حکایات البلاغیه فی ایام الجاریه
حکایت اول:گویند بلاغری بس ماهر بودی در فن هک. چندان که خفیه به بلاغ دیگران رفتی و قفل آنان گشودی و از رمز و محرمات آنان باخبر شدی. و از این کار بس خشنود بودی و خود تیز انگاشتی!! از آنجا که دست بالای دست بسیار باشد هاکری قاهر تسلط یافتی بر بلاغ او و چنان بلایی بر آن فرود آمدی که سخت افزارش با نرم افزار یکی شدی! پریشان و گریان میرفتی و بگفتی: پروردگارا مرا چه گناه بود که این عقوبت سزای من بکردی؟ رندی بر او گذشت و گفت:این همان آه خلق بلاغستان باشد که دامنت بدینسان بگرفت!!
هاکیده!که هک کردی تا هک بشدی زار / تا باز که هکش بکند آنکه هکت کرد!!
حکایت دویم : آورده اند وبلاغ نویسی سالها کتابت کردی اندر باب امر زناشویی٬ فنون جماع و رموزالفیه و شلفیه وزین سبب مریدان فراوان یافت. گویند چو روزگارانی گذشت زجبر زمانه و گردش ایام خود نیز تن به تاهل دادی و زوجه اختیار بکردی. چون شب زفاف رسیدی٬پاسی از شب گذشته بود که خاتون بانگ زد به غضب که مرخدای را نجاتم دهید که این مردک هیچ نمیتواند! اصحاب پرسیدندش: یا شیخ٬ چگونه باشد که سالهاصحبت این امور کنی و ورق ورق رموز کتابت کنی آنگه به حجله خود کار از تو بر نیاید؟ آهی کشید و گفت: یاران مرا به کرم معذور دارید٬که همه آن فنون به عالم مجاز باشد ورنه به عالم واقع طفلی تواناتر از من!!
غریبی گرت ماست پیش آورد / دوپیمانه آب است و یک چمچه دوغ
گر از من لغوی شنیدی ببخش / جهاندیده بسیار گوید دروغ!
حکایت سیم: گویند کاتب بلاغی دائم به جنگ و جدال بود با سایر بلاغرین و پاچه این و آن گرفتی وفحش و ناسزا دادی و خلق با خود دشمن گردانیدی! پیری پرسیدش :از خود علافتر یا مفلوکتر دیده ای یا شنیده ای؟ بگفتا: آری٬ قارئین بلاغ که زمان تلف کنند و درم و زر صرف کنند بهر تار نوردی (در نسخه دهلی:وبگردی!) تا غمازی کنند و حرف من به دیگران ببرند و حرف دیگران بهر من آرند. و اینان نه من شناسند نه دیگر بلاغرین. و من آنان را علافتر و بیچاره تر یافتم!
کسی قول دشمن نیارد به دوست/ جز آن کس که در دشمنی یار اوست.
میان دوکس جنگ چون آتش است/ سخن چین بدبخت هیزم کش است!