رقص مرگ
چهارده - پانزده سال بیشتر نداشتم . یکی از نیمه شبهای گرم تابستان تهران بود . از همان شبهایی که هرم گرمای روز را هنوز از روی دیوارها و فضا می توانی احساس کنی و تنها صدایی که می شنوی صدای یکنواخت کار کردن کولر است و گاهی اتومبیلی که صدای ضبطش را زیاد کرده و در حال رد شدن است. امتحانهایم تازه تمام شده بود و روزهای بیکاری و علافی تابستان بود . خوابم نمی برد ٬به سراغ کتابخانه پدرم رفتم و شروع کردم به زیر و رو کردن کتابها .رسیدم به یک کتاب با قطر کم و جلد سبزرنگ ساده٬ و به قول اهل چاپ قطع وزیری " ورق پاره های از زندان" و در گوشه سمت راست"بزرگ علوی" کنجکاو شدم برداشتمش وشروع کردم به خواندن .کناب شامل چند داستان کوتاه بود و خاطرات مردی در زندان رضاشاهی ٬ کتاب را همان شب خواندم و تا ساعت چهار صبح تمامش کردم. در میان آن داستانها داستان کوتاهی بود به نام "رقص مرگ" داستان عجیبی بود. ذهنم را بدجور درگیر خود کرد از آن داستانهای بود که وقتی میخوانی حالت بد می شود و می خواهی ساعتها پیاده روی کنی و به آن فکر کنی.نمی دانم شاید هم در آن سن سال و حال و هوای آنموقع آن تاثیر را داشت. روزهای بعد چند بار دیگر داستان را خواندم. قبلا از بزرگ علوی چشمهایش را خوانده بودم و خوشم آمده بود ولی این داستان چیز دیگری بود. ماجرای مرد جوانی به نام مرتضی ف که قرار می شود برای یادگیری زبان روسی و یاد دادن زبان فرانسه به پیش مارگریتا٬ دخترزیبا و جوان یک مهاجر روس برود و طی گذشت زمان عاشق او می شود ولی قادر به ابراز این عشق نیست و دست آخر دختر جوان مردی به نام رجبوف که پدر مارگریتا را مجبورکرده به ازدواج او و رجبوف رضایت بدهد٬ می کشد . مرتضی ف قتل را به گردن می گیرد و زندانی می شود و.... داستان را سالها پیش خواندم و جزییاتش در خاطرم نیست.
این داستان به قدری رویم اثر گذاشت که تصمیم گرفتم روزی کارگردان شوم و این داستان را به یک فیلم سینمایی تبدیل کنم! حتی هنرپیشه های آن را هم با بضاعت آنروزهای سینما ایران در ذهنم انتخاب کرده بودم.
در داستان مرتبا به آهنگی به نام رقص مرگ اشاره می شد.عنوان داستان هم برگرفته از این آهنگ بود. - Dance Macabre ـ حتی این آهنگ را مارگریتا در شب قبل از کشتن رجبوف با همراهی دوستش مارفنیکا برای مرتضی ف زده بود.راستش خیلی دلم می خواست آنرا بشنوم ٬موسیقی ای که احتمالا این داستان را به ذهن بزرگ علوی متبادر کرده بود. ولی از کجا؟ چطور؟ سالهامانده بود تا نعمتی به نام اینترنت و جادویی به نام یوتیوب مانند غول چراغ جادو در طرفة العینی هرچه دلت می خواهد را در جلوی چشمت ظاهر کندو آرزویت را برآورده کند. یادم می آید در همان سالها چند باری سمفونی شماره چهل موتزارت را شنیده بودم و سخت عاشقش شده بودم .ولی اسمش را نمیدانستم و در به در دنبال اسمش می گشتم ٬ از هرکسی می پرسیدم نمی دانست دست آخر به یک نوار فروشی رفتم ٬ و گقتم به دنبال یک موسیقی کلاسیک می گردم و آهنگ را با دهان برای مرد نوار فروش اجرا کردم!مرد نوار فروش به خیال آنکه مسخره اش می کنم جواب سربالایی داد و از مغازه بیرونم کرد.
بگذریم. سودای شنیدن موسیقی "رقص مرگ " سالها با من ماند تا هفته پیش شبی با دوستی در خیابانهای خیس و بارانزده قدم می زدیم و از هر دری حرف می زدیم تا رسید به این داستان و جمله مشهور اول آن" به کسی نگویی مارگریتا٬ به هیچکس" و موسیق رقص مرگ. به اوگقتم که هنوز این آهنگ را نشنیده ام. چند ساعت بعد که به خانه برگشتم لینک آهنگ رابرایم فرستاد و موفق شدم بلاخره آنرا بشنوم . حس حالش تا حدی همان بود که در داستان توصیف شده.همان حس شوم و ترسناکی که شبها در قبرستان حکمفرماست .حس نیستی و مرگ.......
موسیقی رقص مرگ کار کامی سن سانس موسیقی دان فرانسوی قرن نوزده و اوایل قرن بیستم است. مثل این که این موسیقی یک اجرا با کلام هم دارد که آهنگساز بعدها ویلن را جایگزین صدای خواننده می کند و در داستان هم اشاره ای به شعر این اجرا می شود.
آخرین بار هفت هشت سال پیش داستان را خواندم . مطمئنم الان دیگر اثر آن سالها را نخواهد داشت ولی شنیدن آن بار دیگر خاطرات حس و هوای آنموقع را زنده کرد. خاطرات روزهای دور....
متن زیر قسمتی از متن داستان است که در اینترنت آن را پیدا کردم..
" از نیمهشب تا بانگ خروس مردگان جشن میگیرند. جشن آزادی، جشن رهایی از دردهای زندگی، همه باهم برابرند، نه شاه است و نه گدا، نه پیر است و نه جوان، نه دختر است و نه پسر، نه زن است و نه مرد، همه مردهاند. کسی جقه بر سر، شندره بر تن ندارد، مرگ که در همة آنها مشترک است. جزئی از کل آنها، مرگ که خود آنهاست. برای آنکه فرمانده و فرمانبرداری نیست. این که هنوز روی استخوانهای صورتش نیشخند دیده میشود. این در زندگی قاضی بوده و به دردها و شکایتهای محکومین پوزخند میزده اما او تازه مرده است بهزودی این اثر در کلة او محو خواهد شد، مابین فک و گونههایش دیگر، این اثر باقی نخواهد ماند. برای آنکه او دیگر مرده است و آزاد نیست. این که استخوانهای پشتش گوژ دارد. او در زندگی پشت خم کرده و سر فرود آورده است. اینجا دیگر احتیاجی ندارد. نه خنده است، نه گریه، نه شادی، نه غم، نه دلواپسی است و نه امید و نه افاده است و نه تحقیر، نه ظلم و نه عجز و لابه، هیچ چیز نیست، جز مرگ، جز آزادی."
پ.ن چند نفر از دوستان ایمیل زده بودندو گفتند که نام این آهنگ رقص مردگان هم نوشته شده. با تشکر از این دوستان