بهاریه (۱۳۸۸)


پیرزن چشم و چراغ خانواده بود.مرکز ثقل فامیل٬ مادر بزرگم ٬ مادر مادرم .نمی دانم کسی به من یاد داد یا خودم گفتم ولی من عزیز جان صدایش می کردم بعدها عروسها و چهارده نوه بعدی هم او را به همین نام صدا زدند. از آن موجودات نازنینی بود که در کل زندگی آدم تعدادشان به عدد انگشتان دست نمی رسد .
نزدیکی عید نوروز که می شد همه اهل خانواده می دانستند که باید برای شب عید آنجا٬ در خانه مادر بزرگم٬ جمع شوند.یک قانون نانوشته وجود داشت برای این گردهمایی . سفره هفت سینی که او با حوصله و دقت تمام می چیدشان آن سفره ترمه با طرح بته جقه رویش ٬سبزه ای که از دوهفته مانده به عید آنها را خیس می کرد ٬ مخلوط گندم و عدس و روبان خوشرنگ قرمز و شش سین دیگر که به آنها اضافه می شد. چند سکه نقره دوره قاجار ٬ سرکه و سنجد و سماق و سیب و سیر و ماهی قرمزی که از حوض خانه می گرفت و آیینه قدی دور نقره ای و قرآن قدیمی جلد چرمی که یادگار پدرش بودو آن ساعت شماطه دار آلمانی با آن زنگهای طلایی و صدای تیک تاکی که گذشت زمان را مثل پتک به سرت می کوبید.
ساختن تخم مرغهای رنگی خود مراسمی جدا داشت. شب قبل و موقع پختن شام شب عید با حوصله پوست پیازهای قرمز را می کند و با نخ به دور تخم مرغ می پیچید و هنگام دم کشیدن برنج آن را در میان برنج می گذاشت بخار داغ برنج نقشهای بدیع و خاصی بر رویشان برجای می گذاشت . تعداد تخم مرغها به تعداد اعضای خانواده بود. برای هرکس یک تخم مرغ که با مداد در گوشه آن اسمش نوشته می شد. بعد مراسم باز شدن تخم مرغها که سوژه ای بود برای تفسیرو گفتن سرنوشت هر کس در آن سال. بماند که نقشهای روی تخم مرغها معمولا برای بچه ها خبر سوغاتی و نمره بیست در مدرسه بود و برای بزرگترها و جوانتر ها خبر عشق و عروسی و موفقیت و شادی.
سفره انداخته می شد و همه دورش جمع می شدند پوشیدن لباسهای نو یکی دیگر از قانونها بود که باید اجرا می شد ٬شگون نداشت کسی با لباس کهنه سر سفره بنشیند . آقاجان رادیو المپیا قدیمی چوبی را روشن می کرد و حافظ جلد سبز قدیمی را در دست می گرفت ٬ عینک ذره بینی اش را می زد و از این ایستگاه به آن ایستگاه می رفت. تهران با دعای سال تحویل٬ لندن و بی بی سی با صدای لطفعلی خنجی ٬باکو با ترانه های تیمور مصطفی اف ٬ بن و دویچه وله با آن تکه سنتور نوازی آرم برنامه اثر فریدون شهبازیان و واشنگتن با صدای گرم فریدون فرح اندوز در چشم بهم زدنی طی می شد. ما هم دور سفره همراه بزرگترها می نشستیم و آنها را تماشا می کردیم ٬حتما اتفاق بزرگی داشت می افتاد؟ هرچی بود اتفاق خوبی بود ٬عزیز جان سپرده بود موقع تحویل سال باید به یک چیز خوب خیره بشوید تا شگون داشته باشد به تنگ بلور ماهی قرمز که خودش نیز به شکل ماهی بزرگ بلوری بود یا به سبزه ها و روبان قرمز دورش و یا شعله شمع ٬ شیرینی و شکلاتی یا نقل در دهانتان باشد تا کامتان شیرین بماند. انتظار وصبر ..... و صدای توپ و صدای سرنا و دهل و حس عجیبی که در ته دلت غنج می زد. روبوسی با بزرگترها و بعد لحظه شیرین عیدی گرفتن. بوی اسکناس تازه و خیالات و نقشه ای که برای این گنج بادآورده در سر می پروراندی
***
عزیزجان فارسی بلد نبود .مدرسه نرفته بود و سواد مکتب خانه ای داشت. شش سالم بود که مادرم به علت ناراحتی معده در بیمارستان بستری شد و عزیز جان نگهداری من و خواهرم را برای مدتی به عهده گرفت.تا آنزمان تعداد کلماتی که از زبان آذری بلد بودم به تعداد انگشتان دودست نمی رسید این چندماه ارتباط نزدیک آنقدر موثر بود که بعد از آن بنشیندو ساعتها با من دردل کند و خاطرات دوران جوانیش را بگوید رابطه ای دوطرفه ای که با گذشت زمان بیشتر و بیشتر شد.شدم نوه عزیز و مورد اطمینانش.
****
تحویل سال نو افتاده بود به صبح زود ٬ سال که تحویل شد با صدای ضعیفش گفت برویم بیرون. ماشین را گرم کردم و بخاری را روشن کردم . هر سال بعد سال تحویل باید می رفت بیرون از شهر٬ در دل طبیعت .این هم یکی از قانون ها بود. می دانستم کجا را دوست دارد کنار همان رودخانه و پای همان تبریزی های بلند٬ بردمش آنجا دو نفری با مادرم زیر بغلش را گرفتیم. و چند قدمی بردیمش. هوای ملس و سرمای دلچسب نوبهار بود و رودخانه ای که کف به لب آورده بود و دیوانه وار می غرید . بزحمت چند قلوه سنگ کوچک برداشت زیر لب چیزهایی گفت و پرتشان کرد در رودخانه.رسم هر سالش بود ٬ می گفت درد ومریضی و بلاهایتان را بسپارید به آب روان تا با خود ببرد. به دور دست خیره شد.شاید خاطره سالهای دور برایش زنده می شد. شاید یاد مادری افتادکه در چهار سالگی و هنگام به دنیاآمدن برادرش از دست داد. یاد وقتی از ترس بمباران متفقین به روستاهای اطراف شهر پناه می بردند٬ و تکرارش چهل وشش سال بعد به خاطر بمباران عراقیها ٬ آن سالی که ارتش سرخ شهر را گرفته بود و وقتی که شهر را تخلیه می کردند توله سگ سفید رنگی که آن سالدات روس بهشان هدیه داده بود. یاد آن وقتی که اولین بار مرد زندگیش را از لای در دیده بودو از کت شلوار خاکستریش خوشش آمده بود. وقتی اولین بچه اش تازه به دنیا آمده بود و توده ای ها شوهرش را به بهانه ای گرفتند ٬همانسال شب چهارشنبه سوری کلی آدم اعدام شد و رفقا عید خون گرفتند و او تا یک هفته وقتی شوهرش به خانه برگشت قنداق بچه را بغل کرده بود و گریه کرده بود ..... وقتی .. وقتی... طاقت نیاورد ٬ درد امانش را بریده بود. سرطان بیرحمانه در همه وجودش ریشه دوانده بود. با همان صدای بی رمق گفت : برویم .آمدیم و در ماشین نشستیم ٬ زیر لب گفت :ببخشید که اذیتت می کنم . خندیدم و گفتم : من نوکر دربست شما هستم . لبخند کمرنگی زد وگفت:آقای مایی ..خم شدم و صورتش را بوسیدم نرم نرم بود٬ چشمهای آبی رنگ زیبایش دیگر جلوه گذشته را نداشت هرچند هنوز شور زندگی را در آنها می دیدی ٬ برگشتیم سمت خانه.........
****
نوروز سال بعد پیشمان نبود و دیگر کسی دور هم جمع نشد. مثل اینکه بدون حضورش آنطور جمع شدن غیرممکن شده بود ....
****
وقت نوروز که می رسد موقع هجوم خاطرات می شود . خاطره های که در گذر زمان کمرنگ و کمرنگتر می شود و به این روزها که می رسد ناگهان رنگ می گیرند و در ذهن لبریز می شوند.یاد کسانی می افتی که سالهای پیش بودند و امسال نیستند٬کسانی که از ما دورند و جای خالیشان را در دل احساس می کنی. نوروز از معدود اوقاتی است که از دایره بی پایان روزمرگی خودت را بیرون بکشی واز بیرون نگاه کنی. ببینی کجا بودی٬کجا هستی و به کجا می روی. نوروز جشن نو شدن است٬ آغاز کردن ٬از سر شروع کردن. رسمی که طی هزار ها سال سینه به سینه مانده و حفظ شده و بزرگتر و باشکوه تر شده و به ما رسیده..
نوروز آیین زیبایی است .رسم خوش زندگی...
هر جا هستید شاد و خوش باشید٬ سال نو مبارک
موسیقی : Qaranfil (گل میخک) با اجرای رامیز قلی اف
چهارده - پانزده سال بیشتر نداشتم . یکی از نیمه شبهای گرم تابستان تهران بود . از همان شبهایی که هرم گرمای روز را هنوز از روی دیوارها و فضا می توانی احساس کنی و تنها صدایی که می شنوی صدای یکنواخت کار کردن کولر است و گاهی اتومبیلی که صدای ضبطش را زیاد کرده و در حال رد شدن است. امتحانهایم تازه تمام شده بود و روزهای بیکاری و علافی تابستان بود . خوابم نمی برد ٬به سراغ کتابخانه پدرم رفتم و شروع کردم به زیر و رو کردن کتابها .رسیدم به یک کتاب با قطر کم و جلد سبزرنگ ساده٬ و به قول اهل چاپ قطع وزیری " ورق پاره های از زندان" و در گوشه سمت راست"بزرگ علوی" کنجکاو شدم برداشتمش وشروع کردم به خواندن .کناب شامل چند داستان کوتاه بود و خاطرات مردی در زندان رضاشاهی ٬ کتاب را همان شب خواندم و تا ساعت چهار صبح تمامش کردم. در میان آن داستانها داستان کوتاهی بود به نام "رقص مرگ" داستان عجیبی بود. ذهنم را بدجور درگیر خود کرد از آن داستانهای بود که وقتی میخوانی حالت بد می شود و می خواهی ساعتها پیاده روی کنی و به آن فکر کنی.نمی دانم شاید هم در آن سن سال و حال و هوای آنموقع آن تاثیر را داشت. روزهای بعد چند بار دیگر داستان را خواندم. قبلا از بزرگ علوی چشمهایش را خوانده بودم و خوشم آمده بود ولی این داستان چیز دیگری بود. ماجرای مرد جوانی به نام مرتضی ف که قرار می شود برای یادگیری زبان روسی و یاد دادن زبان فرانسه به پیش مارگریتا٬ دخترزیبا و جوان یک مهاجر روس برود و طی گذشت زمان عاشق او می شود ولی قادر به ابراز این عشق نیست و دست آخر دختر جوان مردی به نام رجبوف که پدر مارگریتا را مجبورکرده به ازدواج او و رجبوف رضایت بدهد٬ می کشد . مرتضی ف قتل را به گردن می گیرد و زندانی می شود و.... داستان را سالها پیش خواندم و جزییاتش در خاطرم نیست.
این داستان به قدری رویم اثر گذاشت که تصمیم گرفتم روزی کارگردان شوم و این داستان را به یک فیلم سینمایی تبدیل کنم! حتی هنرپیشه های آن را هم با بضاعت آنروزهای سینما ایران در ذهنم انتخاب کرده بودم.
در داستان مرتبا به آهنگی به نام رقص مرگ اشاره می شد.عنوان داستان هم برگرفته از این آهنگ بود. - Dance Macabre ـ حتی این آهنگ را مارگریتا در شب قبل از کشتن رجبوف با همراهی دوستش مارفنیکا برای مرتضی ف زده بود.راستش خیلی دلم می خواست آنرا بشنوم ٬موسیقی ای که احتمالا این داستان را به ذهن بزرگ علوی متبادر کرده بود. ولی از کجا؟ چطور؟ سالهامانده بود تا نعمتی به نام اینترنت و جادویی به نام یوتیوب مانند غول چراغ جادو در طرفة العینی هرچه دلت می خواهد را در جلوی چشمت ظاهر کندو آرزویت را برآورده کند. یادم می آید در همان سالها چند باری سمفونی شماره چهل موتزارت را شنیده بودم و سخت عاشقش شده بودم .ولی اسمش را نمیدانستم و در به در دنبال اسمش می گشتم ٬ از هرکسی می پرسیدم نمی دانست دست آخر به یک نوار فروشی رفتم ٬ و گقتم به دنبال یک موسیقی کلاسیک می گردم و آهنگ را با دهان برای مرد نوار فروش اجرا کردم!مرد نوار فروش به خیال آنکه مسخره اش می کنم جواب سربالایی داد و از مغازه بیرونم کرد.
بگذریم. سودای شنیدن موسیقی "رقص مرگ " سالها با من ماند تا هفته پیش شبی با دوستی در خیابانهای خیس و بارانزده قدم می زدیم و از هر دری حرف می زدیم تا رسید به این داستان و جمله مشهور اول آن" به کسی نگویی مارگریتا٬ به هیچکس" و موسیق رقص مرگ. به اوگقتم که هنوز این آهنگ را نشنیده ام. چند ساعت بعد که به خانه برگشتم لینک آهنگ رابرایم فرستاد و موفق شدم بلاخره آنرا بشنوم . حس حالش تا حدی همان بود که در داستان توصیف شده.همان حس شوم و ترسناکی که شبها در قبرستان حکمفرماست .حس نیستی و مرگ.......
موسیقی رقص مرگ کار کامی سن سانس موسیقی دان فرانسوی قرن نوزده و اوایل قرن بیستم است. مثل این که این موسیقی یک اجرا با کلام هم دارد که آهنگساز بعدها ویلن را جایگزین صدای خواننده می کند و در داستان هم اشاره ای به شعر این اجرا می شود.
آخرین بار هفت هشت سال پیش داستان را خواندم . مطمئنم الان دیگر اثر آن سالها را نخواهد داشت ولی شنیدن آن بار دیگر خاطرات حس و هوای آنموقع را زنده کرد. خاطرات روزهای دور....
متن زیر قسمتی از متن داستان است که در اینترنت آن را پیدا کردم..
" از نیمهشب تا بانگ خروس مردگان جشن میگیرند. جشن آزادی، جشن رهایی از دردهای زندگی، همه باهم برابرند، نه شاه است و نه گدا، نه پیر است و نه جوان، نه دختر است و نه پسر، نه زن است و نه مرد، همه مردهاند. کسی جقه بر سر، شندره بر تن ندارد، مرگ که در همة آنها مشترک است. جزئی از کل آنها، مرگ که خود آنهاست. برای آنکه فرمانده و فرمانبرداری نیست. این که هنوز روی استخوانهای صورتش نیشخند دیده میشود. این در زندگی قاضی بوده و به دردها و شکایتهای محکومین پوزخند میزده اما او تازه مرده است بهزودی این اثر در کلة او محو خواهد شد، مابین فک و گونههایش دیگر، این اثر باقی نخواهد ماند. برای آنکه او دیگر مرده است و آزاد نیست. این که استخوانهای پشتش گوژ دارد. او در زندگی پشت خم کرده و سر فرود آورده است. اینجا دیگر احتیاجی ندارد. نه خنده است، نه گریه، نه شادی، نه غم، نه دلواپسی است و نه امید و نه افاده است و نه تحقیر، نه ظلم و نه عجز و لابه، هیچ چیز نیست، جز مرگ، جز آزادی."
پ.ن چند نفر از دوستان ایمیل زده بودندو گفتند که نام این آهنگ رقص مردگان هم نوشته شده. با تشکر از این دوستان
جنگ ویرانگر جهانی دوم در سال ۱۹۴۵ با پیروزی متفقین پایان یافت . بیش از پنجاه میلیون انسان در این جنگ کشته شدند و سرانجام سربازان بعد شش سال جنگ به خانه هایشان برگشتند. در آمریکا شانزده میلیون سربازی که مدتها جز آتش وخون و دشت و بیابان چیزی ندیده بودندبه خانه برگشتند و با زنانی که سالها از شوهران و مردانشان دور مانده بودند دست به دست هم دادند و کاری کردند کارستان! آمار تولد نوزاد در سال ۱۹۴۶ به یکباره چند برابر شد و زنگهای خطر موسسه های آماری و بودجه به صدا درآمد. تنها در سالهای ۴۶ تا ۶۴ هفتاد و هشت میلیون بچه به دنیا آمد . این نسل در آمریکا به Baby boomers معروف هستند . بیل کلینتون رییس جمهور سابق (یا بهتر بگوییم "اسبق" ) و جناب رمبو معروف سیلوستر استالونه از متولدین این سال انفجار بچه هستند نسلی که این روزها با رسیدن به سن بازنشستگی مجددا مورد بحث قرار گرفته و سرزبانها افتاده.......
لابد می پرسید :خوب حالا شان نزول ابن مطالب چیست؟ حقیقتش این چند روزه کارم مرتب این شده که برای این دوست و فلان رفیق نامه برقی بفرستم و زنگ بزنم و سر بزنم تا تولدش را تبریک بگویم و برایش آرزوهای طلایی کنم و احتمالا گاهی هم هدیه کوچکی بگیرم .امشب که مثل همیشه بیخوابی بالازده بود به یاد این داستان بمباران بچه افتادم و بعد یاد تعداد زیاد متولدین این روزها بعد مطابق همیشه این مغز علاف و بیکار افتاد به تحلیل و آنالیز اوضاع..... قبلا به این نتیجه رسیده بودم که تعداد متولدین ماه های تابستان زیاد است ٬ علتش هم کاملا مشخص بود .کافی است نه ماه به عقب برگردید می رسید به شبهای سرد و طولانی زمستان و لحاف و پتو و بخاری و..... شرایط کاملا ایده آل جهت ازدیاد اولاد بشر روی زمین...... !!
خوب این معادله تا اینجا جواب می داد ولی این متولدین زمستان و اسفند و برج حوت که هزار ماشالله تعدادشان کم هم نیست چطور؟ نه ماه قبلش می رسد به روزهای داغ و بلند خرداد و آفتاب گرم تموز و له له گرما و شرشر عرق و...... نه این معادله اینجا جواب نمی دهد. شاید هم یک مسابقه و ماراتون پنهانی باشد برای رسیدن به نوروز و بهار و جشن طبیعت! این موضوع باید بیشتر بررسی شود یا به قول ویکپدیا این مطلب به گسترش و تحقیق نیاز دارد!!
با تمام این حرفها ای متولدین ماه اسفند و برج حوت ٬ تولدتان مبارک . خوش باشید.
پ .ن عکس را دوهفته قبل از خانه ای در همسایگی انداختم. عنوان عکس "بهار پشت در"
یکی از ترانه های بورس این روزها که تقاضای زیادی هم برای تفسیر آن می شود آهنگ تریوت پارمیدا توسط جناب آقای ساسی مانکن و دو یار گرامی ایشان یعنی جناب حسین مخته و علیشمز (تقریبا هموزن ّهانی اسمک بخوانید) است و اثری است از کمپانی ایشان به نام لایف رکورد که پنداری دیگر وجود خارجی ندارد و از هم جدا شده اند.سبک موسیقی آنها که جدیدا خیلی باب و همه گیرشده را می شود خالتورپ (خال تور +رپ) نامگذاری کرد.
اگر چه الان تب این ترانه کمی فروکش کرده ولی کماکان از ترانه های بورس این روزها است. نکته مهم برای فهمیدن این ترانه به روزی و آگاه به زمانه بودن است (یاد درس احکام و شرایط اجتهاد افتادم). میزان استفاده از زبان محاوره ای یا به قول فرنگی ها "اسلنگ" در این ترانه به قدری بالاست که درک تک تک مصراع ها را برای افراد سنین بالاتر از تین ایجر بسیار مشکل می کند به هر حال وارد این آزمون سخت می شویم تا ببینیم چه می شود.
زردواره ها
ساسان حیدری ملقب "ساسی مانکن" متولد بیست آبان ماه ۱۳۶۵ در شهر اهواز می باشد و در حدود دو ـ سه سالی است که وارد کارزار موسیقی ایرانی شده و یا به اصطلاحی رپ می کند .او دانشجویی رشته کامپیوتر در شهر قزوین؟! می باشد وکارش را با دوستان قدیمیش حسین مخته و علیشمز آغاز کرده. از غذا ها به قورمه سبزی علاقه مند می باشند. نام جی اف های ایشان(که ماشالله یکی دوتا هم نیستند) بعدا اعلام خواهد شد و..........
تفسیر شعر:
Love is the wisdom of the fool and the folly of the wise
Samuel Johanson
وای وای وای پارمیدای من کوش؟
وای وای وای میرم از هوش
تو منو دوس داری آره
لبات گیرایی داره
فدات بشم دوباره
این قلب من تازه کاره
ترانه با یک جمله پرسشی شروع می شود. یک نفر که با تاسف و نگرانی به دنبال پارمیدا خودش می گردد. هنوز کسی نمی داند پارمیدا کیست یا چیست. خصوصا که در مصراع دوم پارمیدا عاملی جهت رفع بیهوشی و هوشیار بودن معرفی می شود و شنونده تصور می کند پارمیدا یک جور ماده شیمیایی است فرضا مانند انسولین که در جلوگیری از بیهوشی موثر است. در ادامه متوجه می شویم که پارمیدا نام کسی است که ایشان را دوست دارد و گرچه جمله سوالی است ولی ایشان به نوعی از این دوست داشتن مطمئن است. همچنین متوجه می شویم که لبهای ایشان دچار خاصیت تخدیری و از خود بیخود کنندگی دارد و احتمالا می توان در آن الکل یا مورفین یا سایر مواد مخدر در آن یافت .البته توضیحات بیشتری در این مورد داده نمیشود که درصد گیرایی آن چقدر است به طور مثال مانند الکل گندم اتحادیه نود درجه است یا درصد کمتری دارد و اینکه آیا مصرف آن جرم محسوب شده و باعث D.U.I می شود یا خیر! به هر حال در مورد کرامت و خواص این لبها بیشتر توضیح خواهیم داد..... در ادامه خواننده با اعلام آمادگی برای قربانی شدن و فدایی راه محبوب به تازه کاری قلبش اشاره می کند ولی معلوم نیست منظور چیست؟ قلبش تازه عمل شده؟ قلبش اخیرا شروع به کار کرده؟قلبش آکبند و نو است یا و شاید همان ماده شیمیایی که اشاره کردیم بر قلبش اثر می کند ...... چیزی که ما می دانیم این است که ایشان برای بار دوم فدایی خواهند شد و سابقه قبلی دارند.
حالا خارجکی بوس کن منو
خودتو ملوس کن نرو
بیا کنارم بشینو بعد دلو بلوتوث کن نرو
واسه قلب تو منم کاندیدا
بدون عاشق تو شدم پارمیدا
خارجکی بوس کردن در این ابیات اشاره به فرنچ کیس و سودای نهان خواننده دارد ضمن اینکه به نوعی اشاره به تهاجم فرهنگی حتی در خرده فرهنگ بوسیدن هم دارد. او ضمن این درخواست از پارمیدا درخواست ماندن در پیش او حتی به قیمت لوس کردن خود می داند. او می خواهد
که او در نزدش نشسته و با او ارتباط قلبی برقرار کند(صنعت تشبیه دل را بلوتوث کردن به همین مورد اشاره دارد برای همین آشنایی با زبان روز از شروط اصلی فهمیدن این اشعار است٬ حالا فرض کنید که شخصی ده سال قبل به معشوق خود می گفت: قلبت را دندان آبی کن نرو! تصور کنید دلبر مربوطه با شنیدن این سخنان چه قکری می کرد)... او ضمن اعلام رسمی عشق خود به پارمیدا اعلام کاندیداتوری می کند و وارد شدن به عرصه مبارزات جهت برنده شدن و صاحب شدن قلب پارمیدا اعلام می کند ولو برای بار دوم و بعد هشت سال باشد و اینکه بخواهد سرنوشت را از سرنوشت و اینها!
دلم به هیچ سمتی نه پیش نرفت
آخه چقدر خوشگلی بی شرف؟
غیر تو نیس بام کسی
تو خوشگلی با چشای فانتزی
او اشاره به در دام افتادن دلش می کند و اینکه دل او خواهان کسی غیر او نیست .او به قدری به دام این خوشگلی افتاده که به هذیان و فحاشی می افتد بماند که این فحش بیشتر حالت تحبیب دارد تا حالت فحش. در ابیات بعدی او تضمین به مونوگامیک بودن خود می کند و از چشمان مسلح به لنز ایشان تعریف می کند
تو سرما هم بی کاپشنی
تو مانکن بی ساکشنی
من عاشقتم می فهمم با تو اینو
به من بوس بده با طعم کاپوچینو
حالا پی ای نایت پانی جون
من دوستت دارم نمیشه حالیشون
"در سرما بی کاپشنی" اشاره ای است به استراتژی قدیمی " بکش و خوشگلم کن" یعنی ایشان در سرمای ده درجه زیرصفر و سوز سگ لرز هم از کاپشن استفاده نمی کند تا زبانم لال ٬روم به دیوار کسی نگوید هیکل ایشان متناسب نیست از سوی دیگر می دانیم قطر چربی بدن یکی از عوامل اصلی مقاومت در برابر سرما است . خواننده در مصراع بعدی اشاره می کند که از طرفی متوجه است که این مقاومت به سرما بدون وجود لایه چربی چقدر مشکل است و از سوی دیگر این را هم می داند که این عدم وجود چربی طبیعی و بر اثر ورزش و رژیم به سبک گنجشک روزی است نه به علت مصنوعی یا خدای نکرده لیپوساکشن . قبلا در مورد گیرایی بودن لب صحبت کردیم یکی دیگر از خواص بارز این لب داشتن طعم و فلیور کاپوچینو است.البته به اینکه آیا امکان داشتن مزه های دیگر مانند لاته٬ موکا٬ چای لاته ٬ وانیل فراپه و.... هم وجود دارد اشاره ای نمی شود.
عجب دختر جالبی
فدات بشم که تازگی عاشقم شدی به سادگی
وای وای وای پارمیدای من کوش؟
وای وای وای میرم از هوش..............
ابیات این قسمت به فدا شدن متقابل اشاره دارد و ابراز شگفتی از جالب بودن این دختر
یو وری وری وری نایس تکی
آره خوشمزه تر از ایس پکی
دوس دارم بام بیای پاریس
یا که بریم جزایر مار ماریس
قسمت اول شعر به صورت پینگلیش به خوبی و یگانگی این دختر اشاره می کند در مصراع دوم پارمیدا با آیس پک مقایسه می شود حالا کسی که سالها در ایران نبوده و معنای آیس پک را نمی داند با فهمیدن این مصراع مشکل خواهد داشت . بگذریم که پیرو همان مثال بالا اگر ده سال پیش کسی به دلبر مربوطه می گفت یخ کیسه! چه چیز درجواب می شنید. ولی من حیث المجموع متوجه خواهد شد این آیس پک چیز مقبول و لذیذی است و لیسیدن و احیانا هورت! کشیدن آن سخت مفرح است. در بیت بعدی ساسی مانکن به او پیشنهاد یک کروز دریایی در مدیترانه را می دهد مسافرتی که با او به پاریس خواهد رفت از پاریس به نیس و از طریق نیس با یک مسافرت دریایی روی مدیترانه به ترکیه و جزایر مارماریس عازم خواهند شد
اینروزهاهیچ کس بایرامعلی نمی خواند! شما چطور؟ (پیامهای بازرگانی)
ادامه تفسیر......
بوس بده چون که خوشکه لب من
بوس کاریم کن پشت سر هم
تو قیافت عشقو میبینم حالا
تو خوشگلی بینیتم سر بالا
بگو پشت سرت میگن چی؟
تو مدلی مدل D & G
بین همه باز بیست تو میشیو واست میخرم یه میتسو بیشی
در مورد کرامت و مزایای آن لب کذایی در بالا توضیح داده شد اکنون به یکی دیگر از خواص و فواید آن اشاره می شود اینجا می بینیم که خواننده برای خشکی لب خودشان به جای مواد شیمیایی و کرم و برق لب از بوس استفاده می کنند و همچنین می فهمیم بوسکاری عملی است مانند واسکازین کاری و گریس کاری جهت رفع مشکلات خشکی لب مذکور .. در ادامه ایشان با استفاده از دانش چهره شناسی فوران عشق را در چهره زیبا و دماغ اجیانا عمل کرده نوک بالا ایشان مشاهده می کنند. و بازهم با اتکا به همان معلومات چهره شناسی قیافه ایشان را برای استخدام و فوتومدل شدن در شرکت معظم دولچه گابانا تشخیص می دهند و به ایشان این پیشنهاد و اعتماد به نفس را می دهد که با اگر برای این کار اقدام کند در بین فینالیستها شماره یک خواهد شد و باز برای ترغیب بیشتر او وعده خرید یکدستگاه خودرو میتسوبیش پاجرو (با فتحه غلیظ وشدید پ بخوانید) را بخوانید. ما نتوانستیم متوجه شویم چرا میتسوبیشی و چرا فرضا BMW یا تویوتا نه! جواب این سوال را باید از خود جناب ساسی و قراردادهای پنهانی ایشان با کمپانی میتسوبیشی پرسید.
اخ فدات بشم ارمیتا...علیش ارمیتا نه پارمیدا
پارمیدا یو بست لیدی
ولی میره توی حس خیلی
تو پیشی منی و میوووووووووووووووو
پس عشوه نریز و بیااااااااااااااااااااااا ااا
راوی داستان در این قسمت عوض شده به جای ساسی مانکن علیشمز ترانه را ادامه می دهد بگذریم که همان ابتدا نام صاحب ترانه را عوضی تلفظ می کند و باعث خشم جناب ساسی می شود . او با حالت نقادانه ای از پارمیدا انتقاد کرده و عیب او را در زمینه به حس رفتن به او یاد آوری می کند و برای اینکه این انتقاد احیانا باعث ناراحتی وشکستن دل او نشود به دلجویی و استمالت از او می پردازد و می بینید که او را پیشی خود می خواند و به علت ضرورت شعری میوووووووو و بیوووووووو را با هم نزدیک تلفظ می کند.
آره فدات میشم چون که بلایی تو
بذار ببینم موهای طلایی تو
با تو دل من رسید به ارامش
تو خوشگلی بی لوازم آرایش
این قسمت اشاره ای است به شعر مشهور "حسن خداداده را حاجت مشاطه نیست"
با تو وجود من رفت تو اوج
فدات میشم تو روزای فرد و زوج
در ادامه اشعار و سنت ملی- میهنی پاچه خاری ایشان پارمیدا را باعث تجلی روحی خود می داند و برای همین اعلام فدا شدن و سرسپردگی به ایشان در کل ایام هفته و با یا بدون کارت سوخت می کند و نشان می دهد هیچ عاملی او را باز نمی دارد.
تو منو دوس داری اره
لبات گیرایی داره
فدات بشم دوباره
این قلب من تازه کاره
وای وای وای پارمیدای من کوش؟
پارمیدا؟کجایی پس؟
آخرین مصراع حالت شوک دهنده و تسخیر کننده دارد. شنونده مانند کسی که تازه از خواب بیدار شده متوجه می شود که پارمیدا حضور خارجی (لااقل هنوز ندارد) و این اشعار برای یک شوخ چشم موهوم خیالی سروده شده.
این ترانه تقدیم می شود به آدم گلابی عزیز که مدتی پیش این ترانه را درخواست کرده بود.
ارادتمند همیشگی :بایرامعلی!!
خوب به سلامتی و میمنت اسکار ۲۰۰۹ هم دو سه ساعت پیش تمام شد . و فیلم مایه دار حلبی آبادی با هشت جایزه به عنوان بهترین فیلم شناخته شد .
همین مانده بود که پای بالیوود به هالیوود هم باز شود و جناب آقای آنیل کاپور و سایر نوه نتیجه های راج کاپور و آمیتابچان بروند روی فرش قرمز .جای دوستداران و عشاق سینه چاک رقص و آوازهای هندی خالی٬ یک رقص و آواز هندی توپ هم روی سن تئاتر کداک اجرا شد با اجرای خواننده ای به نام رحمان و شعر یک نفر دیگر به نام گلزار (البته این محمد رضاشون نیست! ) که برنده اسکار بهترین موسیقی هم شدند.
اسکار بهترین بازیگر زن هم کیت ونسلت برد (یا اسکار به او رفت! ) برای فیلم خواننده که بعد مدتها به صحنه برگشته است و بهترین بازیگر مرد را شان پن برد برای فیلم شیر که امسال به خاطر لغو لایحه ۸ برای قانونی شدن ازدواج انسانهای خوشحال در کالیفرنیا سروصدای زیادی در مورد آن برپا شده بود.
فیلم مورد علاقه بنده یعنی قضیه خفن بنیامین دگمه فقط به خاطر گریم و جلوه های ویژه اسکار برد. من نمی دانم چطور دلشان آمد اسکار بهترین فیلم را به آن ندهند٬یعنی از قیافه براد و آنجلینا که همان ردیف اول نشسته بودند خجالت نکشیدند!
جایزه یک عمر هم رسید به جری لوییس معروف که خودش آمد و با آن سن و سال کلی هم حرف زد.جای خدابیامرز حمید قنبری دبلور جری لوییس با آن خنده های کشدار معروف خالی.
خوب دیگر همین من بروم از نتایج شاکی هستم و خوابم می آید (کسی نیست بگویید کی نظر تو را پرسید؟) من بزودی با برنامه های جدید برمی گردم .از پای گیرنده های خود تکان نخوردید.
پ ن : ریش گذاشتن مد شده یا از نتایج تشعشعات هاله نور است؟ امسال خیلی ها در مراسم محاسن داشتند که کاملا طبق موازین و شئونات خودمان بود. به قول شیخ عبید زاکانی در رساله ریش نامه " آنکه محاسنش تو باشی مقابحش چه باشد؟!"

ورودی اصلی تئاتر کداک ٬محل برگزاری اسکار

نام بهترین فیلمهای هزسال روی این ستونها نوشته می شود تا چندروز دیگر نام فیلم برنده جدید هم به پایین این لیست اضافه می شود ( عکس از سرویس عکاسی وبلاگ بایرامعلی)