آسوده  

 

حامد نیک پی یکی از آدمهای دوست داشتنی و نازنین این اطراف است . از آنهایی که وقتی یک مدت نمی بینیش دلت برایش تنگ می شود . خاکی٬ بی غل و غش و دوست داشتنی و از همه بهتر و مهمتر هنرمند. صدای خوب ودلنشین در خواندن موسیقی اصیل و سنتی و استاد در نواختن چندین ساز از تار و سه تار و رباب گرفته تا باقلاما وتنبور و دف و.... . با  اهالی  وبلاگستان این دور اطراف هم رفاقت دارد و گاهی هم یواشکی سری به نوشته هایشان می زند ( آقا! خیلی مخلصیم! )   کلاسهای آموزش موسیقی اش هم در پرژن سنتر شهر برکلی براه است و دانسته هایش را به شاگردانش یاد می دهد.(این ویدیو هم گویا همانجا فیلمبرداری شده)

 سبک موسیقی که حامد کار می کند موسیقی فیوژن یا تلفیقی است .مخلوطی از ملودی ها و ترانه های شرقی و غربی .مثل تلفیق موسیقی دستگاهی یا مقامی  ما با موسیقی فلامنکو اسپانیا و یا موسیقی عربی و جاهای دیگر ٬ یعنی همان پیدا کردن نقاط اتصال گمشده این موسیقی ها و ترانه ها. نوع موسیقی ای  که این روزها طرفداران زیادی در دنیا پیدا کرده. حتما صدای او را در قطعه تحریر" موسیقی تلفیقی" آهنگ عشق سرعت کیوسک شنیده اید.

اولین آلبوم حامد " گذر" یک کار بدون کلام بود.مجموعه ای از قطعات موسیقی و تکنوازی های او بدون هیچ آوازی .البته این اولین کار منتشره او بعد مهاجرت به آمریکا بود وگرنه کلی کارهای مشترک با دیگران در  ایران دارد از جمله  ترانه ای که برای سریال تلویزیونی "آهوی ماه نهم"  اجرا کرد.  

آسوده نام جدیدترین آلبوم حامد نیک پی است که این روزها مرتب به آن گوش می کنم مخصوصا این آهنگ فریب را خیلی دوست دارم . آهنگ روان و ملایمی است ٬ آدم را در خلسه و آرامی خاصی فرو می برد مثل اسمش آسوده است و آرام.با شعری زیبا از عماد خراسانی . گیتار فلامینکو این آلبوم را "دانیل فرایز" اجرا کرده و ویلنسل را هم " مایرا جوی" اجرا کرده و سه تار و دف هم کار خود حامد است. راستی اسم آن ساز مکعب شکل کوبه ای هم "کاهون" است.( این اسم را چون خودم جدیدا یاد گرفتم جهت اظهار فضل و اینها گفتم!) گوش کنید لذت ببرید.

 وبسایت رسمی حامد نیک پی

 اگر یوتیوب ندارید .این ترانه را از  اینجا هم می توانید گوش کنید.

تمام زندگی اینه /    بزن سن ایچ و دیگر هیچ

 

بتمن و جوکر آشتی می کنند.

 

 

از آنجا که کتابت بلاگ وقتی هزار و یک جور کار سرت هوار شده امریست واجب الوجوب گفتم کمی بلاگت کنم و روزمرگی بنویسم. این روزمرگی در راستای مشاهیر و هنرمندان خواهد بود.

۱ - چند ماهی است اسباب کشی کردم به شهر کوچکی نزدیک به محل زندگی سابقم. شهر خوبی است. از همه بهتر اینکه نزدیک به مرکز شهر (همان دان تان خودمان) است. جان داده برای قدم زدن٬ همیشه یک بیا و برویی هست . چند تا فرش فروشی بزرگ هم هست که مال هموطنانی است که با بنزهای آخرین مدل و  وان یکادهایی که از آیینه آنها آویزان کرده اند چشم حسودان را می ترکانند و چند قسمت دیگرشان را هم می سوزانند!

۲ -یکی از همشهریان این شهر جدید جناب استیو جابز  رییس قومپانی معظم اپل است. البته به قول شاعر علیه رحمه

گیرم همسایه ات بود استیو / از مایه او به تو چی رسید؟

۳ - یکی دیگر از همساده ها! در شهر جدید همشیره جناب کلینت ایستوود ٬ هنرپیشه و کارگردان معروف است.البته من هنوز موفق به زیارت ایشان نشدم. باید حواسم باشد اگر جناب ایستوود برای سرکشی همشیره محترمه آمد بروم سراغش بگوییم : هی بلوندی! ما با هم رفیقیم ٬ مگه نه؟ (ر. ک . توکو مکزیکی ناقلای  فیلم خوب .بد . زشت )

۴ - صحبت سینما شد. فیلم جدید جیمز باند یعنی یه نمه صفا ! را دیدم. خوشم نیامد.فیلم خوبی از کار درنیامده بود.  جیمز باند هم جیمز باندهای قدیم.تجربه نشان داده که  اصولا جیمز باندهای مو مشکی از جیمز باندهای مو طلایی موفق تر عمل می کنند!

۵ - بر عکس فیلم "یه نمه صفا"  فیلم جنجالی عین خالی بندی ها ! (به پی نوشت رجوع شود) فیلم خوبی بود .نمونه یک فیلم تجاری خوش ساخت. کارگردان فیلم "سر ریدلی اسکات" آدمی است که کارش را خوب بلد است. الکی که لقب "سر" نگرفته. درست است این انگلیسای چشم چپ مدارک دیگرشان مثل دکترا آکسفورد! را همینطور الکی و کتره ای به این آن میدهند ولی  لقب شوالیه و "سر" را که همینطور پخش نمی کنند. ( گرچه به آن هم شک دارم) .گلشیفته فراهانی هم بازی خوب و قابل قبولی کرده بود و روبروی دی کاپریو  کم نیاورده بود.

۶ - صحبت گلشیفته فراهانی شد. آرش سبحانی در کنسرتهای کیوسک آهنگها را به روز کرده و  ورژن جدیدی از ترانه روزمره گی درست کرده که در آن می خواند : اخبار یعنی نشریه زرد / گلشیفته فرار کرد........ که با استقبال زیاد حضار روبرو می شود . در کنسرت چند  هفته قبل در لس آنجلس ٬ متوجه می شوند که گلشیفته فراهانی هم در بین تماشاگران است ! در نتیجه آرش مجبور می شود نسخه قدیمی ترانه را اجرا کند!

نتیجه اخلاقی: اگر میخواهید کسی را سوژه کنید به عواقب آنهم فکر کنید!

۷ - کنسرتهای کیوسک در سانفرانسیسکو به نوعی بازی در زمین خودی حساب می شود . در مایه بازی های تراکتور سازی در تبریز یا بازی ابومسلم در مشهد! به قول دوستی مسئله ناموسی است. آلبوم آخرشان یعنی "باغ وحش جهانی" کار خوبی است.شعر ها و آهنگها شسته رفته تر شده . تنها اشکالش به نظر من اینست که آهنگها یکدست نیستند. یعنی چندتا از آهنگها فوق العاده هستند و جند تا دیگر به خوبی و روانی کارهای دیگر نیستند و یک جورهایی برای پر کردن آلبوم استفاده شده اند. مصاحبه با آرش سبحانی درباره این آلبوم را از اینجا می توانید بخوانبد.

۸-  با آمدن حسین آقا رییس جمهور و برقرار شدن صلح و صفا ٬قرار شده دشمنان قدیمی دشمنی و کدورت را فراموش کنند و با هم آشتی کنند .در همین راستا بتمن و جوکر هم قرار شده دست از خین و خین ریزی برداشته و با هم رفیق باشند. این عکس را چند روز پیش در بلوار هالیوود از این دو دشمن قسم خورده قدیمی انداختم.  می بینید که ایستاده اند و با هم اختلاط می کنند.

 ۹-  برای تعطیلات روز شکرگزاری چند روزی رفته بودم لس آنجلس. این شهر بی درو پیکر با آن اتوبانهای بزرگ و شلوغ با آن الودگی هوایش ٬ با ایرانیهایی که فرهنگ چشم و هم چشمی را با خودشان به آنجا برده اند و با چلوکبابی و بستنی اکبر مشتی و نانوایی سنگکی و کاباره  و ...... بدجور آدم را یاد تهران می اندازد. لس آنجلس شباهت های زیادی با تهران دارد٬ هر چند گاهی فرق هایش هم می رود تو چشم آدم!

۱۰ - می خواستم چندتا دیگر هم بنویسم ولی باشد برای بعد. فعلا تا اینجا

۱۱ - باقی بقایتان

                    ارادتمند همیشگی :بایرامعلی د گریت (لقب اهدایی جناب شبیر

پی نوشت :  خدمت لاکهای غلط گیر عزیز  و دوستان ملا نقطی عرض می شود که عین در اینجا به معنی مجموع و کل است نه به معنای شبیه و مثل به طور مثال به این جمله توجه کنید " حاجیت آمار عین در و دافای این محل رو داره!" معنای دقیق این جمله می شود " اینجانب اطلاعات موثق و کاملی از کلیه دختران زیبا و دم بخت این محل دارم" !  

 

همسایه پلاک هیجده

                             

                                  

 

یک کتاب کهنه پوستی بود که رویش را شن پوشانده بود و صدای باد می آمد . باد شنها را می برد و جلد کتاب معلوم می شد" افسانه سلطان و شبان"  و موسیقی جادویی بابک بیات شروع می شد. راوی داستان کاتب جوانی بود که با همراهی تلخک جلوی دسیسه های وزیر اعظم و سلطان بانو را می گرفتند. افسانه سلطان و شبان در آن روزهای قحطی برنامه تلویزیونی و جنگ و خشونت و خونریزی سریال خوبی بود. کاتب می نوشت : آورده اند سلطانی با خدم و حشم بسیار عزم شکار کرد......


روزهای جمعه روز فوتبال گل کوچک بود . سرو صدا و جیغ و فحش و دادمان کوچه را برمیداشت و همسایه ها را ذله می کرد.بعدش کیک و نوشابه در بقالی ممد آقا که خوشمزه ترین کیک و نوشابه دنیا بود. داشتیم بازی می کردیم که امید توپ را نگه داشت "اونهاش٬ داره میاد" آره خودش بود. کاتب سلطان و شبان. حرفش را باور نکرده بودیم . به ما که رسید امید گفت :سلام ٬ آقای کاتب! و پشت بندش ما سلام دادیم. مرد جوان با خوشرویی سلام ما را پاسخ داد. فردا در مدرسه روز تعریف این داستان بود که کاتب در پلاک هجده کوچه ما زندگی می کند. چند مدت بعد وقتی سلطان را با یک پیکان آبی جلوی در خانه آنها دیدم این داستان کامل تر شد.

او برای من کاتب ماند. حتی وقتی فهمیدم آقای آقالو پدر او دوست پدرم است. وقتی صدای اورا در سریال جزیره ناشناخته تشخیص دادم وقتی به جای جناب دلف مشاور خانم لورا (که هیچوقت نمی دیدیمش) حرف می زد و کنا و سرنتی پیتی برای مشورت پیشش میرفتند. وقتی در فیلم " پاتال و آرزوهای کوچک" دیدمش و یا صدایش را در نمایشهای رادیویی شبها می شنیدم و یا وقتی  کاندید بهترین بازیگر نقش دوم مرد شد و وقتی در سریال ارتش سری صدایش رامی شنیدم و وقتی بعدها در فیلم "گاهی به آسمان نگاه کن" بازی کرد ٬ برای من همان کاتب بود.


مرتضی خان محجوبی افتخار موسیقی ماست .نابغه ای که پیانو را تبدیل کرد به یک ساز ایرانی. هنوز بعد اینهمه مدت وقتی به پیانو دشتی او را گوش می کنی و یا آهنگ کاروان اورا با صدای بنان می شنوی تنت مورمور می شود و ته دلت خالی می شود. مرتضی خان نوروز ۱۳۴۴ در تنهایی و بی کسی درگذشت. خبر فوتش را بعد تمام شدن تعطیلات به اطلاع مردم رساندند. شهرداری پیانوی او را فروخت تا خرج کفن دفن او کند. آخر عاقبت هنرمند جماعت در مرز پرگوهر و سرچشمه هنر .چرا دور می رویم همین دوسال پیش مگر بابک بیات همکار آهنگساز آقالو در سلطان و شبان سرنوشت مشابه ای نداشت؟


می دانستم وضع مالی چندان خوبی ندارد و در خانه پدری زندگی می کند.می دانستم آن چندرغازی که ارشاد به او می داد قطع شده.بودجه نیست٬ لابد برای کار واجبتری این بودجه را لازم داشتند" خوب. می میرد که می میرد.. یک مطرب و رقاص کمتر" ... ادعاهایمان گوش فلک را کر می کند.   " هنر برتر از گوهرآمدپدید" و یا "هنر نزد ایرانیان است و بس" بزرگترین هنرمان همین مرثیه خوانی و عزاداری است. استاد این کاریم. کافی است یکی بمیرد تا پرشکوهترین مراسم تشیع را برای او برگزار کنیم و برای فقدانش گریه کنیم  ولی سهم و تکلیف هنرمند زنده در این وسط چیست؟ هیچ!


سالهاست به آن محل نرفتم .نمیدانم خانه پلاک هجده هنوز آن شکلی مانده یا تبدیل شده به آپارتمانهای قوطی کبریتی. هرچند سرنشین آن خانه هم الان در این دنیا نیست. لابد  الان در گوشه ای با تلخک نشسته و از بیوفایی دنیا می گوید و دردل می کند.