حکایت 1
شیخ ما بایرامعلی(رضی اله عنه) نقل کناد: چون مدتی در دیار غربت بماندمی مرا غم فراق یار و دوری دیار در برگرفت سخت . اندوهگین گشتمی و مکتوب بهر یاران فرستادمی که ای دوستان ٬ مرا ز هجر شما سوز فراوان است بر دل و به همه کس و همه جای وطن بسی دلتنگم و مشتاق که أورده اند: حب الوطن من الایمان بر مردمانش٬بلادش٬بازار و محلاتش و حتی بر عسسان و داروغگانش دلتنگم.و مرا آرزو آن باشد که بار دیگر آنجا باشم.
چون فصل تموز رسید.رخت سفر در برکردم و مشقت آن به جان خریدم وبه مالوف و وطن راهی شدمی. چون چند روزی بود به وطن رسیدم و به دیدار آشنا ودوست پرداختم که شبی مولانا فرشاد تبریزی به منزل شدبهر تجدید عهدو دیدار. چو لختی گذشت مرا گفت ای دوست قدیم و ای یار ندیم چون بس از مدتها به لقایت رسیدم بس دست از دامنت برندارم. باشد به یاد ایام ماضی به گشت و تفرج گذرانیم و عمر خوش گذرانیم .شیخ بایرام گوید: موافقت کرده بهر ملازمت مولانا فرشاد از در بیرون شدیم و به خارج از شارستان شدیم به سمت صحرا وگلگشت و مکانی که لواسانش نامیدندی.بس با صفاو چشمنواز
روضه ماءنهرها سلسال دوحه سجع طیرها موزون
آن پر از لاله های رنگارنگ این پر از میوه های گوناگون مولانا فرشاد به طرفه العینی بساطی آماده کرد از اطعمه واشربه و تنقلات. بس قدح می برگرفتیم و به یاد قدیم نوشیدیم. هنوز زمانی نگذشته بود و سر ما ز باده گرم نشده بود که به ناگاه دو تن از عسسان و داروغگان چون اجل معلق بر سر ما فرود آمدندی.چندان غفلتا که فرصتی نشد بهر جمع بساط می. میرعسسان آمد چو شرزه غصبناک که شما مزلف بچگان چه غلط کنید اینجا؟ شرب خمر علنی و بیپروا؟ آنچنان گوشمالیتان دهم که فراموشتان نگردد.و ببینید منی ماست چقدر کره استحصال توان کرد!! وآنگاه گفت که ببرید این ملعونین را به محبس و تازیانه زنید سخت.
چون این غضب از میر عسسان دیدیم عسس دیگر را خواندیم و به گوش او زمزمه کردیم که ای برادر بر ما رحم آور که جوانیم و نادان و این صفت شباب علیم باشد و رحم تو عظیم! که رب جلیل فرمود: الکاظمین غیظ و العافین ناس. چو شود میر را گویی ز گناه ما در گذرد. عسس گفت که گناهتان عظیم و غضب میر عمیق.ولی چون شما را جوان یافتم و خام قصد عطوفت بر شما دارم. پس موضوع به میرعسسان آرام گفت. میر نعره بزد که هیهات٬ درسی دهمتان که غلط زیادی زین پس نکنید. عسس دیگر مارا گفت : از زرو سیم وتنخواه چه همراه دارید؟پس هرچه تنخواه در همیان داشتیم بدو دادیم. و او آنها به نزد میر عسسان برد.و دیگر ندانم چه سحر و جادوئی به کار گرفت که میرعسسان را غضب خسبیدی چو آتشی که آب بر آن ریختند. برگشت که اینبار بر جوانیتان رحم آوردم ولی باشد که دیگر بدین حوالی نبینم ریخت منحوستان که بار دیگر عطوفتی به کار نیست! زمین را ببوسیدیم و گفتیم : سمعا و طاعتا و جان خویش برداشته ز مهلکه گریختیم!
چون به راه منزل بودیم شیخ فرشاد پیوسته غر بزد و دشنام بدادی که بس احمقا مردی هستی تو که دلت بهر این امور تنگ بشدی! گفتمش ای شیخ مرا به یاوه خویش معذور دار که جو مرا بگرفتی سخت!همان به که به غربت مانم و لقاء حضور در دیار را به عطای تحمل اینان بخشم که صاحبان خرد گویند:
برهنه پای رفتن به از کفش تنگ بلای سفر به که در خانه جنگ!!
روایت الاوباش و الحکایات اراذل باب سوم قرن ۱۵ ه.ق!!!