تبليغاتX
بایرامعـلی تقدیم می کند:
طنز ونوستالژی
                       

               

  

 خورشید خانم  طی یک عمل ناگهانی و غیرمترقبه ترک وبلاگنویسی کرد و کیبرد را آویخت. این روزها هجوم اخبار دیگر به قدری زیاد است که این خبر در لا به لای آنها گم می شود ولی خبر ترک وبلاگنویسی کسی که او را به عنوان اولین "بلاگر زن  ایرانی"  می شناسند خبر مهمی است .  برای من و خیلی از همدوره ای های من که وبلاگ خوانی را با وبلاگ او و چند نفر نسل اولی دیگر  شروع کردیم این خبر چیز دلچسبی نبود . سبک نوشتنش را دوست داشتم.  اینکه یک زن در جامعه جنسیت زده ما که مردهایش هم با خود سانسوری درگیرند اینقدر راحت  "از خود " بنویسد عمل قابل ستایشی و شجاعانه ای  است . نوشته های محاوره ای او و سبک بدون تکلف٬ بیغرض  و صد البته تابو شکنانه خورشید خانم   چیزی است که در تاریخ وبلاگستان و حتی ادبیات فارسی خواهد ماند.

ظاهرا این بار صاحب وبلاگ در وبلاگش را نبسته و حق امتیاز آنرا واگذار کرده . پست آخرش هم نشانی از ناراحتی و تاثر ندارد و خود این نشانه خوبی است .پس منتظر می مانیم .  یک تفسیر موسیقی هم به او بدهکارم که می ماند سرفرصت مناسب تر .......

 یا ام البلاگرین ٬ دلمان برای نوشته هایت تنگ می شود !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 20:2  توسط بایرامعلی  | 

 

در مورد کیوسک و آرش سبحانی بارها و بارها  نوشته ام . حداقل اینکه این وبلاگ از اولین وبلاگهای بود که در مورد گروه کیوسک نوشت . موسیقی خاص و غیر متعارف (حداقل در موسیقی ایرانی)  ٬ شعرهای که با نگاه مخصوصش و  طنز تلخ و آگاه اطرافش را نقد می کند و صدای خاص مارک نافلر وار آرش همه و همه چیزهای بودند که من از موسیقی مورد علاقه ام انتظار داشتم . بعد نوشتن اولین  پستم در مورد کیوسک از بخت موافق متوجه شدم که آرش در همسایگی ما زندگی می کند و طی این مدت  علاوه بر موارد بالا برایم تبدیل شد به یک دوست خوب ٬ دوستی که برخلاف اظهارات خودش یک آدم معمولی نیست و مصاحبت با او سخت دلچسب است .

چند روز پیش وقتی تلفنی با او صحبت می کردم٬ گفت که در فکر راه انداختن یک وبلاگ است ـ البته قبلا گفته بود  که :یک وبسایتی راه می اندازد ٬شاید هم یک تلویزیون !! ـ  ولی وقایع اخیر بیشتر او را به این فکر انداخته بود تا افکارش را بنویسد و منتشر کند . دیروز برای اولین بار وبلاگش  را دیدم با همان دغدغه ها و نگاه خاص سبحانی وار به دنیای اطراف  . برایش آرزوی موفقیت می کنم و منتظر نوشته های خوبش هستم. 

 به عرشه خوش آمدی رفیق.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 20:44  توسط بایرامعلی  | 

 

یک - در اجوالات مردم ملک جم

سه سال پیش در جریان اکران فیلم ۳۰۰ 

 - این زنک مثلا ایرانیه ولی رفته  تو فیلمی که علیه ایرانی ها ساخته شده آواز خونده. زنیکه وطن فروش خائن!!!

سه ماه پیش در جریان کنسرت گروه نیاز  در سانفرانسیسکو

ـ شما خانم اعظم علی  هستید؟

-بله

- همونی که تو فیلم ۳۰۰ و ماتریکس آواز خوند ؟

- بله

- خانم شما واقعا افتخار ایران هستید .ما به داشتن هنرمندی مثل شما مباهات می کنیم!!؟

نتیجه اخلاقی: ما ملت ایران همه باهوش وزرنگیم/افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

پ.ن شعر از اشرف الدین حسینی (نسیم شمال)

   دو - نوروز صد سال پیش

صحبت نسیم شمال شد.چند روز پیش این شعر را که او در حدود صد سال پیش برای نوروز گفته  می خواندم. شکر خدا انگار نه انگار شعر مال صد سال پیش است! پنداری همین دیروز گفته شده...

یاران چه کنم کس ندارم / بلبل شده ام قفس ندارم/ خواهم بگریزم از زمانه/اصلا ره پیش و پس ندارم/ بازار وطن شده پر از دزد / یک شحنه و یک عسس ندارم/ هر روز عوض شود وزیری/ در محکمه دادرس ندارم /جز علم و ترقی و معارف/ اندر دل خود هوس ندارم /عید است برای پختن آش / پول نخود و عدس ندارم/  در فصل بهار چون کنم چون / دل از غم یار خون کنم خون......

  ۳ - ژانر

  آنهایی که در وضعیت نما  فیس بوک  و جی تاک و فرندفید و تویتر و یاهو مسنجر و ...... هر دقیقه مشغول  اعلام برائت و  استفراغ و اسهال و حال بهم خوردن و تهوع از یکی یا یک عده ای هستند! به قول آن همشهری ما٬  اگر تهوع به شما دست داد شما با او دست ندهید. مجبور نیستید که ؟! 

۴ - موسیقی

همه این پست شد آه فغان و گله و شکایت . از هرچه بگذریم آوای موسیقی خوش تر است. ایام هم روزهای عید است و شادی .

درباره ناصر صبوری هنرمند  قدیمی موسیقی پاپ و  خواننده آهنگهای دختر همسایه و تو دروغاتم قشنگه  در این پست  نوشته ام و از همه جالبتر  اینکه در یکی دو وبلاگ و وبسایت دیدم که همین عکس من را برداشته اند و اسم مبارک خودشان را برای حفظ کپی رایت روی عکس حک  کرده اند و گذاشته اند در آن وبلاگ یا سایت! به نظرم برای پررویی واحدی بزرگتر از سنگ پا باید تعریف شود!

بگذریم ترانه "فاطی جان" از ترانه های نه چندان مشهور ناصر صبوری است. ترانه درباره عید است و شعر ترانه از جناب مسعود سپند است  . آنرا تقدیم می کنم  به همه دوستان مشهدی . بهترین جای شعر هم آنجاست که میگوید: فاطی جان عیده و خورشید پر گرمایه/ کار تو خنده و شوخی کار ما ای وایه/...../ تو خِّنت ناف مِشهد مو خنم اینور دنیا و اِمریکایه.. .

 ترانه را از اینجا هم می توانید گوش کنید.

                      ایام به کام

                                                  اردتمند همیشگی :بایرامعلی!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 19:15  توسط بایرامعلی  | 

 

سرکار علیه  منوره مفخمه مکرمه محترمه...............

با عرض سلام و ابراز بندگی و جانثاری و اینکه فدوی قربانتان برود هفته به هفته و این شکل ماهتان به کی رفته؟ و کمترین فدای  قدم دُر افشان جواهر آسایتان شود.

 جسارتا من باب دولتخواهی و ارادت و غیره عرض می شود:

در این باب  که رب العالمین و پروردگار جهانیان چو شما مخلوقی نیافریده ٬شکی نیست

در این که پدر پیر فلک و مادر گیتی هزار سال دیگر با عرق جبین و کد یمین زور بزنند قادر نخواهند بود همچو شما فرزندی به کره خاکی تقدیم کنند هم تردیدی نیست.

در این  که ولفکانگ آمادئوس  و یوهان ولفکانگ  و فردریش ویلهم و سایرین غلط می کنند آی کیو بالاتر از شما داشته باشند هم دودلی وجود ندارد

بر منکر اینهم لعنت که خداوندگار متعال هنوز نرینه ای ذی شعوری  را که لیاقت همسری و همپایی که سهل است لیاقت جفت کردن کفشها سرکار و چاکری شما را داشته باشد نیافریده.

 با وجود همه اینها ٬ فقط لطفا بنده نوازی کنید اجازه بدهید ما خودمان با این عقل ناقصمان اینها را کشف کنیم و به نتایج فوق برسیم ! به قول حضرت مایکل کورلئونه  " هر کار می کنی بکن ولی به شعورم توهین نکن!"

                                                                زیادت جسارت است 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 13:0  توسط بایرامعلی  | 

 

بتمن و جوکر آشتی می کنند.

 

 

از آنجا که کتابت بلاگ وقتی هزار و یک جور کار سرت هوار شده امریست واجب الوجوب گفتم کمی بلاگت کنم و روزمرگی بنویسم. این روزمرگی در راستای مشاهیر و هنرمندان خواهد بود.

۱ - چند ماهی است اسباب کشی کردم به شهر کوچکی نزدیک به محل زندگی سابقم. شهر خوبی است. از همه بهتر اینکه نزدیک به مرکز شهر (همان دان تان خودمان) است. جان داده برای قدم زدن٬ همیشه یک بیا و برویی هست . چند تا فرش فروشی بزرگ هم هست که مال هموطنانی است که با بنزهای آخرین مدل و  وان یکادهایی که از آیینه آنها آویزان کرده اند چشم حسودان را می ترکانند و چند قسمت دیگرشان را هم می سوزانند!

۲ -یکی از همشهریان این شهر جدید جناب استیو جابز  رییس قومپانی معظم اپل است. البته به قول شاعر علیه رحمه

گیرم همسایه ات بود استیو / از مایه او به تو چی رسید؟

۳ - یکی دیگر از همساده ها! در شهر جدید همشیره جناب کلینت ایستوود ٬ هنرپیشه و کارگردان معروف است.البته من هنوز موفق به زیارت ایشان نشدم. باید حواسم باشد اگر جناب ایستوود برای سرکشی همشیره محترمه آمد بروم سراغش بگوییم : هی بلوندی! ما با هم رفیقیم ٬ مگه نه؟ (ر. ک . توکو مکزیکی ناقلای  فیلم خوب .بد . زشت )

۴ - صحبت سینما شد. فیلم جدید جیمز باند یعنی یه نمه صفا ! را دیدم. خوشم نیامد.فیلم خوبی از کار درنیامده بود.  جیمز باند هم جیمز باندهای قدیم.تجربه نشان داده که  اصولا جیمز باندهای مو مشکی از جیمز باندهای مو طلایی موفق تر عمل می کنند!

۵ - بر عکس فیلم "یه نمه صفا"  فیلم جنجالی عین خالی بندی ها ! (به پی نوشت رجوع شود) فیلم خوبی بود .نمونه یک فیلم تجاری خوش ساخت. کارگردان فیلم "سر ریدلی اسکات" آدمی است که کارش را خوب بلد است. الکی که لقب "سر" نگرفته. درست است این انگلیسای چشم چپ مدارک دیگرشان مثل دکترا آکسفورد! را همینطور الکی و کتره ای به این آن میدهند ولی  لقب شوالیه و "سر" را که همینطور پخش نمی کنند. ( گرچه به آن هم شک دارم) .گلشیفته فراهانی هم بازی خوب و قابل قبولی کرده بود و روبروی دی کاپریو  کم نیاورده بود.

۶ - صحبت گلشیفته فراهانی شد. آرش سبحانی در کنسرتهای کیوسک آهنگها را به روز کرده و  ورژن جدیدی از ترانه روزمره گی درست کرده که در آن می خواند : اخبار یعنی نشریه زرد / گلشیفته فرار کرد........ که با استقبال زیاد حضار روبرو می شود . در کنسرت چند  هفته قبل در لس آنجلس ٬ متوجه می شوند که گلشیفته فراهانی هم در بین تماشاگران است ! در نتیجه آرش مجبور می شود نسخه قدیمی ترانه را اجرا کند!

نتیجه اخلاقی: اگر میخواهید کسی را سوژه کنید به عواقب آنهم فکر کنید!

۷ - کنسرتهای کیوسک در سانفرانسیسکو به نوعی بازی در زمین خودی حساب می شود . در مایه بازی های تراکتور سازی در تبریز یا بازی ابومسلم در مشهد! به قول دوستی مسئله ناموسی است. آلبوم آخرشان یعنی "باغ وحش جهانی" کار خوبی است.شعر ها و آهنگها شسته رفته تر شده . تنها اشکالش به نظر من اینست که آهنگها یکدست نیستند. یعنی چندتا از آهنگها فوق العاده هستند و جند تا دیگر به خوبی و روانی کارهای دیگر نیستند و یک جورهایی برای پر کردن آلبوم استفاده شده اند. مصاحبه با آرش سبحانی درباره این آلبوم را از اینجا می توانید بخوانبد.

۸-  با آمدن حسین آقا رییس جمهور و برقرار شدن صلح و صفا ٬قرار شده دشمنان قدیمی دشمنی و کدورت را فراموش کنند و با هم آشتی کنند .در همین راستا بتمن و جوکر هم قرار شده دست از خین و خین ریزی برداشته و با هم رفیق باشند. این عکس را چند روز پیش در بلوار هالیوود از این دو دشمن قسم خورده قدیمی انداختم.  می بینید که ایستاده اند و با هم اختلاط می کنند.

 ۹-  برای تعطیلات روز شکرگزاری چند روزی رفته بودم لس آنجلس. این شهر بی درو پیکر با آن اتوبانهای بزرگ و شلوغ با آن الودگی هوایش ٬ با ایرانیهایی که فرهنگ چشم و هم چشمی را با خودشان به آنجا برده اند و با چلوکبابی و بستنی اکبر مشتی و نانوایی سنگکی و کاباره  و ...... بدجور آدم را یاد تهران می اندازد. لس آنجلس شباهت های زیادی با تهران دارد٬ هر چند گاهی فرق هایش هم می رود تو چشم آدم!

۱۰ - می خواستم چندتا دیگر هم بنویسم ولی باشد برای بعد. فعلا تا اینجا

۱۱ - باقی بقایتان

                    ارادتمند همیشگی :بایرامعلی د گریت (لقب اهدایی جناب شبیر

پی نوشت :  خدمت لاکهای غلط گیر عزیز  و دوستان ملا نقطی عرض می شود که عین در اینجا به معنی مجموع و کل است نه به معنای شبیه و مثل به طور مثال به این جمله توجه کنید " حاجیت آمار عین در و دافای این محل رو داره!" معنای دقیق این جمله می شود " اینجانب اطلاعات موثق و کاملی از کلیه دختران زیبا و دم بخت این محل دارم" !  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 1:20  توسط بایرامعلی  | 

                                                

 

امروز دومین سالگشت این وبلاگ است . دوسال از شروع آن می گذرد . وبلاگی که دیگر جزء ای از شخصیتم شده و خیلی ها دیگر مرا با آن می شناسند.هستند دوستانی که در عالم واقع هم مرا با نام وبلاگم صدا می زنند.  هفته پیش مطابق معمول خوددرگیری داشتم و با خودم کلنجار می رفتم که : آدم حسابی ٬ اینهم شد کار زندگی که وقتت را پای این وبلاگ بگذاری و از همه چیز بیافتی! ببند درش را و فکرت را راحت کن. بار اول نبود که این فکر را می کردم بعد هرچقدر پیش خودم حساب کردم دیدم نمی توانم ٬ حداقل الان نمی توانم . بعدها شاید. ولی در حال حاضر دل کندن از وبلاگ و دوستان مجازی آنجا کاری نیست که از من بر بیاید.

 آهنگ آیا اینها را می لاگی؟ را   دیوید لی کینگ که یکی از مشهورترین وبلاگ نویسهای دنیا است خوانده . او در آن اشاره می کند به زندگی بلاگرها٬ سایتها و جاهایی که بلاگرها روزگار و وقتشان را در آن می گذرانند . .همچنی خواهید دید آخر و عاقبت بلاگر جماعت چه شکلی می شود و به چه کارهایی دست می زند!!!

این آهنگ را تقدیم می کنم به همه دوستان دنیای مجازی ٬ اعم از دیده یا نا دیده٬ مجازی ٬ کمی تا قسمتی مجازی٬ حقیقی  و همه کسانی که به کلبه محقر و سبز من! که در آن رونق اگر نیست ٬ صفا هست  ٬ تشریف می آورند. ممنون از همه لطفهایتان٬ با شما بودن خوب  است .ایامکم سعیدا ٬ الطافکم مزیدا

                                                       ارادتمند همیشگی:بایرامعلی!!

پ ن ۱:  اینکه آیا در جایی که صفا هست در آن نور خدا و هاله نور و .....  وجود دارد ٬ جای بحث دارد با این ترتیب سازمان ملل با همه رونقش ٬صفا ندارد ولی نور خدا در آن هست !!!

پ ن ۲ :  قسمتی از شعر  این تصنیف قدیمی برای دوستانی که تازه به جمع بینندگان ما !! پیوسته اند به شرح ذیل می باشد:اگه ماه شبم بشی چی میشه؟/ یک شب که هزار شب نمیشه/ در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست/ آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست...........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 18:5  توسط بایرامعلی  | 

 

سانفرانسیسکو از آسمان

جناب عطا خان صادقی دستور فرمودند به نوشتن تجربه مهاجرت ٬ مخصوصا بعد ازپست  قشنگی که چند وقت پیش سایه نوشت.

امروز دقیقا سومین سال ورود من به سرزمین جدید است.در مقایسه با خیلی ها زمان کوتاهی است ولی برای خودم خیلی طولانی به نظر می رسد. شده بارها و بارها  با خودم خلوت کنم به فکر بروم و سوال همیشگی را از خودم بپرسم٬من اینجا چه کار می کنم؟  آیا می ارزد ؟ راستش را بخواهید مهاجرت کار ساده ای نیست . پوست کلفت می خواهد و زیرپا گذاشتن خیلی چیزها . نوشتن درباره مهاجرت هم راحت نیست. از آن تجربه های که خودت تا لمسش نکنی نمی فهمی . تا همین چند سال قبل اگر کسی از مهاجرت می نالید در دلم کلی بدو بیراه  نثارش به می کردم و متهمش می کردم به اینکه نفسش از جای گرم در میآید . البته اگر کسی زیاد هم فخرفروشی می کرد از این قاعده مستثنی نبود .

مثالی که من همیشه برای مهاجرت می زنم مثال انتقال درخت است.از جایی به جای دیگر. درخت را در سن پایین به راحتی می شود از جا و زمینی به جا و خاک دیگر انتقال داد.  درخت جوان و کم سن براحتی در خاک جدید جا می افتد ولی واویلا به درختی که سن و سالی از آن گذشته باشد . هرچقدر هم مواظب باشی و با دقت کار کنی بازهم احتمال زنده ماندش پنجاه - پنجاه است. مسئله انسانها هم بی شباهت به این موضوع نیست.افرادی که در سن پایین(فرضا پانزده- شانزده سالگی) به سرزمین جدیدتر می آیند خیلی راحتتر جا می افتند و در جامعه جدید حل می شوند. این مسئله با بالا رفتن سن سخت تر می شود و دشوارتر . والدین خیلی از ایرانی ها را دیده ام که با تمام رفاه و آسایشی که در اینجا دارند٬ بیشتر از دو٬ سه ماه اینجا دوام نمی آورند. و ایران را با همه کاستی ها و دردسرهایش ترجیح می دهند. بگذریم که مسئله مهاجرت در سن پایین با همه حسنهایش ٬ بدیها مثل بحران هویت (لااقل از نظر ارزشهای ایرانی)و شترمرغ بودن را هم دارد.

مهاجرت مثل همه تجربه های زندگی نقاط مثبت و منفی خودش را دارد. دیدن سرزمینهای جدید٬ آدمها و فرهنگهای دیگر ٬ رسیدن به چیزهایی امکاناتی که در وطن خودت بسیاری از آنها به خواب و رویا می ماند و از همه مهمتر نعمتهای گرانبهایی به نام قانون و  آزادی که به قول مرجان ساتراپی برای به دست آوردنش  باید بهایش را بپردازی و  صدها چیز خوب دیگر. در عوض دیگر خبری از روابط نزدیک و گرم شرقی نیست . سیستم جامعه فرد مدار است. خودت هستی و خودت . نه خبری از خانواده های  صمیمی (با تعریفی که ما در ذهن خود داریم) هست نه آدمها آن آدمهای آشنا تو هستند . به همه لبخند می زنی ولی لبخندت مصنوعی است. از ته دل نمی اید .روابط به نظرت ظاهری می آید چیزی است غیر از آن سیستمی که ما بزرگ شدیم . برای همین است که اطرافیان ایرانی ات را به دوستان خارجی ات را با همه خوبی ها و روراست بودنشان  ترجیح می دهی . دوستی دارم که همسر آمریکایی و سه بچه دارد ولی شبها از خانه بیرون می زند ٬ تنها به عشق اینکه بنشیند و یکی دوساعت با ما فارسی اختلاط کند. خوشبختانه(یا بدبختانه!) در جایی که من زندگی می کنم بزرگترین اجتماع ایرانی های خارج از ایران است . برای همین مشکلی از نظر پیدا کردن همزبان و هموطن وجود ندارد . ایرانی اینجا هم درست مثل داخل کشور هستند افرادی که ترجیح می دهی تنها باشی ولی سراغشان نروی و ایرانی ها خوبی که به دنیایی می ارزند.

تجربه مهاجرت - با همه پوست کندنها و مصیبتهایش - تجربه خوبی است . به تجربه کردنش می ارزد.هرچند که چوب چند سر طلا شوی ونه اینجایی باشی و نه آنجایی. نه در غربت شاد باشی و در وطن خود غریب . احتمال اینکه من روزی برای زندگی به ایران برگردم زیاد است٬ خیلی به آن فکر کردم  ولی در یک چیز مطمئنم . اگر روزی برگردم جوری برمیگردم تا پل پشت سرم را خراب نکنم  . هرچندمعمولا علفهای آنطرف پل سبزتر هستند. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 12:20  توسط بایرامعلی  | 

 

 چند نفر از دوستان  در مورد ادامه سفرنامه پرسیده بودند با عرض معذرت به خاطر به تعویق افتادن نظر شما را! به قسمت دوم جلب می کنم . قسمت سوم و پایانی  هم یکی از همین روزها تقدیم خواهد گردید. قسمت اول اینجا

 

                      

 

در سر راه چند فقره مجسمه نامربوط دیدم فتوغراف یکی را بعدا غراور میکنیم . در ابتدا محله هم هیکل گاو نر عظیمی از مفرغ ساخته بودند. ملت به نوبت میرفتند با دنبلانهای گاو فتوغراف میگرفتند. سبب پرسیدیم کسی نمیدانست!

محله منهاتان محله بسیار پرترددو ازدحام است که سبب شهرتش آن است که مرکز تجارت وال استریت که  مظنه بسیار اجناس از قبیل طلا و نفط و آهن و غیره را آنجا تعیین میکنند انجاست و اکثر قومپانی ها معروف آنجا شعبه دائر کرده اند. و البت به همین علت هم زمین بسیار ثمین و گران است. در آنجا عمارت بزرگی بود که گفته میشود آقای ژرژ واشنگتون که اول پرزیدنت اتازونی بود آنجا قسم خورده و مجسمه ایشان هم آنجا بود  . در آنجا وارد قهوه خانه جعبه ستاره می شویم تا ابتیاع قهوه کنیم  . شاگردان قهوه خانه پنداری طلب دارند به قول جناب ایرج میرزا :چشمش طلب می کند ارث پدر از من!!! البته از آنجا که عقل ناقص ما فهمید ملت در ساحل شرق اتازونی کمتر ادب دارند و اصل نزاکت را کمتر از غرب رعایت می کنند . چه می دانم ؟ شاید هم علتش این باشد که مملکت کالیفرنی ما را بیش از حد لوس بار آورده!!! همراهمان تیلفون می زند که نوبتمان شده . برمی گردیم به صف کشتی ابتیاع بلیط کرده و مجددا همه جایمان را مورد تجسس قرار می دهند تا خدای نکرده نرویم و ناموس مجسمه را مورد تعرض قرار ندهیم  وارد کشتی میشویم٬ کشتی در سه طبقه است به طبقه سوم می رویم ٬ هوا به غایت خوب و دلکش است

. کشتی لنگر بر می کشد و به سمت جزیره الیس محل مجسمه خاتون حریت راه می افتد کم کم مجسمه از دور پدیدار میشود. این هیکل را افرنسی هاسالها پیش ساخته و پیشکش کردند به ملت اتازونی .مجسمه را به طرز یونانی های قدیم صنعت کردند در دستش یک کتاب که بر آن مورخ چهارم ژوئیه سنه ۱۷۷۶ که تاریخ آزادی اتازونی است را منقش کردند در دست دیگرش مشعل عظیم است به نشان حقیقت و راستی و در سر تاج هفت پر دارد به نشان هفت بر و هفت بحر . و در  پایش زنجیر گسسته به نشان رهایی از بندگی و حریت

 یادیک پروگرام  در سنه ها قبل افتادیم در داخل مملکت محروسه که شاعری علی معلم نام   بسیار تاکید داشت این هیکل فی الواقع شبیه تائیس معشوقه اسکندر مقدونی است . ما که سر از کار این مردک درنیاوردیم ! از قولی میگویند او جزو طایفه ملت خوشحال !! است و لواط کار بوده و از قولی میگویند که معشوقه داشته و تائیس و روکسانا و روشنک حتی یک شب دو استکان بیشتر نجسی میخورد به خاطر روشنک کل تخت جمشید را به حریق میکشد!!! و هو علیم به کل شئ

در  جزیره  دوری در اطراف زدیم  ملت و جماعت کثیری همه  ولو در اطراف مجسمه بودند . صف رفتن به بالا مجسمه به غایت طویل٬ منصرف شدیم و به تماشای سواد شهر نیویورک از دور پرداختیم و عمارات عظیم سر به فلک کشیده و جای ابراج تجارت بین الملل که چند سنه قبل در یازدهم سپتامبر تخریب شد در میانه معلوم بود پس از گشت و تفرج و تماشا .مجددا کشتی گرفته به سمت شهر برگشتیم . چون به بندرگاه رسیدیم سخت گرسنه بودیم  و در اینجا به سر هر گذر دکانکی و اطعمه و اشربه فروشی. لاجرم در یکی توقف کردیم و ابتیاع خوراک و جالب اینکه اکثر صاحبانشان از اعراب بودند و به لغت غلیظ عرب با هم تکلم میکردند یاد حکایت قدیمی افتادیم که یکی از همشهریها با اینها دعوایش میشود و در وسط دعوا میخندد٬ سبب میپرسند ؟ میگوید ما اینها را فحش فضیحت میدهیم اینها برای ما قرآن میخوانند! بعد سدجوع به سمت موزه خانه متروپولیتن روان میشویم . یک موزه خانه به نهایت بزرگ که هر گوشه آن چندروزی وقت میبرد و از همه جای عالم چیزهای دارند برای تماشا از جمله قسمت بزرگی که از مملکت محروسه ایران آورده اند. به تعجیل چند قسمت از ایران قدیم و ایطالیا و یونان و غیره را بازدید میکنیم چون وقت تنگ است فرصت نداریم ولی سخت تماشایی است اینهمه اشیا باستانی و مجسمه و پرده نقاشی و هنرهای مستظرفه تماشای همگی چندین روز وقت میخواهد به قطره ای از دریا اکتفا می کنیم. بعد به بالای بام عمارت میرویم که چند مجسمه به سبک هنرهای جدیده در آن نمایش گذاشته اند.وقت موزه خانه تمام میشود به الاجبارخارج میشویم و خسته و کوفته به منزل برمی گردیم.

 

یوم سیّم /بیست و پنجم مه /چهار جوزا

امروز یوم تعطیل است و یکشنبه. در همان بلد پرینستون که در آنجا رحل اقامت داریم به تفرج و گشت مشغول میشویم . عمده شهرت این شهر کوچک به سبب انیورسیته بسیار مشهور آن است.در شارع اصلی گشتی میزنیم . یک عمارت قدیمی میبنیم . گویا در زمانی که عمارت کاخ ابیض(سفید) در واشنگتون تحت بنا بوده . اینجا دارلحکومه بوده و پرزیدنت ابراهیم لینکلن در آن ماوا داشته. بعد به یک لقانطه رفتیم و جای دوستان بستنی خور خالی بستنی میوه ای مقبول  و ماکولی خوردیم.پنداری از بستنی فروشی های بسیار قدیمی اینجا بوده که همه رقم بستنی دارد. بعد هم در محوطه انیورسیته قدم زدیم مه انواع عمارات به طرز دوره های مختلف را بنا کردند در محراب کلیسایی تمثال جناب حکیم زکریا رازی را منقش کردندبه نشان یکی از علما کبیر عالم. سپس میزبانان مهربان ما را جهت تنوع و اسباب سرگرمی به راندن کلک برروی رودخانه میبرند. سخت مفرح است و ما در آن از خود استعداد غریبی نشان میدهیم !!!

 عصر در منزل بودیم . بیشتر به صحبت و بحث گذشت و البت خوردن ماکولات و اطعمه و اشربه.

یوم چهارم/ بیست وشش مه/ پنج جوزا

امروز در اتازونی یوم الشهداست و تعطیل. بار دیگر به سمت بلد کبیر نیویورک راه افتاده. ابتدا به موزه خانهMOMA میرویم که هنرهای مستظرفه جدیده را جهت تماشای خلق گذاشته اند. کلی آثار مشهور از اساتید و نقاشی باشی های شهیر عالم . پرده خواتین آوینیون  و چند پرده دیگر از جناب پیکاسو و پرده لیل پر انجم از جناب ونسان ونغوغ هلندی و غیره . سخت تماشایی. بعد به خیابان میاییم که بازار مکاره بزرگی در آن برپا است و از همه چیز در آن به وفور جهت فروش گذاشته اند. چند بنا دیگر میبینیم و میرویم سمت عمارت عظیم ملل متحده . جایی که از همه عالم و از همه هفتاد و دوملت در آن ایلچی دارند . در نزدیکی عمارت ملل احساس میکنیم که یک هاله می آید وما را در بر می گردد. ملتفت میشویم از معجزات اینجاست که هر که بار اول میآید احساس منور بودن به او میآید!!!!!!!

بعد به هنگام برگشت از کنار عمارت عظیم امپایر استیت میگذریم که طویل زمانی مرتفع ترین ابراج در گیتی بود . نگاه که میکردی کلاه از سر کودک عقل می افتاد. یاد آن سینماتوغرافی افتادیم که یک بوزینه عظیم الجثه کینگ کونگ نام از این عمارت بالا میرفت و با طیاره ها حرب میکرد . حکما بسیار دچار حالت د جا وو میشدیم . از بس در و پیکر این شهر را در کتاب و پرده سینما و فتوغراف دیده بودیم . پنداری قبلا هم بهاینجا آمده بودیم . دست آخر به فلکه ساعت timesquare رسیدیم .   محل پر شلوغ و پر ازدحام که بی شباهت به لاله زار و چهارراه استانبول در طهران نبود در شارع برادوی که هر قدم آن تماشاخانه و تیارت های شهیر بود و همه جا از لامپ الکتریک منور و پر از رنگ و ضیافت نور و رنگ را می دیدی.   از خستگی دیگر نای راه رفتن نداشتیم. با همراهان به منزل برگشتیم

 

 

  مابقی فتوغرافها را ادامه مطلب مشاهدت فرمایید!

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 18:43  توسط بایرامعلی  | 

 

 - این که می گویند " زمان نسبی است " چیزی است که هر چه می گذرد بیشتر به آن اعتقاد می کنم . احساس آدم نسبت به گذشت زمان با بالاتر رفتن سنش عوض می شود . مثلا مقایسه کنید تعطیلات پایان ناپذیر تابستانها در دوران بچگی که به اندازه سالی طول می کشید٬ با تابستانهای بیرمق الان که نمی فهمی کی آمد و کی تمام شد . دیگر الان می شود حدس زد برای افراد هفتاد هشتاد ساله زمان با چه سرعت وحشتناکی می گذرد . گذشت زمان مثل سنگ غلطانی در سراشیبی میماند که هرچه می گذرد شتابش بیشتر میشود. 

۲- وقتی چند روز پیش یادم افتاد که چند روز دیگر کنتور عمر یک عدد دیگر هم به سالهای عمر مشعشع و درخشان بنده اضافه خواهد کرد ٬باور نمی کردم . انگار همین یکی دوماه پیش بود که پست سال قبل را مینوشتم . بعد همان حس و حالهای همیشگی آمد سراغم . همان بیحوصلگی ها و بیقراریهای که اینجانوشته بودم

۳- امروز صبح وقتی زیر دوش حمام بودم  آهنگ Paramparça    (پارام پارچا =  درب داغون ٬ تیکه پاره )  تئومان خواننده سبک راک ترکیه یادم افتاد که در مورد روز تولدش گفته و حس و حالهای اینروز را بیان میکند. بعد آهنگ در مخم افتاد و به صورت کرم مغزی و لوپ پایان ناپذیر  تا به همین حالا که اینها را مینویسم در مغزم می چرخد. چند بیت اولش را ترجمه می کنم . بقیه اش بماند وقتی که حوصله ام سرجایش آمد.

ساعت ندارم ٫ نمیدونم وقت دقیق چیه/ کمی آبجو ٬ کمی شراب همین قبلتر بود /چطوریه وقتی زمان به سختی می گذره سالها و عمرها به این سرعت میگذره؟ / مثل یک حباب سرگردون تو فضام / یا مثل یک استخر شنا خالی تو پاییز / خیلی زشته که الان آدم آرزوی خوشبختی کنه ؟ / بگذریم ٬ راستش حوصله اون رو هم ندارم / امروز روز تولد منه /هم خوشحالم هم غمدار / روی یک چهارپایه تو میکده نشسته ام / تو سنی هستم که پدرم مرد/امروز روز تولد منه / کلمه ها تو دهنم نمیچرخه /چیزی که از تمام زندگیم فهمیدم اینه.../ درب داغونم / درب داغون / درب داغونم /درب داغون.....

۴ - مثل این که این پست هم مثل پست سال پیش خیلی ناله و زنجموره شد ٬ پس ادامه نمی دهم     در مورد  افسردگی روز تولد یکسری تحقیقات مبسوط کردم و به یک نتایج درخشان رسیدم. پست بعدی را بخوانید.......

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 15:10  توسط بایرامعلی  | 

 

 

 

 

 ۱- این شماره دار نویسی از مواردی است که معمولا خانمهای وبلاگستان به آن معروف هستند.مثل خانم حنا    یا خانم زیتون . در راستای شکستن تبعیض های جنسیتی بنده هم تصمیم گرفتم این پست را شماره دار بنویسم.

۲- برای این که حوصله تان سر نرود یک  آهنگ جاز- بلوز جدید از گروه ۱۲۷ که این روزها مرتب به آن گوش میکنم را برایتان  گذاشته ام . اگر سرکار بودید و قاچاقی وبلاگ می خوانید یا احیانا اگر از آهنگ خوشتان نیامد ٬میتوانید فتیله اش را بکشید پایین یا قطعش کنید.

۳- چند هفته پیش به کنسرت همین گروه رفته بودم . در یکی از نایت کلابهای سانفرانسیسکو. با اینکه کنسرتی که قرار بود ساعت ۹ شروع شود ساعت یازده شب شروع شد و چند نفر از اعضا اصلی گروه حضور نداشتند ولی بازهم بدک نبود.البته کارشان هنوز خیلی کار دارد تا حرفه ای شود.

۴ - در این کنسرت کلی از اهالی وبلاگستان را زیارت کردیم . همینطور سر انگشتی که شمردم در حدود یازده - دوازده بلاگر در آنجا بودند. این حضور گسترده امت همیشه در صحنه و غیور وبلاگستان را باید به فال نیک گرفت !!

۵ - گفتم نایت کلاب . کسی معادل فارسی برای این لغت سراغ ندارد؟ کلوپ شبانه خیلی بیمزه است.

۶- من واژه " شباشگاه " را پیش نهاد میکنم ( شب + باشگاه) ضمن اینکه معانی دیگری مثل "شادباشگاه" و" شاباشگاه"( محل دادن شاباش!! ) از آن به ذهن متبادر می شود .

۷- کارتون  وال - ایی را رفتم دیدم . یک کار دیگر از پیکسار با همان سبک و سیاق. این بار شخصیت انسانی و عاطفی برای روباتها. کارتون خوبی بود . شخصیت حوا Eve  آدم را به شدت یاد محصولات اپل می انداخت . با توجه به مالکیت اپل به پیکسار این شباهت زیاد هم اتفاقی نیست.  پیکسار هر سال یک کارتون با این سبک و سیاق می سازد . نمیدانم چرا این داوران محترم اسکار جایزه را به جای اینکه به پرسپولیس بدهند به راتاتویی دادند. نه اینکه راتاتویی کار بدی باشد ولی همانطور که گفتم پیکسار هر سال یک کار در همین مایه می سازد و کار جدیدی  نیست.

۸ - از اسمی که برای کارتون دوبله به فارسی راتاتویی انتخاب کرده بودند٬ خوشم آمد " موشپزباشی"!!

۹ - در مملکت گل بلبل هر وقت میخواستند جایی سرحرف را باز کنند . گرانی بهترین سوژه بود. مثلا یکی شروع میکرد که : آقا رفتم گوشت خریدم کیلویی فلان بعد طرف مقابل حرف او  را ادامه می داد و صحبت  گل می انداخت. بعد اگر جمع خودمانی تر می شد معمولا کار می کشید به مورد عنایت قرار دادن اهل بیت و کس و کار عامل گرانی.

۱۰ - در اینجا تا یک سال پیش معمولا آب و هوا بهانه شروع صحبت بود . یکی می گفت : چه روز قشنگی! چه خورشید زیبایی ! چه سری ٬ چه دمی٬ عجب پایی!!! (چه ربطی داشت؟!!)

۱۱ - اینروزها اینجا هم شده مثل مملکت گل و بلبل . وقتی به هم میرسند مثلا می گویند: یک باک بنزین زدم ٬ نود دلار و بحث شروع می شود!

۱۲ - این جا افتادن خورشت قورمه سبزی هم از مواردی است که سالها به تمرین و ممارست نیاز دارد . احتمالا چیزی است در مایه فن آخر استاد بزرگ بروس لی یا همان فوت کوزه گری!!

۱۳ - مممممم سیزده ! جدیدا خیلی زودرنج شده ام تا یک نفر چیزی می گوید یا چیزی می نویسد به خودم می گیرم و بهم بر میخورد و این اصلا خوب نیست . قبلا پوست کلفتتر از این حرفها بودم.

۱۴ - ارادتمند همیشگی: بایرامعلی!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 20:16  توسط بایرامعلی  | 

 

 

   !! Dunya is a small place and gonna be smalltar

اینکه می گویند دنیا جای کوچکی است ٬چیزی است که هرچه میگذرد بیشتر به آن معتقد می شوم  دیدن افرادی که اگر با احتمالات هم حساب کنی درصد ملاقاتشان خیلی کم است ولی مجددا می بینیشان .موردهایش این مدت برایم زیاد پیش آمده ٬ مدتی پیش در یک مهمانی با دوستی آشنا شدم که چند سال پیش در ایران روی سن تاتر او را دیده بودم  و یا همین چند ماه پیش بود که توی یکی از رستورانهای سانفرانسیسکو نشسته بودم و با شخص جدیدی که به واسطه دوست مشترکی به تازگی با او آشنا شده بودم گپ می زدم . صحبت چرخید و چرخید تا نیم ساعت بعد موضوع صحبت رسید به یک مغازه کوچک پیتزا فروشی در شهرستان یاسوج!   که زمانی تنها پیتزا فروشی شهر بود و نامش هم بود " پیتزا سرا " که دانشجو ها  صدایش می کردند " پیتزا  اُسرا "  هردویمان خاطراتی از آنجا داشتیم  و کلی هم خندیدیم . اینکه این طرف کره زمین بنشینی و کسی را پیدا کنی که یک مغازه کوچک را در یک شهر کوچک بشناسد برایم خیلی عجیب بود. و اما از همه جالبتر (حداقل برای خودم) ماجرایی بود که دوهفته پیش  اتفاق افتاد.

خانواده نون با ما همسایه دیوار به دیوار بودند و خانم نون دوست صمیمی و رفیق گرمابه و گلستان مادرم بود. الهه دختر بزرگشان همسن و همبازی من بود از همین گروه بچه هایی که در کوچه جمع می شوند و لی لی و هفت سنگ و قایم موشک بازی می کنند. الهه از آن دخترهای شر و شوری بود که همیشه در این بازهای و حتی بازیهایی خشنتری مثل زوو و وسطی هم شرکت می کرد و همیشه هم مشغول جرزنی و داد و فریاد بود . اوایل دهه شصت بود که خانواده الهه بار و بندیلشان را جمع کردند و اسبابشان را حراج کردند و برای همیشه از ایران رفتند. مدتی بعد ما هم از آن محل اسباب کشی کردیم و رفتیم. از خانواده نون دیگر خبری نداشتیم فقط به واسطه یکی از همسایه های قدیمی  خبردار شدیم که حدود ده سال پیش سفری به ایران کرده بودند  و دیگر هیچ.

سه هفته پیش به یک کنسرت ایرانی رفته بودم .کنسرت زیاد جالبی نبود .منهم یک جورهایی مجبور شدم و در رودربایستی گیر کردم و بلیت خریدم. در وقت آنتراکت  ـ که مطابق همه برنامهای ایرانی ده دقیقه است و بیشتر از چهل دقیقه طول می کشد ـ  قیافه خانم نسبتا مسنی نظرم را جلب کرد. قیافه خیلی اشنا بود در حدود ده دقیقه ای  فکر کردم و آرشیو حافظه را زیر و رو کردم تا  چیز در ذهنم جرقه زد٬ خانم نون! خودش بود .  بنده خدا وقتی جلو رفتم و خودم را معرفی کردم بهتش برد٬ باورش نمیشد من باشم .  و چند لحظه بعد وقتی او خانم جوان کناری را معرفی کرد نوبت من بود تا بهتم ببرد. الهه همان دختر لاغر و جیغ جیغو  همبازی کودکی! یکی دیگر از آن احتمالاتی که بر کوچک بودن دنیا تاکید می کند. دکترای روانشناسیش را گرفته است  و الان در یکی از زندانهای ایالتی به امر به معروف و نهی از منکر زندانیها  و ارشاد مجرمین مشغول است .  طی این مدت کوتاه  هم هر دفعه که مرا دیده کلی سوال پیچم کرده و چیزهای مختلف پرسیده . احتمالا در ناصیه من چیزهایی کشف کرده   و من می توانم کیس و مورد خوبی برای تحقیقاتش باشم!! 

  بگذریم.. هی هی . پیر شدیم رفت.. خاطره یادم می افتد مال ربع قرن پیش!

                                                                 ارادتمند همیشگی: بایرامعلی!

 پ .ن : برای نوشتن عنوان این پست از آرایه های آزموسیسی استفاده شده.

music: Perfect Esfahan Bluse by 127

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 20:20  توسط بایرامعلی  | 

 

 چند سالی است موجی در بین جماعت شبه روشنفکر ما راه افتاده در رابطه با اعلام برائت و بیزاری از گذشته تاریخی ایران بخصوص قسمت مربوط  به قبل اسلام و دوره امپراتوری پارسها  و سعی میکنند بگویند که اینها هیچ ربطی به ما ندارد ٬ما از اولش هم پخی نبودیم و مردم  ایران از زیر بته سیب زمینی بوجود آمده و..و ...   در دوره زمانی که حتی کشورهایی که تازه از تخم درآمده اند و هنوز رنگ پرچمشان خشک نشده اند  با ضرب و زور و جعل برای خودشان یک هویت تاریخی درست می کنند ما به آنچه که داریم (با همه بدیها و خوبیهایش) پشت می کنیم و نفی می کنیمش . بحث آن بماند برای کسانی که اطلاعات و دانش کافی در مورد آن را دارند.

امروز از طریق وبلاگ وحید   به این ویدیو و اظهارات مشعشع و داهیانه جناب پورپیرار رسیدم. ایشان علاوه بر برائت از گذشته که در بالا مطرح شد ٬ نوعی تئوری توطئه و استراتژی دایی جان ناپلئونی را هم به آن اضافه کرده اند و کل موضوع را زیر سوال بردند. با دیدن این ویدیو به موارد بسیار جالبی میرسیم از جمله اینکه : امپریالیسم غرب  و صهیونیسم جهانی دست در دست هم داده اند و  برای ما تاریخ درست کرده اند ضمن اینکه صهیونیسم جهانی طی یک بخش نامه به کلیه مورخین از هرودت گرفته تا ویل دورانت از آنها خواسته اند تاریخ را به میل آنها و سانسور  بنویسند - خشایار شاه مزدور صهیونیستها بوده - استکبار جهانی و عمال آن در دانشگاههای فرنگ و بویژه دانشگاه شیکاگو آنقدر بیکار بوده اند و پول اضافی داشته اند که شصت و خورده ای سال پیش عمله و بنا  و سنگ تراش و گچکار با خود آورده اند و لطف کرده اند برای ما آثار تاریخی دوره ساسانی بنا کرده اند تا ما پزش را به دنیا بدهیم . از نکات جالب دیگر بی اطاقی و بی مسکنی شاهان هخامنشی - عدم وجود سکه ( احتمالا دریک و زریک در تانزانیا ضرب می شده!) است  و دست آخر هم به طور کلی زیر همه چیز می زند که آش چی و کشک چی ؟ اصلا این امپراتوری وجود خارجی ندارد  و ... خودتان ببینید و لذت ببرید!!

  از دشمنان برند شکایت به دوستان/ چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 23:28  توسط بایرامعلی  | 

 

        

 

سومین دوره جشن نوروزی انجمن فرهنگی ایرانیان دانشگاه ایالتی سانفرانسیسکو (که به جای همه اینها میتوانید بگویید ICCSFSU)  شنبه هفتم مارچ برگزار شد.

 برنامه قرار بود راس ساعت هفت شروع شود برای همین طبق عادت ایرانیها و دیر آمدن خیلی ها  شروع برنامه تاساعت هفت و چهل دقیقه طول کشید!! مراسم  با اجرای سرود معروف" ای ایران "توسط چند نفر از اعضا انجمن شروع شد. بعد سرود٬ دونفر از اعضای انجمن شروع به معرفی انجمن و سایر برنامه ها پرداختند علت اینکه دونفر  اجرا را به عهده داشتند  این بود که یک نفر نقش زیر نویس را اجرا میکرد یعنی فارسی با زیر نویس انگلیسی و یا بالعکس !  بعد سخنرانی خانم دکتر انسانی (استاد دانشگاه و عضو کمیسیون عالی حقوق مهاجران)  و همچنین سخنرانی  رئیس و نایب رئیس انجمن فرهنگی ایرانیان ٬ یک برنامه اجرای موسیقی اصیل شروع شد . این گروه که اکثرا از دانشجوها تشکیل شده بود با خواندن چند ترانه قدیمی  از جمله ترانه  " آمد نوبهار "  و تصنیف " عید آمد " مقدم بهار را ( هر چند خیلی زود) گرامی داشتند . بعد از آن برنامه اجرای حرکات موزون که درــ روزگاران گذشته به آن رقص هم میگفتند ـ توسط آکادمی رقص نیوشا  و چند نفر از دانشجوهایی که از اعضای این آکادمی هستند اجرا شد معمولا پدر و مادر های ایرانی در اینگونه مواقع  به بچه های خود میگویند: بچه ما تو رو فرستادیم درس بخونی٬ یا رقاصی کنی؟ !!! ولی نکته جالب این بود که این برنامه به شدت توسط والدین دانشجوها تشویق می شد.  برنامه با سخنرانی  راس میرکریمی عضو اصلی شورای شهر سانفرانسیسکو  که خودش نیمه ایرانی است و با تبریک نوروز ادامه یافت. میرکریمی از حضور رو به گسترش و پیشرفت جامعه ایرانی در شناساندن خود به جامعه آمریکا صحبت کرد.

 برنامه شعر خوانی ٬ یکی دیگر از برنامه های خوب آنشب بود. نی نوازی توسط یکی از دانشجوها و دکلمه اشعار توسط مهران و پخش تصاویر و مینیاتورهای ایرانی همراه با ترجمه اشعار  اثر خوبی روی حضار داشت . مهران اشعار را در انتها تقدیم کرد به  انوشیروان روحانی  آهنگساز و نوازنده افسانه ای که حضورش به عنوان مهمان افتخاری از موارد غافلگیرانه آنشب بود. حتما میدانید انوشیروان روحانی بسیاری از آهنگهای معروف و خاطره انگیز قدیمی را ساخته  از آهنگ تولد مبارک که امروز در همه جشنهای تولد خوانده میشود ( لابد اگر او این ترانه را نمی ساخت در ایران هم مثل خیلی کشورهای دیگر آهنگ  Happy birthday to you را میخوانند ) و از ترانه گل سنگم گرفته تا آهنگ سلطان قلبها که اینروزها  همه جا آنرا میشود شنید٬ از نوازنده های سرچهارراه ها تا زنگ تلفنهای همراه !!! و از همه بهتر اجرای غیره منتظره ای بود که او از گلچین چند تا از آهنگهای قدیمی اش کرد و همه را به روزهای دور برد .  قرار بود حدود پانزده دقیقه استراحت میان برنامه و پذیرایی از مهمانها برگزار شود ولی عملا به خاطر اینکه برنامه دیر شده بود و همان اول برنامه شیرینی ها و خوردنی های توسط مهمانهای (که به علت عصبانیت از دیرشروع شدن برنامه تلافی آنرا سر شیرینیهای در اورده بودند) تمام شده بود آنتراکت میان برنامه به پنج دقیقه کاهش یافت. 

در برنامه آنشب اشک حضار دوبار درآمد یکبار وقتی که قطعات زیبای پیانوی انوشیروان روحانی را شنیدند و بار دوم در انتهای  برنامه بود .  مازیار جبرانی  کمدین و بازیگر معروف  حضار را از خنده روده بر کرد. از شوخی با انوشیروان روحانی گرفته( میگقت وقتی صدای پیانو رو شنیدم از همراهم پرسیدم این بابا کیه؟ چقدر خوب پیانو میزنه؟ ) تا شوخی های سیاسی و البته شوخی با اخلاقهای ملی ایرانی ها . مازیار تازه گرم شده بود  و مردم را از خنده روده بر شده بودند که به علت تمام شدن  وقت سالن مجبور شد برنامه را تمام کند.  آنشب مردم با رضایت از سالن خارج شدند . بچه های انجمن با آنکه هیچکدام حرفه ای نبودند توانستند برنامه ای در سطح حرفه ای برگزار کنند.

و در آخر اینکه تمامی عواید و سود این برنامه برای احداث بیمارستانی داخل ایران فرستاده می شود

پ.ن ۱ :عکسهای مراسم را از اینجا و  ویدیو اجرای پیانو انوشیروان روحانی را از اینجا  و چند ویدیو از کار آنشب ماز جبرانی را از اینجا می توانید تماشا کنید.

پ .ن ۲ : چند عکس دیگر در ادامه مطلب میتوانید ببینید.

پ ن ۳ : گزارش این برنامه با صدای دلنواز!! بنده قرار است در برنامه نوروزی صدای آلمان پخش شود میتوانید آنجا گزارش زنده اش را بشنوید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 19:25  توسط بایرامعلی  | 

 

 در مورد کارتون - فیلم پرسپولیسساخته مرجان ساتراپی اینروزها حرفهای زیادی گفته میشود . یکبار هم در این پست درباره اش صحبت کردم . اینروزها هم فیلمش در سینماهای آمریکایی شمالی اکران شده و استقبال خوبی تا به حال از آن شده. این فیلم  کاندید دریافت اسکار بهترین فیلم خارجی  نیز شد . اسکار تنها جایزه معتبر سینمایی است که ایرانی ها موفق به بردن آن نشده اند و بیشترین شانسی که آنها  داشتند در سال ۱۹۹۹ بود که فیلم بچه های آسمان مجید مجیدی جزء پنج کاندید اصلی بهترین فیلم خارجی بود.

با توجه به اینکه اسکار به شدت جو و ماهیت سیاسی دارد . اینجانب پیش بینی می کنم ( ااهم اهم!!) که پرسپولیس برنده شود .حالا اگر به خاطر حب علی نشد ٬ برای بغض معاویه!!  درست است که پرسپولیس یک فیلم فرانسوی محسوب میشود ولی اگر ساتراپی موفق به گرفتن این جایزه شود (که امیدوارم بشود) کلکسیون جوایز کارگردانهای ایرانی ( کن ٬ ونیز٬ برلین ٬ مسکو٬ .....) کامل می شود. فعلا که حدود هفده روز به برگزاری مراسم اسکار مانده.

 پ ن ۱ : این مصاحبه شبه طنز با مرجان ساتراپی را ببینید . مجری به شوخی از او می پرسد چرا کاری کرده که مردم فکر کنند ایرانی ها هم انسانند!!  لهجه ایرانی- فرانسوی ساتراپی مرا به شدت یاد انگلیسی حرف زدن محمدرضا پهلوی می اندازد.

پ.ن ۲ : مصاحبه ساتراپی با ببین تی وی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 22:45  توسط بایرامعلی  | 

 

                                                                

حضور انورتان عارضم که:

یکم: این تابلوی ورودی دهات ماست. از حدود دوسال و خورده ای پیش که حقیر در اینجا رحل اقامت افکندم همین شکلی بوده . بنده شخصا اسیر و مفتون آن عدد  ۹۹۵ آخرش هستم . واقعا دقت و همیّت آن مامور آمار را باید ستود . فقط میماند یک مورد٬ گیرم این حضرات ما را داخل آدم حساب نکرده اند. میخواهم بدانم طی این دوسال هیچ کاکل زری و گیسو طلائی در این شهر به دنیا نیامده اند؟ آنهم هزار ماشالله با تولید انبوهی که بعضی از اقوام مهاجر دارند!!!!!

دویم: امروز روز شکرگزاری است (Thanksgigving).   یکی از مهمترین جشنهای ملی در ینگه دنیا که آنرا خیلی جدی میگیرند و معمولا نهار (البته خیلی هم نهار نیست بین نهار و شام) خیلی مفصلی به خاطر آن میپزند و البته معروفترین غذای امروز هم بوقلمون سرخ شده معروف تنگزگوینگ است و این موجود بخت برگشته را   برای  این روز مورد نسل کشی قرار میدهند. به خاطر همین چهار روز تعطیل هستم. اول میخواستم بروم مسافرت ولی یکی اینکه کسی پیدا نشد همسفر بشویم و دیگری اینکه دو جا مهمانی دعوت هستم و هیچ آدم عاقلی مهمانی را نمیگذارد خود را آواره کوه و صحرا بکند. امروز نهار روز شکر گزاری را خانه یکی از دوستان آمریکایی دعوت هستم  و روز شنبه هم در منزل یکی از دوستان ایرانی . آهای کسانی که روز شنبه می بینمتان ٬ اگر فکر میکنید به خاطر نهار سنگین امروز ٬شنبه شب سر شام کم می آورم در فکر باطلید چون میخواهم روز جمعه بروم باشگاه و حسابی خود را برای این تورنمت سنگین حاضر کنم!! (بنده خدا صاحبخانه! )

سیم: گفتم بوقلمون ٬ چند روز پیش رفته بودم پنیر بخرم  و برای همین مراسم روز شکرگزاری بازار خرید بوقلمون حسابی گرم بود . وقتی قیمت پنیری را که خریدم با بوقلمون مقایسه کردم دیدم چند برابر بوقلمون است (بوقلمون پوندی ۸۹ سنت پنیر پوندی دو دلار و شصت) یادم میاید در ایران یکی از تعارفهای شابدولعظیمی خیلی رایج این بود: بفرمایید خانه خدمت باشیم٬بلاخره یک نان پنیری پیدا میشود که با هم بخوریم! با توجه به قیمت پنیر و بوقلمون بهتر است در اینجا بگوییم :بفرمایید نان پنیر نداریم ولی میتوانیم یک نان و بوقلمونی در خدمت باشیم!! 

چهارم: دیگهههههه........ همین دیگر ٬عرضی نیست٬ باقی بقایتان.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 12:0  توسط بایرامعلی  | 

 

 پوستر فیلم

 

 RENDITION  از نظر لغوی به معنی نحوه اجرای یک نمایش یا یک قطعه موسیقی است اما امروزه این لغت بویژه در علوم حقوقی معنای دیگری یافته٬ در واقع این کار به انتقال غیرقانونی متهمان(بیشتر متهمان به اعمال تروریستی)  به جایی خارج از خاک ایالت متحده برای گرفتن اعتراف به زور شکنجه و فشارهای روانی است.چیزی که در داخل آمریکا به علت وجود قوانین خاص قضایی امکان پذیر نیست. با وجود آنکه جورج بوش و کاندولیزا رایس وجود این امر را تکذیب کرده اند ولی شواهد مستدل بر چیز دیگری است. ماجرای خالد المصری شهروند آلمانی لبنانی تبار در اواخر سال ۲۰۰۳ سروصدای زیادی در این مورد برپا کرد از این قبیل است . اگر حوصله تان میگیرد این ویدیو  مستند را در این مورد ببینید.

فیلم رندیشن که این روزها بر پرده سینماست یه این موضوع می پردازد .یک مهندس مصری که از سفر به آفریقایی جنوبی برمیگردد تنها به اتهام اینکه از تلفن همراهی که زمانی متعلق به یک تروریست بوده به او تلفن شده در فرودگاه واشنگتن دی سی دزدیده میشوده و به مصر برده میشود و تحت شکنجه قرار میگرد و در آمریکا مقامات امنیتی هرگونه ارتباط با این قضیه را انکار کرده و به همسر مرد مصری که یک آمریکایی سفید است ٬جواب درستی نمیدهند. همزمان فیلم به نشان دادن چگونگی به وجود آمدن حرکتهای جهادی علیه آمریکا در قالب یک داستان عشقی نیز میپردازد. یک پسر جوان که برادرش توسط نیروهای امنیتی مصر کشته شده و در گیر یک ماجرای عشقی با دختر قاتل برادرش است  در یک عمیات انتحاری خودش و دختر و بسیاری دیگر را می کشد. انتهای فیلم گرچه به سنت هالیودی با پایان خوش و برگشت مهندس مصری نزد حانواده اش در امریکا ٬آنهم با پایمردی و چرخش ناگهانی مامور آمریکایی٬ است ولی به طور کلی انتقال فیلم خوبی است که ارزش دیدن دارد.  کارگردان فیلم گاوین هود است که در سال ۲۰۰۵ برای فیلم تسوتسی برنده جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی شد و همچنین جیک گالیهال (کوه بروک بک) نقش مامور CIA رابازی می کند. مریل استریپ در نقش مقام امنیتی مثل همیشه کامل و بی نقص است و طوری نقش را طبیعی بازی میکند که از او متنفر میشوی و بدت نمی آید خفه اش کنی!!!!!

خوب مثل اینکه این پست زیادی جدی شد. پس اجازه بدهید چیزی برایتان تعریف کنم٬ اوایل تابستان حدود دوهفته صورتم را اصلاح نکردم و حسابی ریشهایم بلند شده بود. یک روز گری -همسایه آمریکایی ما-  مرا با آن وضع دید و گفت: چقدر قیافه ات عوض شده! اگر یک دستمال هم دور سرت بپیچی میشوی مثل یاسر عرفات . خیلی جدی گفتم :پس واجب شد امروز برم اصلاح کنم چون اصلا حوصله آفتاب و گرمای فلوریدا رو ندارم. گری با تعجب پرسید: فلوریدا برای چی؟ چه ربطی داره؟!!   گفتم :با آن تشبیهی که تو کردی امروز فرداست که منو به عنوان تروریست بگیرند و بفرستند خلیج گوانتانامو ٫ الان هم که اونجا حسابی گرم و سوزانه و آدم برشته  میشه!!    گری  خندید و  خندید و خندید و  همینطور که دور میشد  گفت:   پسر تو دیوونه ای !!!

 مثل اینکه اجنبی ها هم دست مرا خوانده اند!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 22:50  توسط بایرامعلی  | 

                                                            

  سمینار ایرانیان در اینترنت دیروز به خیر و خوشی تمام شد. مهران و دوستانش در انجمن فرهنگی ایرانیان دانشگاه سانفرانسیسکو و همچنین این خانم  و    این خانم  سنگ تمام گذاشتند و یک روز خوب و بیاد ماندنی برای همه ما درست کردند که جا دارد از همگیشان رسما تشکر کنم . ما هم که کاری نکرده بودیم فقط دستمان را گذاشتیم در جیبمان و رفتیم و  در این مجلس شرکت کردیم . بگذریم که  مورد یک دسیسه از پیش طراحی شده  قرار گرفتم و همان اول جلسه ما را که قرار  بود به عنوان   سومین  بلاگر صحبت کنیم  به عنوان اولین نفر هولمان دادند جلو و نفهمیدم چی گفتم و همه را با بیانات مششع خودم مستفیض کردم!!!ذ  یاد داستان آن بابایی افتادم که از بالای آبشار نیاگارا می افتد پایین . وقتی خبرنگارها از او میپرسند انگیزه ات از این کار چی بود؟ گفت : من انگیزه منگیزه حالیم نیست. فقط اگر پیدا کنم کی منو هل داده!!!!! 

تجدید دیداری بود با خیلی از دوستانی که قبلا زیارتشان کرده بودیم و دیدن چند نفری که دورا دور میشناختمشان و از نزدیک آنها را ندیده بودم و یا فقط وبلاگشان را خوانده بودم . و کلی مشاهیر و آدمهای معروف دیگررا هم دیدم.  این   خانم  هم  به مدد تکنولوژی با ما صحبت کردند  و ما از بیاناتشان استفاده کردیم   و همچنین پیغام دلنشین  این خانم  که ار آنسوی دنیا فرستاده بودند هم قرائت شد.   به امید روزی که همگی در یک گردهمایی بزرگ همدیگر را ببینیم.

گزارش کامل و عکسهایش را از وبلاگ نازی عزیز و همچنین ایشان که زحمت کشیده بودند و از راه دوری برای شرکت در این گردهمایی آمده بودند ٬  بخوانید. گزارش دوبله شده به فارسی هنوز به دستمان نرسیده!!!

                                                             ارادتمند همیشگی:بایرامعلی!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 14:48  توسط بایرامعلی  | 

                                     شبهای تهران

 

برگشتم٬   هر چقدر موقع رفتن ذوق و شوق داری هنگام برگشتن دمغ میشوی و گرفته . کسی را میشناسم که مدتها است ایران نرفته تنها به خاطر این که از از حس و حال وقت برگشتن متنفر است.  چند روز قبل آمدن و چند روز بعد آن معمولا دوره بیحوصلگی است  و دپ زدن و  به آن اضافه کنید تغییر ساعت  یا به قول فرنگی ها jet lag  بودن! به تبع آن نوشته من هم تبدیل خواهد شد به روضه و آه و فغان. به خاطر همین و استفاده کمتر از آرایه ننه من غریبم *!! زیاد روده درازی نمیکنم. کمی که سرحال آمدم با یک برنامه جدید! برمیگردم.

این مدت زیاد در اینترنت نبودم به قول دوستی حیف بود دنیا و دوستی های واقعی را میگذاشتم و به دنیای مجازی ٬که همیشه هست ٬ می آمدم. بگذریم که چند نفر از همین دوستان مجازی را از نزدیک دیدم و لطف وصفا و مهربانیشان خیلی بیشتر از بعضی دوستان دنیای واقعی به دل می نشست. البته غیبتم دلایل دیگری مثل اینترنت ذغالی خوب و رفیق ناباب هم داشت!!

حالا از همه اینها هم بگذریم بعد اینهمه مدت تنبلی و تن آسایی ٬ برگشتن دوباره سرکار و زندگی خیلی سخت است. موقع آمدن فراموش کردم کمی سنجد! برای غلبه به این ایام بخرم . کسی مشابه ژنریک  آنرا سراغ ندارد؟!!!  به هرحال باید برگشت به زندگی معمولی٬  به قول کرمانی ها: باز همان خر سیاه و همان راه آسیاب!!

                                                                   ارادتمند همیشگی:بایرامعلی!!

پی نوشت: کپی رایت " آرایه ننه من غریبم"  متعلق به این سرکار خانم میباشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 9:15  توسط بایرامعلی  | 

  یکم -اولین بار وقتی فیلم  خدا بیامرز(Departed) مارتین اسکورسیزی را می دیدم با خودم فکر کردم دیدن این فیلم با دوبله فارسی باید خیلی لذت بخش باشد. هفته پیش به این آرزو رسیدم (ایکاش از خدا چیز دیگری خواسته بودم!!!) از قیچی کاریها و از سر وته زدن فیلم بگذریم ٬ دیدن این فیلم با دوبله خیلی چسبید٬ بویژه که به جای جک نیکلسون  دوبلور همیشگی او  ناصر طهماسب صحبت میکرد. صدای گرم و بیهمتا استاد طهماسب  یاد دوبله های دیگر  او به جای نیکلسون در فیلمهای درخشش (استنلی کوبریک) و دیوانه از قفس پرید (میلوش فورمن) را زنده میکرد. خلاصه کلی صفای مجدد کردیم با این فیلم!

 دویم- فکر نمیکنم هیچ جای دیگر دنیا آدم اینهمه مدهای جدید و مانکنهای مختلف در خیابان ببیند! کافیست به یکی از مراکز خرید معروف تهران بروید تا انواع جدید مدهای آرایشی و لباسی را به تن مانکنهای زنده ببینید . از رنگ مو و لباسهای خانمها که بگذریم همگی در آرایش سنگ تمام میگذارند یعنی بعد دولایه صافکاری و بتونه کاری و دولایه آستر و سه لایه رویه دست آخر آرایش را نقاشی میکنند. از گل  پسرها که دیگر نپرس!!! با آن مدل مو آناناسی و میکروبی و سیخ سیخی و دماغهای عمل کرده بگیر تا لباسهای تنگ و چسبان و آن ابروهای کمانی که توسط  فریبا جون  و مینا جون و شراره جون برایشان تمیز و پاکسازی شده!! با آنکه حقیر سخت معتقد به این هستم که حق انتخاب لباس و ظاهر از ساده ترین و اولیه ترین اصول آزادی های فردی می باشد  ولی خودمانیم  اسم بروبکس خیابان کاسترو سانفرانسیسکو  بد درفته!!!  به گمانم اگر بیایند و اوضاع را در تهران ببینند از زور غصه وحسادت دق میکنند!!!!!

سیم- قبل از آمدن یک دوماهی به ضرب زور رژیم غذایی و رفتن به زورخانه موفق شدم کمی از وزن سنگینمان کم کنم. از وقتی که آمدم از آنجا که همه مادرهای ایرانی معتقدند که بچه شان سوتغذیه دارد و از لاغری ونحیفی در حال فوت است .خانم والده ما هم براساس این تفکرما را بست به غذاهای چرب و چیلی ما هم که مدتها غذا اینطوری ندیده بودیم دلی از عزا در آوردیم. به قول شیخ اجل:

من گرسنه در برابرم سفره نان/ همچون عزبا ن  بر در حمام زنان!!!

حالا اگر خانه را هم در نظر نگیری مرد میخواهم که پیش چلوکباب و دیزی و کله پاچه پایش سست نشود و بتواند جلوی نفس اماره را بگیرد . یادم می افتد که بعداز برگشتن مثل موشهای هامستری که درچرخ فلک میدوند باید روی دستگاه بدوم پشتم میلرزد!

چهارم- کم تو ینگه دنیا آهنگ رپ و هیپ هاپ میشنیدیم اینجا هم دچارش شدیم. هر جا هم میرویم برای آنکه عزت سرمان بگذارند و به قول معروف حال بهمان بدهند آهنگ رپ ایرانی برایمان میگذارند .  ما هم بناچار گوش میکنیم و تشکر میکنیم!اشعار آهنگها هم دست کمی از انواع مشابه خارجی ندارند! مثلا به این بیت ارزشمند توجه فرمایید:

                      دافهای ما رو دیدند  / همشون قورخیدن!!

توضیح خدمت دوستانی که معانی اشعار جدید را نمیفهمند :  داف*یا دافی =دختر خوشگل  -  قورخیدن(ریشه ترکی) = ترسیدن

                                                          ارادتمند همیشگی: بایرامعلی!!

 

* گفته میشود داف از زبان عبری آمده ولی ما یکبار از این استاد بزرگواراستفتاء کردیم و ایشان منکراین مورد شد یکی دیگر از دوستان هم فرمودند این واژه ساخته شده گروهی از اصناف و بازاریان هموطن است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 10:10  توسط بایرامعلی  | 

شب ساعت یک نصفه شب بعد بیست و پنج ساعت مسافرت به تهران رسیدم.بیشتر چیزها مثل همان پست قبلی اتفاق افتاد. بجز اینکه به جای آن خانم سبیلو بداخلاق یک جناب سروان خپل بود و طوری به مسندش تکیه داده بود که جایش را با هیچ فیلدمارشالی و ژنرالی عوض نمی کردو با تبخر تمام کارهایش را انجام میداد  .  میگویم با توجه به این پیش بینی ها باید دنبال لقبی مثل بایرام ورن! یا بایرام داموس! برای خودم باشم!!!ولی از حق نگذریم پنج دقیقه هم گیر گمرک نبودم.بعد پشیمان شدم چرا خیلی چیزها را با خودم نیاوردم!!!! 

در هواپیما یک خانم مسن آلمانی کنارم نشسته بودبالای تهران که رسیدیم گفت : روزهای این شهر را اصلا دوست ندارم ولی شبهایش خیلی زیباست مثل یک قطعه کریستال میدرخشد.دقت کردم دیدم عجب تشبیه زیبایی کرده مخصوصا وقتی چراغهای سبز و آبی و صورتی مساجد و بستنی فروشی و کبابی و جگرکی قاطی  چراغهای زرد و سفید میشود!! مانند یک کریستال٬ زیبا و هزار رنگ میشود (با کریستال سیلویا خانم دو پست قبل قاطی نشود!!)

برگشتیم به سر اینترنت نفتی! خیلی از وبلاگها گیر کردند به سوراخهای ریز الک و نمیشود دیدشان. کامنتدونی دوستان بلاگ اسپاتی و پرشین بلاگی هم باز نمیشود. به قول جناب پالپ نوستول مودم و اینترنت دیال آپ با سرعت 36 کیلو بایت در ثانیه!!! به هر حال توفیق اجباری است برای کم کردن اعتیاد اینترنتی ولی خوب اوایلش مثل هر ترک اعتیاد دیگری سخت است و موجب مرض!

 دوستانی که قصد مسافرت به ایران دارید.شما را به مجلات زرد! شما را به مجلات زرد!!! من که حسابی ضایع شدم رفت!! آخر من از کجا باید بدانم که بریتنی اسپیزر چاق شده و اعتیادش سنگین شده ویا در جشن تولد سوری خانم صبیه جناب تام کروزچه کسانی شرکت داشتند!!!! ویا کنسرت بعدی خانم شکیرا کجاست و دوست پسر خوشبخت این علیا مخدره کیست؟!!! حتما در این موارد مطالعه کامل بفرمایید

 این چند مورد را داشته باشید تا گزارشهای بعدی.

                                                             ارادتمند همیشگی: بایرامعلی!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 12:12  توسط بایرامعلی  | 

 

                                                                                          

جمعه شب  برای کاری رفته بودم پالوآلتو . در مرکز شهر دیدم کلی آدم تو صف ایستاده اند. البته برای بنزین نبود! جلوتر که رفتم دیدم صف ثبت نام موبایل است. از قرار معلوم عده ای از شب قبل آمده بودند و زنبیل گذاشته بودند و در صف ایستاده بودند. تا برای ساعت شش و نیم عصر که فروش شروع میشد سر صف باشند.

آی فون نام جدیدترین محصول اپل است که از روز جمعه بیست و نهم ژوئن فروشش در آمریکا آغاز شد و امت همیشه در صحنه هم برای همین در صف ایستاده بودند تا جزو اولین خریداران باشند. جالب اینکه نفر دوم صف جایش را به چهارصد دلار به یکی از عشاق سینه چاک آیفون فروخت . دروغ چرا! ما که به چشم خودمان ندیده بودیم ولی شاهدان عینی میگفتند خود استیو جابز بنیانگذار و رییس شرکت اپل  که مقیم همان شهر پالوآلتو است هم تا نیم ساعت پیش آنجا بوده. البته فردا که روزنامه هارا دیدم متوجه شدم چاخان نکردند. عکس استیو  خان در حالی که داشت با رضایت به جماعتی که سرکار گذاشته بود نگاه  میکرد روی صفحه اول بود. مغازه تا ساعت دوازده و نیم شب باز بود و موبایل میفروخت. بماند که به خیلی ها هم نرسید. این چند روزه هم چند نفر از این   نوکیسه ها   و ندید بدید ها را دیدم که گوشی را طوری   گرفته بودند که   همه ببینند  و نفری یک   تیشرت هم پوشیده  که رویش نوشته بود: iGot one  !

 من که کنجکاویم به شدت تحریک شده بود( نام دیگر یک حس مشترک!!) دبروز رفتم فروشگاه اپل و نیم ساعتی با این موجود جدید بازی کردم. به طور خلاصه میتوان گفت این دستگاه یعنی ادغام تلفن همراه -آی پاد و دستگاه تار نوردی - با آی پاد آن میتوانید فیلم ببینید و موسیقی گوش کنید - با قسمت اینترنت آن  نامه برقی بگیرید و بفرستید و سایتها را چک کنید با قسمت مجزا  google map  راه را پیدا کنید و جزو والضالین نباشید !هواشناسی- بازار بورس- یوتیوب ببینید( صافیده نشدنش تضمین نمیشود!) - دوربین و....... دستگاه در دو مدل ۴ گیگا بایت و و ۸ گیگا بایت به قیمت ۴۹۹ دلار و ۵۹۹ دلار فروخته میشود با یک قرار داد دوساله که با ۶۰ دلار در ماه شروع میشود. خوب این هم از توضیحات مبسوط علمی بنده!

شرکت اپل اعلام کرده در مدلهای آتی امکانات ذیل هم به آی فون اضافه خواهد شد: تعریف جوک در مواقع بیکاری - خرید نان تازه صبح زود از نانوایی سرکوچه - دم کردن چایی - شستن رخت چرک - رفتن سرکار به جای صاحب گوشی- پادر میانی و آشتی دادن زوج های که با هم قهرند - رفتن به خواستگاری  و چانه زنی سر مهریه و جهیزیه (قابل توجه جوانان مجرد علاقه مند)  و کلی امکانات  ویژه  دیگر!!!!

                                                            ارادتمند همیشگی: بایرامعلی!!

پی نوشت: این ویدیو طنز را در مورد استیو جابز ببینید . در آن شوخی ها جالبی با محصولات اپل ٬ سیاستهای خارجی آمریکا و نام عراق و ایران شده .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 11:30  توسط بایرامعلی  | 

 

Nokhodchi  code

داشتم در کتابخانه شهر ول میگشتم که رسیدم به ترجمه فارسی کتاب راز داوینچی ترجمه حسین شهرابی و سمیه گنجی.حال چطور به آنجا رسیده بود خدا میداند.  کتاب را گرفتم و آمدم خانه و از آنجا که کلی کار واجب دیگر داشتم ٬نشستم کتاب را خواندم!! ترجمه بسیار خوبی داشت با کلی توضیحات اضافه. فیلمش را قبلا سه بار دبده بودم ولی خیلی از چیزها رانفهمیده بودم.کتاب را که خواندم تازه متوجه آنها شدم ( یک چیز تو مایه داستان ابوعلی سینا و کتاب مابعدالطبیعه ارسطو و اغراض مابعدالطبیعه فارابی و این حرفها!!) حتما میدانید٬ داستان روایات جدیدی از زندگی مسیح و مریم مجدلیه است( اصولا من از وقتی که مونیکا بلوچی ستاره ایتالیایی در فیلم مصائب مسیح نقش مریم مجدلیه را بازی کرد به این شخصیت تاریخی خیلی علاقه مند شدم!!!)  صرفنظر از راست یا دروغ بودن ماجرا٬ این داستان نشان میدهد که چگونه مذهب که در اصل برای رساندن بشر به حقیقت آمده ٬ چگونه مورد سواستفاده قرار میگیرد و باعث میشود بزرگترین حقیقتها کتمان گردد. درواقع ........ مثل اینکه من زیادی منبر رفتم! هیچی بابا!! خودتان کتاب را بخوانید!!

ocean's  12+1

اوشن سیزده مفهوم واقعی یک فیلم تجاری خوش ساخت است. با کلی از ستاره ها و ژیگول مردانی!! که هر کدام  میتوانند برای یک فیلم وزنه باشند. از آل پاچینو کبیر بگیر تا جناب جورج کلونی و براد پیت و مت دیمن و اندی گارسیا و..... داستان فیلم هم مطابق معمول در لاس وگاس است و هتلها و کازینو های شهر گناه و مناسبات پشت پرده این حرفه. کارگردان فیلم استیون سودربرگ است که سال پیش فیلم زیبا بابل را بر پرده داشت.   فیلم پر است از نکته ها و تکه های کلامی ظریف از شوخی با دیالوگهای فیلم پدرخوانده و شو اپرا گرفته تا تم لارا  فیلم دکترژیواگو و  .... در صحنه آخر در فرودگاه راستی(پیت) به اوشن(کلونی) میگوید: دفعه دیگه کمی خودتو لاغر کن(اشاره به فیلم سیریانا که کلونی به خاطر آن خود را چاق کرده بود) و کلونی هم در عوض به برادپیت میگوید: تو هم برو چندتایی بچه دار شو(اشاره به بچه های او و آنجلینا جولی) و نکته آخر اینکه با عرض احترام خدمت جناب کلونی و پیت و البته طرفداران پروپاقرص ایشان٬ میبینیم که هنوز دود از کنده بلند میشود و بازی در صحنه های که آل پاچینو در آن است   یک سروگردن بالاتر از سایر قسمتها است.     شیطان  هیچوقت پیر نمیشود!           دیالوگ به یاد ماندنی: تو عصر دیجیتال شماها دارید آنالوگ بازی میکنید!!

La Illusion Grande

 یکی از دوستان اخیرا رسما به شمار رعیتهای عموسام پیوسته و پاسپورت آبی را هم گرفته. برای همین مدتها بود دنبال فرصت میگشتیم تا یقه اش را بگیریم و سرش خراب شویم!! تا آنکه هفته پیش موفق شدیم و او را کشان کشان به یک رستوران حسابی بردیم تا به ما سور بدهد!در آنجا من که حسابی حس خود نمکدان بینی ام! گل کرده بود با یکی دیگر از دوستان  شروع کردیم به سربه سر گذاشتن با میزبان و انواع شعارهای خلقی و ضد امپریالیستی را دادن. از یانکی برو گمشو گرفته تا سرود ملی میهنی آمریکا ننگ به نیرنگ تو!!

یکی از گارسونها٬دختر قد بلند بلوندی بود با چشمهای سبز درشت. چندباری برگشت و لبخند    اغواگرانه ای تحویل من داد. اولش فکر کردم باز از این توهمات و تخیلاتی است که گهگاه گریبان آدم را میگیرد. ولی وقتی تکرار شد و دوستان هم متوجه شدند٬ دیدم انگار نه٬ عمدی است! خوب ٬ ما هم در جواب چند لبخند ملیح تحویل ایشان دادیم! وقتی به سر میز ما آمد اول آمد سراغ من .ولی وقتی شروع کرد به حرف زدن بهتم برد! صدایش از صدای مش صادق سبزی فروش محله مان هم یک پرده بمتر بود!! بعد کاشف به عمل آمد یکی از برادران زحمتکش است که خود را به این هیات زیبا و قامت فریبا! در اورده!

حالا نوبت جناب میزبان بود که تلافی خوشمزه بازیهای من را دربیاورد!!!

                                                            ارادتمند همیشگی: بایرامعلی!!             

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 11:26  توسط بایرامعلی  | 

&Image and video hosting by TinyPic                                             

هفته پیش مهمان داشتم. یکی از بستگان سببی دایجانمان که سالی چند روز برای تفرج میایند ینگه دنیا٫ حالا بگذریم که کلی اقوام درجه یک . دو اینطرفها دارند و ماشالله پولشان از پارو بالا میرود و همیشه صحبت میلیارد میکنند ولی جای اینهمه هتل و خانه فامیل ٬کلبه  دو وجب و چهار انگشتی بنده را مفتخر نمودند.  یک وقت فکر نکنید از مهمان بدم میاید!خداییش هیچ چیز اینجا به اندازه یک میهمان ایرانی مزه نمی دهد که عصر بیایی و بساط چای و تنقلات را برپا کنی و تا نیمه شب بشینی و فک بزنی!!

مشکل  اساس بنده یک موجود شش ساله بود به نام فرید با قدرت ویرانگری حداقل هشت ریشتر!! یک موجود باور نکردنی که کارهایش سخت من را به یاد شخصیت کارتونی هیولا تاسمانی می انداخت. از در و دیوار بالا میرفت ٬میشکست ٬ پخش پلا میکرد و پدر و مادرش هم دائما قربان صدقه دست و پای بلوری فرزندشان میرفتند. اگر هم بر وجه مثال حرفی به او میگفتی و اعتراضی میکردی. با زیباترین  واژه ها که فحشهای مسافرکشان میدان شوش پیش آنها راز و نیاز عاشقانه است مورد عتاب قرار میگرفتی!! همان روز اول دوتا از سی دی های که خیلی دوستشان داشتم٬ یک هواپیما مدل که متعلق به همخانه ما بودو کلی آنرا سفارش کرده بود٬ دولیوان و یک بشقاب٬دسته صندلی٬جای حوله روی دیوار  را شکست و راهی سطل زباله کرد. و این دو سه روز اعصابی از بنده صفا  دادند که خدا نصیب هیچکس نکند. من نمیدانم چرا میگویند تنبیه برای بچه خوب نیست و مضر است و.... خدایی گاهی هیچ چیز به اندازه یک پس گردنی یا اردنگی مثمر ثمر و مفیدواقع نمیشود!! (خانم دکتر که اینورها نیست!!) حقیقتش از شما چه پنهان چندباری هم سعی کردم دور از چشم پدر ومادرش یک جا گیرش بیاندازم و از این روشهای تربیت تکمیلی استفاده کنم ولی باهوش تر از این حرفها بودو دم به تله نمیداد! دردسرتان ندهم الان که چند روزی است رفته هنوز پس لرزه ها تمام نشده ٬پریشب خواب خواب بودم که چیزی به پهلویم فرو رفت و خواب را زهرمارم کردم وفتی نصف شب کورمال کورمال گشتم یک سرباز پلاستیکی جنگهای انفصال را دیدم که سرنیزه اش را با خشم به طرف من قراول رفته و از باقیمانده وسایل جانور تاسمانی بود. حالا تو رختخواب من چه میکرد خودم هم نمیدانم!!!۱

(به قول گربه کلونداک!)  قیمه قیمه ات میکنم فرید!!!

                                                    ارادتمند همیشگی: بایرامعلی زلزله زده!!! 

پی نوشت: دیشب با چند تن از دوستان تا دیروقت بیرون بودیم. دیر خوابیدم و صبح زود بلند شدم٬ مثل اینکه دارم پیر میشوم! چون مثل قدیم طاقت شب بیداری را ندارم وکل روز سرم زق زق میکرد!! به قول معروف:

شب هنگ اوت نیارزد به بامداد هنگ اور !!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 21:51  توسط بایرامعلی  | 

                                                              agh miti 

 

مدتها بود این آقا رحیم را میخواستم ببرم تا جلو بندیش را درست کنم ( آقا رحیم اسم لگن چهارچرخ بنده است ٬فکر دیگر نکنید!!) ولی وقت نمیشد. تا هفته پیش بلاخره فرصتی پیدا کردم ٬ معمولا برای این گونه امور پیش یکی از هموطنان که مغازه میکانیکی در یکی از شهر های نزدیک دارد میروم. دردسرتان ندهم نیم ساعتی رانندگی کردم تا رسیدم به سرخ چوب شهر (Redwood city) *  و مغازه میکانیکی آقا مهدی یا به قول مشتریهای آمریکایی medi .آقا مهدی از آن لوطی ها و داش مشتی های قدیمی است که دست روزگار پرتش کرده اینور کره زمین با این وجود هنوز اصالتش را حفظ کرده . قد کوتاه و سر بی مویی دارد با سیبلهای مشکی پرپشت و نوک برگشته ماهوتی و مدل راه رفتن جاهلی  و طرز حرف زدن داش مشتی و به جای کلاه شاپو هم یک کلاه بیسبال سرش میگذارد.

وقتی رسیدم مثل همیشه سرش شلوغ بود .رفتم جلو سلامی دادم ٬ خوش بش گرم و بلند بالایی کرد و بعد دستش را کرد تو جیب لباس کار یک سره اش و یک مشت نخودچی کشمش با همان دستهای روغنی درآورد وریخت تو دست ما و با لحن داش مشتی گفت: بخور جوون٬ بخور قوت بگیری. بعد به شاگردهایش سپرد تا ماشین را ببرند برای تعمیر و به ما گقت منتظر باشیم تا ماشین حاضر شود.ما هم گوشه ای نشستیم و مشغول تناول نخودچی کشمش شدیم تا به قوت خود بیافزاییم. بعد کم کم توجه ام جلب شد به صحبتهای آقا مهدی با مشتریها . که انگلیسی را با همان لهجه و لحن داش مشتی جنوب تهرانی صحبت میکرد وخوش و بش میکرد. به غیر از لهجه جالبترین قسمت ترجمه همان تعارفها و بفرماها بود به چند نمونه اش توجه کنید:

God bless you bro      (خدا حفظت کنه داداش)

I 'll fix it for you in two seconds      (من ایکی ثانیه ای براتون ردیفش میکنم)

I am in your service buddy jan     (من در خدمتم رفیق جان!!)

this time be  my guest     (این دفعه مهمون من باش)

و کلی اصطلاح دیگر در همان مایه چاکرم و نوکرم. خلاصه نیم ساعتی که در محضر ایشان بودیم نفهمیدیم چطور گذشت و سرمان گرم شد تا خودش صدایمان کرد: جوون بیا اتولت حاضر شد.رفتیم خدمتشان و یک تخفیف درست حسابی هم به ما داد و گفت: یا حق٬ کاری داشتی خبرم کن. بعد هم آقا رحیم را تحویل گرفتیم و آمدیم.

من مطمئنم اگر روزی روزگاری بخواهند فیلمهای ناصر ملک مطیعی را به انگلیسی دوبله کنند٬ آقا مهدی یکی از بهترین گزینه ها خواهد بود!!!

                                                 ارادتمند همیشگی: بایرامعلی!!

REDWOOD درختی است از تیره مخروطیان که یکی از گونه های گیاهی غالب در کالیفرنیا است.  نام علمیش سکویا است٬ کسی از دوستان نمیداند اسم فارسی آن غیر از این واژه من درآوردی سرخ چوب چیست؟ اگز میدانید ما را هم از ظلمت نادانی به در آورید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 23:12  توسط بایرامعلی  | 

یکشنبه پیش  اینجا مراسم سیاسی٬ عشقو حالیک! سیزده بدر در روز  دوازدهم فروردین با حضور جمع بیشماری از عاشقان و ارادتمندان طبیعت برگزار شد. بنده هم با اینکه هنوز سرماخوردگیم کاملا خوب نشده بود شرکت در این فریضه مهم را واجب دانسته و ضمنا پیچاندن از محل کار به آنجا رفتم تا مشت محکمی بلکه اگر شد یک کله تو سر و صورت یاوه گویان شرق وغرب و بوقهای بنزی و ۱۰-۱۱ استکبار جهانی بکوبم. ببخشید گزارشش کمی دیر شده و از دهن افتاده!!

                                     

      از ساعات اولیه صبح عشاق اهل طبیعت خود را به این پارک میرساندند.

                                 

                                                              


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 23:51  توسط بایرامعلی  | 

نصفه شب است و هر کار میکنم خوابم نمیبرد. گفتم کمی بکیبردم تا شما هم از نوشته های مشعشع!! بنده مستفیض شوید!  راستش چند روزی است که به طرز فجیعی سرما خوردم و شدیدا بوی الرحمن میدهم. دیشب هم دور از جان شما تا صبح از تب و لرز مثل کمان حلاجی  میلرزیدم. یکی هم نبود یک لیوان آب دستمان بدهد. دوستان که از بس محبت دارند!! تا می شنوند سرماخوردی مثل جذامی  ها ازت فرار میکنند. حتی تلفن را هم جواب نمیدهند مبادا مریض شوند. این همخانه محترم ما هم یک هفته ای است برای فریضه مقدس ازدواج تشریف بردند ایران. رفتنش با لوفت هانزا بود برگشتنش با خدا!! گرچه اگر برگردد هم دیگر برای ما همخانه بشو نیست واحتمالا باید دنبال جای جدید بگردند( من که عمرنات از جایم تکان نمیخورم) آنموقع که اینجا بود دوبارمریض شد و حقیر نقش فلورانس نایتینگل! را بازی کردم٬ حالا که ما مریض شدیم کسی نیست.......... بگذریم٬ بیخود روضه برایتان نخوانم.

خوب بسلامتی نوروز امسال هم کم کم دارد تمام میشود . آنهایی که در ایران بودند رفتند مسافرت و عیددیدنی و آنهایی که خارج بودند فقط به همدیگر دوباره و سه باره تبریک گفتند. از جمله تبریک گویندگان  آقای پریزیدنت بوش و خانم برنجیان بودند ( حالاتبریک گفتن  این کاندی خانم یا قندی خانم یک   چیزی٬ میگوییم  توسط آقا مجید!  با فرهنگ ما آشنا شده ولی من  از کار این جرج بوش سردرنمیاورم!! هرسال که عید نوروز را تبریک میگوید٬ ماه های رمضان هم سفره افطار تو کاخ سفید  می اندازد٬ مشروب که نمیخورد . هر هفته میرود نماز جمعه٬ببخشید نماز یکشنبه٬ یک روز در میان هم که یک گوشه دنیا جنگ وخونریزی راه می اندازد. خوب همین استعدادها را میبنند که برایش نامه میفرستند و دعوتش میکنند  به تشرف!!!)

این دوشنبه هم که پایان تعطیلات و سیزده بدر است. البته ایرانی ها این طرفها یک روز زودتر به پیشواز میروند و یکشنبه دوازده بدر میگیرند. معمولا در پارک بزرگی در نزدیکی اینجا جمع میشوند. البته فکر نمیکنم بتوانم بروم چون یکشنبه سرکار هستم. میگویند طمع سه حرف دارد و هر سه توخالی! بگویید آخر یکشنبه ها کار کردنت چی بود؟ بگذریم٫ ما هم سیزده رو اینطور به در که نه دودر  میکنیم!!! 

تا به دیوار و درش تازه کنم عهده قدیم /       گاهی از کوچه معشوقه خود میگذرم

سیزده را همه عالم به در٬ امروز از شهر /   من خود آن سیزدهم کزهمه عالم به درم!  **

                                                                          ارادتمند همیشگی:بایرامعلی!!

* برداشتی آزاد از  " رویای نیمه شب تابستان" اثر ویلیام شکسپیر

** اشعار از استاد محمد حسین شهریار (اینها رو گفتم تا مشغول ذمه کپی رایت!! نشوم!)

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 0:30  توسط بایرامعلی  | 




مراسم اسکار امسال هم به سلامتی و میمنت تمام شد. این جایزه گرچه ارزش هنری جوایزی مانند کن فرانسه و ونیز را ندارد ولی مهمترین رخداد سینمای محسوب شده و معروفیت جهانی و درآمد مالی را برای برندگانش تضمین میکند. از نتایج آن حتما با خبر هستید اما چند نکته:



برنده بهترین فیلم مستند را جناب ال گور معاون اسبق ریاست جمهوری آمریکا برد. واقعا حیف که آدمی با این تشخص و این سطح دانش رییس جمهور نشد! من احساس میکنم آمریکاییها از اینکه به جای این آدم به آن گاوچران احمق تگزاسی رای دادند حسابی وجدان درد گرفتند و میخواهند جبران کنند!!


مارتین اسکورسیزی هم بعد مدتها ناکامی بلاخره امشب به حقش رسید و فیلم departed ( از دست رفته- در گذشته- مرحوم ویا...) امشب چهارتا جایزه درو کرد.


پیتر اوتول آمده بود. لورنس افسانه ای چقدر پیر شده بود. دیگر از آن زیبایی خبری نبود . بازیگر معروف لورنس عربستان٬ چگونه میشود یک میلیون دلار را دزدید٬ شب ژنرالها٬شیر در زمستان وتازه چه خبر پوسی کت و.... امسال برای فیلم ونوس کاندید بود ولی موفق به بردن آن نشد. یاد صحنه ای از لورنس عربستان افتادم.انجا که اوتول با چشمهای آبی خوشرنگش به یک کبریت نیمسوز خیره شده و بعد این صحنه دیزالو میشود به صحنه طلوع خورشید در صحرا با موسیقی جادویی موریس ژار ( این است صحرا)


اما قسمتی که خیلی لذت بردم اسکار افتخاری انیو موریکونه آهنگساز شهیر ایتالیایی بود . موریکونه از آن آهنگسازهای است که موسیقیش همیشه در ذهن میماند و جاودانیست از خوب٬بد٬زشت و به خاطر یک مشت دلار و روزی روزگاری در غرب بگیر تا سینما پارادیزو و تسخیرناپذیران و روزی روزگاری در آمریکا و مالنا و کلی فیلم دیگر. به روی سن آمد و به زبان ایتالیایی صحبت کرد و یار قدیمی او در وسترنهای اسپاگتی٬ کلینت ایستوود حرفهایش را ترجمه کرد. امشب به آنهایی که ایتالیایی بلدند٬حسودیم شد. چقدر این زبان گرم و خوش آهنگ است .اینطور نیست اعلی حضرت حاج آقا ؟


موردی که میماند اینست که به خاطر این مراسم موسیقی متن سینما پارادیزو٬مخصوصا آن قطعه ای که با فلوت اجرا میشود٫ کرم مغزی شد و افتاد به مخم!!!خدا به دادم برسد تا صبح بیچاره شدم!!!!!


ارادتمند همیشگی: بایرامعلی!!


پی نوشت: دیشب ژورنالیست بازی من گل کرد و گفتم تا خبر از دهن نیافتاده گزارشش را بنویسم .برای همین در حالت خواب بیداری این مطلب را نوشتم و کلی از چیزهای جالب را از قلم انداختم. ولی این یکی دو مورد را هم نگویم دق میکنم!!!


سلین دیون آهنگ زیبایی از ساخته های انیو موریکونه با نام میدانستم دوستم داری را اجرا کرد.


وقتی نام مارتین اسکورسیزی اعلام شد.بنده خدا باور نمیکرد! گفت: میشود پاکت نامه را دوباره چک کنید!! یعد استیون اسپیلبرگ٬ فرانسیس فورد کاپولا و جورج لوکاس مشترکا اسکار اسکورسیزی را به او دادند . جالب بود چهار غول سینما روی سن بودند! این بود بقیه حرفهای من!!!




اینجا کداک تیاتر محل برگزاری مراسم اسکاره! اونی هم که پشت این آقاهه با تیشرت قرمز ایستاده بنده هستم!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 0:29  توسط بایرامعلی  | 

میرزا مهدی خان ژرف صاحب دیوان بالاترین چند ایام قبل اعلان داده بود به سبب بلاغچیان ساکن در شمال مملکت کالیفرنی تا جمع شوند در استانفورد اونیورسیته من باب معارفه و مصاحبت اهالی و بلاگستان و سایر ملت.   لهذا حقیر من باب مثل پیازی که خود را داخل میوه کرده باشد و از بابت ارضاء  فضولی یوم شنبه ده فوریه برابر ۲۱ برج دلو راهی این مجلس گشتیم.

مجلس حسب العادت ملت ممالک محروسه ایران به جای ساعت مقرر  ۴ ساعت ۵/۵ آغاز گشت و چند نفر از کاتبان مشهور بلاغ  در کرسی خود جلوس فرمودند مثل  آقا امید خان معمارالدوله  کاتب بلاغ  ٬  لواخاتون  کاتب بلاغ وزین بلوط ٬دن مهران خان راقم وبلاغ فخیمه مهران آباد و  خود میرزا مهدی خان .  والبت بودند چند تن از ارباب قلم که لابد نخواستند در امر سخنرانی باشند مانند سیما بانو شاخساری راقم وبلاغ معروف فرنگوپلیس و بانولیلافرجامی صاحب طومار و جناب جهانشاه جاوید که سخت به رتق وفتق امور فتوغراف مشغول بودند. و جناب احسان خان شنزاری که به طور خفیه بین حضار بود و بعدا ملتفت گردیدیم!

در مجلس پس از معارفه شراره بانو به سمت مدراتوق مجلس سوال پرسید من باب معارفه بیشتر با اربابین بلاغ و نقش آن در پیشرفت و آبادی مملکت محروسه و احقاق حقوق حقه نسوان  و از این امور  وارباب بلاغ پاسخ مربوطه را دادند و آنگاه حضار پرسیدند  مثلا از بابت نقش وبلاغستان در ازدیاد دموکراسی و آگاه نمودن رعیت از حقوق  و تمرین پیشرفت به سبک ملل فرنگ و یا  استفاده از الفاظ  قبیحه و الفیه وشلفیه در وبالیغ!!! که پاسخ داده شد. سپس از حضار با اطعمه و اشربه پذیرایی شد. و میرزا مهدی خان قول داد به اهتمام و التزام به مجلس بعدی به سبک انترناسیونال به شرکت کاتبین بلاغ از همه جای گیتی. یکساعت بعد غروب مجلس تمام شد.و حضار بنا به سنت قدیمه نخود نخود به منزل خویش برگشتند.

                                                                              الاحقر: میرزا بایرام کاتب

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 19:5  توسط بایرامعلی  | 

 

یکی از حسن های داشتن قیافه شرقی٬ابروهای پهن ٬ موهای تیره و لهجه ای که هر چقدر زور میزنی نمیتوانی پنهانش کنی اینست که با هر کس که صحبت میکنی پس از چند جمله میپرسد :کجایی هستی؟ البته این در مورد همه آمریکایی ها مصداق ندارد ولی سوالی است که زیاد پرسیده میشود. اگر جواب بدهی:iranian یک جوری نگاهت میکنند که انگر دیروز از مریخ آمدی!! و در ناصیه ات یک بن لادن و تروریست بالقوه می بینند. بازهم صد رحمت به persian  . به خاطر بار عاطفی و نوستالژیکی که این واژه دارد خیلی بهتر است و طرف کمتر رم میکند بگذریم که بیشتر این حضرات ٬مخصوصا  نسل جوانشان٬به علت اطلاعات عمومی فوق العاده ای که دارند اصلا نمیدانند پرشیا کجا هست!

خود منهم persian را خیلی دوست دارم.یک جور اصالت و هویت قدیمی دارد. به هر حال سرمان برود اصالتمان نمیرود!! این  اسم قدیمی یک تاریخ چند هزارساله را معرفی میکند وفرق میکند با اسم کشورهایی که هنوز رنگ پرچمشان خشک نشده و تازه روی نقشه سبز شده اند. البته این را هم بگوییم که هیچوقت از کسی پنهان نکرده ام کجایی هستم و هر کی پرسیده راستش را گفته ام.

اما این رفیق ما امیر ٬اینطور فکر نمیکند. میگوید اینها  ٬مخصوصا دخترها٬از ایرانی ها میترسند و رم میکنند.نباید راستش را به آنها بگویی. معمولا خودش را ایتالیائی معرفی میکند و چند کلمه ای که بلد است را با چند جمله بی ربط مخلوط میکند و با لهجه ایتالیائی و تکان دادن دست همراه میکند .مثلا به یک نمونه از دیالوگ های ایشان توجه فرمایید: بن ژورنو! کن پولو ماهی سبزی کوچولیانی.پور می آموره!!!!!!  خوشبختانه شباهتش آنقدر هست که او را به عنوان ایتالیایی باور کنند!

چند شب پیش که بعد مدتها با دوستان جمع شده بودیم ٬امیر دوباره شروع کرد به مسخره بازی و ایتالیایی حرف زدن. دختری که در میز کناری نشسته بود از طرز حرف زدن امیر کنجکاو شد و از او پرسید که کجایی هستی؟ امیر خیلی جدی جواب داد من متولد اینجا هستم ولی پدر و مادرم ایتالیایی هستند! دختر ذوق زده  گفت:چه عالی!من سه سال تو ایتالیا زندگی میکردم و شروع کرد با او ایتالیایی حرف زدن امیر هم خیلی جدی دو سه کلمه غلط والکی گفت و بعد جوابداد که چون ایتالیا نبوده بلد نیست. دختر پرسید پدر مادرت اهل کجا ایتالیا هستند؟ امیر بدون اینکه قافیه را ببازد و خیلی جدی گفت:ALIGODARZ   دختر با تعجب پرسید:  !!!!where  امیر هم بدون اینکه بخندد جوابداد:ALIGODARZ!Do you know Aligodarz  دختر بیچاره کمی فکر کرد وگفت که هیچوقت اسمش را نشنیده! امیر جوابداد: چرا یک شهر کوچیکه تو شمال ایتالیا.چطور سه سال اونجا بودی و اسمش رو نشنیدی؟ و  آن خانم توضیح داد که چون درس میخوانده فرصت مسافرت نداشته بعد ناامید و بیحوصله خداحافظی کرد ورفت. امیر به ما که داشتیم منفجر میشدیم و به نوبت میرفتیم زیر میز تا بخندیم ٬نگاهی کرد و گفت: زهرمار! اینقدر مسخره بازی درآوردید که طرف شاکی شد و رفت!!

بهر حال اگر روزی روزگاری راهتان به ایتالیا افتاد یادتان باشد سری به الیگودرز هم بزنید!میگویند شهر قشنگی است!!

                                                                              ارادتمند همیشگی:بایرامعلی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 23:3  توسط بایرامعلی  |