پسر ناامید تیک آف میکند و میرود!

سکانس سوم -روز - خارجی - بزرگراه آفریقا بالاتر از سوپر جردن.

دختری کنار خیابان ایستاده از لباس نیمه رسمی و کیف لپ تاپش میشود فهمید از قرار مهمی میاید یا به جای مهمی میرود. یک رونیز مشکی نزدیک میشود. صدای موسیقی هوی متال فضا را پر میکند. راننده یک مرد جوان حدود ۳۰ ساله است که موهای بلندش تا روی شانه هایش میرسد که آنها را بفهمی نفهمی دکلره کرده تا بور به نظر بیایند. ته ریش دارد و تیشرت مشکی به تن دارد که عکس جیمز هتفیلد در حال عربده زدن رویش نقش بسته. وقتی به دختر میرسد با صدای خفه که از ته چاه میاید و لحن بیتفاوت میگوید: هیی!! واتز آپ بیبی؟ دختر با تعجب میپرسد: چی؟ با من بودی؟ پسر میگوید: یه! میپری بالا بریم یه عشقو حالی بترکونیم؟ هر چی بخوای هست.درینک و اکسو و جوینت و بقیه!  خونه همین بغله. دختر با غیظ : گمشو بچه مزلف حمال!! گورت رو گم کن! پسر مثل اینکه منتظر این برخورد باشد با همان لحن بیتفاوت میگوید: شات آپ بچ!!! ف.......(صدای بوق!) و راهش را ادامه میدهد....

صحنه فیداوت میشود و متن زیر با نریشن حسین باغی پدیدار میشود:

برادران گرامی!! وقتی خودرو کمتر از صد میلیون تومان سوار میشوید از بلند کردن خواهران خودداری فرمایید. وقتی جواب را میدانید چرا خودتان را ضایع میکنید!!!!

                                       ستاد مرکزی امر به منکر و نهی از معروف!!!

فیلم 300

سیصد برابر شونصد یا جیمز باند به قزوین میرود!!!

آنقدر این وبلاگ و آن وبلاگ صحبت فیلم ۳۰۰ شد و واکنشهای مختلف وبلاگها را دیدم که حسابی کنجکاو شدم و امروز بعدازظهر به دیدن این فیلم رفتم ! یک کار مزخرف و الکی بین کارتون و ماتریکس بازی و فیلمهای حماسی و تقلید گلادیاتور ریدلی اسکات. داستان بر اساس کتاب فرانک میلر نوشته شده و تا دلتان بخواهد دروغ و چاخان دارد٬ یونانیهای بافرهنگ و خوش قیافه کاری به کار کسی ندارند و مشغول خوردن نان و ماستشان هستند و اصلا به لیدی حمله نکردند و سارد  را آتش نزدند! بعد فرستادگان ایران که شبیه به این سیاه پوستان گنگهای خلاف کار آمریکا هستند می آیند وآنها را به بندگی خود فرا میخوانند بعد هم جناب لئونیداس قاطی میکند و با یک حرکت رزمی آنها را به چاه ویل می اندازد و صد البته چون یونانیها این کار را کردند اصلا اشکالی ندارد که سفیر یک مملکت را بکشی! بعد هم میروند به جنگ با یک میلیون نفر ایرانی که زمین و زمان را مثل مورچه پر کرده اند.  شواهد تاریخی نشان میدهد تا قبل از حمله ناپلئون به روسیه که حدود ۵۰۰ هزار فرانسوی را با خود برد ارتشی به این بزرگی تشکیل نشده بود و یک نفر آدم عاقل نیست که بگوید: بابا جان ٬ خورد و خوراک یک میلیون سرباز را چه جوری تامین میکردند؟ گیرم هر سرباز روزی ۱۰۰ گرم فقط آرد بعنوان غذا بخورد٬ آنوقت  لااقل باید روزی ۱۰۰ تن آرد مصرف این ارتش کرد!! آنهم با وضعیت لجستیک و پشتیبانی آنموقع!! لابد ده فروند هواپیمای c-130 فقط وظیفه آرد رسانی به ارتش خشایار شاه را به عهده داشتند!!! از طرف دیگر همین الان اگر بخواهی شش نفر ایرانی را ببری مسافرت یکی نمی آید یکی موقع رفتن منصرف میشود و دو نفر هم تو سفر دعوایشان میشود بعد یک میلیون و خورده ای ایرانی بروند تا یونان برای جنگ؟                             

 خود خشایارشاه هم یک موجود قد بلند دو جنسی عجیب غریب است که تا توانسته به خود خنزر پنزر و زنجیر آویزان کرده!و با آن قیافه فقط از تماشای صورقبیحه لذت میبرد!! بقیه ارتش ایران هم یا گونی دور سرشان پیچیده اند یا قیافه مسخ شده و عجیب مثل افراد خبیث فیلمهای ارباب حلقه ها و هری پاتر دارند.  این ۳۰۰ نفر هم که از کشته ها پشته میسارند و حسابی ارتش ایران را منتر خود میکنند (لامصبها هم خوش تیپند ٬هم خوش هیکل با خلقیات والای انسانی ضمن اینکه در بدترین شرایط جنگ دست از خوشمزگی و تیکه انداختن بر نمیدارند!از صبج تاشب هم میجنگند و خسته نمیشوند)

سرانجام آنها تا آخرین قطره خون میجنگند وشربت شهادت را سر میکشند و باعث میشوند کل یونان علیه خشایارشاه متحد شوند - در صورتیکه میدانیم  ارتش ایران از اسپارت عبور کرد و آتن را به  تلافی آتش زدن سارد توسط ارتش یونان آتش زد  و سالها بعد اسکندر به تلافی این کار تخت جمشید را آتش زد. که صد البته  به این مورد هم در فیلم ساخته اولیور استون اشاره نشد (تنها به گی بودن ایشان اشاره شد آنهم لابد به خاطر مد روز!!)

به نظر من  این فیلم آنقدر سطحی و بی اساس است که اصلا ارزش مطرح شدن ندارد. هرگونه برخورد و اعتراض به این فیلم باعث معروفیت و فروش بالای آن میشود (که آرزوی تهیه کنندگان فیلم هم همین است و یکی از قربانیان آن هم بنده هستم که پول دادم رفتم این مزخرف مصور را دیدم!!!)  بهترین روش برخورد با این موارد ساختن چیزی مانند همین فیلم است که سینمای ما متاسفانه سرمایه و امکانات لازم آن را ندارد و سازمانی مانند صدا و سیما که پول و امکاناتش را دارد به جای داستانهای خودمان از زندگی حضرت مریم و اصحاب کهف و جرجیس نبی فیلم میسازد (مثلا داستان مقاومت آریو برزن در مقابل سپاه اسکندر مقدونی داستانی است مانند این  و جان میدهد برای ساختن فیلم)  مسئولان هم شکر خدا کاری به این کارها ندارند٬ وقتی خودشان با دست خودشان آب میبندند به آرامگاه پدر ایران زمین ٬دیگر چه انتظاری دارید؟ میماند همین بمب گوگلی که به نظرم ایده خوبی است به شرط آنکه باعث معروفیت و برانگیخته شدن حس کنجکاوی مردم نشود!

 اینطور به نظر میرسد که کارخانه رویاسازی هالیوود بعد  از آلمانی ها٬ چینی ها ٬روسها و مریخی ها  بدمن های جدیدی یافته ٬ فیلمهای اخیر نشان میدهد این  آدم بده ها ایرانی ها هستند!  با اوضاع جاری هیچ بعید نیست  ماجرای بعدی جیمز باند در ایران اتفاق بیافتد و جناب دوصفر هفت برای مبارزه با عوامل اهریمنی محور شرارت به اصفهان و نطنز و بوشهر بیاید!!! فقط امیدوارم طی این ماموریت مجبور نشود به قزوین برود چون واقعا به مشکل برخواهد خورد !! شنیدم این جیمز باند جدید در این گونه امور سابقه قبلی هم دارد!!!!

                                                                ارادتمند همیشگی: بایرامعلی!!!

پ.ن . بمب گوگلی را از اینجا فعال کنید. پدرشونو در بیارید ٬پدر سوخته های هلنو فیلو !!!

                                                         

  این عکس یکی از اجداد بزرگوار ماست که رفته بود با یونانی ها بجنگه!!

اعلام نتایج مسابقه بزرگ فرهنگی و هنری

با توجه به پایان رسیدن زمان شرکت در مسابقه بزرگ فرهنگی وهنری و استقبال باشکوه و غیرقابل پیشبینی ٬ مراسم قرعه کشی این مسابقات شب گذشته با حضور جمعی انبوه  از دوستداران و ملت بیدار و همیشه در صحنه در ساختمان مرکزی این تارنوشت!! برگزار گردید. شدت ازدحام به قدری بود که عده زیادی از مردم هنر دوست  در بیرون مانده وقادر به آمدن داخل ساختمان نشدند. از حضاری که در این مناسبت فرخنده شرکت کرده بودند میتوان به هنرمند ورزشکار و مردمی(البته بعد جواد یساری!!)    جناب  فرماندار  آرنولد شوارتزینگر که با چوبدستی  و پای  قلم شده به  مراسم آمده بود و سرکار خانم قندیه برنجیان ( کاندولیزا رایس) اشاره کرد. که هر یک با سخنرانی کوتاهی به ادامه این قبیل اقدامات و فعالیتهای فرهنگی به خصوص برای مناسبتهای ویژه ای مانند ایام مبارکه دهه فجر تایید کردند!

    خانم برنجیان

بعد اتمام سخنرانی مدعوین مراسم قرعه کشی انجام شد و سرکار خانم شانه بسر به عنوان برنده این دوره اعلام گردیدند. جایزه ارزنده ایشان یکعدد ساعت مچی با آرم وبلاگ بایرامعلی میباشد که از ایشان درخواست میشود در یکی از روزهای هفته با دردست داشتن شناسنامه و دفترچه بسیچ به دفتر مرکزی این وبلاگ مراجعه و جایزه خودشان را دریافت کنند . حضار پس از پذیرایی مفصل با شیرینی زبان و شربت آبلیمو محل را ترک و مراسم باشکوه به پایان رسید!!

                                          دفتر مرکزی خبر وبلاگبایرامعلی و سرویسش  ـ( دم خروس!!)

 

 

نامه ای از وال مارت

 وال مارت از فروشگاه های زنجیره ای معروف در ایالات متحده و کانادا است که در مکزیک ٬اروپا ٬هند وچین نیز شعبه دارد.این فروشگاه در سال ۱۹۶۲توسط سام والتون ایجاد گردید و هم اکنون با بیش از ۶۲۰۰شعبه و ۸میلیون کارمند بزرگترین فروشگاه زنجیره ای جهان شناخته میشود. صاحبان آن که سه برادر و یک خواهر هستند هشتمین ثروتمند دنیا هستند.معروفیت این فروشگاه به علت ارزانی  و به اصطلاح جوری جنس است.

مدتی پیش یکی از دوستان نامه ای از این فروشگاه به من داد که به ظاهر جدی ولی در واقع نوعی تبلیغ هوشمندانه غیر مستقیم برای آن است .به علت طنز جالبی که در آن است بیمناسبت ندیدم آنرا برای شما هم نقل کنم!

                                       نامه ای از وال مارت

آقا وخانم فنتون هردو بازنشسته هستند. خانم فنتون همیشه اصرار دارد که شوهرش همیشه با او برای خرید به وال مارت بیاید.اما حوصله آقا فنتون از این خریدها سر میرود. او ترجیح میدهد فورا خرید کنند وبرگردند ولی خانم فنتون عاشق گشتن و وقت گذراندن در فروشگاه است(مثل اینکه این مشکل بین المللیه!!) چند روز پیش خانم قنتون نامه ای از وال مارت دریافت کرد به شرح ذیل:                             خانم فنتون عزیز"                                                                                                                  طی شش ماه گذشته٬همسر شما باعث اختلالاتی در فروشگاه ما شده که همه آنها توسط دوربین های فروشگاه ضبط گردیده وموجود است. خلاصه ای از کارهای ایشان به این شرح میباشد:                       

۱- ۱۵ژوئن٬ بیست وچهار بسته بزرگ کاندوم از قسمت مربوطه برداشته و به طور پنهانی در چرخ دستی مشتریان دیگر که حواسشان نبوده انداخته است!!                                                                       

۲- ۲ ژوئیه   تمام ساعتهای قسمت فروش لوازم خانگی را با اختلاف ۵ دقیقه کوک کرده تا زنگ بزنند!

۳-  ۷ژوئیه٬اقدام به ریختن وپخش رب گوجه فرنگی در کف فروشگاه کرد و امتداد آن را به صورت خط باریک تا داخل سرویسهای بهداشتی فروشگاه ادامه داد!!                                                                     

۴- ۱۹ ژوئیه٬ به یکی از فروشندگان نزدیک شد و با لحن آمرانه ای به او گفت :اجرای بند ۵ مقررات و بعد به تماشای عکس العمل او پرداخت!

۵- ۴اوت  به قسمت خدمات مشتریان رفت و از آنها خواست یک بسته M&M(همان اسمارتیز خودمان!) را به صورت قسطی بخرد!

۶-  ۱۴سپتامبر ٬علامت مواظب باشید خطر لیز خوردن  را از کف فروشگاه جمع و در روی قسمت موکت شده نصب کرد!

۷- ۱۵سپتامبر٬یکی از چادرهای قسمت کمپینگ را برپا کرد و از سایر مشتریان  دعوت کرد وارد چادرش بشوند!

۸-۲۳سپتامبر٬ وقتی یکی از کارمندان از او پرسید :آیا کمکی از دست من ساخته است؟ شروع کرد به گریه کردن و جیغ زدن و میگفت: جماعت! چرا دست از سر من بر نمیدارید؟

۹- ۴ اکتبر٬ به دوربین امنیتی داخل فروشگاه ذل زد و مانند آیینه از آن استفاده کرد سپس اقدام به خالی کردن محتویات داخل بینی با انگشت کرد!

۱۰- ۱۰ نوامبر٬ زمانی که مشغول امتحان یک تفنگ در قسمت فروش اسلحه بود با لحن یک بیمار روانی از فروشنده پرسید: داروهای اعصاب را از کجا میتوانم بخرم؟

۱۱-۳ دسامبر٬در اطراف فروشگاه به طرز مشکوکی میدوید و آهنگ ماموریت غیر ممکن را با دهان میزد!

۱۲- ۶ دسامبر٬ در قسمت فروش لوازم اتومبیل٬ قیفهای مختلف را به جای سوتین استفاده کرد و سرانجام از فروشنده آن قسمت پرسید: ببخشید!از آنهایی که مدونا میبندد ندارید؟!

۱۳- ۱۸ دسامبر ٬میان لباسها پنهان شد وهروقت مشتری رد میشد ٬داد میزد: منوبخر!منو بخر!

۱۴- ۲۱ دسامبر٬زمانی که بلندگوهای فروشگاه چیزی اعلام میکردند.خود را در کف فروشگاه مچاله میکرد و جیغ میزد:نه!نه! بازهم اون صدا!!

و سرانجام ۲۳دسامبر٬داخل اتاق پرو شد ودر را بست و پس از چند دقیقه بلند داد زد: این مستراح خراب شده دستمال کاغذی نداره!!!

به اطلاع شما میرسانیم که دیگر نمیتوانیم این رفتار را تحمل کنیم و در صورت ادامه از ورود شما به داخل فروشگاه ممانعت به عمل خواهد آمد.        

                                                                           با تقدیم احترام:وال مارت!

هنر نزد ایرانیان است!!

                                    

داشتم کتاب زرد (یلوپیج)ایرانیان چاپ لس آنجلس را ورق میزدم٬رسیدم به این صفحه!!  این شهر کاملا دارد تبدیل میشود به تهرانجلس! قرار نیست همیشه این ایادی استعمار و عوامل شیطان بزرگ به ما تهاجم فرهنگی کنند٬یک بار هم ما  به آنها تهاجم فرهنگی بکنیم!! همیشه شعبون یکدفعه هم رمضون! پی نوشت: از خط بالای آگهی میشود حدس زد این کاز محصول دست کدام گروه از هموطنان با ذوق و سلیقه ماست!!

هوا تا قسمتی ابریست!!

هنوز مرکب مطلب قبلی خشک نشده بود که مهتاب خانم با شعر قشنگش  طلوع کرد .  مثل اینکه خانمی به اسم لیلی نیکو نظر  پیشنهاد داده تا  وبلاگچی ها ! شعر یا قطعه ای با مطلع : هوا کمی تا قسمتی ابریست٬ بسرایند .این پیشنهاد بفهمی نفهمی قلقلکم داد که بروم سراغ طبع نیم بند و زنگ زده شاعریم ! حاصلش شد شعر پرمعنی و زیبایی!! که میبینید. وزن و قافیه اش زیاد درست نیست. حوصله ام نگرفت بیشتر از این بهش ور بروم . ولی بقول آن داستان معروف٬اگر  وزن و قافیه ندارد .حقیقت که دارد!!!!

هوا تا قسمتی ابریست     درون کیف من خالیست

میان قلک عشقم               سکوت راکدی جاریست

حساب بانک من مسدود       دل تنگم میان  دود

چهارتا  سکه لاغر                 به جیب من عجب باریست!

هوا صاف و درخشانست       سر وروی غم  پنهانست

دلم شاد و به دستم پول          نکن باور! سر کاریست!

نگارم قهر کرد٬رفته               تمامش تقصیر نفته!!

برفتا چون فقیرم دید            چه بیمهر سنگدل یاریست

خوشا احوال آن سوسول      که دارد یک ددی! پرپول

چنان غاز است مرغ او٬جانا       خروس همسایه  لاریست

عجب طبعت روان گشته          هنرهای تو عیان گشته

مزخرف بس کن!بایرام           که شعرت ننگی و عاریست.

                                                   ارادتمند همیشگی:بایرامعلی!

قصیده شکوائیه!!

چند وقته میخواهم یک مطلب جدید بنویسم وقت نمیکنم. این تفسیر موسیقی هم ممکنه زیادی نکراری بشه. باید یک   سری  تعقیرات  بهش بدم. دیروز داشتم دفتر و کاغذ پاره هایی که تونستم از ایران بیارم بالا  پایین میکردم ٬رسیدم به یک شعر .یادش بخیر آنموقع ها سر حوصله تر بودیم  وگاهی هم شعر میگفتیم. این شعر را با کمی دستکاری و حذف موارد خیلی خصوصی و سانسور موارد بی ناموسی!! در اینجا میگذارم .تاریخ شعر مال یازده سال پیش است. این شما واین قصیده ملمع(فارسی-عربی) بنده٬ آنموقع ها من مثل الان از دست شانس واقبال شاکی بودم ولی چیزی عوض نشده!!! به قول اینجایی ها same old,same old.

                                          قصیده شکوائیه

گندی زده به کارم٬این بخت نابکارا             لعنت علیه شانسی٬البخت و روزگارا

دریا روم چو روزی٬دریا شود چو صحرا         یبدل کل ماء به الملح و البخارا

دورخ بشد برایم٬هرجا که من برفتم            الجنت و فردوس٬الدوزخ و نارا

تلخیده!!کام بنده٬این دنیای فانی                 وگندی الی العمر و کل روزگارا

سوی گلستان رفتند٬مردم بهر گلها                  وقتی که من برفتم٬ان الیدی خارا

هرکس به گوشه ای دنج با دلبری مشغول         انی فاقدالعین٬الزید یا که یار

دادند دست مردم٬هریک خوش غذایی               در دست ما پشگل!فی جیبنا خیارا

آخر نزد لبخند٬این شانس لا مروت                     نه در شتاء و پاییز٬لاصیف لا بهارا

در پیش خلق یابی طاووسی وغزالی               یکشف عند انی آلعقرب و مارا

کارم شده شب وروز ناله ای و فغانی              المصرف مداوم    العرق وسیگارا

بر بخت دهم دائم صد فحش وصد بیراه           تعویض کن خدایا ٬هذا سوء القضاء را

آخر چه بود مقصود  از آفرینش من                    لایشغل الهی؟ انت مگر بیکارا

بایرام نوشت این شعر از فرط شانس گندش        یکتب انا اراجیف٬انی زار و نزارا!!

                                                                             اردیبهشت   ۱۳۷۴

                                                                         ارادتمند همیشگی:بایرامعلی!! 

      

اعلانیه

اعلان

لهذا مبنی بر مصادفت ایام ولادت حضرت مسیح(ع) و عید الکریسمس فرنگی و اتمام سنه میلادی جاریه در بلاد فرنگ و عرض تهیات این ایام فرخنده بر قاطبه رعایا. از آنجا که فدوی چند روزی وکانس دارم جهت رتق وفتق امور معوقه٬ مدتی نه چندان طویل از کتابت در وبلاغ مبارکه معذوریم. و باب خالی نبودن عریضه یک داستان تقریم سروران و قارین محترم و محترمه این وبلاغ می گردد!

                                                                   الاحقر:بایرامعلی کاتب

                                                                    چهارم برج جدی سنه ۱۳۸۵

                                                                         مملکت اتازونی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خود و دگر آزاری با موسیقی!!!

تا به حال شده آهنگ توی مختان بیفتد؟یعنی اینکه یک قسمت یا کل یک آهنگ بخصوص مرتبا در ذهنتان بچرخد و تکرار شود. این اتفاق بیشتر صبحهای زود یا شبها یی که تا دیر وقت مثلا برای امتحان و درس خواندن بیدار می مانید اتفاق می افتد! کافیست یک قسمت از یک آهنگ - حالا  دلخواهتان باشد یا نه- را یشنوید یا حتی یادش بیفتید٬ آهنگ مثل ویروسی که وارد رایانه شده وارد مغزتان میشود و بسرعت تکثیر میشود .بعد یک قسمت آن لوپ میشود و با سرعت وحشتناکی پشت سر هم تکرار میشود. دیگر حسابتان با کرام الکاتبین است!! دو راه بیشتر ندارید: یا سرتان را محکم بکوبید به دیوار!!یا آهنگ را پیدا میکنید و حداقل ۷-۸بار پشت سرهم آن را گوش میکنید تا مغزتان آرام شود!!

من یکی از افراد مبتلا به این عارضه هستم! کمتر روز یا شبی است که یک آهنگ اینطوری تو مخم نرود.حالا قسمتی از یک موسیقی جدید باشد یا قدیمی٬موزیک متن سریال و فیلم یاشد یا ترانه ٬ایرانی باشد یا خارجی! یا آهنگ یک تبلیغ بازرگانی ٬فرقی نمیکند.در موارد حاد حتی شامل شعر و کلام هم میشود!!!        اوایل آنرا زیاد جدی نمیگرفتم و تحملش میکردم. بعد دیدم  واقعا اذیتم میکند. کم کم متوجه شدم افراد دیگری هم مشکل من را دارند. شروع کردم به آزار و اذیت دیگران!! آهنگهای که متوجه میشدم پتانسیل خوبی برای تو مخ افتادن دارند را پیش این افراد تکرار میکردم  تا آّهنگ  تو مخشان بیفتد. این اذیت کردن که من آنرا سادیسم- مازوخیسم موسیقیایی ! مینامم. سرگرمی جالبی بود. البته اشکالش این بود که اولین قربانی خودم بودم که آهنگ میرفت تو مخم! ولی بعدا مغز قربانی بعدی را آلوده میکرد و کلی موجب تفریح و خنده میشد!! و البته بدوبیراه و ناسزای افراد قربانی بود که نصیب آدم میشد!! از اطرافیان و دوربریها  رامین٬ حسام٬لادن و دانش طعمه های خوبی بودند و بارها این بلا سرشان آمد! حالا مشخصات آهنگ مذکور چطور باید باشد ٬من خودم هم نمیدانم.فقط به طور تجربی میدانستم چیزهایی که زود تو مخم می افتد معمولا سوژه های خوبی هستند!! 

بعد از هجرتم از ایران!!! مدتها این کار را نکردم و فقط مغز خودم مستهلک شد.تا اینکه متوجه شدم همکار آمرییکایم آنتونی هم استعداد خوبی در این زمینه دارد!! من که مدتها بود این مرض را با کسی قسمت نکرده بودم شروع کردم به ادامه سادیسم-مازوخیسم موسیقیایی!! هر روز چند آهنگ در مخش می انداختم  و کلی باعث خنده و سرگرمی بود تا آنکه یک روز شاکی شد و گفت:

stop it! dont stock songs in my head! dude. 

بماند که من نه تنها به این حرف گوش نکردم ٬بلکه کلی هم ذوق کردم که اصطلاح  اهنگ تو مخ افتادن را به انگلیسی یاد گرفتم!! 

سزگزمی دیگری که داشتیم و فکر میکنم سایه در یکی از مطالبش به آن اشاره کرده بود٬عوض کردن شعر آّهنگها و جا به جا کردن کلمات و همچنین تفسیر آهنگ بود که گاهی مطالب و ترکیبهای جالب و خنده داری از آن در می آمد. و تفسیر این اشعار که بعضیشان واقعا غامض و پیچیده هستند و شعر حافظ پیششان کم می آورد سرگرمی و تفریح خوب و سالمی بود!!

الغرض اینکه٬قصد دارم این کار را در وبلاگ ادامه بدهم ٬ از آنجا که میدانم چندنفر از خواننده های این وبلاگ طعمه های خوبی!! هستند. فعلا درگیر رفع چند مشکل هستم .پس به قول فرماندار ظریف و کوچولو کالیفرنیا  آرنولدخان :I 'll be back!  I     

ارادتمند شما : بایرامعلی!!

امکانات  فضانوردی!!

anosheh ansari  چند روزی بود حال و حوصله درست حسابی نداشتم.بقول بروبچز دیپ زده بودم خفن! غربت دوباره زده بود بالا!!  بچه هایی که تجربه غربت نشینی دارند می دانند که این بالا زدنها یک نمودار سینوسی دارد!!اوایل که می آیی یک روز در میان است. بعد میشود دو روز در میان. بعد هفته ای یکبار و همانطور که میگذرد دامنه موج سینوسی باز میشود و به ماهی یکبار و دوماه یکبار می رسد. حتی آنهایی که ده سال از مهاجرتشان میگذرد ٬میگویند سالی یکی دوبار این موج میگیردشان!! 

برای همین اوضاع روحی وقتی دیدم خانم انوشه انصاری ٬از اولین جهانگردان فضایی یا فضانورد سیاحتی یا نخستین ایرانی فضانورد یا اولین بانوی مسلمان فضانورد یا........ جلسه سخنرانی در دانشگاه استنفورد برگزار می کند٬درنگ نکردم ورفتم.با خودم گفتم :خوب است هم فال است هم تماشا ! هم سخنرانی را گوش میکنم هم چهار نفر ایرانی که سرشان به تنشان بیارزد میبینم و دلم باز میشود.

شبی که رفتم ٬دیدم سالن خیلی شلوغ است.تمام ایرانی ها آمده بودند اولین فضانوردی که از جیب خودش خرج کرده بود و به فضا رفته بود و پزش را کسان دیگر میدهند ببینند!! خانم انصاری آمد و خیلی راحت و بی تکلف شروع کرد به شرح ماوقع و فیلمی هم از مسافرتش نشان دادکه خیلی جالب بود٬مخصوصا قسمتهای که به زندگی روزمره مربوط میشد.مانند : خوابیدن٬غذا خوردن و شستن موها و یا دندان شستن در فضا که مجبوری خمیردندان را بعد از شستن دندانها قورت بدهی!! و فضانوردان به آن اثر نعنای تازه می گویند.در قسمتی از فیلم هم ایران و خلیج فارس را از ایستگاه بین المللی نشان داد که با تشویق شدید حضار همراه بود.به قول خانم انصاری از آن بالا خیلی آرام بود و اثری از کشمکشها و درگیریهای روی زمین در آن نبود!!

مورد جالب توجه٬حضور بسیار زیاد دانشجوهای ایرانی در استنفورد بود.هیچوقت اینهمه مغز را یکجا ندیده بودم حتی در دکان کله پزی!!! بچه هایی که دانشجوی دکترا و فوق لیسانس در رشته های مانند پزشکی٬هوافضا٬الکترونیک٬برق و.... بودند.انهم در دانشگاهی مانند استنفورد که خود آمریکاییها حسرت آنرا میخورند. در اینگونه جاهاست که تازه به مفهوم فرار مغزها پی میبرید. از ایرانی های مشهور دیگر که در سالن حضور داشتند می توان از دکتر عباس میلانی رییس بخش ایران شناسی استنفورد و نو یسنده کتاب  معمای هویدا و مهندس امید کردستانی معاون ارشد شرکت گوگل نام برد.

بعد این جلسه ٬نه تنها حالم خوب نشد بلکه علاوه بر دیپ زدن قبلی٬بدجور دچار یک نوع یاس فلسفی شدم!! وقتی آدم این بچه ها با این استعدادهای عجیب وغریب و هوشهای سرشار را میبیند٬به کلی از خودش بدش می آید و از خودش میپرسد: پس سهم تو در این دنیا چیست؟برای چی زنده ای و اکسیژن و منابع کره زمین را مصرف میکنی!!! و این قوز بالا قوزی شد بر حال نزار بنده! 

قسمت آخر سخنرانی انصاری٬جلسه پرسش و پاسخ بود.که طبق معمول خیلی سوالها ربطی به ایشان نداشت.مثلا نقش مسافرت ایشان در پیشبرد دموکراسی در ایران و این حرفها! اما سئوالی که خیلی برایم مطرح بود و آخر نشد بپرسم  همان سئوال مشهور  آقا رضا مارمولک  است.که در فیلم مارمولک در سر منبر میپرسید! پس بقیه چی؟ همه که امکانات فضانوردی ندارند!!

ارادتمند همیشگی: بایرامعلی!!                  

پی نوشت: یکی از دوستان در مورد دختری که از آن بالا می آید پزسیده بودند! به اطلاع ایشان میرسانم که همراه ایشان کفتر نبود !! ضمن اینکه تا آنجا که بنده میدانم ایشان اهل کابل نیستند !! بلکه کمی اینورتر اهل مشهد هستند!!!

موستشولوژی یا معرفه المحاسن 2

ریش وسبیل انواع و اقسام دارد. بعضی از انواع مشهور آن عبارتند از:

ریش توپی: این ریش مخصوص افراد متدین و مذهبی است. بویژه اوایل انقلاب خیلی مد بود. عبارت بود از ریش گردی که همه جا یکدست بود و هیچ جای آن آنکادر نمیشد. اگر یادتان باشد یکی از شوخیهای آنموقع این بود که به کسی که ریش داشت می گفتند: فلانی چه خبره ؟مسجد محل یخچال میده؟ که حاکی از نفوذ صاحبان این ریشها بود.  بعدها کمی مدرنتر شد.از قسمت گونه ها و روی گردن آنرا آنکادر می کردند. هنوز هم این ریش جزو  اصلی لباس دولت مردان و افراد نظامی وانتظامی است. یادم می آید که در زمان سربازی -ما اجازه تراشیدن ریش نداشتیم.یکبار به خاطر رفتن به عروسی مجبور شدم ریشم را بزنم.فردای آن فرمانده قسمت مرا ۲۴ ساعت به بازداشتگاه فرستاد تا یادم باشد بدون اجازه دست به این اعضاء مهم نزنم!!!! 

ریش ستاری: این ریش که هنوز بین جوانان طرفدار دارد.ملهم از ستار خواننده پاپ است.پایین گردن و روی گونه ها و لپها  را حسابی خالی می کردند. نوع خاصی از آن وجود دارد که مخصوص گویندگان سیمای جمهوری اسلامی است.قسمت خالی شده لپ به طرز بسیار دقیقی گرد است.ا نگار مجری  پرگار را گذاشته روی بینی و دو نیم دایره روی لپها کشیده.مثال معروف این ریش  جواد خیابانی  گوینده اخبار ورزشی  است!!

ریش متفکرانه: این ریش مخصوص یکسری از نویسندگان و افراد روشنفکر است.قسمت چانه این گونه ریشها بلندتر از اطراف است. مثل ریش آقای خاتمی رییس جمهور سابق.

ریش بزی :این نوع ریش به ریش مهندسی هم در ایران معروف است و فقط قسمت لب وچانه را در بر می گیرد!!

جدیدا  جوانها ریشهای جدیدی می گذارند که یا مانند انسانهای تمدن سومر یا مصر باستان!! فقط زیر چانه است و یا مدل دیگری که مانند یک خط باریک با ضخامت یک سانت از کنار یک گوش شروع شده و پس از در نوردیدن گوشه گونه ها و چانه و دور لبها به سمت دیگر می رسد مثل ریش دی جی الیگیتور!

اما سبیل هم دارای گونه های متنوعی است .ذیلا به بررسی!! برخی انواع آن می پردازیم:      

سبیل هیتلری : سبیل چهارگوش و کوچکی است که از معروفترین مثالهای آن هیتلر و چارلی چاپلین است.اکنون به ندرت بعضی افراد سالمند از آن استفاده می کنند.                                                  سبیل استالینی: سبیلهای پرپشت  و بزرگی است. مدتی نشانه افراد چپ گرا و طرفداران حزب توده بود. سبیل ماهوتی یا درویشی: پهنای آن از سبیل استالینی بیشتر است و معمولا دراویش از آن استفاده می کنند. مفهومش را هم لابد می دانید.نشانه نگهداری رازهاو اسرار مگو است.  

سبیل دوگلاسی: این  سبیل نازکی بود که همانطور که امتداد پیدا می کرد نازک میشد.زمانی افراد کلاس بالا یا بقول آنزمانها آلامد از آن استفاده می کردند. مثال معروفش سبیلهای کلارک گیبل هنرپیشه معروف است.                                              

 سبیل لب شطی: به صورت باریکه ای بر لب بالا بود و قسمت بالای آن کاملا تراشیده می شد.

سبیل چنگیری: از یادگار دوران مغول است.طرفین آن معمولا تا پایین لب می آمدند.

سبیل چخماقی:دو طرف این سبیل مثل چخماق تفنگهای قدیمی به سمت بالا برمی گشت. مثل سبیلهای ویلهم دوم امپراتور آلمان.یادم هست مدتی این سبیل خیلی بین جوانان مد شده بود. هر کس سعی می کرد سبیلهایش پرپشت تر و خوش حالت تر شود. همکلاسی داشتیم به نام حمید که به خاطر سبیلهایش که خیلی هم به آنها مینازید به  حمید سگ سبیل  معروف بود. حمید از اولین کسانی در مدرسه بود که سبیلهایش را چخماقی درست میکرد. تب این نوع سبیل در مدرسه همه گیر شد تا اینکه  ناظم مدرسه سر صف سبیلهای حمید را با انبر دست!! کند. این اقدام سرکوبگرانه باعث شد تب سبیل چخماقی فروکش کند.

کم کم  از اوایل دهه ۷۰ شمسی سبیل در پشت لبان جوانان کمرنگ وکمرنگتر شد.سبیل گذاشتن بویژه برای جوانان دمده شد. جوان سبیل دار متهم به عقب ماندگی و جوادیسم!! شد.امروزه کمتر مرد جوانی را پیدا می کنی سبیل داشته باشد. سبیل دیگر جلال و ابهت خود را از دست داده است.

         ارادتمند شما: بایرامعلی!! 

موستشولوژی یا  معرفـــه  المحاسن!!

ایرانی ها از نژادهای پرمو و پشمالو هستند و این یکی از خصوصیات بارز آنها است! کافی است به صورت ویا ابروی آنها دقیق شوید. خداوند به بسیاری از مردان ایرانی یک زیرپوش مشکی یکدست هدیه کرده و بارزترین نمونه اثبات فرضیه تکامل داروین هستند!! و یا سبیل خیلی از خانمهای ایرانی از سبیل مردان سایر نژادها پرپشت تر و کلفت تر است!! برای همین سبیل و ریش همواره در فرهنگ ما جایگاه ویژه ای   داشته و دارد. خیلی ها معتقدند ریش و سبیل را اعراب وارد فرهنگ ما کردند در صورتی که اینطور نیست. شادروان ذبیح الله منصوری عقیده دارد ریش بلند از قدیم در بین ایرانیان باب بوده و اعراب همیشه ریشهای کوتاه زیر چانه داشته اند(از همانهایی که هنوز شیخکهای حاشیه خلیج فارس دارند) .

کافی است در تاریخ مطالعه کنید یا به آثار تاریخی نگاه کنید: حجاریهای تخت جمشید نقش رستم- بیستون- عالی قاپو و چهل ستون و سایر جاها را ببینید. در تمامی آنها مردان ایرانی با دو وجب ریش بلندو فرفری ترسیم شده اند .در تخت جمشید ریش داریوش بزرگ تا کمرش می رسد! در نقش رستم شیراز-شاهپور دوم  پادشاه ایران با ریش بلند وموهای فرفری با غضب به امپراتور اسیر شده روم . والریانوس  نگاه می کند. در حالتی که والریانوس مادر مرده زانو زده و صورتش را شش تیغ کرده!! رستم قهرمان ملی ما ریش بلند و دوشاخه ای داشته!! فتحعلی شاه قاجار به دو چیز خیلی مینازیده :کمر باریک و ریش بلندش! حتی شاعری که اسمش یادم نیست شعری سروده و ریش فتحلعی شاه را به سبزه زاری تشبیه کرده و شپشها را به آهوانی که در آن می خرامند!!  در تاریخ تمام پادشاهان ما از ابتدا تاکنون! یا ریش پر پشت وبلند داشته اند یا سبیلهای از بناگوش در رفته وتاب داده به جز دونفر که از این قاعده مستثنئ هستند: محمدرضا شاه پهلوی و آغا محمدخان قاجار!!!

در فرهنگ و ادب فارسی نیز کلی شعر و داستان وضرب المثل در این مورد  وجود دارد . عبید زاکانی رساله ای به نام رساله ریش نامه دارد. که طی مشاجره با نماینده ریشها به نام ریش الدین ابوالمحاسن به او می گوید: آنکه محاسنش تو باشی معایبش چه باشد!!!! و همچنین معتقد است که ریش عامل اخراج آدمی از بهشت است:                                                                                                    

     آدم به بهشت بود تا امرد بود!!            چون ریش درآورد بیرون آمد!!                                             

یا ضرب المثلهای زیادی در این مورد وجود دارد. مثلاْ:  پول بده رو سبیل شاه نقاره بزن!! ( نشانگر اینکه با پول به همه جا میشود رسید حتی سبیل شاه!)                                                                          سبیل کسی را چرب کردن که کنایه از رشوه دادن است و داستان از این قرار است که مظفرالدین شاه سبیلهای بلندی داشته و نوکرها و عوامل دربخانه روزانه چندبار آنها را چرب می کردندو تاب میدادند. شاه در این مواقع بسیار سرکیف و سرحال میشد. درباریان به نوکران رشوه می دادند که عرایض خود را در این هنگام به عرض حضرت ظل اللهی برسانند و شاه در این مواقع معمولا با خواستها مخالفت نمی کرد. و داستان سبیل کسی را چرب کردن از آنموقع مصطلح میشود. داستان معروف سبیل گرو گذاشتن  را هم همه شنیده اند . لوطی ها و پهلوانان قدیم به عنوان  وثیقه یک تار از سبیل خود را به طرف میدادندو تار سبیل یادشده مثل اینکه از صدتا چک و سفته بهتر عمل می کرده و پهلوان تا زمانی که تار سبیلش گرو بوده به کلیه تعهدات عمل میکرده. فامیلی داریم که وقتی میخواهد روی چیزی پافشاری کند می گوید: اگر این کار نشد من سبیلهامو  میتراشم میریزم تو مستراح!! که  بیانگر ارزش والای سبیل است. حالا دیگران سبیلشان را پس از تراشیدن کجا می ریزند .نمیدانم!!!

دفعه بعد به بررسی انواع ریش و سبیل در این مقاله تحقیقاتی و moustachelogy-beardlogy میپردازیم!!

                                     

 

 

 

 

۰ 

راپورت یوم هالوو ین!!

نقل است جماعت ممالک متحده واقع در ینگه دنیا. یوم آخر ماه آکتوبر را مفصلا جشن گرفته وبه عیش وعشرت وشادمانی مشغول میشوند وخودشان آنرا هالووین یا عید الاموات نام میدهندواین به آن سبب است که در آن یاد اموات به ذکر خیر کنندو تنها چیز که البت ندارد همین ذکر اموات باشد!! شاید هم سبب سخره و مزاح با ایشان باشد.وسنن مختلفه ورسوم متداوله در این یوم کثیروفراوان است وگاها بشرح مختلف کتابت میشود:


ونخست آنکه کدو حلوائی عظیم الجثه ابتیاع میکنندوداخلش راخالی میکنندوگاها شمع داخلش سوزانده وچشم ودماغ ودهان برایش درست میکنندآنرا مانند لانترن بیرون عمارت قرار میدهند .که هم باعث انبساط خاطر میشودو نشان هالووین است و جمعی میگویند که آن ارواح شریر از منزل دفع میکند(به عهده الراوئ)


ویکی آنکه اطفال صغیر هریک سبدکی برمیدارندو میروند عمارت به عمارت دق الباب کرده و به لسان انگیرزی به صاحب منزل میگوند: treat or trick یعنی که یا باید آبنبات بدهی یا تو را اذیت میکنیم !! و البته افراد عمارت هم باخوشروئی آبنبات و تنقلات به اطفال داده با آنها مزاح وشوخی میکنند.و بسیار شبیه قاشق زنی خودمان است.


لیل سه شنبه ۷ شوال المکرم برابر نهم برج عقرب بود.در منزل بیتوته کرده بودیم که دق الباب کردند دیدیم امیرخان است چاق سلامتی کرده ابراز داشت که امشب جشن و تظاهرات عظیم است در بلد سانفرانسیسکو وخوب است برویم تماشا کنیم! قبول کرده البسه چنج نمودیم و راهی شدیم و سانفرانسیسکو از بلاد کبیر و از پورتهای مهمه مملکت کالیفرنی است. تظاهرات وفستیوال هالووین در یکی از محلات معروف شهر است که استریت کاسترو نامیده میشود والبته چندان نام نیک ندارد و از مراکزالفساداست از این علت که محل تجمع مآبونین و مفعولین است و جماعتی که به گناه قوم لوط مشغولندو عوام آنها را گئ میگویند! و نعوذبالله در این مملکت این قبیل افعال قبح ندارد و گاها رجال قانونآوعرفآ به نکاح هم در میآیند.


یک فرسخ مانده به کاسترو.جماعت عظیم رویت شدکه در خیابان جمع شدند تماشا میکنند. قوا بلدیه و نظمیه هم مدخل و مخرج خیابان را بستند لابد تا ماشین داخل نشودو اسباب راحت رعیت شود.و بسیار شلوغ بود قریب نیم کرور رعیت أمده برای هالووین و میگشتند و هر یک ملبس به لباسی که آنرا کاستوم میگفتندو همه به شکل خوفأور و یا مضحکه من باب مثل یکی خود را به هیئت مرد خفاش نما(batman) یکی رجل خارق العاده(superman)و آن دیگر مانند آموات قبرستان و یا استخوان مردگان بود-مردکی فربه البسه قطاع الطریق بحری(piret)را در بر کرده بود. دخترکی پریرخ مشاهده کردیم که دوفقره بال به خود متصل کرده بود مانند ملائکه و استغفرالله از ملائک وجیه تر و جمیله تر!!


و از همه قبیح تر دو جوانک برهنه مادرزاد بدون ستر عورتین آمده بودند داخل جماعت واظهار می داشتند کاستوم ما نامرئی است!!و آژانها آنها را کار نداشتند!!و همه به رقص و پایکوبی وهلهله مشغول و مسکرات مینوشیدند.و ما با این عقل قاصر خود ادراک نکردیم که این چه ذکرخیراز اموات ورفتگان باشد؟! دو ساعت مانده به اذان صبح به منزل برگشتیم.


الاحقر: میرزا بایرامعلی


۸شوال سنه ۱۴۲۷ برابر دویم نوامببر۲۰۰۶


استخر ایزد فردوسی 2

ماشالله گوریل از آن آذربایجانی های گنده ویغور بود که حدود ۲۴-۲۵سال داشت . موهایش را هم همیشه با نمره ۴ می زد وصورت تپل و سرخ وسفیدی داشت و مثل امراء ارتش که تعلیمی دست      می گیرند . ماشالله هم یک تکه شلنگ نیم متری دستش بودو موقع سان دیدن از صف یا کمک به حفظ نظم از آن استفاده می کرد!!  البته فکر می کنم کار اصلی او چیز دیگری بود ولی تابستانها در استخر بود وعلاوه بر امور حفظ نظم و انجام نظافت حق انحصاری بهره برداری از بوفه استخر با او بود. وقتی صف بهم میخورد  و اوضاع شیر تو شیر میشد . ماشالله با شلنگش پیدایش میشد و بچه ها را با زور و ضرب شلنگ و کتک داخل صف می کرد.بچه ها هم از ترس شلنگ ماشالله که خیلی هم دردناک بود در صف می ایستادند و بدین ترتیب نظم برقرار می شد.حالا ماشالله با چه اجازه ای بچه های مردم را آنهم برای استخر رفتن! میزد هنوز نفهمیدم؟!!! بعد با سلام وصلوات فروش بلیت شروع میشد. بلیتها عبارت بود از کارتهای مقوایی که رویش نوشته شده بود  باشگاه فرهنگی ورزشی ایزدفردوسی  -بالای کارت هم آرم باشگاه که عبارت بود از یک دایره که درون آن یک عدد کله فردوسی به بالا نگاه می کرد و زیر آن پنج حلقه المپیک به نشانه فعالیتهای ورزشی! این کارتها مجددأ از دست مشتریها جمع میشد تا برای نوبتهای بعد فروخته شود و از کثرت استعمال سیاه و پاره شده بودند. اوایل چند نفر از بچه های ناقلا کارت سانس اول که ۵تومان بود میخریدند و سانس ۱۲-۲ استفاده می کردند که بعد از مدتی برای جلوگیری از آن  رنگ کارتها در هر سانس فرق می کرد.

بعد از خرید  بلیت همه با سروصدا و فریاد داخل رختکن میشدند و چون اکثرأ  قبلا لباسها را درآورده بودند وسایل و ساکها را به قسمت امانتداری می سپردند که آن را هم ماشالله و یکی دیگر اداره می کردند. آنها ساکها را می گرفتند و به جایش یک تکه حلبی که شماره ای رویش نوشته شده بود و قطعه ای کش از آن رد شده بود میدادند. شناگران هم آنرا به دست یا پایشان می انداختند. و بعد نوبت لحظه بزرگ پریدن در آب بود! البته آنهم کار آسانی نبود چون استخر به قدری شلوغ بود که باید دقت می کردی روی سر کسی فرود نیایی! قسمت کم عمق مخصوص بچه های کم سن سال و خرسهای گنده ای بود که شنا بلد نبودند و شلوغتر از سایر جاها.  قسمت عمیق خلوتر بود و بازیهای خاص خودش را داشت. یکی از تفریحات پریدن بمبی بود. شناگر به هوا می پرید و در هوا دست وپایش را به حالت جنینی جمع می کرد و در آب فرو می رفت و یا آنکه ۷-۸ نفری دست و پا یکی را می گرفتند و با صدای بلند ۳-۲-۱می گفتند و طرف را داخل آب پرت می کردند!! یا آنکه دست هم را می گرفتند و پشت سر هم در آب میپریدند!  سرگرمی قسمت کم عمق بیشتر دنبال هم کردن و سر هم را زیر آب کردن و آب پاشیدن بود.

نجات غریق استخر- جوان لاغر دیلاقی بود به نام  مسعود که بر اثر نشستن زیاد زیر آفتاب مثل حاجی فیروز  شده بود و با بلندگو  کوچکی شناگران را ارشاد و راهنمایی می کرد. گاهی هم از کوره در می رفت و با همان بلندگو فحشهایی نصیب افراد خاطی میکرد. مثلا می گفت: کره خر دور استخر ندو!! یا مرتیکه الاغ اونجوری تو آب نپر! فرد خاطی هم می گفت: چشم آقا مسعود . و ماجرا خاتمه می یافت . زمان استخر ۲ساعت بود که همه کمال استفاده از آن را می کردند و ده دقیقه به پایان -مسعود سوت را میزد. و شناگران با دلخوری و دمغی از آب بیرون می آمدند. برخی هم که بیرون نمیرفتند به ضرب شلنگ ماشالله گوریل از آب دل می کندند!! بعد شناگران خسته وکوفته ولی راضی و خشنود سر راه کیک و نوشابه ای میخوردند وراهی خانه هایشان می شدند.  و چون آنقدر ورجه وورجه کرده بودند دیگر انرژی نداشتند به خانه که می رسیدند می خوابیدند. و خانواده ها راضی از اینکه از شر مزاحمتهای این موجودات راحت می شوند به جان بنیانگذار و مسئولین استخر دعا می کردند.

بعدها استخرهای زیادی چه در ایران چه سایر جاها رفتم استخرهای بزرگتر و شیکتر از ایزدفردوسی ولی هیچکدام مزه ایزدفردوسی را نمیدادند و نمیدهند. اینرا مطمئنم.

                                                                                     ارادتمند شما : بایرامعلی!!