تبليغاتX
بایرامعـلی تقدیم می کند: - یاد آر ز شمع مرده. یاد آر
طنز ونوستالژی
 

چشمهایم می سوزد ٬همینطور خیره شده ام به صفحه مانیتور٬ خبر پشت خبر ٬ پست در پی پست٬  ویدیو در پی ویدیو٬ سرسام می گیرم .یک لحظه که رویم را برمی گردانم کلی پست جدید و اخبار تازه بالا می آید .چشمم می افتد به تقویم کوچک کنار صفحه :پنجشنبه ۲۸ خرداد.عجیب است٬ یعنی هنوز یک هفته نشده ؟ فکر می کردم حداقل چند هفته شده باشد. برای من که عمری گذشت. این یک هقته نصف زندگیم در کنار صفحه کامپیوتر گذشت. هراس و دلهره و نگرانی .دلشوره و تشویش و احساس دور بودن.  ساعت دو یا سه نصفه شب می خوابم تا شش صبح بیدار شوم و بروم سرکار ٬ روزمرگی لعنتی ٬  روزها می شوم مرده متحرک - ردبول٬ اسپرسو٬قهوه٬اسپرسو٬ چای٬ اسپرسو.... تا ساعت کاری بگذرد و خودرا برسانم پای کامپیوتر و روز از نو روزی از نو ...............

****

بیشتر از صد سال است که در آن مملکت مبارزه و جنگ و کشتار است برای آزادی و دموکراسی. بیش از یک قرن .قبل از آنکه بسیاری از کشورهایی که دور آن گربه زیبا را گرفته اند در روی نقشه جغرافیایی ظاهر شوند.قبل از انقلاب روسیه ٬ قبلتر از آنکه از جنبش آزادی و دموکراسی در بسیاری از کشورهای اروپا خبری باشد ولی هنوز اندر خم یک کوچه ایم. فقط روزهایی است که در تاریخ این مملکت ثبت می شود و فقط همین. چهاردهم مرداد ٬ سوم اسفند٬بیست و نهم اسفند ٬  بیست و هشت مرداد٬ بیست و دوم بهمن٬ دوم خرداد٬ هجده تیر و آخریش بیست و دوم خرداد . تاریخ ها اضافه می شوند و  سالها می گذرند..........

****

عزیزی از تهران زنگ زد به رسم محبت همیشگیش٬ صدایش زنگ و شور وشوق سابق را نداشت . فکر کردم سرما خورده. چند جمله که گفت بعضش ترکید. دردل کرد و تعریف کرد از داستان ناجوانمردانه یک سری انسان نما . داستان نبرد نابرابر باتوم و استخوان ٬ زنجیر و پوست ٬ گلوله و گوشت. ایندفعه نوبت بغض من بود. از سر استیصال ٬ از سر خشم ٬ از نفرت٬ از این که آنقدر دوری که هیچ کاری از دستت بر نمی آید ٬از شرمندگی ٬  نمی دانم  از چه بود  ولی بغض فروخورده ای بود که هنوز گلویم را می فشارد و خفه ام می کند.

****

همین روزها سالگرد استبداد صغیر است ٬ زمانی که محمدعلیشاه مجلس را به توپ بست تا به زعم خود نهضت آزادیخواهی مشروطه را خفه کند. عده زیادی از از آزادیخواهان دستگیر شدند از جمله میرزاجهانگیرخان صوراسرافیل که محمدعلیشاه او را به خاطر کینه ای که از نوشته های بی باکانه صوراسرافیل به دل داشت به طرز فجیعی در باغشاه به قتل رساند. مدتی بعد علی اکبر خان دهخدا همرزم و دوست صوراسرافیل او را با لباس سفیدی در خواب دید . جهانگیرخان به او می گوید :چرا نگفتی که او جوان مرد . دهخدا از خواب می پرد و جمله :یاد آر زشمع مرده یاد آر در ذهنش می ماند  و تاصبح مسمطی می سراید که هنوز یکی از زیباترین قطعات شهر مشروطه است. و درد و رنچ حس نفرت شاعر از قاتلان یار قدیمی اش در مصراع مصراع آن پیداست

ای مرغ سحر ٬ چو این شب تار/  بگذاشت ز سر سیاهکاری/ و ز نغمه روححبخش اسحار/ رفت از سر خفتگان خماری/ بگشود گره ز  زلف زرتار/محبوبه نیلگون عماری/یزدان به کمال شد پدیدار/و اهریمن زشتخو حصاری                       یادآر زشمع مرده٬یاد آر

...... چون گشت ز تو زمانه آباد/ای کودک دوره طلایی! /وزطاعت بندگان خود شاد/ بگرفت ز سر خدا خدایی/ نه رسم ارم نه اسم شداد /گل بست دهان ژاژخایی / زآن کس که زنوک تیغ جلاد /ماءخوذ به جرم حق ستایی                / پیمانه وصل خورده یاد آر 

 بیاد بیاوریم  کسانی که هفته پیش  در این شب چون ما در شور شوق انتخاب سرنوشت خود بودند و اکنون در میانمان نیستند.  

  یادآر ز شمع مرده٬ یاد آر

****

سلولهای بدنم به سم کافئین عادت کرده اند. قهوه بیشتر دردی دوا  نمی کند . چشمانم بی اختیار بسته می شوند ولی آرامشی در کار نیست. با بوق  ماشین پشت سر از خواب می پرم . پشت فرمان و پشت چراغ قرمز چرتم  برده. قادر به ادامه نیستم . در گوشه ای پارک می کنم و همانطور نشسته  می خوابم٬ خواب می بینم. می بینم در میدان آزادی هستم .با تمام برادرها و خواهر هایم. با مردمم ٬ همه جا سبز است.  سبز سبز....................  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 22:27  توسط بایرامعلی  |