میدان تجریش

 

نازی خانم عزیز ٬ از من پرسیده بودید  وطن چیست؟ می دانید ٬ سوال سختی است. همانطور که یک بار بهتان گفتم ٬ حکایت وطن برای من و هم نسلان من . یکی داستان است پر از آب چشم. اجازه بدهید به جای همه اینها چیزی برایتان تعریف کنم.

همین دوهفته قبل بود.  آخرین پنج شنبه ای که در ایران بودم و مثل همه لحظه های خداحافظی دلگیر و بیحوصله . بعدازظهر از خانه زدم بیرون . میدان تجریش و بعدش ظهیرالدوله . اینجا چندباری خوابش را دیده بودم. زن متولی قبرستان  در را باز کرد و رفتم تو . میگویند ما ملت مرده پرستی هستیم ولی اینهم حقیقت ندارد  اوضاع این قبرستان مهم که آنرا پرلاشز  ایران می نامند و شمار زیادی از مفاخر ملی ما  را در خود جای داده  را می دیدید٬ می فهمید چرا . یک راست رفتم سراغ مزار رهی معیری که مدتها بود دلم هوای رفتن سرخاکش را کرده بود. نشستم . از اهل دلی که او هم آنجا بود کتاب رهی را به امانت گرفتم. تفالی کردم :   بس که جفا ز خار وگل٬دیددل رمیده ام/همچو نسیم از این چمن٬پای برون کشیده ام/ شمع طرب ز بخت ما٬آتش خانه سوز شد/گشت بلای جان من٬عشق به جان خریده ام/ حاصل دور زندگی٬صحبت آشنا بود/تا تو زمن بریده ای٬من ز جهان بریده ام............. شعر حدیث دل بود و به دل می نشست. آنورتر از رهی٬  فروغ بود و در انتظار مهربانی که چراغی برایش ببرد و دریچه ای برای نگریستن به ازدحام کوچه خوشبختی و باز هم کمی آنورتر مرتضی خان محجوبی بود و پیانوی دشتی و آهنگ کاروان ٬ تنها ماندم ٬ تنها رفتی/ چو بوی گل به کجا رفتی؟ و روح الله خالقی و ترانه جاوید ای ایران که هنوز بعد شصت و خورده ای سال هر وقت میشنویش دلت میلرزد و اشک در چشمت حلقه میزند مهرت کی از دل برون کنم / برگو بی مهر تو چون کنم/  و انورتر قمر بود وایرج میرزاو.. اصلا عکس و تفصیلاتش بماند برای بعد .                       

هوا داشت تاریک میشد که از ظهیرالدوله زدم بیرون . اولین روز ماه رمضان بود مزرع سبز فلک و داس مه نو  ٬ صدای بیهمتا شجریان در فضا می پیچید ٬ ربنا.  لاتزغ قلوبنا ...٬ و کمی بعدش صدای آسمانی  موذن زاده اردبیلی بود و اذان بیات ترک که شهادت به بزرگی خدا می داد . مردمی که برای خرید نان برای افطار به نانوایی آمده بودند بوی آش و حلیم ونان تازه مغازه ها . رفت ٬آمد٬ هیاهو ٬ زندگی . در گوشه ای نشستم و به همه اینها نگاه کردم . چقدر دور شده بودم ودور افتاده بودم از این چیزها که چه بخواهم چه نخواهم دیگر جزیی از سرشت من شده بود و برای خیلی شان دلم تنگ میشود . بعد رسیدم به سوال همیشگی و سوالی که هرکداممان بارها از خودمان کرده ایم . آیا می ارزد؟ می ارزد دور بودن از این علائق٬ عشقها و ریشه ها؟ می ارزد دور بودن از عزیزترین موجودات زندگیت؟ دور بودن ازهمه  این  چیزها آنهم با وجود این عمرهای کوته بی اعتبار ؟ همه اینها را در ترازوی ذهنم سبک و سنگین کردم . بعد یاد چندسال قبل از مهاجرتم افتادم. وقتهایی که گاهی به خاطر خیلی مناسبتها و روابط و چیزهای دیگر از فرط خشم واستیصال کم میماند سرم را بکوبم به دیوار. اگر برم پشت سرم رو هم نیگا نمیکنم. به خدا اگر برگردم. سوگندی که همان موقع هم میدانستم دروغ است و قادر به انجامش نیستم. این سبک و سنگین کردن کفه های ترازو است که واقعیتی تلخ  را به ما نشان میدهد. وطن برای ما مانند معشوق جفاکار و ستم پیشه ای است که نه قادر به دوری و هجرانش هستیم و نه تحمل پیشش بودن را داریم و این تناقض قسمت دردناک ماجراست. مام وطن فزرندانش را از خود می راند٬ فرزندانی که با همه عشقشان به سرزمین مادری قادر به ماندن در آن نیستند.   واقعیت اینست که ما ترجیح داده ایم در جایی زندگی کنیم که فکرمان آسوده باشد هرچند دلمان در جایی دیگر باشد و چه بخواهیم چه نخواهیم این محل زندگی را وطن دوم خود بنامیم  و هرچند سرد است جایی که وطن نیست.