HOME SWEET HOME
هنوز گیج بیست و خرده ای ساعت مسافرت هستی و داری چرت میزنی که متوجه رفت وآمدهایی میشوی .چشمهایت را که باز میکنی میبینی که خانمها یکی یکی به دستشویی میروند و با قیافه ولباسهای جدید برمیگردند. از پنجره به بیرون نگاه میکنی چراغها کم کم زیاد میشوند. میرسی به یک دشت پهناور پراز نور ٬ تا چشم کار میکند نور می بینی و نور.
هواپیما به سمت جنوب می رود تا یک دور بزرگ بزند و در جهت باند مهرآباد قرار بگیرد. خیابانها و ماشینها کم کم واضحتر میشوند . چراغهای زرد بخار سدیم میدان آزادی را که می بینی ضربانت زیاد میشود . هواپیما روی باند آرام می گیرد. در که باز می شود یک بوی آشنایی قدیمی ریه هایت را پر می کند. بویی مخلوط با هرم گرما و بوی گازوئیل نیمسوخته ٬ بوی تهران ٬ جماعت بدون توجه هجوم می آوردند و فشار می دهند تا زودتر خارج شوند. یک تاتر کمیک ـ تراژیک از همین اول شروع می شود.
میرسی به سالن قدیمی و دود گرفته مهرآباد با چراغهای مهتابی یکی در میان روشن آن . سالن این مهمترین و معروفترین فرودگاه کشور را با فرودگاههای درجه سه خیلی جاها مقایسه میکنی ٬ غصه ات می گیرد . وقتی آن خانم سبیلو ! که درجه ستوان دومی روی آستین روپوش سبزش خودنمایی میکند ٬ پاسپورتت را با بیحوصلگی جلویت پرت میکند تازه یادت می آید به کجا برگشتی . عادت کرده ای به هرکس که رسیدی مثل پسته خندان نیشت را باز کنی! ولی وقتی نگاههای عجیب و چپ چپ مردم را می بینی دوباره برمیگردی به عادت قدیم و نگاه کردن مثل عنق منکسره!!. هفت خوان گمرک را که رد کردی میایی بیرون.
از پشت پرده موآٌج اشک مادر و پدرت را می بینی .قلبت فشرده می شود ٬ احساس می کنی که گرد پیری بیشتر سر و رویشان را پوشانده و این مدت پیرتر و فرسوده تر شده اند و بعد .. خیابانهای شلوغ . ماشینهای کثیف و فرسوده - ترافیک - سروصدا ٬ دود و دم٬ آدمهایی که در هم میلولند و..................
همه چیزهایی که بارها در خیالت مرور کردی و خوابشان را دیدی. کوچه ها و خیابانهای که از تک تکشان خاطره داری . جاهایی که در آنها سالهای بچگی را طی کردی ٬ بازی کردی وبه قول قدیمی ها استخوانت در آنجا سفت شده. جاهایی که احساس میکنی تعلق به تو دارند و تو تعلق به آنها٬ اینها را دلت به تو میگوید ٬هرچند ممکن است این احساس درستی نباشد. آنجا جایی است که با مردمش به همان زبانی که فکر میکنی حرف میزنی. جایی که هنوز وقتی می پرسند از کجا آمده ای آنجا را نشان میدهی. این قطعه خاک ٬خوب یا بد٬ زشت یا زیبا ٬سیاه یا سفید ٬هر چه که هست .جایی است که آنجا را خانه صدایش میکنی .
من به خانه برمیگردم.