از لا به لای نتها با عشق

همین دو هفته پیش بود . نزدیکهای غروب در قطار نشسته بودم و خیره شده بودم به دشتهای مه گرفته و تاکستانهای خیس از باران در آخرین ترکش های خورشید . آرام آرام قهوه ام را مزه مزه می کردم و گوشی آی پادم در گوشم بود . از آن اوقات "بخت خندان و زمان رام " بود. آهنگها را گذاشته بودم روی شافر تا به انتخاب خود آی پاد پخش بشود. گاهی اینطوری دلچسب تر است اینکه به جای خودت انتخاب کنی می گذاری دستگاه غافلگیرت کند. آنهم با این ملغمه عجیب غریب مجموعه ترانه های آرشیو من (دوستان نزدیک می دانند چه می گویم مجموعه ای بی دروپیکر از اثار آغاسی و ویگن گرفته تا یوهان برامس و پینک فلوید و برگویچ و موسیقی فیلم ها و از شجریان تا شهرام شب پره و متالیکا!)
پرت نشوم ، یکی از ترانه ای که شافر بالا آورد٬ ترانه از از روسیه با عشق بود. موسیقی تیتراژ دومین فیلم جیمز باند و یادم افتاد وقتی این فیلم را دیدم چقدر در آن عالم تین ایجری رویم اثر گذاشت و به نظرم باشکوه آمد و موسیقی اش اثر جان باری کبیر که آنرا و موسیقی فیلم بعدیش یعنی" گلد فینگر" را روی صفحه سی وسه دور گرام پدر گوش می کردم و صدای پرقدرت شرلی بسی که گلدفینگر را می خواند و بعد یاد بابک افتادم که بعد از دیدن گلدفینگر رفت و یک دست کت شلوار مشکی گرفت و موهایش را کتیرا می زد و مدل شان کانری درست می کرد و بعد یاد موسیقی متن فیلم "با گرگها می رقصد" افتادم که با همین بابک خدابیامرز در کارگاهی در وسط بیابانهای نزدیک اراک گوش می کردیم که شبیه همان دشتهای داکوتا در فیلم بود . و تم "تپز " یا شهدای وطن که هنوز هم در ارتش ایران نواخته می شود و دستمایه تم اصلی موسیقی آن فیلم شده بود و زمان سربازی وقتی هر صبحگاه گروه موزیک ملودی آنرا می نواخت و صدایشان در جنگلهای شمال می پیچید مرا به یاد آن فیلم می انداخت . خاطرات لای نوتها می چرخید و قطار در دشتهای مه گرفته به راهش ادامه می داد.و مت مونرو می خواند: دنیا را گشتم وگشتم و دانستم که باید از روسیه با عشق به سوی تو بازگردم.......
****************************
دوشنبه صبح بود که خبر مرگ جان باری را از یک رادیو محلی شنیدم . یکی دیگه از معدود اسطوره های باقیمانده آهنگسازی فیلم . از تم جاودانه ای که با الهام از کار مونتی نورمن برای مامور افسانه ای دوصفر هفت در یازده فیلم از سری جیمز باند ساخت تا فیلم شیر در زمستان و کابوی نیمه شب و چاپلین و با گرگهای می رقصد که پنجمین اسکارش را برای آن گرفت......
*****************************
از این اسطوره ها زنده دیگر تعداد زیادی باقی نمانده: انیو موریکونه و جان ویلیامز و یکی دوتای دیگر. می دانم خبرهای بد و اخبار مرگهای دیگر آنقدر زیادند که وقتی برای این چیزها و این تاسفها باقی نمی گذارند. حتی اگر این خبر رفتن آدمی مثل جان باری باشد. مردی از لابه لای نتها با عشق ..........